تاريخچه تکامل پرچم ايران

تاريخچه تکامل پرچم ايران :

پرچم ایران

پرچم ایران

نخستين اشاره در تاريخ اساطير ايران به وجود پرچم، به قيام کاوه آهنگر عليه ظلم و ستم آژي دهاک(ضحاک) بر ميگردد. در آن هنگام کاوه براي آن که مردم را عليه ضحاک بشوراند، پيش بند چرمي خود را بر سر چوبي کرد و آن را بالا گرفت تا مردم گرد او جمع شدند. سپس کاخ فرمانرواي خونخوار را در هم کوبيد و فريدون را بر تخت شاهي نشانيد.

فريدون نيز پس از آنکه فرمان داد تا پاره چرم پيش بند کاوه را با ديباهاي زرد و سرخ و بنفش آراستند و دُر و گوهر به آن افزودند، آن را درفش شاهي خواند و بدين سان ” درفش کاويان ” پديد آمد. نخستين رنگهاي پرچم ايران زرد و سرخ و بنفش بود، بدون آنکه نشانه اي ويژه بر روي آن وجود داشته باشد. درفش کاويان صرفاً افسانه نبوده و به استناد تاريخ تا پيش از حمله اعراب به ايران،  بويژه در زمان ساسانيان و هخامنشيان پرچم ملي و نظامي ايران را درفش کاويان مي گفتند، هر چند اين درفش کاوياني اساطيري نبوده است.

محمدبن جرير طبري در کتاب تاريخ خود به نام الامم و الملوک مينويسد: درفش کاويان از پوست پلنگ درست شده، به درازاي دوازده ارش که اگر هر ارش را که فاصله بين نوک انگشتان دست تا بندگاه آرنج است  60  سانتي متر به حساب آوريم، تقريباٌ پنج متر عرض و هفت متر طول ميشود. ابولحسن مسعودي در مروج اهب نيز به همين موضوع اشاره ميکند.

به روايت اکثر کتب تاريخي، درفش کاويان زمان ساسانيان از پوست شير يا پلنگ ساخته شده بود، بدون آنکه نقش جانوري بر روي آن باشد. هر پادشاهي که به قدرت مي رسيد تعدادي جواهر بر آن مي افزود…………………………………

====================================================

تاريخچه تکامل پرچم ايران

نخستين اشاره در تاريخ اساطير ايران به وجود پرچم، به قيام کاوه آهنگر عليه ظلم و ستم آژي دهاک(ضحاک) بر ميگردد. در آن هنگام کاوه براي آن که مردم را عليه ضحاک بشوراند، پيش بند چرمي خود را بر سر چوبي کرد و آن را بالا گرفت تا مردم گرد او جمع شدند. سپس کاخ فرمانرواي خونخوار را در هم کوبيد و فريدون را بر تخت شاهي نشانيد.

فريدون نيز پس از آنکه فرمان داد تا پاره چرم پيش بند کاوه را با ديباهاي زرد و سرخ و بنفش آراستند و دُر و گوهر به آن افزودند، آن را درفش شاهي خواند و بدين سان ” درفش کاويان ” پديد آمد. نخستين رنگهاي پرچم ايران زرد و سرخ و بنفش بود، بدون آنکه نشانه اي ويژه بر روي آن وجود داشته باشد. درفش کاويان صرفاً افسانه نبوده و به استناد تاريخ تا پيش از حمله اعراب به ايران،  بويژه در زمان ساسانيان و هخامنشيان پرچم ملي و نظامي ايران را درفش کاويان مي گفتند، هر چند اين درفش کاوياني اساطيري نبوده است.

محمدبن جرير طبري در کتاب تاريخ خود به نام الامم و الملوک مينويسد: درفش کاويان از پوست پلنگ درست شده، به درازاي دوازده ارش که اگر هر ارش را که فاصله بين نوک انگشتان دست تا بندگاه آرنج است  60  سانتي متر به حساب آوريم، تقريباٌ پنج متر عرض و هفت متر طول ميشود. ابولحسن مسعودي در مروج اهب نيز به همين موضوع اشاره ميکند.

به روايت اکثر کتب تاريخي، درفش کاويان زمان ساسانيان از پوست شير يا پلنگ ساخته شده بود، بدون آنکه نقش جانوري بر روي آن باشد. هر پادشاهي که به قدرت مي رسيد تعدادي جواهر بر آن مي افزود. به هنگام حملهٌ اعراب به ايران، در جنگي که در اطراف شهر نهاوند در گرفت درفش کاويان به دست آنان افتاد و چون آن را همراه با فرش مشهور ” بهارستان ” نزد عمربن خطاب خليفه مسلمانان، بردند وي از بسياري گوهرها، دُرها و جواهراتي که به درفش آويخته شده بود دچار شگفتي شد و به نوشته فضل الله حسيني قزويني در کتاب المعجم مينويسد: ” امير المومنين سپس بفرمود تا آن گوهرها را برداشتند و آن پوست را سوزانيدند “.

با فتح ايران به دست اعراب – مسلمان، ايرانيان تا دويست سال هيچ درفش يا پرچمي نداشتند و تنها دو تن از قهرمانان ملي ايران زمين، يعني ابومسلم خراساني و بابک خرم دين داراي پرچم بودند.  ابومسلم پرچمي يکسره سياه رنگ داشت و بابک سرخ رنگ به همين روي  بود که طرفداران اين دو را سياه جامگان و سرخ جامگان مي خواندند. از آنجائي که علماي اسلام تصويرپردازي و نگارگري را حرام ميدانستند تا سالهاي مديد هيچ نقش و نگاري از جانداران بر روي درفش ها تصوير نمي شد.

نخستين تصوير بر روي پرچم ايران

در سال  355  خورشيدي  ( 976  ميلادي ) که غزنويان، با شکست دادن سامانيان، زمام امور را در دست گرفتند، سلطان محمود غزنوي براي نخستين بار دستور داد نقش يک ماه را بر روي پرچم خود که رنگ زمينه آن يکسره سياه بود زردوزي کنند. سپس در سال  410  خورشيدي  ( 1031  ميلادي ) سلطان مسعود غزنوي به انگيزه دلبستگي به شکار شير دستور داد نقش و نگار يک شير جايگزين ماه شود و از آن پس هيچگاه تصوير شير از روي پرچم ملي ايران برداشته نشد تا انقلاب ايران در سال  (1979  ميلادي).

افزوده شدن نقش خورشيد بر پشت شير

در زمان خوارزمشاهيان يا سلجوقيان سکه هائي زده شد که بر روي آن نقش خورشيد بر پشت آمده بود، رسمي که به سرعت در مورد پرچمها نيز رعايت گرديد.  در مورد علت استفاده از خورشيد دو ديدگاه وجود دارد، يکي اينکه چون شير گذشته از نماد دلاوري و قدرت، نشانه ماه مرداد ( اسد ) هم بوده و خورشيد در ماه مرداد در اوج بلندي و گرماي خود است، به اين ترتيب همبستگي ميان خانه شير ( برج اسد ) با ميانهٌ تابستان نشان داده مي شود.  نظريه ديگر بر تاًثير آئين مهرپرستي و ميترائيسم در ايران دلالت دارد و حکايت از آن دارد که به دليل تقدس خورشيد در اين آئين، ايرانيان کهن ترجيح دادند خورشيد بر روي سکه ها و پرچم بر پشت شير قرار گيرد.

پرچم در دوران صفويان

در ميان شاهان سلسله صفويان که حدود  230  سال بر ايران حاکم بودند تنها شاه اسماعيل اول و شاه طهماسب اول بر روي پرچم خود نقش شير و خورشيد نداشتند. پرچم شاه اسماعيل يکسره سبز رنگ بود و بر بالاي آن تصوير ماه قرار داشت. شاه طهماسب نيز چون خود زادهً  ماه فروردين ( برج حمل ) بود دستور داد به جاي شير و خورشيد تصوير گوسفند ( نماد برج حمل ) را هم بر روي پرچمها و هم بر سکه ها ترسيم کنند.  پرچم ايران در بقيهً دوران حاکميت صفويان سبز رنگ بود و شير و خورشيد را بر روي آن زردوزي مي کردند. البته موقعيت و طرز قرارگرفتن شير در همهً اين پرچمها يکسان نبوده، شير گه  نشسته بوده، گاه نيمرخ و گاه رو به سوي بيننده.  در بعضي موارد هم خورشيد از شير جدا بوده و گاه چسبيده به آن.   به استناد سياحت نامهً ژان شاردن جهانگرد فرانسوي استفاده او بيرق هاي نوک تيز و باريک که بر روي آن آيه اي از قرآن و تصوير شمشير دوسر علي يا شير خورشيد بوده، در دوران صفويان رسم بوده است. به نظر مي آيد که پرچم ايران تا زمان قاجارها، مانند پرچم اعراب، سه گوشه بوده نه چهارگوش.

پرچم در عهد نادرشاه افشار

نادر که مردي خود ساخته بود توانست با کوششي عظيم ايران را از حکومت ملوک الطوايفي رها ساخته، بار ديگر يکپارچه و متحد کند. سپاه او از سوي جنوب تا دهلي، از شمال تا خوارزم و سمرقند و بخارا، و از غرب تا موصل و کرکوک و بغداد و از شرق تا مرز چين پيش روي کرد. در همين دوره بود که تغييراتي در خور در پرچم ملي و نظامي ايران بوجود آمد.  درفش شاهي يا بيرق سلطنتي در دوران نادرشاه از ابريشم سرخ و زرد ساخته مي شد و بر روي آن تصوير شير و خورشيد هم وجود داشت اما درفش ملي ايرانيان در اين زمان سه رنگ سبز و سفيد و سرخ با شيري در حالت نيمرخ و در حال راه رفتن داشته که خورشيدي نيمه بر آمده بر پشت آن بود و در درون دايره خورشيد نوشته بود:  ” المک الله ” سپاهيان نادر در تصويري که از جنگ وي با محمد گورکاني، پادشاه هند، کشيده شده، بيرقي سه گوش با رنگ سفيد در دست دارند که در گوشهً بالائي آن نواري سبز رنگ و در قسمت پائيتي آن نواري سرخ دوخته شده است. شيري با دم برافراشته به صورت نيمرخ در حال راه رفتن است و درون دايره  خورشيد آن بازهم ” المک الله ” آمده است. بر اين اساس ميتوان گفت پرچم سه رنگ عهد نادر مادر پرچم سه رنگ فعلي ايران است. زيرا در اين زمان بود که براي نخستين بار اين سه رنگ بر روي پرچم هاي نظامي و ملي آمد، هر چند هنوز پرچمها سه گوشه بودند.

دورهً قاجارها، پرچم چهار گوشه

در دوران آغامحمدخان قاجار، سر سلسلهً قاجاريان، چند تغيير اساسي در شکل و رنگ پرچم داده شد، يکي اين که شکل آن براي نخستين بار از سه گوشه به چهارگوشه تغيير يافت و دوم اين که آغامحمدخان به دليل دشمني که با نادر داشت سه رنگ سبز و سفيد و سرخ پرچم نادري را برداشت و تنها رنگ سرخ را روي پرچم گذارد. دايره سفيد رنگ بزرگي در ميان اين پرچم بود که در آن تصوير شير و خورشيد به رسم معمول وجود داشت با اين تفاوت بارز که براي نخستين بار شمشيري در دست شير قرار داده شده  بود. در عهد فتحعلي شاه قاجار، ايران داراي پرچمي دوگانه شد. يکي پرچمي يکسره سرخ با شيري نشسته و خورشيد بر پشت که پرتوهاي آن سراسر آن را پوشانده بود. نکته شگفتي آور اين که شير پرچم زمان صلح شمشير بدست داشت در حالي که در پرچم عهد جنگ چنين نبود.  در زمان فتحعلي شاه بود که استفاده از پرچم سفيد رنگ براي مقاصد ديپلماتيک و سياسي مرسوم شد. در تصويري که يک نقاش روس از ورود سفير ايران ” ابوالحسن خان شيرازي ” به دربار تزار روس کشيده، پرچمي سفيد رنگ منقوش به شير و خورشيد و شمشير، پيشاپيش سفير در حرکت است. سالها بعد، اميرکبير از اين ويژگي پرچم هاي سه گانهً دورهً فتحعلي شاه استفاده کرد و طرح پرچم امروزي را ريخت. براي نخستين بار در زمان محمدشاه قاجار ( جانشين فتحعلي شاه ) تاجي بر بالاي خورشيد قرار داده شد. در اين دوره هم دو درفش يا پرچم به کار مي رفته است که بر روي يکي شمشير دو سر حضرت علي و بر ديگري شير و خورشيد قرار داشت که پرچم اول درفش شاهي و دومي درفش ملي و نظامي بود.

اميرکبير و پرچم ايران

ميرزا تقي خان اميرکبير، بزرگمرد تاريخ ايران، دلبستگي ويژه اي به نادرشاه داشت و به همين سبب بود که پيوسته به ناصرالدين شاه توصيه مي کرد شرح زندگي نادر را بخواند. اميرکبير همان رنگ هاي پرچم نادر را پذيرفت، اما دستور داد شکل پرچم مستطيل باشد ( بر خلاف شکل سه گوشه در عهد نادرشاه ) و سراسر زمينهً پرچم سفيد، با يک نوار سبز به عرض تقريبي  10  سانتي متر در گوشه بالائي و نواري سرخ رنگ به همان اندازه در قسمت پائين پرچم دوخته شود و نشان شير و خورشيد و شمشير در ميانه پرچم قرار گيرد، بدون آنکه تاجي بر بالاي خورشيد گذاشته شود. بدين ترتيب پرچم ايران تقريباٌ به شکل و فرم پرچم امروزي ايران درآمد.

انقلاب مشروطيت و پرچم ايران

با پيروزي جنبش مشروطه خواهي در ايران و گردن نهادن مظفرالدين شاه به تشکيل مجلس،  نمايندگان مردم در مجلس هاي اول و دوم به کار تدوين قانون اساسي و متمم آن مي پردازند. در اصل پنجم متمم قانون اساسي آمده بود: ” الوان رسمي بيرق ايران، سبز و سفيد و سرخ و علامت شير و خورشيد است”، کاملا مشخص است که نمايندگان در تصويب اين اصل شتابزده بوده اند. زيرا   اشاره اي به ترتيب قرار گرفتن رنگها، افقي يا عمودي بودن آنها، و اين که شير و خورشيد بر کدام يک از رنگها قرار گيرد به ميان نيامده بود. همچنين دربارهً وجود يا عدم وجود شمشير يا جهت روي شير ذکري نشده بود.  به نظر مي رسد بخشي از عجلهً نمايندگان به دليل وجود شماري روحاني در مجلس بوده که استفاده از تصوير را حرام مي دانستند. نمايندگان نوانديش در توجيه رنگهاي به کار رفته در پرچم به استدلالات ديني متوسل شدند، بدين ترتيب که مي گفتند رنگ سبز، رنگ دلخواه پيامبر اسلام و رنگ اين دين است، بنابراين پيشنهاد مي شود رنگ سبز در بالاي پرچم ملي ايران قرار گيرد. در مورد رنگ سفيد نيز به اين حقيقت تاريخي استناد شد که رنگ سفيد رنگ مورد علاقهً زرتشتيان است، اقليت ديني که هزاران سال در ايران به صلح و صفا  زندگي کرده اند و اين که سفيد نماد صلح، آشتي و پاکدامني است و لازم است در زير رنگ سبز قرار گيرد.  در مورد رنگ سرخ نيز با اشاره به ارزش خون شهيد در اسلام، بويژه امام حسين و جان باختگان انقلاب مشروطيت به ضرورت پاسداشت خون شهيدان اشاره گرديد. وقتي نمايندگان روحاني با اين استدلالات مجباب شده بودند و زمينه مساعد شده بود، نوانديشان حاضر در مجلس سخن را به موضوع نشان شير و خورشيد کشاندند و اين موضوع را اين گونه توجيه کردند که انقلاب  مشروطيت در مرداد (سال  1285  هجري شمسي  1906  ميلادي) به پيروزي رسيد يعني در برج اسد(شير). از سوي ديگر چون اکثر ايرانيان مسلمان شيعه و پيرو علي هستند و اسدالله از القاب حضرت علي است، بنابراين شير هم نشانهً مرداد است و هم نشانهً امام اول شيعيان در مورد خورشيد نيز چون انقلاب مشروطه در ميانهً ماه مرداد به پيروزي رسيد و خورشيد در اين ايام در اوج نيرومندي و گرماي خود است پيشنهاد مي کنيم خورشيد را نيز بر پشت شير سوار کنيم که اين شير و خورشيد هم نشانهً علي باشد هم نشانهً ماه مرداد و هم نشانهً چهاردهم مرداد يعني روز پيروزي مشروطه خواهان و البته وقتي شير را نشانهً پيشواي امام اول بدانيم لازم است شمشير ذوالفقار را نيز بدستش بدهيم.   بدين ترتيب براي اولين بار پرچم ملي ايران به طور رسمي در قانون اساسي به عنوان نماد استقلال و حاکميت ملي مطرح شد. در سال  1336  منوچهر اقبال، نخست وزير وقت به پيشنهاد هياًتي از نمايندگان وزارت خانه هاي خارجه، آموزش و پرورش و جنگ طي بخش نامه اي ابعاد و جزئيات ديگر پرچم را مشخص کرد. بخش نامهً ديگري در  سال  1337  در مورد تناسب طول و عرض پرچم صادر شد و طي آن مقرر گرديد طول پرچم اندکي بيش از يک برابر و نيم عرضس باشد.

پرچم بعد از انقلاب

در اصل هجدهم قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران مصوب سال  1358  (1979  ميلادي) در مورد پرچم گفته شده است که پرچم جمهوري اسلامي از سه رنگ سبز، سفيد و سرخ تشکيل مي شود و نشانهً جمهوري اسلامي (تشکيل شده با حروف الله اکبر) در وسط آن قرار دارد.

بختیاری‌ها در سپیده ‌دم تاریخ ایران

بختیاری‌ها در سپیده ‌دم تاریخ ایران


تاریخ شناسنامه و سرگذشت نیاكان و پیشینیان هر قوم و قبیله‌ای است كه به موزه‌ی تاریخ پیوسته‌اند. سرزمین بختیاری، تاریخی بسیار شگرف دارد. سرزمینی كه وارث دو تمدن بزرگ و نخستین ایران یعنی تمدن ایلام و تمدن هخامنشی است كه خداوند بزرگ بهترین رودخانه‌های جهان یعنی كارون و زاینده‌رود و دز را در آن قرار داد تا مردمی شریف و نجیب در دو سوی رشته كوه‌های زاگرس و قله‌های مرتفع آن «اشترانكوه» و «زردكوه» زمستان و تابستان خود را بگذرانند. مردمی كه زندگی كردن در چنین آب و هوای نیكویی كه از الطاف خداوند بخشنده است را جزو افتخارات خود می‌دانستند. اما افسوس كه این كوه‌های بلند و زیبا و این رودخانه‌های خروشان و جوشان در نهایت باعث جدایی بختیاری گردید و این ضربه‌ی بزرگی بود بر پیر و انسجام ایلی كه روزگاران دراز سربازان و مدافعان كشور عزیزمان ایران بوده‌اند. مردمی كه شجاعت، رشادت، دلاوری و مردانگی آن‌ها زبانزد خاص و عام است. هدف این مقاله بررسی سیر تاریخی سرزمین بختیاری با توجه به مراحل سه‌گانه‌ی تاریخی از قبیل مرحله‌ای افسانه‌ای، مرحله‌ی حماسی و مرحله‌ی تاریخی كه مورخان برای گذشته‌ی ملت‌های بزرگ و پیشین درنظر گرفته‌اند، می‌باشد.

این سه مرحله را بر اساس شاهنامه‌ی فرزانه‌ی طوس می‌توان چنین تعبیر كرد:
مرحله‌ی افسانه‌ای یا پیشدادیان، مرحله‌ی حماسی یا كیانیان و مرحله‌ی تاریخی یعنی اشكانیان و ساسانیان.
اما ارتباط این دوران با سرزمین بختیاری چیست؟ با توجه به جغرافیای باستانی سرزمین بختیاری كه از سمت شرق از منتهی‌علیه استان چهارمحال و بختیاری كنونی شروع و از شمال‌شرق تا نزدیكی اصفهان یعنی مناطق شهرستان فریدن كنونی قبل از اسكان تركان و ارامنه و گرجی‌ها در آن ناحیه (تركان و ارامنه و گرجی‌ها در زمان شاه‌عباس صفوی به‌عنوان حایل بین خاك بختیاری و پایتخت صفوی –اصفهان- به‌صورت یك خط عرضی از «چمن سلطان» در نزدیكی الیگودرز تا «چغاخور» در نزدیكی بروجن استقرار یافتند كه بیشترین آن‌ها در منطقه‌ی فریدن ساكن شدند) و از شمال غرب به بروجرد منتهی می‌شد و از آنجا به‌وسیله‌ی رودخانه‌ای كه از میان شهر دورود كنونی می‌گذرد و در حوالی اندیمشك به رودخانه‌ی دز منتهی می‌شد، جدا می‌شد و سپس از دزفول به‌صورت یك خط عرضی به شوشتر و از آنجا به بهبهان و رامهرمز ختم می‌گردید و در نهایت از سمت جنوب شرقی به خاك كهگیلویه محدود می‌شد، فرض شود.
در این سرزمین نام‌هایی وجود دارد كه از سپیده‌دم تاریخ ایران سرچشمه می‌گیرند. در شمال سرزمین بختیاری‌ یعنی شهرستان الیگودرز كنونی دو منطقه یكی به‌نام «آل‌ورز» كه در واقع اختصار واژه‌ی «آل گودرز» است كه الیگودرز از آن مشتق شده است و طایفه‌ی گودرزی مقیم در الیگودرز انتساب خود را به گودرز «پهلوان شاهنامه» می‌رسانند و دیگری «آل كورز» می‌باشد كه در واقع این نیز اختصار واژه‌ی «كیومرز» یا «كیومرث» است كه بنا به شاهنامه‌ی فردوسی ایشان نخستین انسان و فرمانروا بوده كه در كوه‌ها زندگی می‌كرد و حدود سی سال بر انسان و حیوان فرمانروایی نمود. «احمد رفعت» در كتاب لغت و جغرافیای تركی می‌نویسد: «كیومرث كه در سال 2415 از خلقت، سلطنت پیشدادیان را در ایران تأسیس نمود از سلاله‌ی ایلام بود.» كیومرز مربوط به دوران پیشدادیان و گودرز مربوط به دوره‌ی كیانیان هستند. نكته‌ی جالب توجه این‌كه هوشنگ پیشدادی پسر كیومرز نخستین كسی بود كه در همین سرزمین بختیاری با زدن دو سنگ چخماق به یكدیگر از آن جرقه حاصل شد و بوته‌ای را به آتش كشید و از این زمان بود كه آتش كشف شد و هم او بود كه شیوه‌ی استخراج فلزات را به بشریت آموزش داد و می‌دانیم كه نخستین كوره‌ی ذوب آهن ایران در محلی به‌نام «شلا» در حوالی سوسن در سرزمین بختیاری كه در زمان پیشدادیان ساخته شد و سنگ آهن در آن ذوب گردید. (“شلا” نام همسر اینشوشی ناك پادشاه ایلام در هزاره‌ی دوم بود كه هر دو به‌عنوان رب‌النوع مورد پرستش بودند و بر آیین بابلی برتری داشتند.) اهمیت این موضوع به‌قدری است كه باستان‌شناسان آلمانی و فرانسوی معتقدند كه «اگر ایرانیان سنگ آهن را ذوب نمی‌كردند و از آن وسایل مختلف نمی‌ساختند احتمالا صنعت دنیا هزار سال عقب می‌افتاد.»

در شمال شرقی سرزمین بختیاری نیز مناطقی وجود دارد كه پیشینه‌ی تاریخی دارند. یكی از آن‌ها منطقه‌ی فریدن شامل شهرستان‌های فریدن به مركزیت داران، فریدون‌شهر و چادگان كنونی كه از دیرباز جزو ولایت بختیاری بوده‌اند و از زمان رضاشاه با تجزیه‌ی خاك بختیاری ضمیمه‌ی اصفهان گردیدند. و همچنین كوه «فردون» در بختیاری كه هر دو مشتق از نام فریدون نوه‌ی جمشید پادشاه پیشدادی است و شاید این كوه همان كوهی باشد كه فریدون دوران كودكی‌اش را در آن گذراند.
و دیگری روستای «مشهد كاوه» كه در همین فریدن واقع گردیده است و آن را زادگاه و شهادتگاه كاوه آهنگر می‌دانند. چنانكه مبارزه با ظلم و ستم ضحاك تازی از سرزمین بختیاری به رهبری كاوه دادگر آغاز گردید و ضحاك را اسیر كرد و در كوه دماوند زندانی نمود. و فریدون را به پادشاهی ایران برگزید.
آثار و كتیبه‌های كول فره (فره یعنی شكوه و بزرگی) واشكفت سلمان و ویرانه‌های شهر سوسن در ایذه از دیگر نشانه‌های تمدن و مدنیت از دوره‌ی ایلام در بختیاری است.
دوره‌ی دوم، دوره‌ی كیانیان یا دوره‌ی حماسی است. مورخین در واقع این دوره را همان دوره‌ی هخامنشیان می‌دانند و ارتباط این دوره نیز با سرزمین بختیاری نیز مشخص و مبرهن است. به‌طوری‌كه بارون دوبد (debode) معتقد است كه اصطلاح “لر” مشتق از كلمات ایرانی است و می‌گوید واژه‌ی “لر” مأخوذ از لهراسب است و همین‌طور میرزا آقاخان كرمانی در تاریخ ایران می‌نگارد كه : هفتم، سلاله‌ی هخامنشی: اینان ابتدا در ایلام و پس از آن در فارس سلطنت داشتند. شاید “لهراسب” به معنی “لر بزرگ” باشد ، زیرا كه قبیله‌ی اینان از قوم لر بوده‌اند و مراد از لهراسب یكی از اولاد هخامنش است.
با توجه به شاهنامه‌ی فردوسی نیز بعد از كی‌خسرو كه مورخین معتقدند همان كورش كبیر می‌باشد “لهراسب” به پادشاهی رسید. لذا باید خاطرنشان كرد كه نخستین سكونتگاه پارس‌ها در سرزمین بختیاری یعنی “پارسوماد” به‌چم مركز پارس و ماد بوده است. ( ماد کردستان و آذربایجان کنونی است ) نكته‌ی دیگری كه ذكر آن در این دوره اهمیت دارد درخصوص منطقه‌ی “چل‌گرد” یا “چهل گرد” در استان بختیاری و چهارمحال كنونی است كه “رستم” پهلوان نامی ایران بهاران برای آموزش فنون رزمی به جوانان و گردان بختیاری به اینجا می‌آمد و مصداق این گفته شعر فرزانه‌ی طوس درباره‌ی رستم دستان است كه می‌گوید: “ بهاران همیشه به دیمه بدی.”

از منظری دیگر نیز می‌توان تاریخ سرزمین بختیاری را مورد ارزیابی و بررسی قرار داد. كنگل (1966، ص 220) “معتقد است كه در اواخر سال‌های 3000 قبل از میلاد مسیح (ع) گوتی‌ها از كوهستان‌ها فرود آمدند و در سرزمین‌های پست بین‌النهرین سكنی گزیدند و پس از چندی به فتح بابل دست یافتند.”

دهخدا نیز می‌نویسد كه: “گوتی طایفه‌ای از ساكنان قدیم زاگرس بوده‌اند. این گروه، نارامیس پادشاه آكد را شكست داده و بر بابل مسلط شدند.”

“تورایف” در كتاب مشرق قدیم صفحه 164 می‌نویسد كه : “اوگبارو” فرماندار گوتی‌ها به دستور كورش بزرگ وارد بابل گردید و آنجا را فتح كرد و در سوم مرهش‌وان خود كورش وارد بابل شد و به شهر آرامش داد و اوگباروراوالی آنجا قرار داد.” آنچه مسلم است این است كه گوتی‌ها همین طایفه‌ی گوتوندی (گتوندی)های امروزی هستند كه طایفه‌ای از بختیاری‌ها می‌باشند. لولوبی‌ها (شاید لولویی‌ها) را در این زمان از همسایگان گوتی‌ها می‌دانند. هر دو طایفه كه ریشه در نژاد هند-اروپایی داشتند و ساكن خوزستان بودند به مناسبت اهمیت شهرهایشان و فراوانی ثروت در آن شهرها مورد احترام مردمان خوزستان قرار گرفتند . (ایك اشتدت، 1961، ص 62) .

گرچه برخی از نویسندگان لولوبی‌ها را به همه‌ی لرها تعمیم می‌دهند اما باتوجه به پژوهش‌های جامعه‌شناختی به این نتیجه رسیدم كه لولوبی‌ها در واقع یكی از طوایف بختیاری كنونی به‌نام طایفه‌ی ململی هستند كه پس از گذشت پنج هزار سال هنوز بسیاری از آن‌ها پسوند لولویی را در شناسنامه‌های خود حفظ كرده‌اند.

نخستین دولتی كه همزمان با ایلام در ایران پیش از اسلام تشكیل شد، دولت ماد بود. ارتباط این دولت با سرزمین بختیاری نیز زیاد بوده‌است. به‌طوری‌كه هرودوت می‌نویسد: “قبایل عضو اتحادیه ماد، شش قبیله بودند كه عبارتند از: بوسیان، پارتاكنیان، آستروكاتیان، اریزانتیان، بودیان و مغ‌ها (تاریخ ماد، ص 142).” از قبایل یادشده هم‌اینك نام پنج تای آن‌ها در بین طوایف بختیاری با تغییراتی به چشم می‌خورد كه عبارتند از: بوسیان= طایفه‌ی بوساك یا بساك چهارلنگ، مغ‌ها= طایفه‌ی موگویی یا مغویی چهارلنگ و جالب‌تر اینكه مورخین سكونتگاه قبیله‌ی ششم را نیز در جنوب اصفهان ذكر كرده‌اند كه منطقه‌ی فریدن كنونی و پارتاكنا (پارتیكن) باستانی می‌باشد چرا كه درحال حاضر در نزدیكی‌های داران پاركی به‌نام پارك “پارتیكن” احداث گردیده است.

با ورود اسلام به ایران بسیاری از واژه‌های پارسی دستخوش تغییر و تحول فراوان گردیدند. مثلا تلفظ كلمه‌ی زردتشت در پهلوی “زاراتهسترا” بوده و یونانیان “زارسترو” نوشته‌اند. بنابراین نام‌های یادشده نیز درگذر زمان بر اثر استفاده‌ی زیاد به‌صورت كنونی درآمده‌اند، یا اینكه چون بیشتر مورخین خارجی بوده‌اند، لذا در هنگام یادداشت و یا هنگام ترجمه به‌وسیله‌ی دیگران این اسامی به گونه‌های مختلف ثبت گردیده‌باشند.
همچنین هرودوت در 800 قبل از میلاد در جای دیگری نوشت كه دشت‌های دامنه‌ی زاگرس و نواحی پیرامون پایتخت سوسا (شاید سوسن مالمیر یا شوش) به مردمان “آسكی تن” و “كی مر” متعلق بوده است.

همانطوری‌كه گفته شد نام قبایل به شیوه‌های مختلف ثبت گردیده است كه چنین استنباط می‌شود كه آسكی‌تن همان آستروكاتیان و نام طایفه‌ی آستركی امروزین مشتق از آن‌هاست و نام طوایف “ایمری” زراسوند و “مری” موگویی نیز همان شكل تغییریافته‌ی “كی مر” می‌باشد. شاید این قبایل نخستین گروه‌های قوم پارس بوده‌اند كه همزمان با مادها به سرزمین كنونی بختیاری كوچ كرده‌اند و تا قبل از تشكیل دولت هخامنشی كه یكی دیگر از قبایل پارسی بود و بعدها به سرزمین بختیاری آمدند، عضو اتحادیه‌ی ماد بودند، اما پس از آمدن دیگر قبایل پارسی كه به مرور منجر به تشكیل امپراتوری هخامنشی گردید، طوایف نامبرده نیز از متحدین حكومت پارسی كه نخستین پایه‌های آن در سرزمین “آساك” (كه این نام نیز با نام طایفه‌ی آستركی (آسكی‌تن یا آستروكاتیان) شباهت نزدیك دارد) یعنی پارسوماش بعدی تشكیل شد محسوب می‌شدند و شاید هم این طوایف ماد بودند و مقهور پارسیان گردیدند. اما با توجه به اینكه پارس‌های بعدی این منطقه را انتخاب كردند و به اینجا مهاجرت نمودند، این تصور وجود دارد كه قبایل بالا نیز پارسی بوده‌اند.
گیرشمن معتقد است كه پارسیان ابتدا در شمال غربی ایران در نزدیكی دریاچه‌ی ارومیه مستقر شدند و احتمالا در حدود 700 قبل از میلاد آنان در محوطه‌ی غربی جبال زاگرس تا مشرق شهر جدید شوشتر، در ناحیه‌ای كه ایشان پارسواش یا پارسوماش نامیده‌اند- و این نام در سالنامه‌های آشوری ذكر شده- اقامت گزیدند.
نامبرده در دنباله‌ی بحث خود اضافه می‌كند كه: “اما در باب پارسیان ایران باید گفت كه در حدود 700 قبل از میلاد آن‌ها در پارسوماش در كوه‌های فرعی سلسله جبال بختیاری در مشرق شوشتر، ناحیه‌ی واقع در دو سوی كارون نزدیك انحنای بزرگ این رود پیش از آنكه به‌سوی جنوب برگردد، مستقر شدند. عیلام دیگر در این زمان آن قدرت را نداشت كه از استقرار آنان در این ناحیه ممانعت كند همین ناحیه كه همواره بخشی از مستملكات عیلام بود و پارسیان احتمالا سلطنت آنان را می‌شناختند. پارسیان تحت قیادت هخامنش حكومت كوچك خود را كه مقدور بود بزرگ گردد تأسیس كردند و نام خویش را بدان دادند. (ایران از آغاز تا اسلام، ص 124)

منطقه كوهستانی پارس (پرسید) باستانی در جنوب “پارتاكنا” بوده و از جنوب شرقی به دره‌های رود كارون و كرخه كه در میان دنباله‌ی رشته‌های زاگرس قرار داشتند محدود بود. ناحیه‌ی اخیرالذكر همان عیلام باستانی یا سوزیان (خوزستان، شوش) یكی از مراكز قدیمی‌ترین تمدن‌ها بوده و از جانب غرب خاك ایرانی ( آریایی ) ماد، با آشور هم‌مرز بوده است.(تاریخ ماد، ص 82) بنابر كتیبه‌ی بیستون از قرن هفتم قبل از میلاد در پارس خاندان هخامنشیان حكومت می‌كردند. بعد از مؤسس خاندان كه هخامنش نام داشت و پسرش “تئی‌سپ” یا “چیش‌پیش” این خاندان بر دو شاخه منقسم گشت كه هر دو در آن سرزمین سلطنت داشتند.
كورش اول، پادشاه پارسوماش و كمبوجیه اول پدر كورش دوم مؤسس پادشاهی پارس به شاخه‌ی اول تعلق داشتند. آریا رمنه پسر دیگر چیش‌پیش از شاخه‌ی دوم بودند. بنابراین چنین استنباط می‌شود كه این دو شاخه به بزرگ و كوچك تقسیم شده‌اند. (یعنی پسر بزرگ و پسر كوچك) شاخه‌ی بزرگ كه كورش به آن تعلق داشت و در پارسوماش حكمروایی می‌كرد، پس لر بزرگ پسوند “بزرگ” را از شاخه‌ی بزرگ و مهتر هخامنشی كه اسلاف آن‌ها بوده‌اند گرفته باشند و از سوی دیگر لر كوچك نیز پسوند “كوچك” را از شاخه‌ی دوم هخامنشی یعنی شاخه‌ی كهتر كه اعقابشان می‌باشند گرفته‌اند. شایسته به بیان است كه پارسوماد (مسجدسلیمان) زادگاه جیش‌پیش، كورش اول، كمبوجیه اول و كورش بزرگ بوده است. همچنین نام “كر” بر روی چشمه‌ای در كوهرنگ بختیاری كه درواقع سرچشمه‌ی اصلی كارون می‌باشد یادآور نام كورش هخامنشی است كه در روزگار ما به نام چشمه “محمود كر” معروف شده است.

در دوره‌ی اشكانیان و ساسانیان نیز این سرزمین از اهمیت خاصی برخوردار بوده است. مجسمه‌ی مرد پارتی در “شمی” ایذه كه بنابر اشتاین “شمی” به اقامتگاه تابستانی پارت‌ها اطلاق می‌شد دلیل بر این مدعاست. همچنین عده‌ی خاندان‌های بزرگی كه در دوره‌ی اشكانیان مقام نخست را داشتند ظاهرا هفت بود كه از میان آن‌ها، دو خاندان بعد از دودمان شاهی صاحب قدرت محسوب می‌شدند. یكی خاندان سورنا و دیگری خاندان كارن. خاندان كارن به بختیاری‌ها متعلق بود و او حاكم ساتراپ بختیاری در آن دوره بوده است و نام رودخانه‌ی بزرگ كارون در سرزمین بختیاری اقتباس از نام این سردار بزرگ بختیاری در آن دوره بوده است. از آثار دوره‌ی ساسانیان می‌‌توان به پل “فره‌زاد” در ایذه كه یادآور نام مادر اردشیر بابكان و شهر اردشیرخوره در جایگاه ایذه كنونی و همچنین شهر استرآباد اردشیر یا بنه‌وار آستركی كنونی (بنه‌وار هفت و چهار) در 30 كیلومتری شرق لالی كه در دوره‌ی صفویه بناهای باعظمتی به سبك معماری صفوی توسط امرای بزرگ بختیاری یعنی تاجمیرخان آستركی و پسرش میرجهانگیر خان و نوه‌اش خلیل خان آستركی بر بناهای پیشین آن ساخته شد، اشاره نمود. بنه‌وار از سال 924 تا سال 1203 هجری قمری مركز حكومت بختیاری هفت‌لنگ و چهارلنگ قرار گرفته بود. از این‌روی به بنه‌وار هفت و چهار نیز شهرت دارد. در خصوص این مكان در كتب تاریخی چنین آمده است: “ از دودمان میرجهانگیر خان آستركی بختیاری، آثار و ابنیه‌ی تاریخی معظمی در نقاط مختلف بختیاری به‌جامانده است كه از آن جمله خرابه‌های سردشت نزدیك دزفول و بنه‌وار از توابع مسجد سلیمان در منطقه‌ی گرمسیر و همچنین در دیمه و چغاگرگ در سردسیر می‌باشد كه گواه بارزی بر شوكت و جلال زیاد آن‌ها بوده است.

در پایان به تمام كسانی كه چه در گذشته و چه در زمان حال، ناآگاهانه و بدون پژوهش و تحقیق سعی داشته و دارند كه هویت بختیاری‌ها به‌طور خاص و لرها را به‌طور عام خدشه‌دار نمایند، باید عرض كنم كه با این همه شواهد و قراین تاریخی، آداب و رسوم، زبان، فرهنگ، این قوم كهن آریایی‌الاصل و ایرانی‌الاصل می‌باشند و این را هم باید اضافه نمود كه بختیاری‌ها برخلاف سایر اقوام ایرانی با گذشت هزاران سال كه كشور عزیزمان ایران مورد تهاجم بیگانگان در ادوار مختلف تاریخی قرار گرفت، توانسته‌اند بیشتر مظاهر نیك فرهنگی نیاكان خود را حفظ نمایند و بر آن می‌بالند.

مانی



مانی پیامبرایرانی است که نفوذ افکارش بیش از یک هزارسال در خِطّه وسیعی از چین تا اروپای مرکزی و شمال آفریقا حادثه آفریده. وی در آخرین سال های حکومت اشکانیان به دنیا آمد. پدرو مادرش احتمالاً از دودمان نجبای اشکانی و پیرو مذهب ماندایی ها یا صابئین بودند که پس از مهاجرت از فلسطین در دشت میشان از نواحی خوزستان می زیستند.


صابئین یا ماندائی ها غسل تعمید می یافتند و طریقه گُنوسی، مخلوط با عقاید بابِلی و ایرانی، در معتقدات ایشان راه یافته بود.مانی روز جلوس شاپور اوّل، دوّمین پادشاه ساسانی، از راه آشنایی با برخی شاه زادگان و درباریان، به حضور شاه رسید و کتاب خود شاپورگان را بدو تقدیم داشت ومورد علاقه و احترام او قرار گرفت و سالیان دراز در مسافرت ها و جنگ ها همراه شاپور به نقاط مختلف سفر کرد. وی ظاهراً در مداوای بیماران نیز شهرت داشت.در زمان جانشینان شاپور، مانی سال ها در زندان بود و عاقبت به بدخواهی موبَدان بزرگ درباری، از جمله کَرتیر، محاکمه و وحشیانه شکنجه و کشته شد. محکومیت مانی نتیجه قدرت فوق العاده ای بود که موبَدان زَرتُشتی، با پیوند دین و سیاست در دوران ساسانیان، به دست آورده بودند. پیکر بی جان مانی سال ها بر دروازه جندی شاپور آویخته بود. این دروازه را تا قرن ها بعد آن را دروازه مانی می خواندند


به باور مانَویان، زناشویی و داشتن فرزند اسیر کردن دوباره نور در ظلمتِ مادّه و تن است. بنابراین، برگزیدگان مانَوی از ازدواج پرهیز داشتند. با این همه زنان درجوامع مانَوی مورد احترام بسیار بودند. در تاریخ روم از زنی به نام جولیا یاد می شود که یکی از مبلّغان معروف مانی بود. وی در دربار امپراتور با شجاعت و زبان آوری تمام از عقاید خویش دفاع کرد و عاقبت چون دیگر مانَویان جان بر سر اعتقادات خود گذاشت.
دین مانی درزمان خود او به وسیله مبلّغان به سراسر جهان متمدّن آن روزگار پراکنده شد. پس از کشته شدن مانی سرکوب مانَویان با شدّت و خشونت بسیار در داخل ایران دنبال گردید، حدودیک قرن پس از قتل مانی، در سوریه، مصر، آفریقای شمالی تا اسپانیا و مملکت گال از حضور فعّال مانویان نشان بسیار برجای بوده است.

در قرن چهارم میلادی، سنت آگوستین، که بعدها آثار او از جمله مهم ترین نوشته ها در دفاع از مسیحیت به حساب آمد، به مدّت نه سال مانَوی شد. در کتاب های معروف او شهر خدا و شهر دنیا، که در ردّ عقاید مانی نوشته شده، تأثیر عقاید مانی آشکار است. اهمیّت و نفوذ مانَویان دراین قرن در رم، مرکز پاپ، به درجهای بود که کنستانتین، امپراتور روم در سال 326م برضدّ اهل بدعت (مانَویان) فرمانی صادر کرد و درسال 372م والنتاین حقوق اجتماعی را ازمانَویان سلب کرد و برای برگزیدگان مانَوی حکم اعدام و تبعید داد.

دین مانی در اواخر قرن هفتم میلادی به چین راه یافت. درسده دهم میلادی ریاست مذهبی مانَویان از بابِل به سمرقند منتقل شد، از راه جامعه های سرّی و پنهانی منتشر و هم ردیف با عقاید تائو و بودا پیروان بسیار یافت. بعد از اسلام، در زمان خلفای اُموی و عبّاسی، کشتار مانویان بارها صورت گرفت. دراین زمان ایشان را زَندیق یا زَندیک می گفتند. نوشته های بسیار در ردّ عقاید آنان برجای مانده است. با این همه شماری قابل ملاحظه از ایرانیان نامی دربار خلفا مانَوی بودند یا ایشان را به داشتن این عقاید متّهَم می کردند. ابن مُقَفَّع، مترجم و نویسنده بزرگ دربار اُموی و اوایل دوره عبّاسی از مشهورترین آن هاست.


آيين مانی

آيين مانی

ماني پيامبرايراني است که نفوذ افکارش بيش از يک هزارسال در خِطّه وسيعي از چين تا اروپاي مرکزي و شمال آفريقا حادثه آفريده. وي در آخرين سال هاي حکومت اشکانيان به دنيا آمد. پدرو مادرش احتمالاً از دودمان نجباي اشکاني و پيرو مذهب ماندايي ها يا صابئين بودند که پس از مهاجرت از فلسطين در دشت ميشان از نواحي خوزستان مي زيستند. صابئين یا ماندائی ها غسل تعميد مي يافتند و طريقه گُنوسي، مخلوط با عقايد بابِلي و ايراني، در معتقدات ايشان راه يافته بود.ماني روز جلوس شاپور اوّل، دوّمين پادشاه ساساني، از راه آشنايي با برخي شاه زادگان و درباريان، به حضور شاه رسيد و کتاب خود شاپورگان را بدو تقديم داشت ومورد علاقه و احترام او قرار گرفت و ساليان دراز در مسافرت ها و جنگ ها همراه شاپور به نقاط مختلف سفر کرد. وی ظاهراً در مداواي بيماران نيز شهرت داشت.در زمان جانشينان شاپور، ماني سال ها در زندان بود و عاقبت به بدخواهي موبَدان بزرگ درباري، از جمله کَرتير، محاکمه و وحشيانه شکنجه و کشته شد. محکوميت ماني نتيجه قدرت فوق العاده اي بود که موبَدان زَرتُشتي، با پيوند دين و سياست در دوران ساسانيان، به دست آورده بودند. پيکر بي جان ماني سال ها بر دروازه جندي شاپور آويخته بود. اين دروازه را تا قرن ها بعد آن را دروازه ماني مي خواندند

به باور مانَويان، زناشويي و داشتن فرزند اسير کردن دوباره نور در ظلمتِ مادّه و تن است. بنابراين، برگزيدگان مانَوي از ازدواج پرهيز داشتند. با اين همه زنان درجوامع مانَوي مورد احترام بسيار بودند. در تاريخ روم از زني به نام جوليا ياد مي شود که يکي از مبلّغان معروف ماني بود. وي در دربار امپراتور با شجاعت و زبان آوري تمام از عقايد خويش دفاع کرد و عاقبت چون ديگر مانَويان جان بر سر اعتقادات خود گذاشت.
دين ماني درزمان خود او به وسيله مبلّغان به سراسر جهان متمدّن آن روزگار پراکنده شد. پس از کشته شدن ماني سرکوب مانَويان با شدّت و خشونت بسيار در داخل ايران دنبال گرديد، حدوديک قرن پس از قتل ماني، در سوريه، مصر، آفريقاي شمالي تا اسپانيا و مملکت گال از حضور فعّال مانويان نشان بسيار برجاي بوده است.

در قرن چهارم ميلادي، سنت آگوستين، که بعدها آثار او از جمله مهم ترين نوشته ها در دفاع از مسيحيت به حساب آمد، به مدّت نه سال مانَوي شد. در کتاب هاي معروف او شهر خدا و شهر دنيا، که در ردّ عقايد ماني نوشته شده، تأثير عقايد ماني آشکار است. اهميّت و نفوذ مانَويان دراين قرن در رم، مرکز پاپ، به درجهاي بود که کنستانتين، امپراتور روم در سال 326م برضدّ اهل بدعت (مانَويان) فرماني صادر کرد و درسال 372م والنتاين حقوق اجتماعي را ازمانَويان سلب کرد و براي برگزيدگان مانَوي حکم اعدام و تبعيد داد.

دين ماني در اواخر قرن هفتم ميلادي به چين راه يافت. درسده دهم ميلادي رياست مذهبي مانَويان از بابِل به سمرقند منتقل شد، از راه جامعه هاي سرّي و پنهاني منتشر و هم رديف با عقايد تائو و بودا پيروان بسيار يافت. بعد از اسلام، در زمان خلفاي اُموي و عبّاسي، کشتار مانويان بارها صورت گرفت. دراين زمان ايشان را زَنديق يا زَنديک مي گفتند. نوشته هاي بسيار در ردّ عقايد آنان برجاي مانده است. با اين همه شماري قابل ملاحظه از ايرانيان نامي دربار خلفا مانَوي بودند يا ايشان را به داشتن اين عقايد متّهَم مي کردند. ابن مُقَفَّع، مترجم و نويسنده بزرگ دربار اُموي و اوايل دوره عبّاسي از مشهورترين آن هاست.

 

مانی پیامبر

مانی پیامبر
مانی، پیامبر، در سال 216 در تیسفون بدنیا آمد و پیام آور مانویت بود. او توسط موبدان مورد خشم قرار گرفت ولی توسط مادر شاپور حمایت شد و رشد کرد. او در نهایت در زمان بهرام دوم درگذشت.

آیین مانی
مانی گرایی ترکیبی است از آیین های مسیحیت، بودایی و زرتشتی که مانی (پسر فاتک) آن را بنیان گذاشت، مانی بر این عقیده است که جهان بر مبنای روشنایی و تاریکی است و از همین رو است که خوبی و بدی وجود دارد، همچنین پیروان این آیین باور دارند که در نهایت روشنایی (خوبی) است که چیره خواهد شد و همه جا را فرا می گیرد. این آیین در ایران دوران ساسانیان مخصوصا در دوره پادشاهی یکساله هرمز هواخواهان و پیروانی داشته است. پیروان مانی در زمان بهرام محکوم به مرگ گشتند.

عقاید مانوی
مانی منبع وجود جهان را در دو اصل می داند. به عبارتی وی معتقد بود که آغاز جهان با دو اصل بوده یکی « نیکی » و دیگری « شر ». خدا نماینده نیکی و هیولا مظهر شر. این گونه است که متوجه شباهتی خاص میان مانی و آئین زرتشت می شویم.

مانی هم چنین یکی از ابزار مهم تبلیغی خود را کتابت می دانست، بر خلاف سنت شفاهی رایج در ایران. آثار اصلی مانوی که متعلق به مانی شمرده می شود، هفت اثر بود که به زبان آرامی شرقی، زبان محلی مانی، نوشته شده بود: اونجیلون زیندگ (انجیل زنده)، نیان زینده گان (گنج زنده گی)، رسالات، رازان (اسرار)، کوان (غولان)، دیبان (دیوان، نامه ها)، مزامیر و نیایش ها. همان طور که می بینیم نام یکی از آثار مانی، انجیل زنده است، از آن رو که مانی خود را به منزله ی حواری مسیح و ادامه دهنده ی راه او می دانست. در نظر او، انجیل مسیحیان دست برده شده و انجیلی که خود آورده، انجیل زنده بود. این هفت کتاب، کتاب های آیینی مانوی به شمار می آیند. افزون بر این ها، مانی کتابی به فارسی به نام «شاپورگان» داشت که به زبان فارسی میانه نگاشته و در آن چکیده ی اندیشه های خود را برای شاپور اول ساسانی بیان کرده بود. مانی به یاری برادران شاپور، «پیروز» و «مهرشاه» که به آیین مانی گرویده بودند، توانست سه بار به حضور شاپور پذیرفته شود. ابن ندیم در الفهرست نخستین دیدار آن ها را در روز یک شنبه اولین روز ماه نیسان که آفتاب در برج حمل بود، یاد می کند و می نویسد این تاریخ برابر با روز تاج گذاری شاپور بود و در این دیدار، مانی «شاپورگان» را که تنها کتاب اش به زبان فارسی میانه است، تقدیم شاپور می کند. در نوشته های مانوی آمده که شاپور سخت تحت تأثیر پیام مانی قرار گرفت و به او اجازه داد آزادانه در سراسر ایران تبلیغ کند و به این ترتیب، مانی سال ها جزو ملازمان شاپور شد و حتا در لشکر کشی شاپور در جنگ با والرین، امپراتور روم، چونان کرتیر موبد در کنار او بود، موبدی که بعدها از دشمنان سرسخت مانی و موجب دست گیری و محاکمه ی وی شد.

کتاب دیگر مانی کفالایا یا سخن رانی هاست که مجموعه ی گفتارها و تا حدودی پیش گویی های مانی ست. اشعار و ترانه ها و زمزمه های مانوی از شاه کارهای ادبی آن زمان به حساب می آید. سرود مروارید مانی که تازه یافته شده است، منظومه یی عارفانه و دل نشین است.

اما مشهور ترین کتاب مانی آردهنگ است که در فارسی ارتنگ و ارژنگ خوانده می شود و سراسر تصویری ست. مانی تمام اساطیر مانوی، داستان آفرینش و اصول اعتقادی آیین خود را در این کتاب به تصویر کشیده است. مانی بر این باور بود که سخنان اش باید به گونه یی بیان شود که برای همه ی مردم قابل فهم باشد. کتاب آردهنگ را می توان ابتکار مانی برای تکمیل آموزش آیین خود به توده ی مردم به ویژه کم سوادان و بی سوادان دانست. این کتاب شاه کاری هنری بود از هنر خاص مانویان که با کوچ آنان به چین بر هنر این سر زمین تأثیراتی شگرف بر جای گذاشت.

با آن که تنها یک کتاب مانی مصور گفته شده، اما در سایر کتاب ها نیز برای پرهیز از یک نواختی تزییناتی در حاشیه ی نوشته ها و حتا استفاده از رنگ های مختلف دیده می شود. وی در خط فارسی اصلاحات زیادی انجام داد.
مانی پیامبری نقاش بود. نقاشی های مانی سخن از دوستی می گفت . او پیامبر بزرگ و پاکدل و صلح‌جوی ایرانی و پیام آور آیین مانوی بود.
مانی همه عمر شصت و یکساله خود را صرف گسترش پیام دین مانوی کرد.
دین مانی آیین زیبائی هاست ،او پیامبر دینی به تمام معنا در پیوند با فرهنگ و هنر بود که خود و پیروانش بیش از همه ادیان دیگر از خود کتاب و آثار مکتوب و نگاره‌های بی‌همتا باقی گذاشتند. یکی از شناخته‌شده‌ترین آیین‌های مانوی که در سراسر جهان امروز برجای مانده و بکار می‌رود و یادمان آن نیکومرد آشتی‌جوی ایرانی است، شیوه دست دادن مردمان با دست راست است.
از بابِل آمده بود تا فریاد خود را در سراسر جهان طنین افکن کند.

مانی پیام‌آور جهان‌شمول‌ترین دین جهان باستان بود که پیروانش به مدت قریب یک هزار سال در گستره‌ای از شمال اروپا تا شرق چین زندگی می‌کردند.

مانی برخلاف بسیاری از ادیان که به رسمیت نشناختن و رد کردن ادیان و باورهای دیگر را افتخاری برای خود می‌دانند، تمامی پیامبران و ادیان پیشین خود را به رسمیت شناخت و گرامی داشت.

مانی، سرنوشت تلخی داشت. سرنوشت تلخ و همیشگی مردان بزرگ تاریخ ایران، و قربانیان اتحاد شوم حکومتدارانو اشراف . اتحاد قدرت و ثروت و نیرنگ.

داستان بسیار ساده بود.....
مانی شب و روز راه می رود. از اینجا پیاده به آنجا می رود و آنجا را با کشتی به مقصد جایی دیگر ترک می کند. آن سوی اینجا ها و آنجا ها مانی به یک چیز می اندیشد: گسترش آیین خویش. مانی به هر شهری که می رسد پیروانی می یابد. چند روزی با ایشان دمساز می شود. زیر درختی می نشیند و از الهامات خویش، از آنچه همزادش بر او نازل می کند برای آنها سخن می گوید. آنگاه بر می خیزد تا به همراه یارانش به سمت جایی دیگر برود. بعد از مدت ها مانی به تیسفون می رسد. پایتخت امپراطوری ساسانی و محل سکونت شاپور، شاه شاهان.
نخستین کسی که مانی دین خود را به عرضه کرد شاپور پسر اردشیر بابکان بود.
در برخی از منابع آمده است که مانی نخست نزد دو تن از برادران شاپور یعنی مهرشاه، حاکم ولایت میشان، و پیروز رفت. در « الفهرست » آمده است که پیروز مانی را به نزد شاه برد. ظاهرا مانی در علم طبابت سررشته ای داشت و هنگامی که مانی نزد شاپور می رفته فرزند شاه بیمار بود، و علاج پسر شاه به دست مانی بهانه ای شد برای نزدیکی شاه به او.
پس از آن بود که شاپور نسبت به مانویان اظهار مساعدت و خیرخواهی کرد و به همین مناسبت مانی یکی از کتب عمده خود را به نام او « شاپورگان » نامید.
مانی در عصر شاپور ساسانی تعالیم خویش آغاز کرد و از سوی وی تکریم شد .
وقایع نگاریهای مربوط به سالهای آخر حکومت شاپور و پادشاهی دو پسرش نامطمئن می نماید ، ظاهرا" هرمز پسر بزرگتر همانند پدر با مانی خوشرفتاری می نموده است
.
.در دربار شاپور ساسانی حرف های زیادی از دهانها بیرون می آید. هر کدام به قصد و غرضی خاص. مانی ساکت نشسته است.
شاپور: امپراطوری روم هیچ موقع این گونه ضعیف نبوده است. پس نباید به آنها فرصت بازسازی داد.
کرتیر- موبد دربار- : جاویدان بماند شاه شاهان شاپور ساسانی! اعلی حضرت! نظر این جانب هم همین است. باید بر امپراطوری روم حمله برد و آیین کفرآمیز آنها را از میان برداشت. تنها یک آیین مورد قبول بزرگترین امپراطوری زمانه است و آن هم آیین زرتشت می باشد.
نگاهها به سوی مانی برگشت. مانی چیزی نمی گفت و به زمین خیره شده بود.
شاپور گویی که می خواست با حرفی مانی را به دفاع از خویش ترغیب کند گفت: ولی ما عهد و پیمانی با قیصر روم داریم. اوضاع افلاک و کواکب چگونه است کرتیر؟
کرتیر: خوب است سرورم. اختر سعد مشاهده شده است. حمله ما با شکست دادن روم و اسارت قیصر همراه خواهد شد.
شاپور: مانی! همزاد تو عقیده ای راجع به جنگ فردا ندارد؟
مانی جواب داد: خیر سرورم! هیچ نمی گوید... من کمی می ترسم...
روم فتح و قیصر کشته شد و مانی به سبب آنکه در شب حمله پیام آور شادی نبود از دربار طرد شد.
پیامبر نقاش که اکنون سن را از مرز پنجاه گذرانده بود، ناگاه گویی متوجه گذر زمان شده باشد نگاهش را برگرداند تا روزها و سالهای گذشته را از نظر بگذراند.
مانی بی آنکه خود بخواهد وسیله دست شاپور شده بود تا بواسطه آیین خویش نفوذ موبدان را کاهش دهد.
ظاهرا حسادت درباریان و فشار روحانیون زردشتی سرانجام شاه را قانع کرد که روی خویش را از مانی برگرداند. شاپور حدود ده سال بر کیش مانی بود. پس از آن از کشور اخراج شد و سالها در آسیای مرکزی سرگردان شد. هند و چین مقاصد بعدی وی برای تبلیغ آئینش بودند.

مانی اکنون دریافته بود که از هدف خویش بازمانده است. او به جای اینکه در دربار بماند می بایست سفر می کرد. به اینجا و آنجا. هر جا که امید یافتن پیروی برای دین زیبائی ها وجود داشته باشد. مانی کتاب ارژنگ را در دست گرفت تا سفر را آغاز کند. مانی برای جبران گذشته از دست رفته حرکت می کرد. ولی انگار رسالت مانی به انتها رسیده بود، هرچند نصفه و نیمه و ناتمام.

سرانجام شاپور ساسانی درگذشت و بهرام به شاهی رسید.
پس از درگذشت شاپور مانی مجددا به ایران بازگشت. موبدان که این بار در نبود شاه حامی مقتدری را نمی دیدند نتوانستند مانی را مجددا از ایران اخراج کنند.
اما مانی به دستور بهرام ساسانی اسیر شد.
او را در یک دادگاه تفتیش عقاید به جرم «کفر» محکوم به مرگ می‌کنند. او در زندان نیز نه تنها از پیام دین و آرمان خود دست بر نمی‌دارد و توبه نمی‌کند؛ بلکه از هر فرصتی برای اندرز و شناساندن دین و اندیشه‌های خود برای جامعه بشری بهره می‌برد.
مانی را به جلسه مناظره با موبدان در حضور بهرام یکم دعوت می‌کنند، همانگونه که بعدتر با مزدک و دیگران هم اجرا شد.
پیامبر را در حیاط قصر جندی شاپور به زنجیر کشیدند.پیکر مانی در غل و زنجیر اسیر بود. مانی نگاهش را به اطراف چرخاند و گفت: های آدمها که دور و بر من ایستاده اید... فرق پیروان من و لشگریان بهرام ساسانی را در لباس هایمان بجویید. لشگریان ساسانی با زره پوش و کلاه به جنگ دشمن می روند در حالیکه پیروان من با لباس های لطیفشان در پی یافتن همراهی زمین و زمان را زیر و رو می کنند تا او را به دین زیبایی ها رهنمون شوند. به سمت باغهای روشنائی... اینست تفاوت بین طریقه نبرد من و طریقه نبرد بهرام ساسانی...
نگهبان با سلاح خویش به صورت مانی کوبید. پیامبرِدر حالیکه در حیاط قصر جندی شاپور به زنجیر کشیده شده بود از هوش رفت.
مانی که با ضربه سلاح نگهبان از هوش رفته بود به هوش آمد. از بینی اش شیار خونی سرازیر شده بود. با صدایی ضعیف برای آنها که به تماشایش آمده بودند گفت: دین من آیین زیبائی هاست... بیایید در باغهای روشنایی بگردید!... بیایید!...
نگهبان با ضربه ای دیگر صدای مانی را قطع کرد.
روز بعد جسدی که از کاه پر شده بر دیوار قصر جندی شاپور تاب می خورد. به هنگام غروب مردمی که از مقابل قصر می گذشتند از خود می پرسیدند: مگر او چه کرده است؟
هیچ کس نمی دانست مانی چه کرده است.
.
مانی به حکم موبدان پیرو صلح و آشتی و با تأیید بهرام‌شاه در شهریورروز از شهریورماه سال 276 میلادی و در روزی که لابد دیگر موبدان سرگرم آراستن مجلس جشن شهریورگان یا آیین آرمان‌شهر ایرانی بوده‌اند، پس از شکنجه‌های هولناک کشته می‌شود و پیکرش را برای مدتی طولانی بر دروازه گندیشاپور می‌آویزند. دروازه‌ای که تا صدها سال بعد به نام «دروازه مانی» خوانده می‌شده است.
مانویان به یادگار روز درگذشت مانی، یک روز را به عنوان « عید بیما » نامیدند. در یونانی واژه « بیما » به معنای منبری است که از حضور استاد غایب است.
وی در شصت و یک ساله گی در زندان و زنجیر درگذشت
 

آگاهي‌هايي درباره جشن سده

آگاهي‌هايي درباره جشن سده

 

خجسته آيين «‌سده‌» كه همه‌ساله روز دهم بهمن ماه و هنگام غروب آفتاب برگزار مي‌شود، در شمار جشن‌هاي كهني است كه هزاران سال است در ايران برگزار مي‌شود.
اين آيين شكوهمند را نياكان از دير و دور پاس داشته‌اند، حتي در زمان هجوم تازيان و تاتارها و مغول‌ها نيز آن را هرطور كه توانسته‌اند برگزار كرده‌اند.
درباره چگونگي پديد آمدن سده چندين و چند داستان بر سرزبان‌ها است، اما صرف‌نظر از اين كه كدام‌يك به واقعيت نزديك‌تر است و كدام‌يك به اسطوره‌ها مي‌ماند، آن‌چه مهم است اين است كه اين جشن به مناسبت پاسداري و پرستاري از آتش برگزار مي‌شود كه يكي از سودمندترين پديده‌هاي اهورا داده‌است. چون اگر آتش نبود، نه تمدن شكل مي‌گرفت و نه صنعت پديد مي‌آمد. پس به راستي اين پديده را بايد پرستش و پرستاري كرد و گرامي داشت.
در فرهنگ و باورهاي ايراني انسان آفريده اهورامزدا است و هماهنگ با حهان و طبيعت زندگي مي‌كند. از همه پديده‌ها سود مي‌برد و به جهان و جهانيان سود مي‌رساند. هماهنگي با محيط زيست و حفظ و نگهداري و استفاده بهينه آن از پايه‌هاي آرماني ايراني و به‌ويژه از باورهاي دين زرتشتي است. برگزاري جشن سده و حفظ و نگهداري آتش و احترام به همه پديده‌هاي سودمند آفرينش از اين اعتقاد راستين سرچشمه گرفته‌است. در جشن سده با افروختن هيمه بزرگي از هيزم در هنگام غروب آفتاب، گرمي و روشنايي را كه هر دو نمادهاي سودمند اهورايي هستند، شب سرد و تيره به روز روشن پيوند مي‌يابد و آرزوي روشني و گرمي خانواده‌ها و مهر و دوستي همه خويشان و آشنايان و شهروندان و در نهايت آشتي و مهرورزي همه مردم ايرانشهر در دل و ديده هر ايراني فروغي تازه مي‌گيرد.
ابوريحان بيروني در يكي از كتاب‌هاي خود چنين مي‌نويسد: «سده آبان روز است از بهمن ماه و آن دهم باشد.» از نوشته‌هاي همين مورخ و ديگر تاريخ‌نگاران معروف چنين برداشت مي‌شود كه در هر دوراني كه اين جشن برپا مي‌شد، جنبه ملي آن بيشتر از جنبه ديني بوده‌است. جشن سده را ايرانيان در پنجاه شبانه روز قبل از نوروز مي‌گرفته‌اند و از جشن‌هاي ملي نامدار ايرانيان است. در اين جشن آتش مي‌افروختند و شادي مي‌كردند آتش در نزد ايرانيان قديم گرامي بوده‌است و براي نگهداري آن روزان و شبان اين گوهر آسماني را حفظ مي‌كردند. دانشمندان راجع به علت نامزد شدن اين جشن را به سده دلايل بسياري آورده‌اند.
يكي از دانشمندان مي‌گويد: «پيدايش جشن سده ناشي از طرز تقسيم سال شمسي است، در عهد باستان. توضيح اين‌كه بنابر مندرجات اوستا در ايران باستان سال به دو بخش قسمت شده يكي بخش تابستاني كه مدتش 215 روز يعني 7 ماه از اول فروردين تا آخر مهر ماه بوده و ديگري بخش زمستاني كه مدتش 150 روز يعني 5 ماه از اول آبان ماه تا آخر اسفند بوده، چون اين جشن در صدمين روز بخش زمستان واقع شده آن را سده نام نهاده‌اند. از آداب و رسوم اين جشن نيز روايات شيريني به ما رسيده و از روش گوناگون برگزاري كه توسط پادشاهان و سرداران بزرگ اين سرزمين معمول بوده‌است، حكايت‌ها داريم.
از مراسم دل‌انگيز اين جشن آتش‌افروزي است در شب يازدهم بهمن كه آبان روز ناميده‌مي‌شود. ايرانيان باستان اين جشن را با آييني فروزان در شب تاريك بر پا مي‌داشتند بعد از اسلام هم كما‌بيش از اين جشن را برپا مي‌داشتند. امراء و بزرگان و پادشاهان و خلفا را به مرسوم داشتن آن آشنا مي‌كردند. اين جشن در ميان يونانيان قديم نيز وجود داشت و خرمن‌هاي آتش گاهي چنان بزرگ بوده كه چند فرسنگ شعله آن ديده‌مي‌شد.»


آگاهي هايي درباره جشن مهرگان

آگاهي هايي درباره جشن مهرگان

 

جشن مهرگان يكي از بزرگ‌ترين و خجسته‌ترين جشن‌هاي ماهانه در ايران‌باستان است كه اكنون نيز در برخي از شهرهاي زرتشتي‌نشين كشور برگزار مي‌شود. اين جشن در روز مهر از ماه مهر است كه با 10 مهرماه برابري مي‌كند. آنچه در پي مي‌آيد، آگاهي‌هاي فشرده‌اي درباره اين جشن ريشه‌دار و پرمعنا است. اين نوشته در كتاب از نوروز تا نوروز پژوهش و نگارش كورش نيكنام چاپ شده‌است.
واژه مهر پيمان و دوستي معني مي‌دهد در ايران‌باستان، جشن مهرگان پس از نوروز داراي اهميت ويژه‌اي بود. دليل آن اين است كه هر دو آغاز فصل‌هاي سال را نويد مي‌دادند.
نوروز آغاز تابستان و مهرگان آغاز زمستان را به ياد مي‌آوردند زيرا در آن زمان سال به دو فصل تقسيم شده‌بود. فصل اول، تابستان بود كه از جشن نوروز شروع مي‌شد و هفت ماه ادامه داشت و فصل دوم، زمستان كه از جشن مهرگان آغاز مي‌شد و پنج ماه ادامه داشت در جشن مهرگان كه تا شش روز ادامه مي‌يافت، جشن و شادي بر پا مي‌شد. انگيزه‌اي كه به پيدايش جشن‌مهرگان در تاريخ ايران نسبت مي‌دهند پيروزي ايرانيان بر ضحاك ستمگر، به رهبري كاوه آهنگر است كه او را در بند آوردند و فريدون را به عنوان رهبر خود برگزيدند.
اكنون نيز زرتشتيان در روز مهر از ماه مهر به آتشكده و نيايشگاه مي‌روند و با تهيه خوراك‌هاي سنتي از يكديگر پذيرايي مي‌كنند و با نيايش و برنامه‌هاي فرهنگي مانند سخنراني‌هاي ملي و آييني، سرود، شعر و دكلمه جشن مهرگان را با شادي بر‌پا مي‌دارند.
بعضي از خانواده‌ها خوراكي‌هاي سنتي، گوشت بريان شده گوسفند و لووگ (نان مخصوص) تهيه مي‌كنند و با آن‌ها خيرات انجام مي‌دهند.
در برخي از روستاها، جشن مهرگان با ساز و گشت‎ [با كسره گاف] نيز همراه است. به اين ترتيب كه در روز پنجم پس از مهرگان، گروهي از اهل روستا كه بيشتر آنها را جوانان تشكيل مي‌دهند، در محل آدريان و يا سرچشمه قنات گرد مي‌آيند و يكي از هنرمندان روستا به وسيله سرنا و هنرمند ديگري با اربونه (دف) گروه را همراهي مي‌كند.
آنها با هم حركت مي‌كنند و از يك سوي روستا و اولين خانه شروع مي‌كنند و با شادي به خانه‌ها وارد مي‌شوند. كدبانوي هر خانه نخست آيينه و گلاب مي‌آورد. اندكي گلاب را در دست افراد مي‌ريزد و آيينه را در برابر چهره آنها نگه‌مي‌دارد، سپس آجيلي را كه قبلاً فراهم كرده‌است، به همه تعارف مي‌كند. اين آجيل مخلوطي از تخمه كدو، آفتابگردان، نخودچي كشمش يا يكي از آن‌ها است.
افزون بر اينها گاهي نيز با شربت و يا چاي پذيرايي خود را انجام مي‌دهند. آن‌گاه دهموبد يا يكي از افراد گروه ساز و گشت كه صداي رسايي داد، نام كساني را كه پيش از اين، در اين خانه سكونت داشته و اكنون درگذشته‌اند باز مي‌گويد و براي همه آنها آمرزش و شادي روان آرزو مي‌كند.
در بيشتر خانه‌ها نخست بر روان شخصي درود فرستاده مي‌شود كه قنات آب را در آن‌جا داير ساخته‌است، سپس از بازماندگان اين خانواده نام مي‌برد كه هم‌اكنون در خانه به سر مي‌برند و چراغ آن را روشن نگه مي‌دارند و براي آنها نيز آرزوي ديرزيوي و شادزيوي مي‌كند.
بقيه افراد گروه ساز و گشت نيز، (ايدون باد) يا (شاباش) مي‌گويند و هر دو مورد بيان‌شده را مي‌پذيرند.
پس از آن دهموبد، بشقابي از لرك را از اين خانه دريافت مي‌كند و در دستمال بزرگي (چادر شب) كه بر كمر بسته‌است مي‌ريزد و از اين خانه با ساز و شادي بيرون مي‌آيند و به خانه‌هاي بعدي مي‌روند، تا ساز و گشت را در همه خانه‌ها انجام‌دهند. چنان‌چه در خانه‌اي بسته و كسي در آن ساكن نباشد، افراد براي لحظه‌اي در بيرون اين خانه مي‌ايستند و با بيان اسامي درگذشتگان اين خانه، بر روان و فروهر آنها نيز درود مي‌فرستند.
در پايان ساز و گشت در روستا، مقدار زيادي لرك از خانه‌ها جمع‌آوري شده‌است. بيشتر خانواده‌ها همراه با لرك مقداري پول را نيز به دهموبد مي‌پردازند تا در هزينه‌هاي آدريان و گهنبارخواني سهم داشته‌باشند. همچنين در بعضي خانه‌ها مقداري ميوه هم به گروه ساز و گشت مي‌دهند تا آنها را به آدريان ببرند.
گروه ساز و گشت آن‌چه را از خانه‌ها فراهم كرده‌است با خود به آدريان مي‌آورد. در تالار آدريان، موبد نيز شركت مي‌كند و آفرينگان گهنبار به نام هماروانان مي‌سرايد خانواده‌هايي كه گوشت بريان نيز تهيه كرده‌اند مقداري از آن را به آدريان مي‌فرستند.
روز قبل در آدريان، نسبت به جمعيت روستا، نان مخصوص (لووگ) نيز تهيه شده‌است. گوشت‌هاي بريان شده را به قطعه‌هاي كوچك تبديل مي‌كنند و با مقداري سبزي در ميان دو عدد نان لووگ مي‌گذارند. دهموبد هنگام اجراي گهنبار، ميوه‌ها را با كارد به قسمت‌هاي كوچكي تبديل مي‌كند. پس از پايان مراسم، به همه ميوه تعارف مي‌شود و به هر نفر مقداري لرك و نان لووگ با گوشت مي‌دهند و جشن مهر را به پايان مي‌برند.



 

دستورات بزرگمهر حکیم


 

هر که خرد پیشه کند روز به روز بی بلا بگذارند.
هر که صحبت با نیکان کند، از بلاها رسته است.
هر که اندر دل حسد دارد، تن خویشتن اندر بلا اندازد.
هر که مردمان را چاه کند، خود در آن افتد.
هرکه آزادگان را گرامی دارد، نیکنام زندگی کند و سرانجام رستگار شود.
هر که از مردم پست حاجت خواهد‏،‏‏‏‏‏‏ چنان بود که از خشک رود ماهی جوید.
هر که عذرخواهی نپذیرد، اگرش دشنام دهی روا باشد.
هر که جنگ کسان به خود کشد، خویشتن را بدنام و فضول داشته است.
هر که دین را خوار کند، دین وی را خوار گرداند.
هر که از جواب نترسد، هر چه خواهد بگوید.
هر که مردمان از او ایمن نباشند، مرگش صلاح دو جهانی باشد.
هر که به آن چه دارد بسنده کند، همیشه بی نیاز است.
هر که بر ضعیفان، مهربانی کند، قویان را از جمله خویش کرده باشد.
هر که از این جهان آن جوید که موجب سرزنش و ملامت نباشد، زندگانیش به راحت و لذت گذرد.
هر که افزونی جوید، همیشه در آرزو بود.
هر که را خرد بود، دو جهانش بود.
هر که اندوه نیامده، آمده بیند و آن را بپذیرد، بی اندوه بود.
هر که تنهایی گزیند، همیشه به سلامت بود.
هر که آزاده بود، به حقیقت آرزوها بنده او بود.
هر که دوست از دشمن نشناسد و راز خود پیش هر کس آشکار کند ابله بود.
هر که به مال و نعمت این جهانی حریص بود، اگر چه پادشاه باشد، درویش بود.
هر که را توکل به رحمت ایزد باشد، به آرزوی خود برسد.
هر که ازآن جهان بترسد، از بد کردن بپرهیزد.
هر که گناه کسی عفو کند ولی به روی او بیاورد، هنوز گناه عفو نکرده‌باشد.
هر که به شادی‌ها و غم‌های این جهانی دل نهد، از شمار دانایان و خردمندان نبود.
هر که نا حق کند، افتاده شود و آسیب بسیار خورد.
هر که را سرمایه او زندگانی بود، سودش دانش و هنر بود.
هر که از خانه تهمت دور بود، از سرزنش رسته باشد.
هر که از خویشتن انصاف دهد، کس با وی دشمنی نکند.
هر که از خدای عزوجل شرم ندارد، هر چه خواهد کند و از سرزنش باک ندارد.
هر که از بهر فردا امروز ننگی بر خویشتن نهد، به حقیقت پست بود.
هر که به فرهنگ و دانش مشغول شود، به بد کردن نپردازد و روا ندارد.
بدان که گوهر هر کس به اندازه خردش بود.
 


عکس زردشت

http://www.fouman.com/history/img/Prophet_Zoroaster_Zarathustra.jpg

مزدک .

مزدک

بسیاری از مورخان به اشتباه زرتشت دوم پسر خرگان را با مزدک یکی دانسته اند اما چنانچه طبر نقل کرده مزدک در پی زرتشت دوم قیام مردم را رهبری کرده است و این دو نام هرگز یکی نبوده اند و می توان گفت که زرتشت دوم پیامبر و معلم انقلاب و مزدک بامدادان رهبر انقلاب بوده استمسئله ی مهم در قیام مزدک که هنوز هم به بحث در باره ی آن می پردازند مسئله ی اهداف و نظریات (شعار برابری در ثروت و زن) وی می باشدچنانچه طبر می نویسد : مزدک در مدریه واقع در ساحل شرقی دجله محل کنونی کوت العماره تولد یافت .زرتشت پسر خرگان بدعتی در دین مجوس آورده بود و مردم پیرو دعوت او شده بودند و مردی از اهل مدریه بنام مزدک پسر بامداد مردم را به بدعت وی میخواند و از جمله چیز هایی که به مردم می گفت مساوات در مال و زن بودثعالبی می نویسد مزدک می گفت که خدا روزی در جهان نهاد تا مردم میان خود به مساوات پخش کنند چنانچه هیچ کس را یر دیگری فزونی نباشد ولی مردم بر یگدیگر ستم کردند و برخی برتری جستند.زورمندان ناتوانان را شکستند و روزی و مال را همه خود برگرفتند اینک لازم است که از دولتمندان بگیرند و به بینوایان دهند تا همه در مال یکسان شوند. هرکس را فزونی در خواسته یا زن یا متاع است حق او بدانها بیشتر از دیگری نیست.مسعودی می نویسد مزدک اوستا را تاویل می کرد .وی نخستین کس بود که به تاویل و باطن اعتقاد داشت.ابن ندیم در این باره مینویسد که اندرز میداد که از خوشیهای زندگی بهره جویید و از آنچه خوردنی و نوشیدنی است به برابری و درستکاری خویشتن را سیراب سازید و از تسلط بر هم بپرهیزید و از میهمان نوازی هیچ فرو مگذارید.اقبال لاهوری نیز در مورد مزدک می نویسد مزدک پیامبر مردم گرای که در عصر انوشیروان ساسانی میزیست در برابر تک گرای عصر خود واکنشی کرد و نظری دوگرای آورد.چنانچه سیاوش اوستا در کتاب خود (آیین اوستا.ایران 7000 سال پیشینه تمدن )مینویسد که نظام طبقاتی ساسانیان حکومت اشراف دربار و روحانیون را بر مردم تحمیل کرده بود... درباریان با حرمسراهایی که برای خود ساخته بودند جدا از ثروت زن بازوی توانای اجتماعی ،یاور و همسر مرد را نیز در اختیار طبقه ی خویش در آورده بودند...در چنین زمان و شرایطی که قدرت سیاسی و ثروت های ملی و دوشیزگان ایرانی در خدمت دربار ساسانی و موبدان روحانی بودند سوشیانتی دیگر در پی زرتشت و مانی ظهور کرد تا پیام آور شورش و تحول آفرینی در جامعه در جهت رهایی و آزادی مستمندان شود ...دكتر باقري كه از پژوهشگران پرآوازه ی ايران در خصوص اديان پيش از اسلام مي باشد , در اثر پيشين صص 143و144 عقايد مزدك را بيشتر موشكافي مي كند :"مزدك انسانهارا برابر مي دانست و آنها را به برابري و درستي و برادري بين خود دعوت و نوع دوستي و مساعدت و تعاون و مهمانوازي و دوري جستن از تعلقات مادي و امور دنيوي را به هواداران خود سفارش مي كرد ." در آموزه های مزدك حتي رعايت حال جانوران نيز تا كيد شده بودو مروت بر حيوانات عاملي براي افزوده شدن بر خير دروني بشر تلقي مي گرديد.به دید مزدک خداوند روزی را برای هر کس برابر آفریده تا انسانها به گونه ی برابر از آن بهره مند شوند. و در دراز مدت زیاده خواهی شماری باعث شده که غنی و تهی دست بوجود آید. مزدک مخالف وجود حرمسراها بود و به این باور داشت که حتی زنان اضافی را باید از ثروتمندان گرفت و به گونه ی برابر در میان توده ی مردم و فقرا داد تا در جهان برابری پدید آید.در پایان مزدک در سال 528 یا 529 زادروز(میلادی) بدست انوشیروان کشته شد. در این میان بر پایه ی منابع حدود 130 هزار تن اعدام شدند. اما گویی مزدک و آیین او در میان توده ی مردم ریشه دوانده بود تا زمان درازی پیروان او به حیات خود ادامه و در زمانها و مكانهاي مختلف با عناويني چون :خرميّه- سپيد جامگان- سرخ جامگان ( محمره)-به قيام خود ادامه دادند

مزدک

مزدک پسر بامداد از مردم استخر فارس، (درگذشته در ۵۲۴ یا ۵۲۸ پس از میلاد بود.

وی در نیمه قرن پنجم میلادی نهضت اجتماعی مهمی ایجاد کرد که از آن به عنوان کمونیسم ایرانی یاد کرده‌اند. شهرت مزدک مقارن شاهنشاهی قباد ساسانی به اوج رسید. اوضاع مملکت در این زمان سخت آشفته بود و هبتالیان از جانب مشرق و شمال پی در پی به ایران هجوم می‌آوردند. کشمکش‌های شدید و خونین مذهبی بین موبدان زرتشتی و یهودیان، فرقه‌های مختلف مسیحی با یکدیگر و دولت ایران با مسیحیان که آنان را عوامل امپراتوری روم می‌دانست، در جریان بود. خشکسالی‌های پیاپی نیز مردم گرسنه و محروم را به عصیان وامی‌داشت.

مزدک در زمان حکومت قباد دعوی پیامبری کرد.

مزدک از روحانیون مانوی بود و بر پایهٔ آموزه‌های مانی در باب آفرینش و جهان دیگر معتقداتی ویژه داشت. وی به دو اصل نور و ظلمت و رهایی نهایی نور معتقد بود و می‌گفت انسان باید از علایق دنیوی بپرهیزد تا هرچه بیشتر به رهایی نور از بند ظلمت ماده یاری داده باشد. اما وی به خلاف مانی ازدواج را منع نمی‌کرد و داشتن یک همسر را کافی می‌دانست. مزدکیان همچینین گیاهخوار بودند و باور داشتند که با کردار نیک و بدون انجام امور ظاهری دینی می‌توانند رستگار شود.

چنین بر می‌آید که مزدک ازدواج زنان با مردانی بیرون از طبقات روحانی و اشرافی را جایز دانسته و داشتن بیش از یک زن را ناروا می‌شمرده چرا که بنا بر گواهی‌های متعدد تاریخی در مورد شمار بسیار زیاد زنان در شبستان‌ها و حرم سراهای ساسانی سخن مکرر آمده‌است.[۱] [۲]

از نظر اجتماعی مزدک از استاد خود، زرتشت خورگان، پیروری می‌کرد که سال‌ها در بیزانس به سر برده بود و با کتب فلسفی یونان از جمله جمهور افلاطون آشنایی داشت. مزدک با توجه به جنبه علمی این معتقدات می‌گفت خداوند مواهب حیات را برای استفاده همگان آفریده‌است. اما حرص و زیاده خواهی و انباشتن مال به خشونت و بدرفتاری و نابرابری می‌انجامد. این گونه باورها با نظام اجتماعی عصر ساسانی به هیچ روی سازگار نبود. زیرا در آن جامعه، طبقات از یکدیگر جدا بودند و کسی نمی‌توانست، ولو به لیاقت و استعداد، از حد اجتماعی خود تجاوز کند. مزدک که سخنوری ورزیده بود و نفوذ کلام بسیار داشت به هواخواهی مردم مستمند از درباریان می‌خواست که دست به تعدیل ثروت زنند.

بدین ترتیب، نهضت مزدک به انقلابی اجتماعی تبدیل گردید و، با آن که مزدک پی روان خود را از ستیز و کینه جویی منع کرده بود، کار به خشونت و افراط کشید. اما آنچه که از آن به عنوان اشتراک در زن و خواسته نام برده شده‌است نه دزدیده شدن زنان حرمسرا بوده و نه دزدی مال و اموال نجبا چرا که مزدک خود روحانی معتقدی بوده‌است. آنچه که در این قیام رخ داد واکنش روستاییان به فشار و ظلمی بود که بر آنها می‌رفت. علاوه بر آن آیین عیاشی دسته جمعی به سبب آنکه از آیینهای باستانی روستاییان بوده در میان آنان مرسوم بود. در این میان بعضی نجبا نیز به صف مزدکیان پیوستند. قباد، شاهنشاه ساسانی، نیز خود با اصلاحات اجتماعی موافق بود و از مزدک حمایت می‌کرد. اما بعدها بر اثر وقایعی تغییر رای داد. در پایان شاهنشاهی قباد، پسرش خسرو اول، که بعدها انوشیروان لقب گرفت، مجلس مناظره‌ای ترتیب داد که در آن روحانیان زرتشتی و مسیحی حریف مزدکیان بودند. مزدکیان مغلوب و قتل عام شدند. گفته‌اند که در یک روز دوازده هزار مزدکی کشته شد. کتاب‌های ایشان را سوزاندند و اموالشان را مصادره کردند.

پیام مزدک

ثعالبی از قول مزدک می‌نویسد: «خداوند وسیله معیشت را در زمین نهاد تا مردم آنها را به تساوی میان خود تقسیم کنند چنانکه هیچ یک از آنان نتواند بیش از سهم خود بگیرد، اما مردم به یکدیگر ستم ورزیدند و در پی آن بر آمدند تا بر دیگری برتری یابند؛ زورمندان ناتوانان را بشکستند روزی و دارایی را برای خود گرفتند. بسیار ضروری است که از توانگران بگیرند و به تهیدستان دهند چنانکه همه در دارایی برابر گردند. هر آنکه در خواسته، زن و کالا فزونی حق او بر آن‌ها بیش از دیگران نیست.»[۳]

فردوسی بزرگ چنین می‌گوید:

همی​گفت هر کو توانگر بود/تهیدست با او برابر بود

نباید که باشد کسی بر فزود/ توانگر بود تار و درویش پود

جهان راست باید که باشد به چیز/ فزونی فزونی توانگر حرامست نیز

زن و خانه و چیز بخشیدنیست/ تهیدست کس با توانگر یکیست

من این را کنم راست تا دین پاک/ شود ویژه پیدا بلند از مغاک [۴]

محمد بن عبدالکریم شهرستانی هم می‌نویسد: مزدک مردم را از مخالفت، دشمنی و کشتار باز می‌داشت. چون بیشتر درگیری‌ها به سبب مال و ثروت و زن روی می‌دهد.[۵]

بدین ترتیب او خواستار مساوات و برابری مردم و مالکیت و توزیع عادلانه زن و خواسته بوده‌است. با بررسی و غور در ساختار نظام ساسانی و قوانین حقوقی مربوط به زنان ساسانی می‌توان به درستی فهمید که مزدک برای کاستن امتیازات طبقات بالا، تعدیل و تغییر قوانین به سود تهیدستان تلاش می‌کرده‌است. از جمله توزیع ثروت از طریق تقسیم اراضی بزرگ، جلوگیری از احتکار، تعدیل سهم مالکان از بازده زمین، ادغام آتش مقدس و کاستن تعداد آتشکده‌ها و ساده کردن سازمان دستگاهی موبدان زرتشتی و به دنبالش کوتاه کردن دست روحانیون در امور اجرایی کشوری.[۶]

اما افکار مزدک پس از او قرن‌ها همچنان پنهانی دوام داشت و انتشار می‌یافت. نیم قرن پس از او، پسر خاقان بزرگ ترکان غربی، به همراهی فقرا و محرومان اطراف، بخارا را متصرف شد و زمین داران و بازرگانان بزرگ را مجبور به فرار کرد اما خود نیز سرانجام سرکوب شد. در قرن هشتم میلادی نیز در خوارزم براساس عقاید مزدک عصیانی صورت گرفت که دیری نپائید و از هم پاشید.

«

تعالیم مزدک برای همیشه در اذهان توده‌های ایرانی ماندگار شد و هر ازگاهی از جائی به‌شکلی سر برآورد. در تاریخ ایران چندین متفکر بزرگ تظاهر به مسلمانی می‌کردند، ولی تراوش فکرشان همان است که مزدک گفته بود. در میان اینها خَیّام و سهروردی (شیخ اشراق) و عین القضات همدانی از همه بارزترند. آن‌دسته از شعرای ایرانی که که ترویج فکر آزادیِ انسان و شادزیستی و دوری از اندوه و آزار انسان و موجودات زنده کرده‌اند تعالیم مزدک را بازتاب داده‌اند. جمعیت «اخوان الصفا» که در سدهٔ چهارم هجری در بصره توسط هفت‌تن از ایرانیانِ‌ دوزبانه پایه‌گذاری شد و اصول و فروعِ عقایدشان را در ۵۱ جزوه ­به‌نام «رسائل إخوان الصفاء»­ منتشر کردند (و به‌زودی جریانی به‌نام «باطنیان» از درون تعالیمشان بیرون آمد)، از جهات بسیار زیادی بازتاب‌دهندهٔ تعالیم مزدک بودند. حتی در بیرون از ایران نیز آثار تعالیم مزدک را در میان برخی از متفکران ظاهراً مسلمان می‌بینیم. مثلا، ابوالعَلاء مَعَرّی در سروده‌هایش یک مزدکی تمام‌عیار است.[۷]

 »

 

پانویس

1.       دکتر مهری باقری، افدی‌های هژده گانه خسرو پرویز، صفحه ۱۰۹

2.       دکتر مهری باقری، دین‌های ایران باستان، صفحه ۱۲۸

3.       ثعالبی، ملوک الفرس وسیرهم، صفحه ۶۰۰

4.       http://shahnameh.recent.ir/default.aspx?item=548&page=2

5.       شهرستانی، الملل و النحل، چاپ محمد سید کلانی جزء اول صفحه ۸۰

6.       ابن فقیه، مختصر البلدان، صفحه ۲۴۷

7.       نهضت بهدینِ مزدک

‎‎

 

منابع

 

 

 

مصر سرزمین رازها

سلطنت قديم ، عصر عظمت مصر


حدود سال 3100 قبل از ميلاد ، 600 سال قبل از شروع سلطنت قديم ، يکي از سلاطين مصر عليا به نام " مِنِس " مصر سفلي را فتح و کشور را متحد کرد . با وحدت مصر عليا و سفلي ، منس ، نخستين پادشاه شد که بعدها فرعون ناميده شد . با هدايت منس و فراعنه بعد از او ، تمدن مصر طي شش قرن بعدي به رشدي منظم تر ، موفق تر و مترقي تر دست يافت . کاغذي از ني پاپيروس اختراع شد ، نوعي خط تصويري به نام هيروگليف ابداع شد و ماليات ها وضع شدند و به اين شکل زمينه براي شروع دوره اي تحت عنوان سلطنت قديم مهيا شد . طي سلطنت قديم ، عصر عظمت مصر ، فراعنه فرمانروايان قدرتمند ملت بودند . مذهب ، هنر ، بازرگاني ، معماري ، ادبيات _ حتي زندگي اجتماعي و اقتصادي _ همگي به وسيله فراعنه استوار و گسترده شد تا حکومت مرکزي را تقويت کند .
سلاطين مقتدر
فراعنه مصر فرمانرواياني با قدرت مطلق بودند . کلام انها قانون بود و بي چون و چرا اطاعت مي شد . فراعنه ملت را نه تنها از نظر سياسي بلکه از نظر روحاني و مذهبي نيز کنترل مي کردند . اگر چه معلوم نيست که چطور مردم بدين باور رسيدند که فرعون ها را خدا بنامند ، انچه معلوم است اين است که در سلطنت قديم فراعنه را پسر رع ، خداوند خورشيد ، مي دانستند .
هنگام نزديک شدن به فرعون ، اتباع وي به نشانه احتام تعظيم مي کردند و پيشاني بر زمين مي نهادند . در يکي از منابع مصر باستان قدرت و خرد فراعنه به اين صورت توصيف شده است :
" چيست که تو نداني ؟ کيست که از تو خردمند تر است ؟ کجاست که تو نديده باشي ؟ ... اگر تو به اب بگويي " بر فراز کوه ها بالا برو " نهر مطابق فرمان تو جريان مي يابد ، براي تو ابديت تقدير شده است . همه چيز مطابق خواست تو انجام مي شود و هر انچه تو بگويي ، مطاع است "
فرعون هم به عنوان سلطان و هم به عنوان پسر خداوند رع مرکز زندگي مصري بود . فرعون و خانواده اش در راس هرم اجتماعي مصر قرار داشتند ، پس از انها کاهنان ، ماموران بلند مرتبه و اشراف قرار داشتند . کاتبان ، کليه هنرمندان متبحر و ماموران و خانواده هايشان جزء طبقه بعدي را تشکيل مي دادند . بزرگ ترين طبقه ، که پائين ترين قسمت هرم اجتماعي بود ، شامل رعاياي کشاورز و کارگران عادي بود
.



فرعون به مثابه صاحب قدرت سياسي مقتدر و وحدت بخش عمل مي کرد ، به نظر مي رسيد که شکوه و عظمت مصر مستقيما به نفوذ فرعون وابسته است ، کسي که با شفاعت نزد ساير خدايان برکت را به مصر مي اورد .
با اينکه بعضي از اشراف مصر املاک اختصاصي داشتند ، اما بيشتر زمين ها به فرعون تعلق داشت که ان را به واسطه ارث يا فتح سرزمين ها به دست اورده بود . فرعون قطعه هايي از زمين را به بعضي از اشراف مورد علاقه اش _ اعقاب پادشاهان قبلي و اشراف ملاّکي که قبلا زمين دار بودند _ هديه مي کرد تا انها را اداره کنند.
به علاوه فرعون مالک تمام محصولات سرزمين بود . چون مصري ها نظام پولي نداشتند ، ماليات ها به صورت گندم ، جو روغن زيتون ، ابجو ، شراب و ميوه جمع اوري مي شد . سپس فرعون از اين در امدها براي پرداخت حقوق به کارمندان سلطنتي ، صنعتگران ، کاهنان و ساير کارگران استفاده مي کرد .
تمام کارها روي زمين را رعايا انجام مي دادند که توده جمعيت بوند . اگرچه نمي توان رعايا را دقيقا برده ناميد ، اما رعاياي مصر باستان مشابه سرف ها در اروپاي قرون وسطي بودند ، چرا که به زمين وابسته بودند . اگر به هر دليلي ارباب زمين عوض مي شد ، ان ها نيز به همراه زمين تحت فرمان ارباب جديد قرار مي گرفتند . رعايا نيز مثل بندگان بعد از اين که وظايفشان را در زمين هاي ملاکان انجام مي دادند ، اجازه داشتند براي تهيه مايحتاجشان روي قطعات کوچک زمين کشت کنند .
براي حفظ قدرت مطلق در کنار هدايت تجارت روزمره مصر ، فراعنه سلطنت قديم يک نظام متمرکز حکومتي ابداع کردند که در طول تاريخ مصر باستان حفظ شد . يک دولت مرکزي در " ممفيس " ، شهري نزديک به محل اتصال مصر عليا و مصر سفلي ، تاسيس شد تا فعاليت هاي محلي مناطق مختلف را که بعدها " نومس " ناميده شدند ، هدايت کند . در ابتدا تمام مناصب عالي را منسوبين فرعون اشغال مي کردند ، اما به تدريج اشخاص عادي نيز به سمت کارمند برجسته حکومتي منسوب مي شدند .
بديهي است که فرعون در راس سلسله مراتب حکومتي قرار داشت . بعد از فرعون ، توانا ترين شخص کسي بود که در سمت وزير قرار داشت که وظايفش شامل نظارت بر بسياري از بخشهاي حکومت مرکزي بود ، بخش هايي که تعدا زيادي کاتب در ان جا کار مي کردند . وزير از جمع اوري ماليات ها ، کشت در مزارع و نگهداري سيستم ابياري اطمينان حاصل مي کرد . وزير همچنين مسئول اداره نظام قضايي در سراسر سرزمين بود و گاهي اوقات نقش سرپرستي معماران فرعون را هم ايفا مي کرد .
در سطح محلي ، حدود نومس هاي مصر بر اساس مرزهاي مناطق قبيله اي شکل مي گرفت . 22 حکومت محلي در مصر عليا و 20 حکومت محلي در مصر سفلي وجود داشت . هريک از اين ها در واقع کوچک شده سازمان حکومتي مرکزي بود که بخش هايي را مشابه انچه در حکومت مرکزي وجود داشت ، شامل مي شد . هر ايالت يک حاکم داشت که فرماندار محلي ناميده مي شد و فرعون منسوبش مي کرد . اين حاکم به وزير گزارش مي داد و مثل وزير وظايف مختلفي داشت . حاکم که نقش قاضي اصلي را در منطقه ايفا مي کرد بر ابياري ، انبار کردن غلات براي مواقع ضروري و جمع اوري ماليات ناحيه تحت پوشش نظارت مي کرد . حاکم همچنين از منطقه تحت حکومتش سربازهايي معمولا رعايايي اموزش نديده را در مواقع ضروري براي جنگيدن به سپاه فرعون مي فرستاد ، چرا که مصر ارتش ملي نداشت . (پايان )



نوشته : meraj marjani برگرفته از کتاب فراعنه مصر Smith،Brenda




parande آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
 
 
پیش فرض

اوزیریس خدای دنیای زیرین
ارتباط خدايان مصر باستان با آسمان
روحانيون مصري در تعبير از خدايان خود ، نظام ستارگان را در نظر مي گرفتند و اين خدايان را به اسمان منتسب مي ساختند و از انها چهار نفر عاليجناب تر از همه به شمار مير فتند و مرکز روحانيت و پرستش انان هر کدام در يکي از چهار شهر بزرگ مصر باستان قرار داشت .
يک _ هرموپوليس ( Hermopolis) دو _ هليو پوليس سوم _ ممفيس ( Memphis) چهارم _ بازيريس ( Busires) .
هر يک از خدايان معبد خود را دارا بودند . روحانيون در هر معبد خلقت و افرينش جهان را به يکي از چهار خداوند منتسب مي دانستند و اين چهار خداوند يکي نات Nut . دوم رع Re . سوم پتاح Ptah . چهارم اوزيريس Osiris مي باشد . بعضي از روحانيون معتقد بودند که خدايان مصر از دهان دمورک و يا از صداي وي به وجود امده اند و حتي بعضي از انان معتقد بودند که انسان همراه جانداران ديگر از خشت خامي که از گِل رود نيل ساخته شده پديد امده اند .
مصريان مانند همه اقوام و ملل عهد قديم معتقد بودند که افرينش هر چيز با مداخله يکي از خدايان انجام گرفته است و در هر چيز نفوذ يک موجود فوق طبيعي ضرورت داشته است و بر اثر اين عقايد تعداد خداياني که در سرزمين رود نيل پرستيده مي شدند از حد شمار بيرون بود و از مقبره " تاتموس سوم " صورت ريزي از خدايان بدست امده و در ان تعداد اين خدايان به 740 عدد رسيده است و نام و نشان اکثر انان معلوم و روشن شد است و بعضي از اين خدايان معبد مخصوص داشتند و در افسانه شناسي مصر باستان موقعيت برجسته يافته اند و بايد توضيح داد مهم تر از همه انها خداياني است که در شهر هليوپوليس گرد امده بودند و هر کدام در جرگه ستارگان اسمان قرار داشتند و پرستيده مي شدند و از اين خدايان پادشاه مصر بنام فرعون يک خداوند واقعي بشمار ميرفت .
خداي خدايان " رع " Re
خداي خورشيد در مصر باستان نامهاي متعدد داشته و از اين نامها تعابير متعدد به عمل مي ايد . خورشيد در شکل قرص درخشنده بنام " اتن " ناميده شده و وقتي از پشت کوه نمايان مي گشت و طلوع مي نمود و يا غروب مي کرد بنامهاي " خپري " و " رع " يا " اتوم " موسوم مي شد . اين خورشيد گاهي در هيکل "هورس" ( خداي اسمان ) نمود مي کرد ( نشان داده مي شد ) و در اين هيکل نام وي با الفاظ رع توام مي گشت و در همه سرزمين مصر بنام " رع هرخت " شناخته مي شد . اين خداوند همه روزه هنگام بامداد از الهه اسمان متولد مي شد . گاهي خورشيد بشکل شاهين پر و بال گشاده اي بود که در فضاي بيکران پرواز مي کرد و يا مانند چشم راست يک پرنده بزرگ اندامي در اسمان جلوه گر مي شد .
ماه در نوبت خود بناماي متعدد از قبيل آه و تات و خونس و گاهي بنام پسر نات موسوم مي گشت و گاهي به شکل حيوان تنومند با سر يک سگ يا لک لک نمايان ميشد و گاهي بمنزله چشم چپ يک شاهين پرنده اسماني جلوه مي نمود و خورشيد بمنزله چشم راست بود .


خط سومر پایه خط های میخی جهان

خط سومر پایه خط های میخی جهان
خطوطی که امروزه به مناسبت شکل آنها میخی می خوانند به اتفاق نظر همه دانشمندان و خاور شناسان از قوم
سومر (summer) است که از چهار هزار سال پیش از میلاد مسیح در جنوب عراق کنونی می زیستند. سرزمین آنان را همسایگانشان شنعار (Shanar) می خوانند در تورات چندین بار مرز و بوم شنعار یاد گردیده (سفر پیدایش باب یازدهم ، فقرات 2-3 ). همچنین چندین بار در یک کتیبه از کوروش این دو قوم یاد شده اند . مهمترین شهرهای شنعار در جنوب عراق کنونی در دهنه فرات عبارتند از :
  • شهر اور که ویرانه آن را امروزه ابوشهرین خوانند.
  • شهر اوروک (ارچ)که ویرانه آن را امروزه ورکه می گویند.
  • از دیگر شهرها می توان به اریدو ، لارسا ، لاگاش ، کلنون ، نیپور ، بور سیپا ، مرد ، کوته و شمالی ترین شهر سرزمین شنعار که کیش نامیده می شد و البته شهرهای دیگری که در این مقال به آنها رجوعی نشده .
کهن ترین آثار کتبی که از شنعار به دست ما رسیده متعلق است به یک سده پیش از سومین هزاره پیش از میلاد. برای مثال مسیلیم در سه هزار و یکصد سال پیش از میلاد در شهر کیش پادشاهی داشت .جای شک نیست که در سرزمین جنوبی عراق کنونی از چهار هزار سال پیش از میلاد و بالاتر به دستیاری سومریها تمدن درخشانی بوجود آمد . کشف آثار در تلهای شهرهای کهن بخوبی ثابت می کند که بعدها تمدن بابل و آشور از مصریها آنچنان که سابقاً فکر می کردند سرچشمه نگرفته بلکه سرچشمه تمدن آنها از سومریها بوده که تمدن آنها به اقوام سامی نژاد متاخر آن دیار رسید . اما نظر به زبان شناسی (فیلولوژی) زبان سومریها آنچنانکه از اثار کتبی خود آنان به ما رسیده با هیچ یک از زبانهای کهن پیوستگی ندارد نه با زبان سامی اکد که همسایه سومر بود نه از زبان غیر سامی ایلام ، چنانکه خود زبان ایلام ، سرزمینی که امروزه خوزستان می گوییم نه سامی است نه آریایی. همچنین پیوستن نژاد سومریها به نژاد مردمان آسیای صغیر و ارمنستان و قفقاز به هیچ روی پذیرفتنی نیست . با وجود ودا نامه دینی برهمنان و اوستا نامه دینی ایرانیان که هر دو از کهنترین آثار کتبی هستند، نمی توان سومریها را شعبه ای از آریاییها حتی هند و اروپایی دانست زیرا زبان آنها هیچ پیوندی با سانسکریت و زبان اوستایی و فرس هخامنشی ندارد .
چون سومریها از حیث نژاد با هیچ یک از اقوامی که در تاریخ شناخته شده اند پیوندی ندارند و زبانشان با هیچکدام از زبانهای کهن پیوستگی ندارد می توان گفت آنان در سرزمین شنعار منفرد بودند و تمدن خاصی داشتند و خط خاصی برای نوشتن زبان خود بکار می بردند همان خطی که بعدها به دستیاری اکدیهای سامی نژاد تغییراتی یافته و اساس خطوط میخی اقوام دیگر گردید . آنچه مسلم است این است که سرزمین شنعار در سه هزار سال پیش از میلاد مسیح در دست سومریها بوده . آغاز هزاره سوم پیش از میلاد تاریخ برخاستن اکدیهاست . سرزمینی که آنها بدست آوردند از پیرامون کویر
سوریه تا نزدیکی بغداد کنونی کشیده می شد .
سارگون اول نخستین فرمانروای نامی اکد است که در سال 2775 ق . م ، لوگل زگیسی پادشاه سومر را شکست داد . اکدیهای سامی نژاد همیشه از اقوام دیگر هم نژادشان از سوی سوریه و فلسطین و عربستان تقویت شده و نیرومندتر می شدند و بر نفوذ خود در خاکهای همسایه می افزودند اما سومریها که خویشاوندی و پیوندی با هیچیک از همسایگان خود نداشتند رفته رفته از میان رخت بر بستند. البته بسیاری از دانشها از جمله ستاره شناسی از سومر برخاست همچنین تقسیم ساعت به شصت دقیقه و تقسیم دقیقه به شصت ثانیه از یادگارهای آنهاست . اثراتی که از دین آنها به بابل و آشور و از دین این دو قوم به بنی اسرائیل رسیده و در تورات منعکس شده شایان توجه است .
از زمان سارگون اول که زمان استیلای سامی نژادان است تمدن دیرین سومر نصیب اکدیها گردیده ، حتی گروهی از خداوندان سومری با نام و نشان ملی (سومری) نزد آنان پرستیده شد . دسته دسته لغات قضایی و کشوری و دینی و بازرگانی و کشاورزی سومری به زبان سامی اکدی راه یافت . البته چون یک خط از هر قسمی که باشد و از هر کجا که باشد و از هر جا و هر نژادی که بوجود آید سازشی با زبان خود قوم مخترع دارد و چون به جای دیگر انتقال یابد و وسیله نوشتن زبان قوم دیگر گردد باید کم و بیش در آن تصرفی بشود، برخی علامات که نمودار اصوات مخصوص زبانی است در زبان دیگر متروک می شود و برای اصوات خاص زبانی که خود به آنها اختصاص دارند علاماتی خاص وضع می شود.
ناگزیر این تغییر و تبدیل در خطوط میخی سومری پس از انتقال به اکد روی داد . خط سومری که اساساً اشکالی بوده مانند
خط هیروگلیف مصری و علامات خط چینی ، پس از چندی ساده شده بصورت اشکالی مانند میخ درآمد و آن اشکال و علامات هر یک از برای سیلاب مخصوص و ایدئوگرام بکار رفت . با وجود تصرفاتی که در نوشتن زبان اکدی به این خط روی داد باز مقدار زیادی از ایدئوگرامهای سومری در خط اکدی به جای ماند . علامات گویای سیلابهای زبان اکدی بوده و ایدئوگرامها که نمودار یک چیز یا یک مفهوم است و نزد اکدیها اشیاء یا معانی را به یاد می آورده است که به جای آنها لغات اکدی تلفظ می کردند نظیر آنچه در پهلوی داریم که به جای کلمات آرامی (هزوارش) کلمات ایرانی به زبان می آوریم (یعنی علامت را آرامی می نویسیم ولی ایرانی می خوانیم یا سومری می نویسیم و اکدی می خوانیم ) .
از زمان سارگون اول خط سومری به دستیاری اکدیها به همه طوایف سامی نژاد و سامی زبان رسید و پس از سپری شدن روزگار اکد و به دوران رسیدن بابلیها و آشوریها که فقط با همدیگر تفاوت لهجه داشتند همین خط برای نوشتن زبان های سامی آنان به کار رفت . نخستین سلسله پادشاهان بابل که از سال 2225 در جنوب سرزمین شنعار سر کار آمدند و کشور آشور که در میان سالهای 1800 و 1500 پیش از میلاد در شمال به قدرت رسید، یکی جانشین سومر و دیگری جانشین اکد شد. این دو کشور به نوبه خود از تمدن سومر برخوردار شدند از آن جمله خط است که به واسطه اکدیها به آنها رسیده بود. به ناچار با زبانهای سامی آنان سازش پیدا کرده و با صدها علامت وسیله کتابت زبان آنان گردید . همچنین خط میخی را
ایلامی ها که پایتخت آنان شوش بود برای نگارش خود بکار بردند . قدمت آثار کتبی آنها به عهد نارامسین پسر سارگون اول فرمانروای اکد می رسد . سیلابهای زبان غیر سامی و غیر آریائی ایلامی ها مرکب است از یک حرف بی صدا و یک حرف باصدا . داریوش کبیر کتیبه بیستون خود را به زبان های بابلی و ایلامی نیز نگاشته است . در خطوط ایلامی نو که در کتیبه
خط سومر پایه خط های میخی جهان
خطوطی که امروزه به مناسبت شکل آنها میخی می خوانند به اتفاق نظر همه دانشمندان و خاور شناسان از قوم
سومر (summer) است که از چهار هزار سال پیش از میلاد مسیح در جنوب عراق کنونی می زیستند. سرزمین آنان را همسایگانشان شنعار (Shanar) می خوانند در تورات چندین بار مرز و بوم شنعار یاد گردیده (سفر پیدایش باب یازدهم ، فقرات 2-3 ). همچنین چندین بار در یک کتیبه از کوروش این دو قوم یاد شده اند . مهمترین شهرهای شنعار در جنوب عراق کنونی در دهنه فرات عبارتند از :
  • شهر اور که ویرانه آن را امروزه ابوشهرین خوانند.
  • شهر اوروک (ارچ)که ویرانه آن را امروزه ورکه می گویند.
  • از دیگر شهرها می توان به اریدو ، لارسا ، لاگاش ، کلنون ، نیپور ، بور سیپا ، مرد ، کوته و شمالی ترین شهر سرزمین شنعار که کیش نامیده می شد و البته شهرهای دیگری که در این مقال به آنها رجوعی نشده .
کهن ترین آثار کتبی که از شنعار به دست ما رسیده متعلق است به یک سده پیش از سومین هزاره پیش از میلاد. برای مثال مسیلیم در سه هزار و یکصد سال پیش از میلاد در شهر کیش پادشاهی داشت .جای شک نیست که در سرزمین جنوبی عراق کنونی از چهار هزار سال پیش از میلاد و بالاتر به دستیاری سومریها تمدن درخشانی بوجود آمد . کشف آثار در تلهای شهرهای کهن بخوبی ثابت می کند که بعدها تمدن بابل و آشور از مصریها آنچنان که سابقاً فکر می کردند سرچشمه نگرفته بلکه سرچشمه تمدن آنها از سومریها بوده که تمدن آنها به اقوام سامی نژاد متاخر آن دیار رسید . اما نظر به زبان شناسی (فیلولوژی) زبان سومریها آنچنانکه از اثار کتبی خود آنان به ما رسیده با هیچ یک از زبانهای کهن پیوستگی ندارد نه با زبان سامی اکد که همسایه سومر بود نه از زبان غیر سامی ایلام ، چنانکه خود زبان ایلام ، سرزمینی که امروزه خوزستان می گوییم نه سامی است نه آریایی. همچنین پیوستن نژاد سومریها به نژاد مردمان آسیای صغیر و ارمنستان و قفقاز به هیچ روی پذیرفتنی نیست . با وجود ودا نامه دینی برهمنان و اوستا نامه دینی ایرانیان که هر دو از کهنترین آثار کتبی هستند، نمی توان سومریها را شعبه ای از آریاییها حتی هند و اروپایی دانست زیرا زبان آنها هیچ پیوندی با سانسکریت و زبان اوستایی و فرس هخامنشی ندارد .
چون سومریها از حیث نژاد با هیچ یک از اقوامی که در تاریخ شناخته شده اند پیوندی ندارند و زبانشان با هیچکدام از زبانهای کهن پیوستگی ندارد می توان گفت آنان در سرزمین شنعار منفرد بودند و تمدن خاصی داشتند و خط خاصی برای نوشتن زبان خود بکار می بردند همان خطی که بعدها به دستیاری اکدیهای سامی نژاد تغییراتی یافته و اساس خطوط میخی اقوام دیگر گردید . آنچه مسلم است این است که سرزمین شنعار در سه هزار سال پیش از میلاد مسیح در دست سومریها بوده . آغاز هزاره سوم پیش از میلاد تاریخ برخاستن اکدیهاست . سرزمینی که آنها بدست آوردند از پیرامون کویر
سوریه تا نزدیکی بغداد کنونی کشیده می شد .
سارگون اول نخستین فرمانروای نامی اکد است که در سال 2775 ق . م ، لوگل زگیسی پادشاه سومر را شکست داد . اکدیهای سامی نژاد همیشه از اقوام دیگر هم نژادشان از سوی سوریه و فلسطین و عربستان تقویت شده و نیرومندتر می شدند و بر نفوذ خود در خاکهای همسایه می افزودند اما سومریها که خویشاوندی و پیوندی با هیچیک از همسایگان خود نداشتند رفته رفته از میان رخت بر بستند. البته بسیاری از دانشها از جمله ستاره شناسی از سومر برخاست همچنین تقسیم ساعت به شصت دقیقه و تقسیم دقیقه به شصت ثانیه از یادگارهای آنهاست . اثراتی که از دین آنها به بابل و آشور و از دین این دو قوم به بنی اسرائیل رسیده و در تورات منعکس شده شایان توجه است .
از زمان سارگون اول که زمان استیلای سامی نژادان است تمدن دیرین سومر نصیب اکدیها گردیده ، حتی گروهی از خداوندان سومری با نام و نشان ملی (سومری) نزد آنان پرستیده شد . دسته دسته لغات قضایی و کشوری و دینی و بازرگانی و کشاورزی سومری به زبان سامی اکدی راه یافت . البته چون یک خط از هر قسمی که باشد و از هر کجا که باشد و از هر جا و هر نژادی که بوجود آید سازشی با زبان خود قوم مخترع دارد و چون به جای دیگر انتقال یابد و وسیله نوشتن زبان قوم دیگر گردد باید کم و بیش در آن تصرفی بشود، برخی علامات که نمودار اصوات مخصوص زبانی است در زبان دیگر متروک می شود و برای اصوات خاص زبانی که خود به آنها اختصاص دارند علاماتی خاص وضع می شود.
ناگزیر این تغییر و تبدیل در خطوط میخی سومری پس از انتقال به اکد روی داد . خط سومری که اساساً اشکالی بوده مانند
خط هیروگلیف مصری و علامات خط چینی ، پس از چندی ساده شده بصورت اشکالی مانند میخ درآمد و آن اشکال و علامات هر یک از برای سیلاب مخصوص و ایدئوگرام بکار رفت . با وجود تصرفاتی که در نوشتن زبان اکدی به این خط روی داد باز مقدار زیادی از ایدئوگرامهای سومری در خط اکدی به جای ماند . علامات گویای سیلابهای زبان اکدی بوده و ایدئوگرامها که نمودار یک چیز یا یک مفهوم است و نزد اکدیها اشیاء یا معانی را به یاد می آورده است که به جای آنها لغات اکدی تلفظ می کردند نظیر آنچه در پهلوی داریم که به جای کلمات آرامی (هزوارش) کلمات ایرانی به زبان می آوریم (یعنی علامت را آرامی می نویسیم ولی ایرانی می خوانیم یا سومری می نویسیم و اکدی می خوانیم ) .
از زمان سارگون اول خط سومری به دستیاری اکدیها به همه طوایف سامی نژاد و سامی زبان رسید و پس از سپری شدن روزگار اکد و به دوران رسیدن بابلیها و آشوریها که فقط با همدیگر تفاوت لهجه داشتند همین خط برای نوشتن زبان های سامی آنان به کار رفت . نخستین سلسله پادشاهان بابل که از سال 2225 در جنوب سرزمین شنعار سر کار آمدند و کشور آشور که در میان سالهای 1800 و 1500 پیش از میلاد در شمال به قدرت رسید، یکی جانشین سومر و دیگری جانشین اکد شد. این دو کشور به نوبه خود از تمدن سومر برخوردار شدند از آن جمله خط است که به واسطه اکدیها به آنها رسیده بود. به ناچار با زبانهای سامی آنان سازش پیدا کرده و با صدها علامت وسیله کتابت زبان آنان گردید . همچنین خط میخی را
ایلامی ها که پایتخت آنان شوش بود برای نگارش خود بکار بردند . قدمت آثار کتبی آنها به عهد نارامسین پسر سارگون اول فرمانروای اکد می رسد . سیلابهای زبان غیر سامی و غیر آریائی ایلامی ها مرکب است از یک حرف بی صدا و یک حرف باصدا . داریوش کبیر کتیبه بیستون خود را به زبان های بابلی و ایلامی نیز نگاشته است . در خطوط ایلامی نو که در کتیبه بیستون و کتیبه دیگر هخامنشیان بکار رفته 113 علامت که هر یک نمودار سیلاب مخصوصی است بکار رفته است . دست کم در دو هزار سال پیش از میلاد زبان و خط بابلی در خاور میانه رواج داشت . رواج این خط منحصر به سرزمین های سامی نژاد و سامی زبان نبود بلکه نزد حتیت ها و میتانیها در شمال سوریه و آسیای صغیر نیز رواج یافت و زبان های غیر سامی خود را با خط میخی بابلی نوشتند. از سده نهم پیش از میلاد در کشور کلدانیان در ارمنستان خط میخی آشوری راه یافت و وسیله کتابت زبان آنان گردید . همه خطوط میخی از سومر برخاست چنانکه الفبایی که امروزه به شکل های گوناگون نزد ملل جهان وجود دارد همه از الفبای فینیقی بوجود آمده اند . هنگامی که خط میخی در خاور میانه رواج داشت الفبای فینیقی به دستیاری بازرگانان آرامی به سرزمین های آشور و بابل رسید و رفته رفته جای خط میخی را گرفت اما خط میخی در بابل تا یک سده قبل از میلاد مسیح پایداری کرد.


 


 بیستون و کتیبه دیگر هخامنشیان بکار رفته 113 علامت که هر یک نمودار سیلاب مخصوصی است بکار رفته است . دست کم در دو هزار سال پیش از میلاد زبان و خط بابلی در خاور میانه رواج داشت . رواج این خط منحصر به سرزمین های سامی نژاد و سامی زبان نبود بلکه نزد حتیت ها و میتانیها در شمال سوریه و آسیای صغیر نیز رواج یافت و زبان های غیر سامی خود را با خط میخی بابلی نوشتند. از سده نهم پیش از میلاد در کشور کلدانیان در ارمنستان خط میخی آشوری راه یافت و وسیله کتابت زبان آنان گردید . همه خطوط میخی از سومر برخاست چنانکه الفبایی که امروزه به شکل های گوناگون نزد ملل جهان وجود دارد همه از الفبای فینیقی بوجود آمده اند . هنگامی که خط میخی در خاور میانه رواج داشت الفبای فینیقی به دستیاری بازرگانان آرامی به سرزمین های آشور و بابل رسید و رفته رفته جای خط میخی را گرفت اما خط میخی در بابل تا یک سده قبل از میلاد مسیح پایداری کرد.


 


خط مصری

فهرست :

۱- درباره خط

۲- خط نویسی

۳- خط مصری

۴- هیروگلیف

۵- کشف رموز هیروگلیف ؛ شامپولیون وسنگ رشید

۶- نحوه خواندن هیروگلیف

۷- پایان سخن

  • · خط

ملل اولیه در تعلیم و تربیت، از خطنویسی بسیار کم استفاده می‌کردند، و شاید اصلا از آن بهره‌ای نمی‌گرفتند. ملتهای فطری از اینکه می‌بینند اروپاییان، با کشیدن خطوط سیاهی بر روی پاره‌کاغذی، می‌توانند از فواصل بسیار دور با یکدیگر ارتباط پیدا کنند، بسیار دچار شگفتی می‌شوند. بعضی از قبایل، در نتیجة آمیزش با ملتهای متمدن که به استعمار و استثمار آنان شتافته‌اند، خطنویسی را فرا گرفته‌اند، ولی بعضی از آنها – مانند قبایلی که در شمال افریقا هستند، با وجود آنکه مدت پنج هزار سال است با ملتهای خطنویس آشنایی دارند، هنوز نمی‌توانند خط بنویسند. قبایل سادة دیگر، که تقریباً به حالت انزوا به سر می‌برند و لذت سعادت ملتهایی را که به تاریخ آشنا نیستند می‌چشند، هرگز احتیاج به خطنویسی را احساس نخواهند کرد؛ این مردم، چون نمی‌توانند با نوشتن چیزهایی را که می‌خواهند محفوظ دارند، ناچار، حافظة بسیار قوی پیدا کرده‌اند و هرچه را بخوبی از بر می‌کنند و آنچه را که می‌خواهند به فرزندان خود بیاموزند با صدای بلند می‌خوانند، و آن فرزندان، پس از شنیدن، در خاطر نگاه می‌دارند؛ به این ترتیب است که تاریخ مختصر قبیله و آداب و سنن فرهنگی سینه به سینه منتقل می‌شود. شاید ادبیات از موقعی پیدا شده باشد که این محفوظات و آداب ملی را با نوشتن تدوین کرده‌اند. بدون شک، اختراع خطنویسی در ابتدا با مخالفت شدید رجال دینی مواجه شده، و این مردم، به عنوان آنکه خطنویسی سبب انهدام اخلاق و تخریب آیندة بشر خواهد شد، بر ضد آن برخاسته‌اند. بنا به گفتة یک افسانة مصری، هنگامی که رب‌النوعی بنام تحوت فن خطنویسی را بر یکی از سلاطین مصر، به نام تحاموس، عرضه داشت، این پادشاه نیکسیرت، به عنوان آنکه این فن تمدن را از بین خواهد برد، از فرا گرفتن آن امتناع ورزید و گفت: «کودکان و جوانان که تاکنون حافظة خود را، برای آموختن و فهم کردن آنچه به ایشان می‌آموخته‌اند، به کار می‌برده‌اند، پس از پیدا شدن خط، دیگر غافل می‌مانند و از استفاده از حافظة خود دست برمی‌دارند.»[i]

بدیهی است که ما، در خصوص اصل پیدایش این افزار شگفت‌انگیز، جز توسل به حدس و تخمین راهی نداریم؛ ممکن است، همان‌گونه که پس از این خواهیم دید، ریشة پیدایش خط با فن کوزه‌گری ارتباط داشته و با نقشهایی که کوزه‌گران به عنوان «علامت کارخانة» خود بر روی سفالها رسم می‌کرده‌اند مربوط باشد. همچنین ممکن است، با وسعت یافتن ارتباط بازرگانی میان قبیله‌ها، مردم خود را نیازمند وضع رموز و علایم کتبی دیده باشند، و قطعاً نخستین صورت این نشانه‌ها و علامتها تصاویری بوده است که کالاهای رد و بدل شده و حساب طرفین را نشان می‌داده است. هنگامی که تجارت میان قبایلی برقرار می‌شد که زبان یکدیگر را نمی‌فهمیدند، ناچار بودند وسیله‌ای اتخاذ کنند که به وسیلة آن، طرفین معامله بتوانند مقاصد خود را به یکدیگر حالی کنند. علامتهای نمایندة اعداد، بدون شک، زودتر از سایر نشانه‌های خطنویسی اختراع شده و اعداد در ابتدا به صورت خطوطی متوازی بوده که انگشتان دست را نمایش می‌داده است. کلماتی مانند لغت five انگلیسی و fünf آلمانی و pente یونانی همه از یک ریشه مشتق شده‌اند، که به معنی کلمة «دست» است؛ علامتی که رومیان با آن عدد پنج را نمایش می‌داده‌اند به صورت «V» است که دستی را نشان می‌دهد که انگشتان آن از یکدیگر باز شده، و عدد ده را به صورت «X» نمایش می‌دادند که از دو پنج نوک به نوک به یکدیگر پیوسته ساخته می‌شود. خطنویسی در ابتدا نوعی هنر بود، و هنوز هم در نزد مردم چین و ژاپن به همین صورت است، همان‌گونه که مردم، وقتی نمی‌توانستند برای بیان مقصود خود کلماتی پیدا کنند، به ایما و اشاره متوسل می‌شدند، همان‌گونه هم، برای انتقال افکار خود به زمان و مکان بعید، از تصویر استفاده می‌کردند. هر کلمه و هر حرفی، که ما امروز از آن استفاده می‌کنیم، روزی در گذشته به صورت منظره و تصویری بوده؛ چنانکه هم‌اکنون، برای علامت تجارتی و علامات نمایندة صور فلکی چنین است. تصاویر چینی، که بر خطنویسی مقدم بوده، به نام “کو – وان” نامیده می‌شود، که معنی تحت‌اللفظی آن «اشارات نقاشی شده» است؛ بر پایه‌های توتمها خطنویسی تصویری مشاهده می‌شود؛ این نوشته‌ها، چنانکه میسن تصور می‌کند، عبارت از تصاویری است که قبیله برای نمایش شخصیت خود وضع کرده است؛ بعضی از قبایل ایجاد برشهایی بر روی چوب (مثل چوبخط حساب) را وسیلة به خاطر سپردن چیزی، یا فرستادن پیغامی، قرار می‌دادند؛ بعضی دیگر، مانند هندیشمردگان آلگانکین، تنها به ایجاد برش بر روی عصای چوبی قناعت نکرده، بلکه بر آن تصویرهایی نیز رسم می‌کردند و، به این ترتیب، آن را صورت کوچک‌شده‌ای از پایة توتم قرار می‌دادند؛ شاید عکس این مسئله نیز صحیح باشد؛ یعنی پایه‌های توتم عبارت از نوعی از همین چوبهای برشدار بزرگ به شمار رود؛ هندیشمردگان پرو، با گره‌زدن ریسمانهای رنگارنگ، صورت مفصلی از اعداد و اندیشه‌ها را به خاطر می‌سپردند؛ و چون این نکته را در نظر بگیریم که چنین عادتی در میان مردم مجمع‌الجزایر خاوری و پولینزی نیز وجود داشته است، شاید قضیة اصل و منشأ هندیشمردگان امریکای جنوبی در روشنی بیشتری قرار گیرد. هنگامی که لائو – تسه می‌خواست ملت چین را برای بازگشت به زندگانی سادة قدیمی خود اندرز دهد، به آنان پیشنهاد می‌کرد که عادت کهن گره‌زدن ریسمان را از سر گیرند.[ii]

نمونه‌های پیشرفته‌تری از خطنویسی، گاه‌گاه، در میان ملل فطری مشاهده می‌شود؛ چنانکه در جزیرة ایستر، در دریاهای جنوبی، علایم هیروگلیفی را دیده‌اند، و در جزیرة کارولین نوشته‌ای به دست آورده‌اند شامل پنجاه و یک رمز و علامت، که نمایندة افکار و اعداد بوده است؛ داستانها چنین می‌گویند که سران و کاهنان جزیرة ایستر علم خطنویسی را انحصاری خود کرده، هر سال یک بار، مردم را جمع می‌کرده و نوشته‌ها را برایشان می‌خواندند. آنچه مسلم است اینکه خطنویسی، در ابتدای امر، جزو رموز و غوامض به شمار می‌رفته و خود کلمة «هیروگلیف»، که به معنی «نبشتة مقدس» است، این معنا را می‌رساند. ممکن است که آن مخطوطات پولینزی یادگاری از یکی از مدنیتهای تاریخی بوده باشد، زیرا خطنویسی، به طور عموم، علامت تمدن است و وسیلة امتیاز مردم متمدن از مردم دوره‌های اولیه به شمار می‌رود.

ادبیات (literature)، علی‌رغم آنچه از خود این کلمه برمی‌آید و دلالت بر نوشته و حروف (letters) می‌کند، در آغاز پیدایش، بیشتر کلماتی بوده که گفته می‌شد، نه حروفی که نوشته می‌شد؛ ادبیات از آوازها و ترانه‌های دینی و طلسمهای سحریی سرچشمه می‌گیرد که معمولا کاهنان آنها را تلاوت می‌کرده‌اند و از دهنی به دهنی انتقال می‌یافت. کلمة کارمینا (carmina)، که رومیان قدیم شعر را با آن می‌نامیده‌اند، در آن واحد، به معنی شعر و «سحر»، هر دو، بوده است؛ «اود» [ode]، که در یونانی به معنی قصیده و سرود است، در اصل، به معنی طلسم سحری بوده است؛ همین گونه است حال در دو کلمة انگلیسی rune و lay و کلمة آلمانی Lied. وزن و آهنگ عروضی شعر، که شاید تقلیدی از حرکات موزون طبیعت و بدن انسان بوده، در ابتدا به وسیلة جادوگران یا شمنها وارد کار شده است تا به این ترتیب حفظ شعر آسانتر، و «تأثیر سحری آن» بیشتر شود. یونانیان اولین شعری را که در بحر ده‌هجایی گفته شده منسوب به کاهنان معبد دلفی می‌دانند و می‌گویند که این بحر را برای استفاده در تنظیم پیشگوییهای خود اختراع کرده‌اند رفته رفته، شاعر و خطیب و مورخ، پس از آنکه همه در این اصل کهنوتی و دینی با یکدیگر مشترک شدند، از یکدیگر تمایز پیدا کردند و در هنر خود به طرف امور دنیایی متوجه شدند؛ خطیب کسی شد که اعمال پادشاهان را مدح می‌کرد و از خدایان به دفاع می‌پرداخت؛ و کار مورخ آن شد که اعمال پادشاهان را ثبت و ضبط کند، و شاعر و سراینده و خوانندة سرودهای مقدس و سازنده و نگهبان اساطیر پهلوانی و آهنگسازی شد که داستانهای خود را در قالب الحان می‌ریخت و با آن ملت و پادشاهان را تعلیم می‌داد. مردم فیجی و تاهیتی و کالدونی جدید خطبا و مورخانی رسمی داشتند که در مجالس عمومی برای مردم سخن می‌راندند و، با یادآوری بزرگواریهای پیشینیان و پهلوانیهای نیاکان، حس غیرت جنگاوران را برمی‌انگیختند؛ مردم سومالی اشخاصی در میان خود داشتند که حرفه‌شان شعرگویی بود و از این ده به آن ده می‌رفتند و، مانند سرایندگان و شاعران دوره گرد قرون وسطی، شعرهای خود را در معابر می‌خواندند، در این اشعار بندرت راجع به عشق سخن گفته می‌شد، و بیشتر سخن از موضوعهای پهلوانی و زورآوری و میدان جنگ و روابط میان پدر و فرزند بود. برای نمونه، قطعه شعری، که از آثار قدیم جزیرة ایستر به دست آمده، در اینجا نقل می‌شود. این شعر نمایندة تضرع پدری است که از دخترش جدا شده و از دوری او می‌نالد.

کشتی دخترم،

هرگز مقهور قبایل دشمن مباد؛

کشتی دخترم،

مقهور توطئة مردم هونیتی مباد!

در همة جنگها فیروز باد،

و مبادا که ناگزیر شود،

تا از جام سنگ سیاه آب زهرآلود بنوشد.

درد من چگونه تسکین خواهد یافت،

حال آنکه دریاهای عظیم ما را از یکدیگر جدا کرده!

آه دخترم! آه دخترم!

راهی که چشم به آن دوخته‌ام و در افق گم می‌شود،

بی‌پایان و آبگرفته است،

دخترم، آه دخترم![iii]

  • · خط نویسی

مهمترین گامی که انسان به سوی مدنیت برداشته همانا اختراع خط است. بر روی بعضی از قطعات سفال، که از عصر نوسنگی برجای مانده، خطوط رنگینی دیده می‌شود که بیشتر کارشناسان آنها را علایم و رموز تشخیص داده‌اند. گرچه این مسئله با تردید تلقی می‌شود، امکان دارد که خطنویسی، در صورتی که به معنی وسیع کلمه در نظر گرفته شود و علامات تصویری را که نمایندة اندیشة معینی است شامل شود، از آن زمان شروع شده باشد که نخستین کوزه‌گران با انگشت یا ناخن خود، خواه برای تزیین، خواه برای علامتگذاری، علامتهایی بر روی گل نرم کوزه‌ها برجای گذاشته باشند. در قدیمترین نوشته‌های هیروگلیفی که در سومر به دست آمده، مرغ را به صورتی نگاشته‌اند که با نقشه‌های مرغ موجود بر ظروف سفالی شوش در عیلام کمال شباهت را دارد؛ همین طور نخستین خطنویسی تصویریی که نمایندة گندم است مستقیماً از تزیینات هندسی ظروف شوش و سومر اقتباس شده است. حروف مستقیم‌الخطی که ابتدای امر در سومر (حوالی ۳۶۰۰ ق‌م) آشکار شده، ظاهراً، صورت خلاصه‌ شده‌ای است از رموز و رسوم نقاشی شده یا کنده شده بر ظرفهای گلی نواحی جنوبی بین‌النهرین و عیلام. بنابراین، خطنویسی نیز، مانند نقاشی و حجاری، از شاخه‌های هنر کوزه‌گری است؛ گلی که از زیر دست کوزه‌گر به شکل ظرف بیرون می‌آمد، و مجسمه‌ساز با آن پیکرها را می‌ساخت، و برای بنا آجر بود، برای خطنویسی ماده‌ای بود که مطالب خود را بر آن می‌نوشت. با ملاحظة این نکته، بخوبی می‌توان دریافت که چگونه از این مقدمات، به صورت تدریجی و منطقی، خط میخی در بین‌النهرین به وجود آمده است.

قدیمترین رمز تصویریی که تاکنون شناخته شده آنهایی است که فلیندر زپتری بر روی قطعات سفال و ظروف گلی و تکه‌های سنگ در مقابر ماقبل تاریخی مصر و اسپانیا و خاور نزدیک کشف کرده و، با سخاوت خاصی که در اندازه‌گیری عمرهای تاریخی دارد، تاریخ آنها را به ۷۰۰۰ سال پیش رسانیده است. این رموز و علایم خطنویسی، که در حوضة مدیترانه به دست آمده، شامل نزدیک به سیصد رمز است که بیشتر آنها در نواحی مختلف با یکدیگر شباهت دارند، و این خود نمایندة روابط بازرگانی است که میان کشورهای اطراف مدیترانه در ۵۰۰۰ سال قبل از میلاد وجود داشته است. این رموز و علایم را نمی‌توان تصویر و نقاشی به معنی حقیقی کلمه دانست، بلکه بیشتر جنبة ‌‌  علامات تجارتی را دارد که نمایندة مالکیت و کمیت و سایر اطلاعات مربوط به مبادلات بازرگانی بوده، و بورژوازی، که این اندازه مورد تمسخر است، احتمالا باتوجه به این نکته که صورتحساب تجارتی اساس تمام ادبیات را تشکیل می‌دهد، تسلی خاطری پیدا خواهد کرد. با آنکه این علامات نمایندة حروف نبوده و هر یک از آنها یک کلمه یا یک فکر کامل را نمایش می‌داده است، با الفبای فنیقی کمال شباهت را دارد. پتری چنین نتیجه می‌گیرد که: «عدة زیادی از رموز، بتدریج، در دوره‌های ابتدایی به وسیلة بازرگانان به کار افتاده، از کشوری به کشور دیگر رفته‌اند… و در پایان دو دوجین از آنها برای دسته‌ای از هیئتهای بازرگانی حالت ملکیت مشاع پیدا کرده؛ باقی که منحصر به ناحیة خاصی بوده، در این انزوا خرده خرده از بین رفته و مرده‌اند.» این نظریه که علامت رمزی اصل الفبا باشد بسیار جالب‌توجه است، و این را نیز باید گفت که تنها استاد پتری این نظر را دارد.

قضیة تکامل و تطور این علایم رمزی، هر چه بوده، همعرض با آن، نوعی از خطنویسی وجود داشته که از شعب نقاشی به شمار می‌رود و افکار را به وسیلة تصاویر مجسم می‌ساخته است؛ هنوز برتخته سنگهای مجاور دریاچة سوپریور آثاری از تصاویر غیرظریفی دیده می‌شود که هندیشمردگان امریکا، به وسیلة آنها، قضیة گذشتن خود را از این دریاچة هولناک با افتخار روایت کرده‌اند تا آیندگان، بلکه نزدیکان آنان، ازاین امر آگاهی پیدا کنند. به نظر می‌رسد که تطور و تحول نقاشی به خطنویسی، در پایان عصر نوسنگی، در سراسر مدیترانه صورت گرفته باشد. عیلام، سومر، و مصر به یقین در ۳۶۰۰ سال قبل از میلاد، و به احتمال خیلی قبل از آن، مجموعه‌ای از تصاویر نمایندة افکار ترتیب داده‌بوده‌اند که هیروگلیف نامیده می‌شد؛ چرا که کاهنان بیشتر آن را به کار می‌بردند.[iv] مجموعة دیگری شبیه به اینها در کرت پیدا شده که حدود تاریخ ۲۵۰۰ قبل از میلاد را دارد. بعدها خواهیم دید که چگونه از این خطنویسی هیروگلیفی، که هر صورت آن نمایندة فکری است، در نتیجة استعمال و دستکاری و خلاصه کردن، مقاطع و هجاها نتیجه شده، و پس از آن، چگونه هر مقطع و هجایی نمایندة اولین صوت آن هجا شده و به این ترتیب تبدیل به حروف شده است. در مصر احتمالا، در تاریخ ۳۰۰۰ سال قبل از میلاد این خط را می‌شناخته‌اند ولی تاریخ پیدایش آن در جزیرة کرت حدود ۱۶۰۰ قبل از میلاد است. فنیقیان الفبا را اختراع نکرده، بلکه آن را وسیلة دادو ستد خویش قرار داده بودند و ظاهراً آن را از مصر و کرت گرفته بتدریج در صور و صیدا و بیبلوس وارد کرده، پس از آن به سایر شهرهای مدیترانه صادر کرده‌اند؛ به این ترتیب، فنیقیان چون دلالهایی بوده‌اند که انتقال الفبا به وسیلة آنان صورت می‌گرفته و هرگز خودشان مخترع آن نبوده‌اند. هنگامی که زمان هومر یونانی رسید، یونانیان این حروف فنیقی را- و به عبارت دیگر حروفی را که تمام قبایل آرامی بلکه بیشتر جنبة در ایجاد آن دست داشته‌اند- گرفتند و آنها را با دو اسم سامی، که نمایندة دو حروف اول است، نامیدند (آلفا،Alpha؛ بتا، Beta، در عبری الف، Aleph؛بت، Beth).

چنانکه ملاحظه می‌شود، خطنویسی محصول و نتیجة تجارت است؛ در اینجا یک بار دیگر متوجه می‌شویم که فرهنگ تا چه حد مدیون بازرگانی است. آنگاه که کاهنان برای خود مجموعه‌ای از تصاویر وضع کردند، که عبارات سحری و دینی و پزشکی خود را با آن بنگارند، دو جریان مختلف تاریخ، که معمولاً با یکدیگر سرسازگاری ندارند، یعنی دین و دنیا یا کاهن و بازرگان، موقتاً با یکدیگر سازش کردند و بزرگترین اثری را که بشریت، پس از شناسایی سخن گفتن، به آن دست یافته برجای گذاشتند. می‌توان گفت که پیدایش خط و تکامل آن خالق تمدن است، زیرا وسیلة نگارش و برجاگذاشتن و انتقال علم و معرفت را فراهم ساخته و اسباب فزونی دانش و ادبیات گردیده و در میان قبایل مخالف با یکدیگر لغت واحدی ایجاد کرده و در واقع، با ایجاد حکومت واحد خطی، در انتشار صلح و نظم کمک فراوان کرده است. پیدایش خط حدی است که ابتدای تاریخ را نشان می‌دهد، و هراندازه معرفت ما به آثار گذشتگان بیشتر شود، این نقطة شروع عقب‌تر می‌رود.

کاهنان مصری مقدمات علوم را، در مدارسی که پیوسته به معابد بود، به فرزندان خانواده‌های ثروتمند می‌آموختند، بدان سان که در کلیساهای کاتولیک رومی زمان ما نیز چنین امری جریان دارد. یکی از کاهنان منصبی داشت که می‌توان آن را معادل وزیر آموزش و پرورش امروز دانست؛ او خود را به نام «رئیس طویلة شاهی برای تعلیم و تربیت» می‌نامید. در خرابه‌های یکی از مدارسی که ظاهراً جزئی از بنای رامسئوم بوده صدفهای فراوانی یافته‌اند که بر روی آنها هنوز نوشتة درسی را که معلم آن زمانهای دور داده می‌توان دید. کارآموزگار در آن زمان عبارت از این بوده است که منشیهایی برای دستگاههای دولتی تربیت کند. با شرح و بسط در اطراف مزایای تعلیم، کودکان را به این کار تشویق می‌کرده‌اند؛ از این قبیل است آنچه در یکی از پاپیروسها به این صورت آمده است: «به درس و علم دل بده و آن را همچون مادرت دوست بدار.» و در پاپیروس دیگر چنین می‌خوانیم: «هیچ چیز گرانبهاتر از علم نیست.» و در پاپیروس دیگر چنین: «هیچ حرفه‌ای نیست که آدمی در آن تحت امر دیگری نباشد، تنها مرد عالم است که در تحت حکومت خویشتن است.» یکی از علاقمندان به کتاب چنین نوشته است:‌ «بدبختی در آن است که شخص سرباز باشد یا به کار شخم کردن زمین بپردازد؛سعادت در آن است که آدمی در هنگام روز کتابی به چنگ آرد، و شب هنگام به خواندن آن بپردازد.»

دفاتری از زمان سلطنت جدید به دست ما رسیده که آموزگاران، در حاشیة آن دفاتر، خطاهای شاگردان را اصلاح کرده‌اند؛ این خطاها به اندازه‌ای است که اگر شاگردان امروز آنها را ببینند،بسیار مایة تسلی خاطرشان می‌شود. دیکته نویسی و رونویسی از متنها یکی از مهمترین وسایل تعلیم بوده؛ این گونه درسها را بر روی پاره‌های سفال یا ورقه‌های سنگ آهکی می‌نوشتند. بیشتر آنچه تعلیم می‌کردند به مسائل بازرگانی ارتباط داشت، زیرا مصریان نخستین قوم معامله‌گر و سودطلب بوده، و بی‌اندازه به اصل نفع‌‌پرستی و سودجویی توجه داشته‌اند. آنچه معلمان بیشتر دربارة آن چیز می‌نوشتند مطالب مربوط به فضیلت و تقوا بود؛ مسئلة اساسی، مثل همة زمانها، مسئلة حفظ نظم و انظباط به شمار می‌رفت. در یکی از دفترها چنین آمده است: «وقت خود را به هوس و آرزو ضایع مکن، که چون چنین کنی، عاقبت بدی خواهی داشت. کتابی را که در دست داری به دهان بخوان، و از کسی که از تو داناتر است نصیحت بپذیر» – شاید این عبارت آخری کهنه‌ترین اندرزی باشد که در تمام زبانهای عالم یافت می‌شود. انضباط بسیار سخت بود و بر پایه‌های ساده و ابتدایی قرار داشت. در یکی از نوشته‌ها این عبارت بلیغ آمده است که: «جوانان پشتی دارند، چون این پشت مضروب شود، به درس توجه می‌کنند، زیرا که گوشهای جوانان در پشت آنان قرار گرفته است.» در نوشتة شاگردی به آموزگار سابق خود، چنین آمده است: «تو به پشت من کتک زدی، و به این ترتیب تعلیماتت به گوش من فرو رفت.» دلیل بر آنکه این روش تربیت حیوانی پیوسته موفقیت‌آمیز نبوده، از پاپیروسی به دست می‌آید که در آن آموزگار اظهار تأسف می‌کند که شاگردان سابق وی به اندازه‌ای که آبجو را دوست دارند به کتاب علاقه نشان نمی‌دهند.

با این حال، عدة کثیری از فارغ‎التحصیلان مدارس پیوسته به معابد به مدارس عالی وابسته به ادارة خزانه‌داری داخل می‌شدند. در این مدارس، که قدیمترین مدارس دولتی شناخته شده در تاریخ است، منشیهای جوان تعلیمات مربوط به امور اداری را فرا می‌گرفتند و، پس از آنکه این مدرسه را به پایان می‌رساندند، مدتی به عنوان کارآموزی در نزد کارمندان مشغول به خدمت تمرین می‌کردند و بخوبی، در کارهایی که بعدها بایستی بر عهدة ایشان واگذار شود، آزموده می‌شدند.

شاید، برای به دست آوردن کارمندان اداری و مجرب ساختن ایشان، این طریقه بر روشی که در نزد ما مرسوم است، یعنی انتخاب کارمندان از روی آنچه مردم در حق ایشان می‌گویند و از روی اندازة فروتنی و فرمانبرداریی که نشان می‌دهند و تبلیغاتی که در اطراف ایشان به عمل می‌آید، مزیت داشته باشد. به این ترتیب است که مصر و بابل، تقریباً در یک زمان، قدیمترین سازمان تعلیم و تربیتی را که تاریخ از آن آگاهی دارد برقرار ساخته‌اند. تنها در قرن نوزدهم میلادی است که سازمان تعلیم و تربیت ترقی کرد و دوباره به درجة کمالی رسید که در نزد مصریان به آن درجه رسیده بود.

وقتی دانش‌آموز به کلاسهای آخر مدرسه می‌رسید، حق داشت که برای نوشتن از کاغذ استفاده کند؛ این کاغذ خود یکی از مهمترین کالاهای بازرگانی مصر، در آن زمان، و یکی از بزرگترین عطایایی است که این کشور به جهان بخشیده است. ساقة بردی (پاپیروس) را رشته رشته می‌کردند و آن رشته‌ها را چپ و راست بر روی یکدیگر قرار می‌دادند و می‌فشردند؛ به این ترتیب، کاغذ را، که یکی از ارکان تمدن است، می‌ساختند. گواه بر خوبی ساختمان این نوع کاغذ آن است که نوشته‌هایی از پنج‌هزار سال پیش باقی است که بآسانی خطوط آن خوانده می‌شود. برای آنکه با کاغذ کتابی بسازند، طرف راست هر صفحه را به طرف چپ صفحة دیگر می‌چسباندند، و به این ترتیب طومارهایی به دست می‌آوردند که طول بعضی از آنها به چهل متر می‌رسید، و از این حد کمتر تجاوز می‌کردند، زیرا مورخان مصری اصراری در پرنویسی و پرداختن به حشو و زواید نداشته‌اند. برای ساختن مرکب، رنگ سیاه فسادناپذیر دوده را با کمی آب و صمغ گیاهی، بر روی پاره تخته‌ای، خوب مخلوط می‌کردند؛ قلمی که به کار می‌بردند از نی بود، که کنار آن را با کارد می‌تراشیدند و برای نوشتن آماده می‌ساختند.

با همین آلات و ادوات تازه فراهم شده بود که مصریان نخستین آثار ادبی جهان را می‌نوشتند؛ ممکن است لغت و زبان ایشان از آسیا به آن سرزمین رفته باشد، چه در قدیمترین نمونه‌ها که به دست آمده شباهت فراوانی با لغات سامی دیده می‌شود. آنچه ظاهراً به نظر می‌رسد این است که خطنویسی، در آغاز کار، به شکل صورتنگاری بوده؛ یعنی برای نوشتن هر چیز شکل آن را رسم می‌کرده‌اند؛ مثلا کلمة خانه را، که در زبان مصر قدیم «پر» نامید می‌شده، با مربع مستطیلی نمایش می‌داده‌اند که در یکی از دو ضلع درازتر آن شکافی باشد. چون بعضی از معانی مجرد چنان است که نمی‌شود آنها را با صورتی مجسم ساخت، کم‌کم، صورتنگاری به مفهومنگاری مبدل شد، و برحسب عادت و قرارداد، علامات خاص، به جای آنکه نمایندة شیئی باشد که تصویر شبیه به آن است، نمایندة معانیی شد که از دیدن تصویر به ذهن وارد می‌شود؛ مثلا سرشیر نمایندة بزرگی و تسلط بود (همان گونه که در مجسمة ابوالهول نیز چنین است)؛ زنبور علامت سلطنت به شمار می‌رفت؛ قورباغة تازه از تخم درآمده از عدد چند هزار حکایت می‌کرد. پس از آن، طریقة مفهومنگاری پیشرفت و تکامل دیگری پیدا کرد و بعضی از معانی را، که در زبان محاوره اسم چیزی از حیث تلفظ شبیه با تلفظ آن معنی بود، با کشیدن شکل آن چیز نمایش می‌دادند.

مثلا تصویر طنبور تنها برای نمایاندن طنبور به کار نمی‌رفت، بلکه معنی نیک و صالح نیز از آن به دست می‌آمد؛ چه تلفظ کلمة طنبور در لغت مصری یعنی نفر (Nefer) ‌با تلفظ کلمة مصری به معنی «خوب» یعنی نوفر (Nofer) شبیه بود؛ از این جناس لفظی ترکیباتی به دست آمده است که بی‌اندازه معمایی و اسباب شگفتی است. کلمة نمایندة فعل «بودن» در لغت مصری لفظ خوپیرو (Khopiru) بود؛ در ابتدای کار، منشیهای مصری از یافتن تصویری که نمایندة این معنی کاملا مجرد باشد عاجز بودند، ولی در پایان کار، این کلمه را به سه قسمت خو-پی- رو تقسیم کردند و این سه قسمت را با تصاویر غربال- که در تلفظ به صورت خو (Khau) گفته می‌‌شود- و بوریا (با تلفظ «پی») و دهان (با تلفظ متعارفی «رو») نمایش دادند؛ بتدریج، عرف و عادت، که بر بسیاری از چیزهای بیهوده لباس قدسیت می‌پوشاند، از این آمیختة شگفت‌انگیز حروف، فکر ومفهوم «بودن» را استخراج کرد. به این ترتیب بوده است که نویسندة مصری مقاطع هر کلمه و شکلی را که نمایندة هر مقطع است، و مجموعة تصاویری را که نشانة هر لفظ می‌شود، شناخته و برای نوشتن کلمات دشوار آنها را به مقاطع مختلف تقسیم می‌کرده و در پی یافتن الفاظی، از لحاظ تلفظ مشابه با این مقاطع، و از لحاظ معنی مخالف با آنها، برمی‌آمده و تصاویر اشیای مادی نمایندة اصوات را رسم می‌کرده؛ چنین بوده است که در آخر توانسته‌اند برای هر معنی نشانه‌های هیروگلیفی پیدا کنند و آن را، با یک یا چند علامت، در نوشته‌ها مجسم سازند.

  • · هیروگلیف

میان این کار و اختراع حروف الفبا بیش از گامی نبود که باید برداشته شود. علامت نمایندة «خانه» در اول کار، به صورت لغت مصری پر (per) خوانده می‌شد؛ سپس این علامت از خانه گذشته، نمایندة صوت «پر»یا پ-ر، بدون توجه به صوتی که میان این دو حرف بیصداست، گردید، و به عنوان مقطع و هجایی در نمایاندن کلماتی که این مقطع در آنها وجود داشت، از آن استفاده می‌شد. در مرحلة دیگری، این صوت کوتاهتر شد و به جای پ،پا،پو پ یا پی در کلمات مختلف به کار می‌رفت؛ چون حروف صوتی هرگز در کلمات نوشته نمی‌شد، از علامت خانه، در آخر کار، حرف «پ» بیرون آمد، و این علامت نمایندة حرف الفبایی «پ» شد. به همین ترتیب بود که علامت نمایندة دست- به لغت مصری، دوت (dot)- در ابتدا نمایندة د، دا، دو، دی، د، و پس از آن نمایندة حرف الفبایی «د» شد، و از علامت نمایندة دهان – رو (ro) یا رو(ru)- حرف «ر»، و از علامت نمایندة مار- زت (zt)- حرف «ز»، و از تصویر دریاچه – شی (shy)- حرف «ش» به دست آمد… نتیجة این کار آن بود که الفبایی مرکب از بیست و چهار حرف ساخته شد که، باتجارت مصری و فنیقی، به همة کشورهای اطراف مدیترانه انتقال یافت، و سپس از راه یونان و روم در سراسر زمین پراکنده  شد و به صورت گرانبهاترین میراثی درآمد که کشورهای شرق برای تمدن و فرهنگ جهان باقی گذاشته‌اند. صورتنگاری هیروگلیفی به اندازة سلسله‌های سلاطین مصر قدمت دارد، ولی حروف الفبا، برای نخستین بار، در نقشهایی که از مصریان در معادن سینا برجای مانده دیده می‌شود؛ تاریخ این نقشها را بعضی از مورخان ۲۵۰۰ ق‌م‌ می‌دانند، و دستة دیگر آنها را به ۱۵۰۰ ق‌م‌ نسبت می‌دهند. [v]

باید دانست که، پس از درست شدن الفبا، مصریان برای نوشتن تنها از حروف الفبا استفاده نمی‌کردند، بلکه، تا آخرین دورة تمدن خود، حروف و تصاویر نمایندة اشیا، تصاویر نمایندة فکر و مفهوم، و نمایندة مقاطع کلمه، همه را با هم به کار می‌بردند. به همین جهت است که خواندن نوشته‌های مصری قدیم برای دانشمندان دشواری دارد؛ ولی تصور این مطلب بسهولت میسر است که آموختن خطنویسی به طریق متعارفی با طریق شکسته و خلاصه‌نویسی کار را برای مصریان، که وقت کافی برای آموختن این گونه خطنویسی‌ها داشته‌اند، آسان می‌کرده است. از آنجا که خط نوشتة انگلیسی راهنمای خوبی برای تلفظ آنچه نوشته شده به شمار نمی‌رود، کسی که بخواهد تلفظ صحیح انگلیسی را بیاموزد همان اندازه دشواری در پیش دارد که نویسندة باستانی مصر برای به خاطر سپردن ۵۰۰ علامت هیروگلیفی و معانی مقاطع آن و استعمال آنها به صورت حروف هجایی در پیش داشته است. به همین جهت بوده است که نوعی خط برای تندنویسی و نوشته‌های عادی پیدا شد، و خط هیروگلیفی یا «نقوش مقدس» را تنها برای نوشتن کتبیه‌های آثار ساختمانی به کار می‌بردند. چون کاهنان و نویسندگان معابد نخستین کسانی بودند که خط هیروگلیفی را به این صورت تازه درآوردند، یونانیان این خط تازه را خط «مقدس» نامیدند، ولی بزودی این خط در نوشته‌های عمومی و خصوصی و اسناد بازرگانی رواج پیدا کرد. پس از آن، به دست خود مردم، گونة دیگری از خطنویسی، ساده‌تر از نوع خط «مقدس»، ایجاد شد که در نوشتن دقت کمتری لازم داشت؛ به همین جهت، آن را خط «توده‌ای» نامیدند. با وجود این، مصریان بر بناهای عظیم خود، با اصرار هر چه تمامتر، تنها همان علامتهای زیبا و با شکوه هیروگلیفی را نقش می‌کردند؛ شاید این خط زیباترین خطی است که تاکنون شناخته شده.

  • · سرگذشت شامپولیون

۱۸۶سال پیش در روز ۲۷ سپتامبر سال ۱۸۲۲ میلادی ژان فرانسوا شامپولیون ، زبان شناس جوان ۳۲ ساله فرانسوی پس از سال ها تحقیقات دشوار و بی وقفه به راز و رمز خط هیروگلیف مصریان باستان پی برد و موفق شد مفهوم نشانه های این خط باستانی را دریابد.

نام هیروگلیف برگرفته از ۲ کلمه یونانی «هئیرا تیکاس به معنی مقدس» و «گلوفئین به معنی حکاکی» است که توسط آن یونانیان باستان نوشته های روی سطح بناهای فراعنه را می نامیدند.  آنها این نشانه ها را نمادهای مقدس محسوب کرده و تصور نمی کردند این نشانه ها متون عادی زبان نوشتاری مصریان باستان باشند.
ژان فرانسوا شامپولیون در روز ۲۳ دسامبر سال ۱۷۹۰ میلادی در شهر فیژاک در استان لوت فرانسه متولد شده بود. او از یک نبوغ ذاتی در فراگیری زبان های کهن برخوردار بود و در همان اوان جوانی جندین زبان کهن از جمله زبان قبطی مصر را فرا گرفت.
تمدن مصر شامپولیون را مجذوب کرده بود.لشکرکشی ناپلئون بناپارت به مصر در سال های ۱۷۹۸ تا ۱۷۹۹ میلادی موجب شد تا آثار باستانی مصر به کانون توجه دانشمندان آن روزگار مبدل شوند.
شامپولیون پس از سرنگونی ناپلئون از امپراتوری فرانسه و بازگشت سلسله بوربون ها به سلطنت فرانسه مورد بی مهری قرار گرفت و کرسی خود را در دانشگاه گرونوبل به عنوان استاد تاریخ از دست داد اما برادر بزرگش که یک باستان شناس مشهور بود او را زیر چتر حمایتش گرفت و ژان فرانسوا جوان توانست به لطف کمک های بی دریغ برادرش به تحقیقات خود ادامه دهد.
در سال ۱۷۹۸ میلادی ، دانشمندانی که همراه ناپلئون به مصر رفته بود و در دلتای نیل در ناحیه ای به نام روزت موفق به کشف یک لوح سنگی از جنس بازالت سیاه رنگ شدند که بر سطح آن متنی توسط راهبان شهر ممفیس در دوران سلطنت بطلمیوس پنجم از سلسله فراعنه بطالمه مصر حک شده بود.
این متن به ۳ خط یونانی قدیم ، دموتیک یک خط مصری جدیدتر و هیروگلیف خط مقدس مصریان باستان توسط راهبان ممفیس نوشته شده بود. این لوح با ارزش خیلی زود توسط دریاسالار هوراشیو نلسون انگلیسی که در آن زمان با فرانسوی ها می جنگید از آنها ربوده شد و امروز در بریتیش موزئوم لندن از آن نگهداری می شود.
این لوح کنجکاوی بسیاری از دانشمندان از جمله شامپولیون جوان و یک فیزیکدان انگلیسی به نام توماس یانگ که ۱۵ سال از شامپولیون بزرگتر بود را برانگیخته بود.
توماس یانگ به رمز خط دموتیک لوح روزت پی برد و متوجه شد برخی از نشانه های هیروگلیف حاوی اسامی فراعنه است. شامپولیون موفق می شود به نسخه کپی شده از لوح روزت دست پیدا کند و به نوبه خود به مقایسه ۳ خط موجود بر سطح لوح می پردازد.
شامپولیون خواندن متن به خط یونانی که برایش آسانتر بود را ترجیح می دهد.
به زودی شامپولیون جوان از رقیب بزرگسال خود پیش می افتد که دلیل آن آشنایی اش به فرهنگ مصر باستان و تسلط کامل بر زبان قبطی بود که تا اندازه ای به زبان مصریان باستان نزدیکتر است.
او متوجه می شود در متن هیروگلیف لوح روزت تعداد نشانه ها ۳ برابر واژه های متن یونانی لوح است.
شامپولیون کشف می کند برخلاف تصور همگان نشانه های هیروگلیف تنها یک خط نوشتاری نیستند بلکه مانند حروف الفبا دارای آوا هستند.
شامپولیون دانسته های خود را با یک متن خلاصه شده از یک معبد مصری مقایسه کرده و نام کلئوپاترا را در آن متن تشخیص می دهد. او در روز ۲۲ سپتامبر سال ۱۸۲۲ میلادی تصاویری را از یک باستان شناس دریافت می کند و با تشخیص نام های رامسس و توتموزیس در آن تصاویر از صحت کشف خود آگاه می شود.
هیجان ناشی از این کشف برای چند روز شامپولیون را از خود بی خود کرده و به حالتی شبیه کما فرو می برد.
سرانجام او پس از ۵ روز به خود آمده و در روز ۲۷ دسامبر سال ۱۸۲۲ میلادی خبر کشف راز و رمز خط هیروگلیف را اعلام می کند.
این خبر سروصدای زیادی را در محافل علمی آن روزگار ایجاد کرده و شامپولیون به شهرت فراوانی دست می یابد. ژان فرانسوا شامپولیون ده سال پس از کشف راز خط هیروگلیف در روز ۴ مارس سال ۱۸۳۲ میلادی در سن ۴۲ سالگی دارفانی را وداع گفت ، بی آنکه فرصت یابد دستور زبان مصری و فرهنگنامه مصری که به تالیف آنها پرداخته بود را به اتمام برساند.
به این ترتیب ، در روز ۲۷ سپتامبر سال ۱۸۲۲ میلادی ژان فرانسوا شامپولیون ، زبان شناس جوان ۳۲ ساله فرانسوی به راز و رمز خط هیروگلیف مصرباستان پی می برد. کشف شامپولیون راه را برای مصرشناسان و باستاشناسان می گشاید تا به تاریخ و تمدن مصرباستان و فراعنه پی برده و رازهای این تمدن غنی باستانی را کشف نمایند.[vi]

ویل دورانت اما در مورد وی همین قضایا مهم تاریخی می نویسد : اکتشاف تاریخ مصر باستانی یکی از درخشنده‌ترین فصول علم باستانشناسی به شمار می‌رود. تنها چیزی که در قرون وسطی از مصر می‌دانستند آن بود که این سرزمین یکی از مستعمرات رومی و یکی از مراکزی است که دین مسیح در آنجا مستقر گردیده است. مردم، در دورة رستاخیز علم و ادب(رنسانس)، چنان گمان داشتند که تمدن در یونان آغاز شده است؛ حتی در دورة روشنفکری، که با هوشمندی تمام دربارة چین و هند تحقیق و مطالعه می‌کردند، از مصر چیزی جز اهرام آن نمی‌شناختند. باید گفت که مصرشناسی یکی از نتایج سلطه‌طلبی ناپلئون است. هنگامی که این فرماندة بزرگ اهل کرس در سال ۱۷۹۸ حملة معروف خود را بر مصر آغاز کرد، گروهی نقاش و مهندس با خود برد که در آن کشور باستانی گردش کنند و از آن نقشه بردارند. عده‌ای دانشمند نیز در این حمله با ناپلئون همراه بودند که توجه فراوانی به‌ مصر داشتند؛ مردم این شدت توجه آنان را کار بیهوده‌ای می‌پنداشتند؛ دانشمندان در صدد آن بودند که تاریخ مصر را، بهتر از آنچه مورخان آن زمان نوشته بودند، فهم کنند. همین ستاد علمی ناپلئون بود که برای عالم جدید ما معابد اقصر وکرنک را اکتشاف کرد. کتاب وصف مصر(۱۸۰۹-۱۸۱۳)، که این هیئت، پس از بازگشت، به عنوان گزارش برای انجمن علمی فرانسه تنظیم کرد، نخستین گامی است که دانشمندان برای تحقیق و مطالعه در این تمدن فراموش شده برداشته‌اند.

سالهای درازی گذشت و کسی نتوانست آثاری را که بر روی بناهای مصری نقش شده بود بخواند. شکیبایی و دقتی که یکی از این دانشمندان، به نان شامپولیون، برای حل رموز نوشته‌های هیروگلیفی به کار برده نمونة برجسته‌ای از روح علمی موجود در آن دانشمندان به شمار می‌رود. شامپولیون مسله‌ای یافت که بر آن از این «نقوش مقدس» مصری دیده می‌شد، ولی در زیر آن نقوش نوشته‌ای یونانی بود که نشان می‌داد این نگارشها به بطلمیوس و کلئوپاترا ارتباط دارد. وی چنان حدس زد که دو کلمه‌ای که در این کتیبه‌ها فراوان تکرار شده و با شعار پادشاهی همراه است، ناچار، باید اسم شاه و ملکه باشد؛ با این حدس، در سال ۱۸۲۲ توانست یازده حرف از حروف زبان مصری قدیم را تشخیص دهد؛ این، خود، دلیلی بود بر اینکه مصر قدیم حروف الفبایی داشته است. وی این حروف را با علامت سنگ بزرگ سیاهی که سپاهیان ناپلئون در نزدیکی مصب شاخه‌ای از رود نیل، موسوم به رشید، یافته بودند تطبیق کرد. بر «سنگ رشید[vii]» نقوشی دیده می‌شد که به سه زبان نوشته بودند؛ هیروگلیفی و دموتی- یا زبان رایج میان تودة مردم- و یونانی. شامپولیون که یونانی می‌دانست، با استفاده از یازده حرفی که از مسلة نخستین شناخته بود، در نتیجة بیست سال کوشش مداوم، توانست تمام رموز این نقش را حل کند و آن را بخواند و تمام حروف الفبای مصری را بشناسد و راه را برای اکتشاف جهان گمشدة بزرگی باز کند. این یکی از بزرگترین اکتشافات در تاریخ علم تاریخ است. [viii]

  • نحوه خواندن هیروگلیف

خواندن خط هیروگلیف می تواند از چپ به راست یا از بالا به پایین باشد.

فهمیدن رمز اینکه خط از کجا شروع می شود در این است که به جهت نگاه پرنده ها و انسان دقت کنیم، مثلا اگر پرنده ای به چپ نگاه می کند از چپ خوانده می شود و اگر انسانی به پایین نگاه کند، یعنی خط از بالا به پایین خوانده می شود.

  • پایان سخن

معنا : هیروگلیف (Hieoglyph) به معنی «کنده‌کاری مقدس» است، این واژه یونانی است و از دو پاره تشکیل یافته‌است: hieros به معنی «مقدس» و glupho به معنی «کنده‌کاری».[۱] اما این نام، نام درستی برای نوشته‌های قدیمی مصر نیست و فقط بدین خاطر روی آن گذاشته شده‌است که وقتی برای نخستین بار، یونانیان قدیم آن را دیدند، پنداشتند این نوشته‌ها توسط کاهنان برای منظورهایی مقدس کنده‌کاری شده‌است.

نتیجه : ابتدا مصریها، همچون دیگر مردمان آن دوران در سرتاسر دنیا، نوعی صور نا پخته و بدوی را برای نوشتن به کار می‌بردند. حروف هیروگلیف صرفاً عبارت از تصاویری بود که هر یک نشان دهنده شیئی طبیعی بود: خورشید با یک صفحه گرد نشان داده می‌شد، ماه با یک هلال، آب با خطوط موج دار، انسان با کشیدن شکل انسان و… . ولی این تصاویر نمی‌توانستند مفاهیم انتزاعی و به طور کلی هر چه را که به چشم دیده نمی‌شد یا قابل به تصویر کشیدن نبود ـ مانند اندیشه، روشنایی، روز و … ـ بیان کنند. از این‌رو در آن زمان خط هیروگلیف کم کم به سویی پیش رفت که بتواند نشانه عقاید شود تا تصویر حقیقی اجسام؛ مثلا دایره به جای این که فقط علامت خورشید باشد روز را هم نشان می‌داد و علامت دیگر «گردش» را هم می‌رساند. دانشمندان به این دست از نشانه‌ها، یعنی تجسم و نمایش عقاید و افکار (و نیز اجسام) با تصویر، «اندیشه‌نگاشت»[۲] می‌گویند. قدم بعدی در راه توسعه این خط ـ که همراه با پیدایش پاپیروس بود ـ این بود که به جای آن‌که از تصاویر برای نشان دادن اجسام استفاده کنند، آن‌ها را برای نشان دادن صداها بکار بردند؛ بدین ترتیب مصری‌ها توانستند هر واژه‌ای را که می‌دانستند بنویسند، خواه آن واژه معنی چیزی را می‌داد که کشیدنی بود خواه نبود. مصری‌ها فقط حروف بی‌صدا را بکار می‌بردند، درضمن همه حروفی را که در قدیم بکار می‌بردند نیز با حروف بعدی‌ای که پیدا می‌شد و بکار می‌آمد می‌آمیختند تا آن‌جا که این‌گونه ترکیب‌ها به قدری پیچیده شد که مردم معمولی از آن سر در نمی‌آوردند. به این نوع هیروگلیف پدید آمده، خط کاهنی (به انگلیسی: hieratic)[۳] گفته می‌شود. پس از آن هم با بهم‌ریختگی خط کاهنی، نوعی خط تندنویسی ایجاد گردید به نام خط عامیانه.

کتابنامه و منابع :


[i] تاریخ ما http://Tarikhema.ir/story /east/p010168.htm

[ii] تاریخ تمدن / مشرق زمین / جلد اول / خط نویسی اثر ویل دورانت

[iii] کتاب تاریخ و تمدن ویل دورانت، جلد اول، عوامل عقلی و روحی تمدن< ادبیات< خط نویسی

[iv] هیروگلیف از دو ریشة یونانی ساخته شده که به معنی نبشتة مقدس است. – م.+

[v] سرچارلز مارستن، بنا بر تحقیقات تازه‌ای که در فلسطین صورت گرفته، چنان عقیده دارد که الفبا از اختراعات سامی است؛ و حتی آن را به حضرت ابراهیم خلیل نسبت می‌دهد. عللی که برای این طرز تصور خود می‌آورد بیشتر جنبة وهمی و تخیلی دارد.

[vi] روزنامه جام و جم، ۶ مهر ۱۳۸۷ . بهرام افتخاری

[vii] این سنگ در موزة بریتانیاست.

[viii] اکربلاد، سیاستمدار سوئدی (۱۸۰۲)، و تامس یانگ، عالم فیزیک و ذوفنون انگلیسی (۱۸۱۴)، نیز در حل بعضی از رموز سنگ رشید دخیل بوده و به شامپولیون کمک کرده‌اند.

 

 

زردشت پیامبر ایرانی

زردشت پیامبر ایرانی

در مورد تاریخ و محل تولد زردشت بین محققان اختلافات زیادی وجود دارد ولی به احتمال قوی او در حدود قرن هفتم قبل از میلاد مسیح در منطقه ای در غرب ایران که به احتمال زیاد آذربایجان (آذربایگان یا آتور پاتیکان) بوده دیده به جهان گشوده است.

در باره نام زردشت باید گفت که زردشت به معنی صاحب شتر زرین بوده است (زره اشترت) و نامی بوده که در آن روزگار مرسوم بوده است. از همین قبیل داریم گرشاسپ ، جاماسپ و ...

نام زردشت خود دلالت بر این دارد که او شخصیتی واقعی بوده و اسطوره و افسانه نیست.

بنا بر تواریخ زردشتیان زردشت تحصیلات و علوم روز را در محل تولدش فرا گرفت و سپس مدتی را به انزوا و ریاضت و تزکیه نفس گذراند. از آن پس بود که فرشته ای به نام وهومنه با او ارتباط برقرار کرد و او را به معراج نزد اهورامزدا(خداوند یکتا)برد و در آنجا بود که او به پیامبری برگزیده شد. او پس از نائل شدن به مقام پیامبری به پخش افکار و عقایدی که پروردگار به او الهام کرده بود پرداخت ولی چون در زادگاه خود موفقیت چندانی کسب نکرد به سمت شرق ایران رهسپار شد و نزد گشتاسب، پادشاه وقت رفت. گشتاسب پس از شنیدن عقاید و اعتقادات و کسب اطلاع از دین او، به علت عقلانی بودن و منطبق بودن عقاید زردشت با خرد انسان، از دین او استقبال کرد و به کیش او گروید و از آن پس دین او به عنوان دین رسمی کشور اعلام شد و از طرف دستگاه حاکمه مورد حمایت قرار گرفت.

بر اساس رای اکثر مورخان و محققان زردشتیان از همان ابتدا نوشته هایی به عنوان کتاب مقدس داشته اند که اوستا نامیده می شود. گاتاها اصلیترین  و معتبرترین بخش معارف دینی زردشتیان است که امکان دارد در زمان خود زردشت تمام یا قسمتی از آنها به قلم خودش یا توسط شاگردانش تنظیم شده باشد.

اوستا که در زمان زردشت یا بعد از او تنظیم شده به قولی روی دوازده هزار پوست گاو نوشته شده بود. ولی در زمان حمله اسکندر از بین رفته است. پس از آن اشکانیان به فکر جمع آوری اوستا افتادند و در این راستا اقداماتی انجام دادند؛ سپس اردشیر ساسانی و شاهپور اول و دوم این راه را ادامه داده و کتاب اوستا را جمع آوری کردند.

دین زردشتی یک دین توحیدی و دارای احکام و دستورات کامل و مترقی است و در زمان خود دین کاملی بوده است که بر اساس عقل و خردورزی بنا نهاده شده است. و سه دستور اصلی آن یعنی: گفتار نیک، کردار نیک و پندار نیک خود تائیدی بر این مدعاست زیرا که تمام ادیان الهی که هدف آنها سعادت بشر و رساندن او به کمال است به نوعی بر این سه اصل گرچه به زبانها و بیانهای مختلف تاکید دارند و این سه اصل با فطرت هر انسان آزاده و حقیقت جو سازگاری دارد.

در قرآن کریم در سوره مبارکه حج آیه هفده خداوند زردشتیان(مجوس) را در ردیف اهل کتاب ذکر میکند و میتوان نتیجه گرفت که زردشت واقعا پیامبر بوده و دین او دینی آسمانی می باشد هرچند که به مرور زمان دین زردشتی دستخوش تغییراتی شده است و بر اثر سوء استفاده های شخصی برخی افراد بخش هایی از آن مورد تحریف قرار گرفته است.

همچنین در سوره مبارکه یونس آیه چهل و هفت خداوند می فرماید: و برای هر امتی رسولی است که هرگاه رسول آنها آمد و حجت بر آنها تمام شد میان آنها حکم به عدل شود و بر هیچکس ستم نخواهد شد.

روزشمار زندگی دکتر مصدق

29 ارديبهشت‌ 1261 شمسی  

ولادت‌ در تهران‌ از پدر، ميرزا هدايت‌ ا... وزير دفتر و مادر، ملک‌ تاج‌ خانم‌ نجم‌ السلطنه

1271 شمسي‌

وفات‌ پدر، ميرزا هدايت‌ که‌ از رجال‌ شريف‌ و با نجابت‌ عهد قاجار و وزير دفتر بود

1275 شمسي‌/ 1314 قمري:

‌ بنا به‌ تحصيلات‌ و قابليت‌ شخصي‌ و از طرفي‌ به‌ واسطه‌ي‌ حضور سابق‌ پدر در مقام‌ مستوفي‌ خراسان‌ ايشان‌ به‌ خراسان‌ و به‌ منظور تصدي‌ استيفاي‌ خراسان‌ عزيمت‌ نمود. درهمين‌ سال‌ ناصرالدين‌ شاه‌ به‌ قتل‌ رسيد

1285 شمسي:

‌ بنا به‌ درخواست‌ رجال‌ و بزرگان‌ ايالت‌ اصفهان‌ از آن‌جا به‌ نمايندگي‌ دوره‌ اول‌ مجلس‌ شوراي‌ ملي‌ انتخاب‌ شده‌ لکن‌ مجلس‌ به‌ علت‌ به‌ حد نصاب‌ نرسيدن‌ سن‌ ايشان‌ را نپذيرفت‌

1286 شمسي‌:

 به‌ عضويت‌ جامع‌ آدميت‌ درآمد. در همين‌ سال‌ ورود به‌ مجمع‌ انسانيت‌ و قبول‌ نيابت‌ رياست‌ آن‌

1287 شمسي‌:

عزيمت‌ به‌ فرانسه‌ و آغاز تحصيل‌ در مدرسه‌ي‌ علوم‌ سياسي‌ پاريس‌ در رشته‌ي‌ علوم‌ ماليه‌ يا اقتصاد سياسي‌  پس‌ از سه‌ سال‌ به‌ علت‌ کسالت‌ يک‌ بار به‌ ايران‌ مراجعت‌ نموده‌ و دوباره‌ به‌ اروپابرگشت‌ و در شهر نوشاتل‌ سوييس‌ در رشته‌ي‌ دکتراي‌ حقوق‌ به‌ تحصيل‌ مشغول‌ و سال‌ 1292 فارغ‌ التحصيل‌ گرديده‌ و رساله‌ي‌ دکتراي‌ خود با عنوان‌ وصيت‌ در حقوق‌ اسلام‌ و حقوق‌ شرعي‌ زنان‌ در سال‌  1293 به‌چاپ‌ رسانيد

1293 شمسي‌:

 بازگشت‌ به‌ ايران‌ و تدريس‌ در مدرسه‌ي‌ علوم‌ سياسي‌ تهران‌

1294شمسی:

 براي‌ مدتي‌ در عضويت‌ حزب‌ اعتدال‌ و سپس‌ حزب‌ دموکرات‌ درآمد. و در آبان‌ ماه‌ همين‌ سال‌ به‌ عضويت‌ کميسيون‌ تطبيق‌ حوالجات‌ جانشين‌ ديوان‌ محاسبات‌ از طرف‌ مجلس‌ سوم‌ به‌ مدت‌ 2 سال‌انتخاب‌ شد

1296 شمسي‌ :

 معاونت‌ وزارت‌ ماليه‌ و رييس‌ کل‌ محاسبات‌

 

1298 شمسي‌ مطابق‌ با 1919 ميلادي‌:

عزيمت‌ به‌ اروپا و اقامت‌ در سوييس‌ و مخالفت‌ با قرارداد 1919

1299 شمسي‌:

 بازگشت‌ از اروپا و ورود به‌ بندر بوشهر و ديدار با بزرگان‌ و سران‌ بوشهر و ايلات‌ فارس‌ و تمايل‌ مردم‌ آن‌ سامان‌ و ارسال‌ عريضه‌ به‌ پايتخت‌ و در نهايت‌ با موافقت‌ دولت‌ مشيرالدوله‌ والی ایالت فارس‌ و‌ بوشهر شد

19 مهرماه‌ 1299 الي‌ سوم‌ فروردين‌ 1300 شمسي:


پس‌ از کودتاي‌ سوم‌ اسفند 1299 از طريق‌ صحبت‌ براي‌ عموم‌ رجال‌ و نوشتن‌ مقالات‌ و روشن‌گري‌ به‌ مخالفت‌ شديد با کودتاي‌ سيد ضياء پرداخت‌ و در اول‌ سال‌ 1300 ناچارٹ از والي‌گري‌ فارس‌ استعفا و براي‌مصون‌ ماندن‌ از تعرض‌ کودتاچيان‌ مدتي‌ در ميان‌ ايل‌ قشقايي‌ و سپس‌ به‌ دعوت‌ سران‌ بختياري‌ به‌ ايل‌ بختياري‌ پناه‌ برد

14 خرداد تا 29 دي‌ 1300 شمسي:‌
14 خرداد تا 29 دي‌ ماه‌ در کابينه‌ي‌ قوام‌السلطنه‌ با اخذ اختيارات‌ قانوني‌ از مجلس‌ شوراي‌ ملي‌ به‌ مدت‌ سه‌ ماه‌ در پست‌ وزارت‌ ماليه‌ مشغول‌ شد. در ترميم‌ کابينه‌ به‌ وزارت‌ خارجه‌ برگزيده‌ شد ولي‌ نپذيرفت‌. و از28 بهمن‌ والي‌ آذربايجان‌ شد

1302 شمسي‌:

 نماينده‌ مردم‌ تهران‌ در دوره‌ پنجم‌ مجلس‌ شوراي‌ ملي‌،

 تشکيل‌ کميسيون‌ معارف‌ با هماهنگي‌ آيات‌ عظام‌ حوزه‌ قم،‌
کتاب‌ حقوق‌ پارلماني‌ در ايران‌ و اروپا نيز تأليف‌ نمود

تيرماه1305 شمسي‌ ‌:

 نماينده‌ مردم‌ تهران‌ در دوره‌ ششم‌ و مخالفت‌ با کابينه‌ مستوفي‌ الممالک‌ موضوع‌ صلاحيت‌ دو تن‌ از وزرا: وثوق‌ الدوله‌ و ذکاءالملک‌ فروغي‌

1307شمسی:

 به‌ علت‌ ادامه‌ مخالفت‌ با هيأت‌ حاکمه‌ از طريق‌ مجلس‌ مخصوصا با اختيارات‌ داور، وزير عدليه‌ ؛ به‌ ناچار خانه‌ نشين‌ گرديد

1319ـ1315 شمسي‌ :

 در اين‌ چند سال‌ به‌ علت‌ فشار حکومت‌ رضاخاني‌ خانه‌ نشين‌ بود و حتی از تدريس‌ در دانشکده‌ نيزمحروم‌ گرديد. و تا سال‌ 1319 در احمدآباد ساوجبلاغ‌ و تهران‌ تحت‌ نظر نظميه‌ اقامت‌اجباري‌ نمود

5 تيرماه‌ 1319 شمسي‌ :

 توسط شهرباني‌ رضاشاه‌ بازداشت‌ و به‌ زندان‌ بيرجند منتقل‌ گرديد

23 آذر 1319 :

 بنابه‌ فشار عده‌اي‌ از رجال‌ که‌ هنوز قدرت‌ نفس‌ کشيدن‌ داشتند به‌ احمدآباد بازگردانده‌ شد و تحت‌ نظر قرار گرفت‌ تا شهريور 1320 که‌ اجازه‌ خروج‌ گرفت‌

14 اسفند 1322 شمسي‌ :

 نماينده‌ اول‌ مردم‌ تهران‌ در دوره‌ 14 مجلس‌ شورا گرديد و مخالفت‌ با اعتبارنامه‌ نمايندگي‌ سيدضياء در پيش‌ گرفت‌

1323 شمسي‌:

 مخالفت‌ با اعطاي‌ هرگونه‌ امتياز نفت‌ به‌ خارجيان‌ و پيشنهاد طرح‌ چهار ماده‌اي‌ منع‌ دولت‌هاي‌ ايران‌ براي‌ مذاکره‌ با خارجيان‌ درباره‌ي‌ واگذاري‌ امتياز نفت‌ و تصويب‌ آن

1323 شمسي‌ :

حمله‌ به‌ دزدان‌ بيت‌المال‌ و زد و بندچي‌هاي‌ دستگاه‌هاي‌ دولتي‌ و درخواست‌ اخراج‌ دکتر ميليسپو مستشار آمريکايي‌ در امور مالي‌ ايران‌

1324 شمسي‌:

 رهبري‌ اقليت‌ مجلس‌ در استراکسيون‌ عليه‌ کابينه‌ صدرالاشراف‌

آذر 1326 شمسي‌ :

 رأي‌ تمايل‌ 53 تن‌ از نمايندگان‌ مجلس‌ شوراي‌ ملي‌ به‌ نخست‌ وزيري‌ مصدق‌ ـ در اين‌ زمان‌ حکيم‌ الملک‌ با 4 رأي‌ نخست‌ وزير شد.


در اين‌ سال‌ با فرمايشي‌ بودن‌ انتخابات‌ مجلس‌ حکومت‌ احمد قوام‌ آن‌ را به‌ طور علني‌ تحريم‌ نمود

 

1328 شمسي‌:

 مخالفت‌ با تشکيل‌ مجلس‌ قلابي‌ مؤسسان‌ که‌ ساخته‌ دست‌ هژير و اشرف‌ بود

22 مهر 1328 شمسي‌ :

 به‌ نحوه‌ي‌ برگزاري‌ انتخابات‌ مجلس‌ شانزدهم‌ اعتراض‌ و با جمعي‌ از ياران‌ خود در دربار تحصن‌ نمود

21 آبان‌ماه‌ 1328 شمسي‌ :

 اعلام‌ تشکيل‌ جبهه‌ ملي‌ ايران‌

 در اين‌ سال‌ پس‌ از ترور عبدالحسين‌ هژير وزير دربار باز به‌ حومه‌ احمدآباد تبعيد گرديد

18 بهمن‌ 1328 شمسي‌ :

 رفع‌ حصر خانگي‌ و ورود به‌ تهران‌ و نطق‌ تاريخي‌ ميدان‌ بهارستان‌ در 18 بهمن‌ و اعتراف‌ به‌ انتخابات‌ مجلس‌ شانزدهم‌ و در نهايت‌ انحلال‌ مجلس‌

19 فروردين‌ 1329 شمسي‌ :

 انتخابات‌ مجدداً برگزار شد و مصدق‌ نماينده‌ اول‌ تهران‌ شد

1329 شمسي‌:

 مخالفت‌ با نخست‌ وزير رزم‌آرا


توضيح‌: مصدق‌ که‌ از نظامي‌ شدن‌ فضاي‌ سياسي‌ و هم‌ از پشت‌ پرده‌ از عدم‌ رضايت‌ شاه‌ مبني‌ بر گزينش‌ رزم‌آرا خبر داشت‌. به‌ مخالفت‌ برخاست‌ و رزم‌آرا بعد از تحمل‌ مشکلات‌ فراوان‌ در هنگام‌ معرفي‌ کابينه‌به‌ناچار با اردوگاه‌ چپ‌ مخصوصاً حزب‌ توده‌ از پشت‌ پرده‌ مغازله‌ ايي‌ آغاز نمود که‌ تمايلات‌ زنده‌ ياد صادق‌ هدايت‌ برادر خانم‌ رزم‌ آرا بي‌تأثير نبود و همين‌ امر در نهايت‌ باعث‌ گرديد که‌ در مسجد سپهسالار و باسري‌ پرشور برخاک‌ بيفتد

 

تيرماه 1329 شمسي‌ ‌:

 کميسيون‌ ويژه‌ موضوع‌ نفت‌ تشکيل‌ شد و مصدق‌ به‌ رياست‌ آن‌ برگزيده‌ شد

در 15 آبان‌ماه‌ پيشنهادملي‌ شدن‌ صنعت‌ نفت‌ از سوي‌ نمايندگان‌ جبهه‌ ملي‌ خصوصاً دکتر مصدق‌ مطرح‌ شد. در 29 اسفند  مجلس‌ شورا طرح‌ مصدق‌ را براي‌ ملي‌ شدن‌ نفت‌ تصويب‌ نمود 

 

12 ارديبهشت‌ 1330 شمسي‌ :

 به‌ نخست‌ وزيري‌ رسيد و در 29 خرداد از شرکت‌ نفت‌ انگليس‌ و ايران‌ خلع‌ يد نمود که‌ نقش‌ زنده‌ياد مهندس‌ بازرگان‌ در اداره‌ صنعت‌ نفت‌ چشم‌گير بود

23 الي‌ 27 مهر 1330:

 در شوراي‌ امنيت‌ سازمان‌ ملل‌ حاضر و از حقانيت‌ نهضت‌ ملي‌ نفت‌ ايران‌ دفاع‌ نموده‌ و تحسين‌ جهانيان‌ را برانگيخت‌

خرداد ماه‌ 1331 شمسي‌ :

 حضور در ديوان‌ لاهه‌ و دفاع‌ از حقانيت‌ ملت‌ ايران‌. پس‌ از بازگشت‌ و در 25 تيرماه‌ به‌ علت‌ دخالت‌ شاه‌ در امور دولت‌ مخصوصاً موضوع‌ وزارت‌ جنگ‌ مصدق‌ استعفا نمود و قوام‌ به‌ نخست‌وزيري‌ رسيد. مخالفت‌هاي‌ گسترده‌ي‌ مردم‌ و قيام‌ ملي‌ 30 تير به‌ ناچار قوام‌ و دربار عقب‌ نشيني‌ نمود و مجلس‌ مجدداً مصدق‌ را به‌ نخست‌ وزيري‌ رسانيد

31 تيرماه‌ 1330

 

ديوان‌ دادگستري‌ لاهه‌ رأي‌ به‌ نفع‌ ملت‌ ايران‌ صادر نمود

 

 8مرداد 1330

همين‌ سال‌ لايحه‌ اختيارات‌ قانوني‌ نخست‌ وزيري‌ تصويب‌ گرديد و عده‌اي‌ از نمايندگان‌ مجلس‌ و تني‌ چند از نمايندگان‌ جبهه‌ ملي‌ که‌ مصدق‌ را پاي‌بند به‌ سياسي‌ بازي‌ و گنجاندن‌ در حريم‌بسته‌ حزبي‌ خويش‌ نمي‌ديدند و مصدق‌ سر تسليم‌ در مقابل‌ فشارهاي‌ آن‌ها مبني‌ بر انتخاب‌ تمامي‌ دولت‌مردان‌ و وزراء از ميان‌ هم‌ حزبي‌هاي‌ خويش‌ فرود نمي‌آورد به‌ آغوش‌ دربار رفته‌ و مشکلات‌ عديده‌اي‌ برسر راه‌ مصدق‌ به‌ وجود آوردند. حتي‌ جناح‌ مذهبي‌ آن‌ روز مثل‌ مصطفي‌ کاشاني‌ را نيز با خود همراه‌ ساختند. در اين‌ ميان‌ حسين‌ مکي‌ که‌ روزي‌ عنوان‌ سرباز فداکار ميهن‌ به‌ خود اختصاص‌ داده‌ بود در تاختن‌ به‌آرمان‌هاي‌ ملي‌ مصدق‌ بي‌شرمي‌ و رسوايي‌ تمام‌ نمود و تمامي‌ آبروي‌ خويش‌ بر سر سوداي‌ بازار مکاره‌ سياست‌ باخت‌. مظفر بقايي‌ نيز به راه‌ دربار رفت‌

لکن‌ بزرگ‌ مرداني‌ آن‌ روز از حريم‌ تنگ‌ و نوپاي‌ حزبي‌ به‌درآمده‌ و وسيع‌تر نگريستند و با پيشواي‌ نهضت‌ همراهي‌ به‌ ياد ماندني‌ نمودند ازجمله‌: آيات‌ عظام‌ طالقاني‌ زنجاني‌ لاري‌ و... و بزرگ‌مرداني‌ هم‌چون‌ خليل‌ ملکي‌ داريوش‌ فروهر مرحوم‌ دهخدا بازاري‌ مسلمان‌ ومردم‌دار حاج‌ مانيان‌ و حاج‌ حسن‌ شمشيري‌ جهان‌ پهلوان‌ تختي‌ و عده‌ي‌ کثيري‌ از فعالان‌ دانشگاهي‌ و فرهنگي‌ و سياسي‌. اما متأسفانه‌ توطئه‌هاي‌ دربار و بعضي‌ از مجلسيان‌ فريب‌ خورده‌ و دست‌ بيگانگان‌طماع‌ در کار بود و علي‌رغم‌ آن‌ که‌ با پيام‌ عمومي‌ مصدق‌ و حضور قاطع‌ مردم‌ مجلس‌ منحل‌ گرديد و محمدرضا به‌ بغداد و از آن‌ جا به‌ رم‌ فرار نمود لکن‌ به‌ علت‌هاي‌ گفته‌ شده‌ در همه‌ي‌ اين‌ سال‌ها و به‌ خصوص‌ضعف‌ تشکيلاتي‌ جبهه‌ي‌ ملي‌ و عدم‌ استفاده‌ به‌ موقع‌ از توده‌ ملت‌ و تسامح‌ بيش‌ از حد مصدق‌ با مخالفان‌ در 28 مرداد بار ديگر آرمان‌هاي‌ اين‌ ملت‌ مظلوم‌ و همواره‌ چشم‌ به‌ راه‌ در ميانه‌ي‌ راه‌ ناقص‌الخلقه‌ ماند

 

17 آبان‌ 1332

 محاکمه‌ نظامي‌ مصدق‌ آغاز و سپس‌ به‌ 3 سال‌ زندان‌ محکوم‌ شد لکن‌ دربار و کودتاچيان‌ را رسوا نمود و در اين‌ مدت‌ يار ديرينه‌ و وزير شجاع‌ امور خارجه‌اش‌ دکتر حسين‌ فاطمي‌ در بيدادگاه‌ نظامي‌شاه‌ تيرباران‌ نمودند
هرچند که‌ شاه‌ و دار و دسته‌اش‌ تلاش‌ داشتند که‌ کودتا را قيام‌ ملي‌ جلوه‌ دهند لکن‌ پايمردي‌ يادگاران‌ مصدق‌ هم‌چون‌ سحابي‌ ـ طالقاني‌ ـ بازرگان‌ ـ فروهر ـ مانيان‌ ـ شمشيري‌ و... اين‌ مجال‌ را هرگز به‌ آنها نداد و درخت‌ مقاومت‌ استوار ماند تا در 24 بهمن‌ 57 خون‌ با ناحق‌ ريخته‌ شهيد حسين‌ فاطمي‌ با شليک‌هاي‌ پياپي‌ و در بام‌ مدرسه‌ي‌ علوي‌ و به‌ سينه‌ پرکينه‌ و نفرت‌ نصيري‌ پاسخ‌ داده‌ شود

 

مرحوم‌ بازرگان‌ در جواب‌ دادستان‌ و در محاکمه‌ نظامي‌ خويش‌ در جواب‌ سؤال‌ نظر شما نسبت‌ به‌ قيام‌ ملي‌ 28 مرداد چيست‌؟

 

 شجاعانه‌ پاسخ‌ داد:

 قيام‌ فواحش‌ ، روسپيان‌ و لمپن‌ها ؟!!

13 مردادماه‌ 1335:

 دوره‌ي‌ زندان‌ به‌ پايان‌ رسيد و دوره‌ي‌ تبعيد به‌ احمدآباد مجدداً آغاز گشت‌ و مزاحمات‌ شديد توسط دستگاه‌ حکومت‌ شاه‌ براي‌ مصدق‌ حتی در ديدار با نزديکان‌اش‌ ايجاد مي‌گرديد و در اين‌زمان‌ به‌ سرطان‌ فک‌ و دهان‌ مبتلا گرديده‌ لکن‌ اجازه‌ خروج‌ از کشور براي‌ معالجه‌ نيافت

سرانجام‌ در 14 اسفندماه‌ 1345 مطابق‌ با 5 مارس‌ 1967 در غربت‌ احمدآباد به‌ جاودانه‌هاي‌ اين‌ ملت‌ بدل‌ گرديد تا عصر همان‌ روز محدود ياران‌ باوفايش‌ ترتيبات‌ کفن‌ و دفن‌ او را در همان‌ خانه‌اش‌ بدهند وجهان‌ پهلوان‌ تختي‌ شجاعانه‌ و بي‌ هيچ‌ واهمه‌اي‌ بر پيکر ارجمند پيشوا بوسه‌ زند و سحابي‌ او را غسل‌ دهد

 

 

 

 

.

عکس قاجار

http://www.sharemation.http://www.sharemation.com/sahmadi/2219.jpgcom/mahmadi/2226.jpghttp://www.sharemation.com/sahmadi/2225.jpg

عکس قاجار

http://www.sharemation.http://www.sharemation.com/sahmadi/2219.jpgcom/mahmadi/2226.jpghttp://www.sharemation.com/sahmadi/2225.jpg

نماز در اديان

نماز در اديان

شكى نيست كه بسيارى از احكام و تعاليم الهى اختصاص به دين اسلام ندارد بلكه مشترك بين همه اديان است. و پيروان اديان و مذاهب گذشته به آن اعتقاد داشته و عمل مي كردند. به همين جهت مي توان احكام و دستورات در اسلام را به دو دسته تقسيم نمود. قسم اوّل احكامى كه تاريخى بوده و داراى زمان مشخصى از صدور مي باشند و قسم دوّم احكام فرا تاريخي اند يعنى نمي توان زمانى را براى صدور آنها تعيين و مشخص نمود. و نماز يكى از آن احكام و دستوراتى است كه مختص دين اسلام نيست بلكه در ساير شرايع آسمانى و اديان الهى، اين امر عبادى وجود داشته است. دليل اين ادعا هم اخبار و روايات معصومين(عليهم السلام) است و هم تاريخ اديان. نماز در زندگى و حيات انسان مؤثر است كه نه تنها در اسلام اين همه به آن تأكيد شده و جزء واجبات دين به حساب آمده بلكه در همه اديان و مذاهب يكى از مهمترين عمل واجب «نماز» مي باشد. و اگر« نماز» تأثير و نقش زيادي را در شكل دهى شخصيت انسان ايفا نمي كرد قطعاً جزء واجبات در اديان الهى و غير الهى شمرده نمي شد و صاحبان اديان پيروان خود را به عمل بدان تشويق نمي كردند.
نماز در آئین زردشتی
زردشت مردم را به یکتاپرستی و پرستش اهورا مزدا دعوت می کرد سفارش او اين بود: «حقيقت در جهان يكى است و آن يكتا پرستى است » قبله در آئين زرتشتدر كيش زرتشت، هنگام نماز خواندن تأكيد شده است كه بايد به جهت و سمت نور باشد از قبيل آفتاب، ماه، چراغ و آتش. زيرا آنان معتقدند كه نمي توان براى خدا حدود وجهتى را معين نمود . اين عمل براى آنها يك امر منطقى به شمار مي آمد بخاطر اينكه آنان نور را مظهر حقيقت و روشنايى می دانستند بنابر اين با توجه به اين عقيده قبله زرتشتيان سمت و سوى مشخص و معينى نداشت بلكه هر جهتى كه نور وجود داشت همان سمت قبله آنان محسوب مي شد. نحوه وضو ساختن پيروان زرتشتدر طريقه وضو گرفتن آنان دستها راتا مچ و صورت را تا بناگوش و بالاى پيشانى و نيز پاهارا تا قوزك سه بار با آب تميز شستشو مي دادند . و در صورت عدم دسترسى به آب يا به خاطر زخم دست و صورت و يا علل ديگر سه بار دست را برروى خاك پاك مي زنند و سپس به پشت دست و صورت مي كشند كه آن را تيمم مي گويند . نماز پنجگانه در كيش زرتشت در آئين زرتشت براى هر شبانه روز پنج وقت نماز و عبادت درنظر گرفته شد كه آن پنج وقت عبارتند از:
1) هاون گاه (havangah) كه از برآمدن خورشيد است تا نيمروز (ظهر).
2) ريپت وين گاه (repithwingah) از هنگام ظهر است تا سه ساعت بعد از نيمروز.
3) ازيرينگاه (oziringah) از ساعت سه بعد از ظهر تا اوّل شب و پيدا شدن ستاره.
4) ايويس روتريم گاه (aiwisruthrimgah) از اوّل شب تا نيمه شب.
5) اشهين گاه (ushinhingah) از نيمه شب است تا بر آمدن خورشيد.
هر يك از اين اوقات پنجگانه به اسم يكى از فرشتگان اختصاص دارد كه اسامى آنها آمده و لفظ گاه در آخر هر يك به معنى وقت مي باشد .
شرايط درستى نماز
پيروان اين آئين همانند ساير شرايع الهى براى صحت و درستى نماز شرايطى را درنظر گرفته كه بدون آن نماز صحيح نمي باشد. آن شرايط عبارتند از:
1 ـ پاك بودن تن از هرگونه كثافت و نجاست.
2 ـ پاك بودن لباس از هرگونه پليدى.
3 ـ پوشيدن پيراهن سفيد و طنابى كه از پشم بافته شده و آن را با ترتيبى خاص به كمر مي بندند
متن نماز زرتشتيان
نماز روزانه زرتشتي درخرده اوستا و از زمان ساساني تنظيم گرديده است . از بخش هاي يسنا و يشت ها برگرفته شده است . دراين نماز به سرور خانه ، شهر ، کشور و دين درود فرستاده شده . ضمن ستايش خداوند يکتا براي بخشش داده هاي نيک ، براي زنان و مردان نيک انديش، خوش گفتار و درست کردار آرزوي زندگي خوب همراه با دارايي شادي آور و فرزندان نيک شده به همبستگي انسانها و دوري آنها از کژانديشي اشاره شده و پيمان وابستگي به آيين راستي همگام با صلح و آرامش در نماز براي هر فرد با خداوند برقرار مي گردد و زرتشت در هات 28 ازيسنا (گاهان ) به نماز و نيايش سفارش کرده و آرزومند است که هر انسان با بهره مندي از خرد رسا و دانش زمان بر آن باشد تا با تلاش وکوشش خود در سازندگي و تازه شدن هستي نقش داشته باشد که روان گيتي خشنود گرددو راستی همواره پويا و پايدار بماند .
حتي در دين زرتشتي به نماز جماعت هم سفارش شده است ولي اجباري در آن نيست .
روش خواندن نمـاز و نيـايش
نماز و نيايش در آيين زرتشتي به سه طريق خوانده ميشود :
1)خوانـدن با صداي بلنـد
2)خواندن به صورت زمزمه يا واج
3)خواندن با منشن يا انديشه بدون اينکه زمزمه اي شنيده شود .
ستايشهايي که به زبان اوستا است بايد با آواز بلند و قسمتهاي پازند را بايد به زمزمه خواند . ستايش با منشن فقط به هنگام نام بردن در تندرستي يا مواقع ديگري که خواندن نيايش واجب نيست صورت ميگيرد . نمازها و نيايـشها را ميتوان به صورت ايستاده و يا نشسته خواند ، اما توصيه شده خواندن سروش باج و کشتي به صورت ايستاده انجام شود .
اشکال خواندن نمازهاي گروهي
خواندن نماز و نيايش به شکل گروهي در ستايش بر سه گونه مي باشد :
موبـد قسمتي از اوستا را خوانده و ديگران آن را تکرار مي کنند .
گروهي يک قسمت از اوستا و يا نيايش را با هم با صداي بلند مي خوانند .
ضمن خواندن اوستا توسط چند موبد ديگران بي صدا با حالت واج گوش داده و آن را زمزمه مي کنند .
نيايش هاي گروهي معمولا به هنگام حضور دسته جمعي موبدان در زيارتگاهها و همچنين آتشکده و مراسم گهنبار و . . . انجام ميشود.
نماز در آئین مانوی
مانی در نوروز سال 242 میلادی در حالی که جوانى بيست و شش ساله بود خود را پيامبر قلمداد نمود و دين خود را در دربار شاپور اوّل، پادشاه ساسانى عرضه داشت ولى او مانى را آزاد گذاشت كه تبليغات آئين خود را به انجام رساند. او اولين كتاب خود را بنام «شاپورگان» نوشت و ادعا نمود كه پيامبرى كه حضرت عيسى وعده داد من هستم و آخرين فرستاده الهى می باشم .او تعالیمی رابه پيروان خويش عرضه نمود كه يكى از احكام و فرامين او نماز چهارگانه است چهار نماز واجب در آئین مانوی وجود دارد که به ترتیب زیر است : اوّل بايد با آب روان يا راكد صورت و دستها و پاهاى خود را مسح نمود سپس روى به آفتاب ايستاد و بعد به سجده رفت و در حال سجده بايد گفت: مبارك است راهنماى پيامبر. مبارك است فرشتگان نگهبان او. مسبّحان لشكريان پرتو افشان او. سپس بلند شود و بايستد و دوباره به سجده رود و بگويد به پاكى ياد شده تو اى مانى پر تو افشان و راهنماى ما كه ريشه روشنايى و نهال زيستى و شجره بزرگ هستى كه تمامش بهبودى بخش است و نيز بلند می شود و به سجده سوّم می رود و اذكارى ديگر به زبان می آورد و بعد از آن سر از سجده سوم برداشته و بلند می شود و به سجده چهارم می رود و ذكرهايى شبيه همان ذكرهاى قبلى را بر زبان جارى می سازد و همينطور تا دوازده سجده بجاى می آورد. پس از فراغت از اين نمازهاى دهگانه نماز ديگر را شروع می كند. و اوقات نمازهاى چهارگانه عبارتند از:
1 ـ وقت نماز اوّل در هنگام طلوع خورشيد است.
2 ـ وقت نماز دوّم ميان ظهر و غروب آفتاب است.
3 ـ وقت نماز سوم از غروب آفتاب است تا سه ساعت از شب گذشته.
4 ـ وقت نماز چهارم سه ساعت از شب گذشته تا نيمه شب. و در تمام اين نمازها و سجده ها بايد همان كارى را انجام دهد كه در نماز اوّل به نام نماز بشير است بجا می آورد
نماز در آئین یهود
پيروان واقعى حضرت موسى كه امروزه ما آنان را بعنوان يهودیان می شناسيم داراى تعاليم و احكامى می باشند كه از پيامبر خود فراگرفته اند. آنان كه تابع واقعى و حقيقى دين موسى(عليه السلام) باشند به اين فرامين و احكام مقيدند هر چند كه امروزه شايد بسيارى از ايشان به آن دستورات پشت پا زده باشند و ليكن تعاليم و دستورات دينى در متون دينی شان موجود و مورخين نيز از پيروان اين دين درگذشته مسائلى را نقل كرده اند. يكى از تعاليم و احكام عبادى آنها، نماز است.
در دين يهود وارد شده است كه شبانه روز سه نماز بر آنان واجب است كه عبارتند از:
1 ـ وقت نماز صبحگاه قبل از طلوع آفتاب (طلوع فجر) است تا تقريباً ساعت هشت يا نه صبح.
2 ـ وقت نماز نيمروز پاسى از ظهر گذشته است تا غروب آفتاب.
3 ـ وقت نماز شامگاه از غروب آفتاب است تا ساعت دوازده شب (نيمه شب) و بعضى از شبها از ساعت 3 بعد از نيمه شب تا طلوع آفتاب مناجات می خوانند .
شرايط و مقدمات نماز
هر گاه كسى بخواهد نمازش را صحيح بجا آورد بايد مقدمات آن را فراهم نموده و شرايط آن را واجد باشد. برخى از مقدمات و شرايط آن بدين شرح می باشد.
1 ـ اگر كسى غسل جنابت بر گردن داشته باشد! ابتدا بايد غسل نمايد و لباسش را از هرگونه نجاست و آلودگى پاك سازد. سپس صورت و دستها را می شويند و بطرف بيت المقدس ايستاده با خضوع و خشوع با يهوه (خداى يهود) راز و نياز می كنند. اين سه نماز به خاطر قسمتهاى سه گانه كتاب مقدس می باشد. آنان معتقدند كه اين قسمتهاى سه گانه كتاب مقدس (تورات) به قدرت و عنايت روح القدس نوشته شد و بدان وسيله خداوند و ذات مقدس گناهان افراد را مورد عفو و بخشش قرار می دهد.
در تعلیمات يهود آمده است كه در نماز بايد حضور قلب كامل وجود داشته باشد و نماز كامل و واقعى نمازى است كه فرد تمامى حواس خويش را متمركز به آن نمايد. چنين نمازى مورد قبول واقع شده و اگر خواسته اى هم داشته باشد بر آورده می گردد. امّا اين بدان معنا نيست كه اگر كسى نيتش خالص نبوده يا قدرت تمركز حواس نداشته است بايد اين عمل دينى را ترك نمايد.
مشابه آنچه كه در اسلام درباره نماز آمده در شريعت موسى(عليه السلام)بيان شده است مسائلى از قبيل دعا براى همنوعان، انجام نمازهاى جماعت، بلوغ شرعى براى وجوب نماز و قداست كنيسه و معبد نكات اشتراك بين اسلام و يهود در خصوص نماز می باشد.
2 ـ دومين مقدمه براى برپايى نماز، انداختن طليت (telit) بر دوش خصوصاً در نماز صبح می باشد.
3 ـ بستن تفيلين (tephilin) به دست و پيشانى مقدمه ديگرى است كه بايد بدان توجه شود. (تفيلين دو محفظه چرمى كوچك مكعب شكل است كه تسمه هاى چرمى به آن وصل شده و درون آنها ورقه هاى نازكى از پوست قرار دارد كه روى آن چهار قطعه از مطالب تورات نوشته شده است.
در كتب دينى آنان آمده است كه هركس فرمان طليت و تفيلين را به دقّت بجاى آورد توفيق می يابد كه در آينده در روز رستاخيز چند هزار خدمتگزار به خدمت او كمر بندند.
4 ـ مقدمه چهارم براى مردان گذاشتن كلاه بر سر و براى زنان پوشاندن موهاى سرخود می باشد .
حفظ مقدمات چهارگانه فوق براى هر نمازگزارى لازم و ضرورى است يعنى اگر يكى از اين مقدمات و شرايط فراهم نبوده باشد نماز صحيح نخواهد بود. اين دستورى است كه در آئين حضرت موسى(عليه السلام)آمده است. هر چند كه بسيارى از پيروان اين پيامبر الهى بعدها بر اثر گذشت زمان مسير انحراف را طى نموده و به گمراهى كشيده شده اند ولى انحراف و گمراهى ايشان دليل بر بطلان اصل اين شريعت آسمانى نيست.
ما مسلمانان معتقديم كه هم حضرت موسى(عليه السلام) پيامبر به حق خدا و فرستاده الهى است و هم شريعتى كه آورده در زمان خود حق بوده است ولى تدريجاً اين دين مورد تحريف محرّفان قرار گرفته و آنچه كه نبايد بر سر آن می آمد وارد شد.
نماز در آئین مسیحی
شريعت مسيحى كه بعد از به انحراف كشيده شدن يهود از طرف خداوند بر حضرت عیسی (ع) نازل شد تقريباً همه آنچه كه در يهود وجود داشته در آن نازل و بيان شده امّا اين شريعت هم مثل شريعت قبل، از انحراف و تحريف محفوظ نماند.
آنچه را مورخان در باب اعمال عبادى اين دين نقل می كنند بدين شرح است:
در اين شريعت، نماز به شيوه خاصى كه در اسلام وجوددارد مطرح نيست بلكه بجاى نماز، دعاهاى خاصی در برابر خداوند مشخص شده است، بدين صورت كه فرد بايد ابتدا خود را تطهير نموده و روى زانو بنشيند و حاجات خود را با حالت مخصوص و آداب ويژه از خداوند بخواهد چون آنان معتقدند كه خداوند در جاى خاصى حضور نداشته بلكه در همه مكانها حاضر است و در هر زمانى با بنده اش ارتباط دارد بنابر اين میتوان از طلوع فجر تا طلوع آفتاب و از مغرب تا نيمه شب با خداوند ارتباط برقرار نمود امّا روز را بايد براى امور مادى مشغول بود و اگر كسى در روز دست از كار بكشد و مشغول دعا و بيان حاجات خويش با خدا گردد جز اينكه از حيث مادى بر او زيانى وارد شود نفعى نمی برد.
شرايطى كه براى اجابت دعا مطرح كرده اند تقريباً شبيه همان مقدمات و شرايطى است كه ما در ادعيه و عبادات خويش داريم مثل خلوص در دعا، اميد به خدا و پيدايش نيروى معنوى در كارهاى روزانه .
امروزه مسيحيت با گروههاى متعدد كه به چشم می خورند تقريباً در اين زمينه توافق دارند يعنى همه گروهها و دستجات مسيحى اعم از كاتوليك ، پروتستان و یا ارتدکس در مسائل اعتقادى و اعمال عبادى موارد مشتركى را دارا می باشند. شعائر مذهبى و آداب دينى غالباً در مكانهاى مشخص چون كليساها انجام می گيرد و در روزهاى خاصى هم برگزار می گردد اين هم نوعى انحراف است كه بر اثر گذشت زمان در دين مسيحيت پيدا شد.
نماز در اسلام
در دين اسلام كه كاملترين اديان الهى است و دينى است جاودانه و جهانى، نماز سرلوحه همه عبادتهاست و آن را ستون دين دانسته اند. اين عمل شبانه روز پنج بار بر هر مسلمانى واجب و لازم است و بايد به وقتش آن را انجام دهند چون ترك آن بزرگترين گناه و معصيت به حساب می آيد. عقيده مسلمانان بر اين است كه نماز انسان را از هرگونه كارهاى زشت و ناپسند دور ساخته و مانع عظيمى در مقابل همه ظلمها و بی عدالتی ها و رذايل پَست اخلاقى است. انسانى كه مسلمان است و اهل نماز باشد دروغ نمی گويد، حقوق ديگران را زير پا نمی گذارد، در امانت ديگران خيانت روا نمی دارد، بدنبال كسب حرام نمی رود، به همنوعان اذيت و آزار نمی رساند.
مسلمان نمازگزار غيبت ديگران نمی كند، تهمت و افتراء نمی زند، كلمات زشت و قبيح بكار نمی برد. فحاشى به برادران دينى حتى به همنوعانى كه مسلمان نيستند نمی كند. در محاكم قضايى شهادت دروغ نمی دهد. به بينوايان و محرومان تا آنجا كه توان و قدرت داشته باشد كمك مادى و معنوى می نمايد. در برخورد با ديگران متعادل است. طورى رفتار نمی كند كه موجب تحقير ديگران گردد كبر و غرور را جزء شخصيت خود ندانسته بلكه مقام كبرايى را از آن پروردگار خويش می داند. خلاصه اينكه نمازهاى واجب پنجگانه چنان براى يك مسلمان اثر بخش است كه می تواند همه اوصاف و اخلاق انسانى را در او ايجاد و تمام صفات زشت را از او دور سازد.
نمازهای پنجگانه مسلمانان :
1- نماز صبح : از اذان صبح تا طلوع آفتاب
2- نماز ظهر : از اذان ظهر تا غروب آفتاب
3- نماز عصر : از اذان ظهر تا غروب آفتاب
4-نماز مغرب : از اذان مغرب تا نیمه شب شرعی
5- نمازعشاء : از اذان مغرب تا نیمه شب شرعی
منابع
1. تاریخ جامع ادیان نوشته جان ناس
2. ادیان زنده جهان نوشته رابرت هیوم
3. تفسیر نماز نوشته محسن قرائتی
4. اوستا ( گاهان ) ترجمه دوستخواه
5. مجله زرادشت نامه

 شاهان اشکانی و ساسانی

 اشکانیان و ساسانیان

اشکانیان (٢۵٠ ق.م تا ٢٢۴ میلادی ):

در زمان سلطنت آنتیوکوس دوم از سلسله سلوکیان ایالت پارت به همت ارشک یا اشک موسس سلسله اشکانیان در سال ٢۵٠ قبل از میلاد مستقل گردید و این استقلال وقتی استحکام یافت که پس از مرگ وی برادرش تیرداد اول در سال ٢۴٧ قبل از میلاد سپاه سلوکیان را شکست داد و آنها را تار و مار کرد .پادشاهان بعدی اشکانی به احترام اشک اول اسم او را بر نام خود می افزودند .

   لطفا به ادامه مطلب توجه کنید !


به ترتیب نام مشخصات و سالهای حکومت پادشاهان اشکانی

ارشک   موسس سلسله   اشک اول    ۳سال

تیرداد اول   برادر ارشک   اشک دوم     ۳۳ سال

اردوان     پسر تیرداد   اشک سوم     ۱۸ سال

فری پاپیت   پسر اردوان  اشک چهارم   ۱۰ سال

فرهاد اول    پسر فری پاپیت اشک پنجم  ۱۲ سال

مهرداد اول   برادر فرهاد اول   اشک ششم   ۳۷ سال

فرهاد دوم    پسر مهرداد اول  اشک هفتم   ۱۱ سال

اردوان دوم  عموی فرهاد دوم  اشک هشتم  ۱ سال

مهرداد دوم پسر اردوان دوم  اشک نهم  ۵۷ سال

سنتروک برادر فرهاد دوم  اشک دهم  ۲ سال

فرهاد سوم   پسر سنتروک   اشک  یازدهم  ۹ سال

مهرداد سوم پسر فرهاد سوم  اشک دوازدهم  ۴سال

ارد اول  برادر مهرداد سوم  اشک  سیزدهم  ۱۸ سال

فرهاد چهارم  پسر ارد اول   اشک  چهاردهم  ۳۵ سال

فرهاد پنجم   پسر فرهاد  چهارم  اشک پانزدهم   ۲ سال

ارد دوم    پسر فرهاد پنجم   اشک شانزدهم  ۶ سال

وانان اول     پسر فرهاد چهارم    اشک هفدهم   ۲ سال

اردوان سوم   برادر فرهاد  پنجم  اشک هجدهم   ۳۰ سال

واردن    پسر  اردوان سوم   اشک نوزدهم  ۷ سال

گودرز   برادر  واردن  اشک بیستم    ۶ سال

وانان دوم   پسر وانان اول  اشک بیست و یکم   ۵ ماه

بلاش اول  پسر گودرز  اشک بیست و دوم     ۲۴ سال

پس از مزگ بلاش اول پادشاهانی به نام بلاش - پاکر سوم و اردوان چهارم در نقاط مختلف ایران حکم فرمایی کردند . مدت سلطنت آنها روی هم ۳۲ سال طول کشید از ۷۵ میلادی تا ۱۰۷ میلادی .

بعد از آنها پادشاهان دیگری بدین شرح روی کار آمدند .

خسرو               اشک بیست و سوم  ۱۷ سال

بلاش دوم   پسر خسرو  اشک بیست و چهارم   ۱۸ سال

بلاش سوم  پسر بلاش دوم  اشک بیست و پنجم ۴۶ سال

بلاش چهارم     پسر بلاش سوم  اشک بیست و ششم  ۳ سال

بلاش پنجم پسر بلاش چهارم   اشک بیست و هفتم   ۱۹ سال

اردوان پنجم پسر بلاش  چهارم اشک بیس و هشتم   ۲۷ سال

ساسانیان (۲۲۴ میلادی تا ۳۱ هجری قمری)

موسس سلسله ساسانی و احیا کننده آئین مزدیسنی اردشیر بابکان است که در سال ۲۲۴ میلادی دردشت هرمزدگان (نزدیک شوش ) اردوان پنجم آخرین پادشاه اشکانی را شکست داد .و آن سلسله را منقرض کرد .

جدول سلاطین ساسانی :

اردشیر   ۱۷ سال

شاپور     ۳۱ سال

هرمز    ۱ سال

بهرام     ۳ سال

بهرام دوم   ۷ سال

بهرام سوم  ۱ سال

نرسی      ۱۹ سال

هرمز دوم   ۹ سال

آذر نرسی  ۱ سال

شاپور دوم   ۷۰ سال

اردشیر دوم  ۲ سال

شاپور سوم  ۶ سال

بهرام چهارم  ۱۱ سال

یزدگرد اول    ۲۱ سال

هرمز سوم    ۲ سال

فیروز             ۲۴ سال

بلاش اول        ۴ سال

قباد اول          ۴۴ سال

انوشیروان عادل ۴۸ سال

هرمز چهارم     ۱۱  سال

خسرو دوم       ۳۸ سال

شیرویه            ۱ سال

از این پس سلسله ساسانی دچار هرج و مرج گردید و ۹ پادشاه و ملکه با مدت های کوتاه به سلطنت رسیدند به این ترتیب اردشیر سوم - شهر براز - بهرام چوبینه - پوراندخت - گشتاسپده - آذرمیدخت - جوانشیر - هرمز پنجم . خلاصه تاج و تخت ایران هر روز بازیچه دست شخصی بود و خطر عظیمی کهعبارت از پیدایش قدرت اعراب باشد استقلال ایران را تهدید می کرد و سر انجام در سال ۶۳۲ اعیان مملکت تاج را بر سر یزدگرد سوم گذاشتند و در روزهای سلطنت او سلسله ساسانی به دست اعراب منقرض گشت .

...

 
  

ایل گولی

http://www.iranseda.ir/picture?attid=347821

نماز مسیحیت

نماز در دین مسیحیت
مسیحیان به جای نماز دعای التجا آمیز در برابر خداوند می خوانند و از او حاجات خود را دریافت می دارند. بدین ترتیب شرایط و مقدمات و مقارنات مخصوصی برای آن قایل نیستند فقط موقع دعا، خود را تطهیر می نمایند و زانو می زنند و مشغول دعا می شوند. چون آنان معتقدند که خدا در جای به خصوصی نیست و در همه جا و مکان حضور دارد و در هر جا می توان با او تماس گرفت. مسیحیان معمولا از طلوع فجر تا طلوع آفتاب و از مغرب تا نیمه شب به دعا می پردازند. حضرت مسیح می فرماید: مومن را همه چیز ممکن است بدین جهت اگر برای کارهای روزانه به دعامشغول شویم ضرری جز نفع نمی بینیم این راز و نیازی که مرتبا در مواقع مشخص اجرا می شود به منزله ی روح تمام کارهاست که ما داریم و محدودیت عاری زمان و مکان و قوه را درهم می شکند. دعا هم زندگانی را نیرو می دهد و هم به آن آرامش می بخشد، نه تنها نیرویی را که در آن به کار رفته جبران می کند بلکه نیروی دیگری نیز تولید می نماید. تعیین وقت برای دعا نیز ازدیاد وقت برای کار است اگر خود را هنگام دعا محو خدا کنیم و در دعا وفادار باشیم بر قدرت و چیره شدن زمان و مکان دست یافته ایم.
در کتاب مدارج مقدماتی دعا چنین می گوید: بعضی اوقات مجبور نیستیم که خود را برای دعا حاضر کنیم بلکه در نهایت اشتیاق باید به خدا توجه نموده، حتی اگر با لکنت زبان و آرزوها و افکار پیچیده هم باشد دعا می کنیم و این دعا اگر از محبت دیگران یا شادی احتیاج و یا اندوه هم ناشی شده باشد، راز و نیاز حقیقی با خداوند است و قیامت اجابت را دارد شاید مقدسین هم پیوسته به این نحو دعا می کنند و مانند دلباختگان با کمک الفاظ و یا بدون آنکه به راز و نیاز پرداخته قانع گردند.
دستورالعمل دعا: جرج اس استورات در کتاب مدارج دعا می گوید: هنگامی که وقت دراز یا کوتاهی برای دعا معین کردیم و خواستیم که به وسیله پیروی از اعمال و اصول مخصوصی، فورا وارد مرحله ی راز و نیاز با خدا گردیم عقل سلیم شش عمل طبیعی را پیشنهاد می کند که ترک یکی از آن ها از ارزش دعا می کاهد
۱- فراموش کردن منافع و کارها و ضایعات گوناگون
۲- احترام به خدا و مودب بودن در حضور او
۳- تفکر درباره ی اموری که می خواهیم به حضور او تقدیم کنیم.
۴- اظهار نمودن آن امور با خشوع و خضوع
۵- پذیرفتن اجابت دعا
۶- خاتمه ای که با وقار همراه باشد.چه مدت دعای ما طول می کشد پنج دقیقه یا پنج ساعت تنها مستلزم این است که این شش عمل انجام شود. شکی نیست که ما خود دعا و وقت آن را تعیین می کنیم پس هر وقت و مطالب به هرگونه که باشد باید با وقار شروع شود و با وقار خاتمه یابد.
در زیر معمول ترین دعاهایی که مسیحیان ضمن زانو زدن در برابر خداوند می خوانند و از او درخواست نیازهای خود و دوستانشان را می نمایند می خوانیم. ای خدای قادر مطلق، ای پادشاه منجی، من تشکرات خود را برای استراحت شب و برای این روزی که تازه وارد آن شده ام به تو تقدیم می دارم. امیدوارم که برکت خود را بر آن نازل فرمایی. اکنون افکار و الفاظ و اعمال و امتحانات و هرگونه بلایی را که ممکن است بیاید به حضور تو تقدیم می کنم تا تو آن را بر وفق اراده ی مقدس خود به کار بندی و تمنای من این است که تمام این روز به تو تعلق می گیرد به اسم عیسی مسیح. آمین من ایمان دارم به خدای پدر، قادر مطلق، خالق آسمان و زمین و به پسریگانه ای او خداوند ما عیسی مسیح، و من ایمان دارم به روح القدس و به کلیسای مقدس جامع و به شرکت مقدسین و به آمرزش گناهان و به قیامت ابدان و به حیات جاویدان آمین.
البته مسیحیان روزهای یکشنبه (روز مقدس در آیین مسیحی به دلیل اینکه روز يکشنبه را شروع آفرینش می دانند) در کلیسا دور هم جمع می شوند و با آرامش و وقار خاصی به صورت دسته جمعی دعا می خوانند.

طاق بستان

http://www.livius.org/a/iran/taqebostan/reliefs-overview.JPG

طاق بستان

http://www.livius.org/a/iran/taqebostan/reliefs-overview.JPG

رضا شاه

رضا شاه

 

 

انتظار ملت از انقلاب مشروطيت (1284 ه.ش.) استقلال ، آزادي و استقرار حکومت مشروط بود كه از نخستين ماههاي پس از صدور فرمان مشروطيت و گشايش مجلس شوراي ملي و به ويژه گفتگو بر سر متمم قانون اساسي به ياس و ناكامي انجاميد. نزديك دو سياست شوم روس و انگليس پس از يك قرن رقابت، موجب انعقاد قراردادهاي 1286 ه.ش. (1907 م.) و 1294 ه.ش. (1915 م.) در تقسيم ايران به مناطق نفوذ به منظور جلوگيري از حضور كشورهاي ديگر بود. در جنگ بين الملل اول (1918 – 1914 م.) با نقض بي طرفي ايران، قسمتهاي از كشور در اشغال قواي متخاصم قرار گرفت و صحنه جنگ روس و انگليس و عثماني شد. عدم كارآيي دولتها  و سقوط پي در پي آنها، ناامني، صدمات و خسارات جنگ، نهضتهايي را در گوشه و كنار مملكت به همراه داشت تا آنجا كه احتمال تجزيه كشور مي رفت .  


سقوط رژيم روسيه تزاري كه حمايت از سلاطين قاجار را عهده دار بود و جايگريني بلشويكها كه فرياد رهايي سر مي دادند، انگليس را به تلاشي مضاعف وادار ساخت تا هم منطقه را در مقابل خطر انقلاب شوروي حفظ كند و هم جاي رقيب سابق را بگيرد و امتيازات نفتي را همچنان در دست داشته باشد .

قرارداد وثوق الدوله – كاكس، كه ايران را در وضع تحت الحمايگي قرارمي داد،‌ در سال 1298 ه.ش. (1919 م.) به امضاء رسيد و اين امر از ورود ايران به كنفرانس صلح ورساي جلوگيري كرد. با نظر ژنرال آيرون سايد انگليسي استاروسلسكي فرمانده روسي قزاق كنار گذاشته شد و سردار همايون، فرماندهي كل قزاق را در اختيار گرفت. موج خروشان اعتراض بر ضد قرارداد 1919 م. در داخل و خارج كشور و عدم پذيرش صريح آن از جانب احمدشاه،‌ انگليس را به تغيير سياست در مورد ايران وادار ساخت. تشكيل حكومتي قدرتمند لازم بود كه از پيشرفت ارتش سرخ، كه تا گيلان آمده بود، جلوگيري كند، كه براي دارندگان امتياز نفت مضر بود. و در عين حال نمودار تحقق آمال و خواسته هاي ملت باشد. مذاكرات آيرون سايد با رضاخان و سيدضياء الدين در قزوين سرنوشت ساز بود. رضاخان بر ديگر كانديداها سبقت گرفت و مجري كودتاي سوم اسفند 1299 ه.ش. شد. رضا خان ميرپنج فرزند عباسقلي خان سواد كوهي معروف به داداش بيك در 1256 شمسي در قريه آلاشت تولد يافته و در 22 سالگي به نيروي قزاق پيوسته و در طي بيست سال مراحل نظامي را تا فرماندهي هنگ قزاقخانه ( آترياد ) همدان طي كرده بود. به احمد شاه جوان آخرين شاه از سلسله قاجار هم اطمينان داده شد كه از جانب كودتا خطري او را تهديد نمي كند و در عين حال وادار گرديد كه فرمان رياست وزرايي سيد صياء الدين را امضاء كند و عنوان سردار سپه را به رضاخان اعطا نمايد .

به دنبال كودتا كه در روز دوشنبه سوم اسفند ماه ( حوت ) نيمه شب انجام شد، پايتخت را تسخير كردند و با ايجاد سروصدا و تير اندازي بي مورد و زد و خوردهايي نه چندان جدي، كودتاگران توانستند در مردم وحشت و اضطراب ايجاد كنند و فرداي آن روز جمع زيادي از رجال و دولتمرادن گذشته بازداشت شدند و اقداماتي در جلب نظر مردم صورت گرفت .

سيدضياءالدين طباطبايي به منظور عوام فريبي و كسب و جاهت سياسي، قرارداد 1919 م. را كه به همت دلير مرداني همچون آيت الله مدرس عملا كارايي خود را از دست داده بود لغو كرد و انگلستان نيز براي اغفال مردم ايران، لغو اين قرارداد را با خشنودي پذيرفت تا كابينه مورد نظر كابينه اي ملي و ضد انگليسي معرفي شود.

در اینجا ذکر این مورد ضروری است که انگلستان خواستار برکناری احمد شاه و روی کار آمدن نصرت الدوله فرمانفرما بود. (نه رضا خان) نصرت الدوله در مدت اقامتش در انگلستان با لرد کرزن و دیگران هماهنگی های لازمه را انجام داده و خود را برای کودتا برعلیه احمد شاه و روی کار آمدن خودش آماده می کرد. (رجوع شود به کتاب این سه زن - نوشته مسعود بهنود).

ژنرال آیرون ساید مامور وزارت جنگ انگلستان در ایران (زمان قاجاریه) در بثمر رسیدن کودتای 1299 رضا شاه موثر بوده ولی بطور مستقل و به ابتکار خود و بر خلاف نظر وزارت امور خارجه و دولت انگلستان عمل نموده است. ژنرال آیرون ساید با استفاده از اختیارات تام و کلی که هیئت وزیران بنا به پیشنهاد وزارت جنگ پادشاهی انگلیس و بر خلاف رای وزارت امور خارجه آنکشور به وی داده بود، این عمل را خودسرانه انجام میدهد.

بنا بر این نه دولت انگلستان، نه وزارت خارجه و نه سازمانهای انتلیجنت سرویس انگلیس از برنامه کودتای 1299 رضا خان از قبل مطلع نبوده و لذا نظر کلی مبنی بر کمک دولت انگلیس به رضا شاه منتفی میگردد.

بطوریکه نویسنده کتاب "شناخت مظفرالدین شاه و احمد شاه بر پایه اسناد" شرح داده است، هدف آیرون ساید از کودتا بر سر کار آوردن دولتی خارج از گروه اشراف و سیاستمداران فاسد، منفور و بدنام قدیمی بوده است و در مورد رضا خان و قزاقهایی که تحت فرماندهی وی به انجام کودتا مبادرت ورزیدند فقط به چشم ابزاری برای تحقق هدف مزبور نگاه میکرده است.

انتصاب رضا خان به فرماندهی قزاقها، توسط ژنران آیرون ساید را از یک نظر میتوان به انتصاب نادرقلی افشار توسط شاه طهماسب دوم صفوی به فرماندهی سپاه تشبیه نمود. رضا خان با این شرط توسط آیرون ساید به فرماندهی گمارده شد که تحت هیچ شرایطی احمد شاه برکنار نگردد و رضا خان به عنوان حافظ و نگهبان احمدشاه و دولت منتخب به فرماندهی قزاقها ادامه بدهد. هرگز آیرون ساید تصور نمیکرد که این شخص چند سال بعد خود را به پادشاهی ایران خواهد رساند.

بهرحال به موجب اسناد موجود، چون این کودتا مغایر با برنامه های دولت علیه پادشاهی انگلستان و طرح های لرد کرزن وزیر امور خارجه انگلستان می بود، از همان لحظه اول وقوع با مخالفت و کارشکنی مبادرت نموده تا اینکه دولت سیدضیا الدین (نخست وزیر) را بعد از صد روز ساقط نموده است.

عهد نامه مودت ايران و شوروي كه متضمن انصراف از امتيازات تزارها بود، امضاء گرديد (7 اسفند 1299 ه.ش.). اندكي بعد سردار سپه به جاي مسعود كيهان وزير جنگ شد و همكار خود سيد ضياء را در به تبعيد فرستاد. رضا خان تا 26 خرداد 1302 ه.ش. با حضور در كابينه هاي قوام، مشير الدوله و مستوفي الممالك با عنوان وزير جنگ تصميم گيرنده اصلي بود .

وي با ادغام ديويزيون قزاق، ژاندارمري دولتي، بريگاد مركزي و ساير قواي پراكنده نظامي پليس جنوب (SPR)، ارتش متحدالشكلي را پايه گذاشت كه فقط مجري دستورهاي وزير جنگ بود و در همين زمان به پاره اي از نهضت ها از جمله نهضت جنگل و قيام كلنل پسيان پايان داده شد . (یکپارچه کردن ایران)

نهضت جنگل بر پايه ظلم ستيزي و آرمان خواهي و تفكر ديني توسط ميرزا كوچك جنگلي در شمال كشور شكل گرفت و در مقطع كوتاهي توانست در مقابل قواي بيگانه ( روس و انگليس ) ايستادگي كند . پس از پيروزي بلشويكها و سرنگوني حكومت روسيه تزاري،‌ گر چه اين نهضت در مقطع بسيار كوتاهي مورد حمايت بلشويكها قرار گرفت، ولي با چرخش سياست خارجي شوروي مبني بر اعلام سياست سازش با دولتها و انصراف از سياست حمايت انقلاب جهاني (در هشتمين كنگره حزب كمونيست) ميرزا كوچك جنگلي قرباني توافقات بين المللي شد و قواي رضا خان توانست باقيمانده نيروهاي او را هم متلاشي كند. رضا خان سردار سپه در خرداد 1302 ه.ش. فرمان نخست وزيري را از احمد شاه گرفت و موجبات سفر سوم او را به اروپا فراهم ساخت ( 10 آبان 1302 ه.ش. ).

استيضاح اقليت مجلس كه روند فعاليت رئيس الوزراء را بر خلاف اصول قانون مشروطيت مي دانست، به جاي بركناري رضاخان، به تضعيف مجلس منجر شد و رضاخان فرماندهي كل قوا را هم به عهده گرفت (14 بهمن 1303 ه.ش.) و متعاقب سركوب سركشاني چون سميتقو و بر كنار كردن شيخ خزعل از مستند قدرت در خوزستان نفت خيز، قهرمان ملي شد. چرا که در آن ايام پاشيدگي ايران توانست دوباره ايراني يکپارچه سازد. رضا خان براي تصاحب قدرت بيشتر، به فكر تغيير رژيم و احراز مقام رياست وزرايي ارضاء مي شد و نه استعمار انگلستان اين هدف محدود را در ايران دنبال مي كرد. اما چون طرح تغيير سلطنت از قاجاريه به پهلوي در ابتداي نخست وزيري رضاخان ممكن نبود و مقاومت جدي جامعه را در پي داشت، لذا براي آماده كردن افكار عمومي جامعه براي اين تغيير، ‌شعار جمهوري مطرح شد زيرا مقارن همين ايام در تركيه هم رژيم امپراتوري منحل و نظام جمهوري مستقر شده بود. اين امر بهانه خوبي براي طرفداران رضاخان بود كه تبليغات وسيعي به راه بيندازند و خواهان استقرار نظام مشابهي در ايران شوند. براي تغيير، بهترين راه وجود مجلس بود كه مي توانست چنين اقدامي را قانوني جلوه دهد. اين جريان در آغاز انتخابات مجلس پنجم كه سردار سپه با قدرت قشون و وزارت داخله، مجلس شورايي آراسته ترتيب داده بود، به وقوع  پيوست.

طرفداران رضاخان (با نام فراكسيون تجدد)‌ و مخالفان به رهبري مدرس (با نام اقليت) مدتي در كشمكشهاي پارلماني قرار گرفتند و در اين گفتگوها، ارتباط كودتا با قرارداد 1919 ميلادي و رابطه غوغاي جديد جمهوري خواهي با كودتا و نقش افراد دست اندركار به خوبي آشكار گرديد كه در مجلس و جامعه واكنشهايي پديد آورد. مدرس چون ميدانست رضاخان با اعمال نفوذ در انتخابات موفق شده است عده اي از طرفداران خود را به عنوان نماينده به مجلس بفرستد، تصميم گرفت تا با اعتراض به اعتبارنامه آنان، با حضورشان در مجلس مخالفت كند .

پس از واقعه دوم حمل 1303 خورشيدي و تظاهرات مردم در بهارستان به حمايت از مدرس و قشون كشيهاي رضاخان و كشته و مجروح و مصدوم شدن تظاهر كنندگان، ورودي رضا خان به تالار مجلس و رويارويي با نمايندگان برجسته، خاصه مرحوم موتمن الملك رئيس مجلس، هياهوي "جمهوري خواهان" فروكش كرد. رضاخان پس از معذرت خواهي و دستور آزادي محبوسان روزهاي اخير، خود به عموم مردم توصيه كرد كه "‌عنوان جمهوري " را موقوف نمايند. رضا خان چون به دليل مخالفت روحانيان كاري از پيش نبرد، بر آن شد كه به عنوان سلطنت يكه تاز عرصه سياست شود. او پس از يك دوره قهر و آشتي، با رسيدن به " مقام فرماندهي كل قوا " و اجراي برنامه ارسال تلگرامها و طومارها و نامه ها از ولايات به تحكيم ارتش و حاكمان و واليان، در مخالفت با سلطنت قاجاريه و احمد شاه كه به تحقيق پايگاه مردمي و تاريخي و سياسي خود را از دست داده بود، شرايطي پديد آورد كه مـجـلـس دوره پـنـجـم در جلسه 9 آبانماه 1304 ه.ش. ماده واحده اي را با مضمون " مجلس شوراي ملي به نام سعادت ملت ، انقراض سلطنت قاجاريه را اعلام نموده و حكومت موقتي را حدود قانون اساسي و قوانين موضوعه مملكتي به شخص آقاي رضاخان پهلوي واگذار مي نمايد، تعيين تكليف حكومت قطعي موكول به نظر مجلس موسسان است كه به تغيير مواد 36، 37، 38، 40 متمم قانون اساسي تشكيل مي شود، با اكثريت 80 راي از 85 نفر نمايندگان حاضر تصويب نمود. ده روز پس از خلع احمدشاه از سلطنت، سفير انگلستان نزد رضاخان رفت و طي يادشتي از سوي دولت انگلستان، حكومت وي را به رسميت شناخت و فرداي همان روز نيز سفير شوروي به رسميت شناختن حكومت او را توسط دولت متبوعش اعلام كرد. مجلس موسسان در 5 آذر 1304 ه.ش. با تعداد نمايندگاني سه برابر مجلس شورا با رياست ميرزا صادق خان مستشار الدوله تشكيل شد و طي پنج جلسه با تغيير اصول ياد شده، رضاخان را به سلطنت برگزيد و سلطنت را در خاندان او موروثي نمود. شاه جديد در 4 ارديبهشت 1305 ه.ش. تاجگذاري كرد.

برخورد زمامداي روسيه با رضاخان ، براساس تحليل ماركسيستي آنان از پايگاه اجتماعي وي استوار بود . آنان رضا خان را به عنوان عامل توانمند "بورژوازي ملي"‌در برابر "فئوداليسم پوسيده سنتي" تلقي مي كردند و معتقد بودند كه وي ايران را از حالت نيمه فئودالي خارج و با ملاكين و زمينداران بزرگ و روحانيان مبارزه خواهد كرد، لذا به حمايت از او برخاستند .

بر اساس همين تحليل نمايندگان سوسياليست كه در مجلس پنجم شركت داشتند و همواره از روسها تبعيت مي كردند. سليمان ميرزا و پانزده نفر از نمايندگان چپ به هنگام طرح تغيير سلطنت، به پادشاهي رضاخان راي مثبت دادند و به اين ترتيب در ايجاد حکومت پهلوي سهيم شدند. رضا خان كه با تظاهر به رعايت مذهب و پذيرش نظرات روحانيان و اظهار علاقه مندي به احكام دين و حمايت بخشي از روحانيان كه سقوط سلطنت قاجار و استقرار نظم جديد را به نفع جامعه مي دانستند، به قدرت رسيده بود از آغاز سلطنت، سياستي مخالف در پيش گرفت، چنان كه مقارن دوره ششم مجلس در مسئله نظام وظيفه با روحانيان روشي مخالفت آميز آغاز كرد و اين روش اجتماع علما را در قم به عنوان اعتراض پيش آورد.

تبديل محاضر شرع به محاضر رسمي، روحانيان را از امور جاري بازداشت. تفكيك دين از سياست به صورت يك اصل در آمد و موقوفات در اختيار دولت قرار گرفت. در مسئله تغيير لباس و كشف حجاب و اسلام زدايي تا آنجا پيش رفت كه فاجعه مسجد گوهر شاد و کشتار عمومي پيش آمد (1314 ه.ش.). رضاخان به روحانيان دستور داد كه آنان نيز لباسهاي مخصوص خود را كنار بگذارند و از دخالت در امور اجتماعي جداً احتراز كنند .

مجلس شوراي ملي از دوره ششم تا دوازدهم با نظم خاصي ادامه يافت و تبديل به مركز منتخبين رضاخان شد. آخرين اقليت مجلس مربوط به دوره هفتم است. محمد علي فروغي، ‌ميرزا حسن خان مستوفي الممالك، مهديقلي خان هدايت، محمود جم، ‌احمد متين دفتري، ‌علي (رجبعلي) منصور در دوران سلطنت او ماموريت يافتند تشكيل كابينه دهند .

نظميه رضاشاه با رياست سرهنگ محمد در گاهي شروع شد و بعد از محمد صادق خان كوپال، سالها محمد حسين آيرم اين سمت را بر عهده گرفت و با خشونت و قساوت بسيار و اختيارات فوق العاده نظارت عمومي را به عهده داشت، و در اجراي سياست شاه از همين طريق بسياري از مخالفان و حتي موافقاني كه رضا خان را در رسيدن به قدرت ياري كردند مثل نصرت الدوله، تيمورتاش، سردار اسعد، اسدي، و در گاهي نابود شدند.  از سال 1310 ه.ش. با تفسير قانون اساسي ،‌وزير دادگستري در نقل و انتقال قضات مجاز گرديد.

انگليس كه با امتياز دارسي (1901 م.) نفت را در اختيار داشت، علاقه مند بود كه تمديد قرارداد را  از‌‌ تصويب مجلس بگذراند، لذا در 1310 ه.ش. به يكباره در آمد ناچيز ايران از نفت را به مقدار زيادي كاهش داد. موضوع در جريان مذاكره قرار گرفت اما در 16 آذر 1311 ه.ش. شاه از به نتيجه نرسيدن مذاكرات برآشفت و امتياز نامه دارسي را در آتش سوزاند و دستور داد مجلس لغو امتياز دارسي را اعلام نمايد. اما شركت نفت مقابله را تشديد كرد وتبليغات گسترده اي عليه ايران شروع شد. براي اولين بار در اين دوره به زعم مقابله با انگليس، مردم ابراز خوشوقتي مي كردند. انگليس موضوع را به جامعه ملل ارجاع داد.

با وجود مراقبت دستگاه پليسي، شورويها عناصر كمونيست را تقويت مي كردند تا اينكه در 1308 ه.ش. ژرژ آقاپگف كارمند بازرگاني شوروي در تهران،‌ به سفارت انگليس پناهنده شد. وي اسرار شبكه جاسوسي شوروي در ايران را فاش ساخت و در اين ارتباط اشخاصي دستگير و روابط با شوروي تيره شد و در قوانين،‌ مجازات سنگيني براي فعاليتهاي كمونيستي پيشبيني گرديد. در 1316 ه.ش. شبكه كمونيستي ديگري مركب از 53 ايراني کشف شد كه دكتر اراني در راس آنان بود كه محكوميتهايي پيدا كردند. رضاشاه در 1314 ه.ش. مسافرت يك ماهه اي به تركيه و ملاقات با مصطفي كمال (آتاترك) رئيس جمهور آن كشور را داشت و تحت تاثير تحولات تركيه قرار گرفت. در بازگشت روند حركت به سوي غرب را تشديد نمود. در اوايل سلطنت رضاخان كاپيتولاسيون لغو گرديد و ارتباط با كشورها گسترش يافت و اختلافات مرزي با همسايگان، به طريق مختلف مرتفع شد. بارها بر حق حاكميت ايران نسبت به بحرين تاكيد شد بدون اينكه اقدام جدي و عملي، ‌كه مستلزم مقابله با انگليس باشد، ‌صورت پذيرد. قرارداد تعيين خط سر حدي ايران و تركيه با انضمام آرارات شرقي به خاك تركيه منعقد شد (1311 ه.ش.). قانون تعيين حدود آبهاي ساحلي و منطقه نظارت دولت در دريا تصويب گرديد ( 1313 ه.ش. ). با افغانستان بر اساس نظري كه 45 سال قبل از آن ژنرال ماكلين و كلنل ماكماهون انگليسي داده بودند،‌ كه مستلزم چشم پوشي از بخش وسيعي از خراسان و بلوچستان و سيستان بود، ‌با راي حكميت دولت تركيه، قرارداد تعيين حدود امضاء شد (1314 ه.ش.) و بالاخره در جهت هماهنگي سياست در منطقه پيمان دوستي و عدم تجاوز بين ايران و تركيه و افغانستان و عراق در كاخ سعد آباد به امضاء رسيد ( 1316 ه.ش. ). در مورد رود هيرمند هم در 1318 ه.ش. قراردادي با افغانستان به امضاء رسيد .

روابط سياسي و اقتصادي با آلمان كه از مدتها قبل شروع شده بود، پس از نمايان شدن آثار جنگ جهاني اول گسترش بيشتري يافت.

احداث بسياري از ساختمانها و تاسيسات كشور و از جمله راه آهن به وسيله كارشناسان آلماني انجام مي گرفت.  تاسيس دانشگاه تهران و گسترش مراكز آموزشي و اعزام محصل به خارج و تصويب قوانين غالبا مربوط به اين دوره است. پس از به قدرت رسيدن حزب ناسيونال سوسياليست هيتلري (1933 م.) با شروع جنگ، انگليسيها مانع حمل كالاي آلمان از راه دريا به ايران شدند. آلمان راه شوروي را انتخاب كرد. سياست بريتانيا قطع رابطه با دولت هيتلري بود اما رضاخان تعلل نشان داد.

در اول تير 1320 ه.ش. آلمان خاك شوروي را مورد حمله قرار داد. چرچيل با وجود تمامي دشمني، متحد شوروي شد. مسئله رساندن مهمات به جبهه روسيه فقط از طريق راه آهن ايران حل مي گرديد، اما مشكل اعلام بي طرفي ايران بود. در 27 تير 1320 ه.ش. انگليس و روسيه يادداشتهاي مشابهي به ايران تسليم و از فعاليت آلمانها ابراز نگراني کردند و خواستند كه تعداد آلمانيهاي مقيم ايران را به يك پنجم كاهش دهد. پيغام خصوصي انگليس هم واگذاري راه بود اما از طرف ايران به آن توجه نشد. التيماتوم دو كشور و پيام هيلتر، رضاخان را در وضع بغرنجي قرار داد. وي سياست دفع الوقت را در پيش گرفت . در سحر گاه سوم شهريور 1320 ه.ش. ايران از شمال و جنوب مورد تجاوز قرار گرفت. ارتشي كه تمام هم رضاخان صرف آن شده بود،‌ به هنگام ورود قواي بيگانه توان مقاومت نداشت و از جانب ملت هم مورد حمايت قرار نگرفت و از هم پاشيد .

رضا خان ناچار به فروغي متوسل شد كه سالها او را كنار گذاشته بود. روسها شديدا با بودن رضاخان مخالف بودند حتي سخن از بازگشت قاجاريه و تغيير رژيم از سلطنت به جمهوري پيش آمد. اما ظاهرا با مهارت و سوابق فراماسونري فروغي اين مسئله منتفي شد و قرار شد رضاشاه از سلطنت كناره گيري کند (تنها راه چاره در آن موقعيت استعفاء، به منظور جلوگيري از فرپاشي ايران و تقسيم آن، بود) و پسرش محمدرضا به سلطنت برسد و به اين طريق نفوذ سياست انگليس در هيئت حاكمه ايران همچنان باقي ماند. رضا شاه با استعفاء از سلطنت به تبعيد رفت .

رضا شاه در مرداد 1323 ه.ش. در ژوهانسبورگ در گذشت.

محمدرضا شاه

محمدرضا شاه

 

محمد رضا وليعهد بيست ساله با استعفاي رضاخان بر طبق قولي كه متفقين به فروغي داده بو اواخر شهريور 1320 ه.ش. در مقام سلطنت قرار گرفت و در شرايط اشغال نظامي كشور توسط بيگانگان در مجلس سوگند ياد نمود. آغاز آزادي پس ازسقوط رضا خان، ‌توام با آثار شوم جنگ و حضور قواي نظامي بيگانه بر ملت بود. فرياد عمومي براي انتقام از فجايع دوره گذشته با قول به جبران و محاكمه جنايتكاران و استرداد املاك و رعايت قانون اساسي ، پاسخ گفته مي شد. ايران با پيمان سه جانبه اي كه به امضاء اسميرنوف سفير شوروي، بولارد وزير مختار انگليس و علي سهيلي وزير خارجه ايران رسيد به متفقين پيوست و روس و انگليس متعهد شدند استقلال و تماميت ارضي ايران را محترم بشمارند. با استعفاي فروغي از نخست وزيري، سهيلي جاي او را گرفت (18 اسفند 1320 ه.ش.). دولت اجازه انتشار اسكناس گرفت و آن را در اختيار متفقين گذاشت. شوروي توانست حزب توده را تشكيل و رونق دهد. هيئت حاكمه در اختيار انگليس بود، مع الوصف احزابي را براي مقابله با توده شكل داد. بار ديگر ميلسپوو هيئتهاي مستشاري نظامي و مالي وارد ايران شدند. اما انگليس به اين سياست راضي نبود. سهيلي بار ديگر در صحنه گذاشته شد و او در 17 شهريور 1322 ه.ش. به آلمان اعلان جنگ داد و به اعلاميه ملل متحد پيوست. در آذر 1323 ه.ش. كنفرانس تهران با شركت استالين و روزولت و چرچيل تصميمات مهمي در مورد جنگ گرفت، ايران پل پيروزي ناميده شد.

مجلس چهاردهم محل برخورد سياستهاي مختلف و افشاگريها و رد اعتبار نامه ها بود. اعتبار نامه پيشه وري رد شد. دكتر مصدق با مخالفت با اعتبارنامه سيدضياء در صدد بود وابستگي او را به انگليسيها نشان دهد. وي به اتفاق جمعي از نمايندگان اختيارات ميسلپوم را لغو و او را از ايران اخراج كردند و با اعطاي هر نوع امتياز به خارجيان در دوران اشغال كشور مخالفت نمودند. ساعد در 8 فروردين 1323 ه.ش. جانشين سهيلي شد. رضا خان در مرداد 1323 ه.ش. در ژوهانسبورگ در گذشت.

با شكست آلمان و تسليم اين كشور ، منشور ملل متحد تهيه شد. ايران از امضاء‌كنندگان اوليه آن بود مسئله تخليه ايران از قواي بيگانه در كنفرانس ( 17 ژوئيه 1945 م. مرداد 1324 ه.ش. ) پتسدام مطرح شد، و استالين و چرچيل موافقت كردند بلافاصله ايران را تخليه نمايند. بعد از بمباران اتمي هيروشيما و ناكازاكي و تسليم بلاقيد و شرط ژاپن، ايران، طي يادداشتي خواهان خروج قواي بيگانه شد. وزراي خـارجـه سـه كـشـور اشـغـالـگر توافق كردند تا 12 اسفند 1324 ه.ش. خاك ايران را تخليه كنند. در همين زمان پيشه وري كه در روزنامه آژير حملاتي به هيئت حاكمه مي نمود، در پناه قواي شوروي و قواي مسلحي كه تدارك ديده بود، آذربايجان را اختيار گرفت. دولت مركزي به رياست صدرالاشراف كه تازه معرفي شده و در مجلس مورد اختلاف بود، در مقابل شورش آذربايجان اقدامي نكرد. دولت بعدي با رياست حكيمي، اقدام شوروي را در حمايت از فرقه دمكرات مورد اعتراض قرار داد و از انگليس و آمريكا در خواست حمايت نمود.

ارتش سرخ مانع رسيدن قواي دولت مركزي به آذربايجان شد ( 30 آبان 1324 ه.ش. ). شهرهاي آذربايجان در اشغال فرقه دمكرات قرار گرفت. انگليس و آمريكا نگران، در مقابل اقدام شوروي، عكس العمل نشان دادند. در همين احوال حزب كومله كردستان، تاسيس دولت جمهوري كردستان به رياست قاضي محمد را اعلام داشت (بهمن 1324 ه.ش.). سه ماه بعد حكومتهاي خود مختار آذربايجان و كردستان در پناه ارتش سرخ، قرارداد موافقت و اتحاد منعقد نمودند (3 ارديبهشت 1325 ه.ش.). اندكي بعد در خوزستان و در فارس هم گروههايي با حمايت انگليس،‌ سر به شورش برداشتند كه نوعي مقابله عملي با سياست شوروي در آذربايجان و كردستان بود.

در اولين اجلاس مجمع عمومي سازمان ملل اعلام شد كه ايران طبق ماده 35 منشور، عليه شوروي به شوراي امنيت اعلام شكايت نموده است، ويشينسكي نماينده شوروي، اتهامات وارده از جانب ايران را رد كرد. مسئله آذربايجان اولين موضوع دستور كار سازمان ملل نوبنياد بود و لذا مورد توجه افكار عمومي مطبوعات و نمايندگان كليه دول قرار گرفت. قوام السلطنه بار ديگر در 6 بهمن با ظاهري دوستانه با احزاب چب و شوروي، ولي باطنا متكي به سياست غرب، ‌با عنوان نخست وزير وارد صحنه شد و خواهان مذاكره مستقيم با استالين و مولوتف  گرديد و با هواپيماي روسي به مسكو رفت. پيشنهادهاي بدوي استالين سنگين بود. قوام فقط بهره برداري مشترك از نفت شمال را قول داد كه به امضاي قراردادي انجاميد. شوراي امنيت طرفين را به مذاكره دعوت كرد. آمريكا، شوروي را به سبب ادامه اشغال ايران تهديد كرد و شوروي به طمع اين كه نفت شمال را به دست آورد و شكايت ايران در سازمان ملل متوقف بماند و مقابله اي با آمريكا نكرده باشد، قواي خود را خارج كرد (19 ارديبهشت 1325 ه.ش.). در نتيجه با حمله ارتش، آذربايجان از تجريه نجات يافت (21 آذر 1325 ه.ش.) و قدرت مركزي با حمايت غرب تثبيت شد و كردستان هم در اسفند 1325 ه.ش. با شكست جمهوري كردستان و اعدام سران آن حفظ شد.

مجلس پانزدهم در 29 مهر 1326 ه.ش. موافقتنامه قوام – ساد چيكف را كان لم يكن اعلام، و دولت را مكلف نمود كه براي استيفاي حقوق ملت از شركت نفت انگليس و ايران، اقدام نمايد. اين تصميم باعث عصبانيت شوروي و مسرت آمريكا و نگراني انگليس گرديد و آثاري را به دنبال داشت. قوام بر خلاف انتظار، در اوج قدرت كنار گذاشته شد. سالهاي 1326 تا 1330 ه.ش. كابينه هاي حكيمي، هژير، ساعد، منصور، رزم آراء و علاء در جهت استحكام دربار و  تامين منافع ملت، تشكيل شدند .

واقعه 15 بهمن 1327 و تيراندزي به شاه در دانشگاه تهران، حكومت نظامي در تهران برقرار و حزب توده غير قانوني گشت و اعضاي فعال و كارگزاران آن تارومال شدند و از سوي ديگر آيت الله كاشاني دستگير و به كشور لبنان تبعيد گرديد و با ايجاد پاره اي تغييرات در قانون اساسي با تشكيل مجلس موسسان و تصويب آن مجلس سنا كه نيمي از اعضاي آن انتصابي بودند شكل گرفت و شاه با شرايطي از قدرت منحل كردن هر دو مجلس برخوردار گرديد .

در دوره نخست وزيري ساعد، پس از مذاكرات مفصلي نمايندگان انگلستان و ايران (گس و گلشاييان) قرارداد الحاقي به قرارداد نفتي 1933 ايران و انگليس را امضاء كردند. ساعد قرارداد الحاقي را در پايان دوره پانزدهم به مجلس برد ولي به لحاظ مقاومت اقليت برجسته آن روز مجلس، فرصت تصويب پيدا نشد. و مذاكرات انجام شده پيرامون قرارداد الحاقي، باعث آگاهي مردم و افشاشدن ماهيت استعماري قرارداد قبلي گرديد. دولت ساعد نتوانست دوام بياورد واستعفا كرد. پس از او علي منصور به نخست وزيري رسيد. او هم پس از رد قرارداد الحاقي از طرف مجلس شانزدهم، جاي خود را به رزم آرا،‌ رئيس ستاد ارتش داد. قرارداد الحاقي در مجلس به كميسيون مخصوص به رياست دكتر مصدق واگذار شد و او ضمن يك مصاحبه مطبوعاتي صراحتاً قرارداد دارسي و قرارداد  1933و نيز قرارداد الحاقي را بي اعتبار دانست. انگلستان براي مقابله با نهضت ابتدا مسئله دول مستقل عربي جديد در منطقه خليج فارس را مطرح كرد كه خوزستان ايران را هم شامل مي شد. سپس براي در مضيقه قرار دادن ايران از لحاظ اقتصادي، دو شعبه بانك انگليس در ايران را تعطيل و خواستار بازگرداندن وديعه ( يك ميليون ليره استرلينگ ) به بانك و استرداد وامهاي پرداختي به بازرگانان ايران شد و كمپاني نفت هم مبلغ 150 ميليون تومان پول خود را از گردش اقتصادي ايران خارج كرد.

 قرارداد گس – گلشاييان كه منافع انگليس را در نفت حفظ مي كرد، مردود اعلام گرديد و اصل ملي شدن صنعت نفت در سراسر كشور در آخرين روزهاي 1329 ه.ش. تصويب و پس از سقوط كوتاه مدت علاء، دكتر محمد مصدق مامور اجرا آن شد. طي يك سال و نيم دوره اول زمامداري دكتر مصدق به منظور جلوگيري از اجراي ملي شدن صنعت نفت، تهديد نظامي، محاصره اقتصادي،‌ شكايت به شوراي امنيت و ديوان لاهه، اعزام هيئتهايي از نوع جاكس و استوكس و وساطت هاي آمريكا پيش آمد تا اينكه دكتر مصدق با شاه نتوانست در معرفي دولت به توافق برسد و استعفا كرد و قوام السلطنه روي كار آمد ولي حكومت چهار روزه قوام السلطنه ساقط گرديد و با انگليس قطع رابطه صورت گرفت .

با انتخاب مجدد دکتر مصدق به نخست وزيري، دكتر مصدق اختيار قانون گذاري را به دست آورد و مجلس را منحل كرد. شاه توانست از اين وضع بهره گيرد ومصدق را عزل نمايد. آمريكا و انگليس و عوامل آنها، ئوطئه شكست نهضت را چيدند و حوادث 25 تا 28 مرداد 1332 ه.ش. شكل گرفت. گر چه آيت كاشاني علي رغم جو موجود، در 27 مرداد طي نامه اي به دكتر مصدق، او را از وقوع كودتايي توسط زاهدي مطلع ساخت ولي متاسفانه آخرين تلاش براي ايجاد اتحاد نقش برآب شد و فرداي آن روز ( 28 مرداد ) سرلشكر  زاهدي با حمايت مستقيم دولت آمريكا و سازمان سيا و همراهي انگليس توسط جمعي كه در داخل تدارك ديده بودند به آساني حكومت را در دست گرفت و نخست وزيري كودتا شد.

در سال 1352 ه.ش. درآمد حاصل از فروش نفت افزايش يافت و اعلام شد كه ايران حاكميت بر نفت را به دست آورده است و در همين زمان در افغانستان با كودتا جمهوري اعلام شد كه هشداري ديگري براي شاه بود. به دنبال چهارمين جنگ اعراب و اسرائيل و اعلام تحريم نفتي غرب از جانب اعراب، قيمت هر بشكه نفت ايران چهار برابر افزايش يافت و دريافت آن به چنان ميزاني رسيد كه نظام شاه از هزينه آن عاجز ماند و سخاوتمندانه به بسياري از كشورها وام يا كمك بلاعوض داد و به خريد تسليحات انبوه مدرن پرداخت تا عنوان قدرتمند پيدا نمايد و ژاندارم منطقه شناخته شود. ارتش ايران در پيروي از سياست آمريكا در جبهه ظفار به سركوبي مبارزين عليه سلطان عمان پرداخت. اختلافات مرزي ايران و عراق شدت يافت و تا برخورد مسلحانه پيش رفت و سرانجام در اسفند 1353 ه.ش. با موافقتنامه الجزاير به صلح و آشتي انجاميد و مرز ثابت دو كشور به طور دائم مشخص شد.

بالاخره در بهمن ماه سال 1357 رژیم شاه سقوط کرد و جای خود را به جمهوری اسلامی داد.

 

دند در

انقلاب مشروطه

 انقلاب مشروطه

انقلاب چگونه آغاز شد؟

کشور خواب آلود ايران از خواب ديرين سر بر آورده بود. اخگري لازم بود تا آتش روشن شود. قند در تهران گران شد و تندي صدراعظم عين الدوله آتش را دامن زد. علاءالدوله حاکم تهران، که مرد بيپروايي بود، به دستور صدراعظم در روز دوشنبه 14 شوال 1323 ه. ق. هفده نفر از بازرگانان و دو نفر از سادات را به جرم گران کردن بهاي قند و شکر به چوب بست. اين کار بهانه به دست مدعيان داد و کشمکش ميان دولت و مردم در گرفت. علاوه بر بازاريان جمعي از روشنفکران و علماي روحاني و اهل منبر، هر يک به جهتي خاص، به گروه مخالفان پيوسته در رأس جنبش قرار گرفتند و در مساجد و منابر و مکتبخانه ها و زيارتگاهها و بازار به تبليغ و اشاعه اصول اداره جديد برخاستند.  اين حادثه مقدمه و پيش درآمد انقلاب بود.

انقلاب بر سر مظالم شاه و درباريان و وابستگي شاه قاجار به دربار روسيه پديد آمد و عنوان برکناري عين الدوله و عزل مسيو نوز بلژيکي و حاکم تهران و تأسيس "عدالتخانه" داشت و به صورت تعطيل عمومي آغاز شد.

 

صدور فرمان مشروطيت

مردم و علما در 16 شوال سال 1323 ه. ق. به زاويه حضرت عبدالعظيم روي آوردند (هجرت صغري) و جنبش به مشهد، کرمان، فارس و جاهاي ديگر سرايت کرد.  شاه وعده عزل عين الدوله و تشکيل عدالتخانه را داد و سروصداها خوابيد. اما نه تنها به قول خود عمل نکرد، بلکه تظاهر کنندگان را در فشار گذاشت و در نتيجه اين عهد شکني بر دامنه جنبش مردم افزوده شد و کار به زد و خورد کشيد.  سال بعد - در 23 جمادي الاول 1324 ه.ق. - بازارها بسته شد و علما به قم مهاجرت کردند (هجرت کبري) و عاقبت سه روز بعد، گروهي از مردم تهران در سفارت انگيس متحصن شدند.

نهضت به تبريز و اصفهان و شيراز هم بسط يافت. عين الدوله استعفا کرد و ميرزا نصرالله خان مشيرالدوله "با رويي نرم و دم گرم" به جاي او آمد. علما به شهر برگشتند و شاه، که از هيجان مردم به وحشت افتاده و احساس خطر کرده بود، خواهي نخواهي در 14 جمادي الاخر سال 1324 ه.ق. به صدور فرمان مشروطيت و تأسيس مجلس شوراي ملي، مرکب از برگزيدگان ملت، تن داد.

حقيقت آنکه مظفرالدين شاه با همه بيکارگي و درماندگي مرد پاکدل و کم آزاري بود و خود از ته دل مشروطه را ميخواست و آرزومند استقرار آن بود، اگر چه نه به کنه آن واقف بود و نه تهور اجراي آن را داشت.  هر چه بود مشروطه را داد و از اين نام خود را در تاريخ به نيکي مخلد ساخت.

مظفرالدين شاه هنگام افتتاح مجلس شوراي ملي

با اعطاي مشروطيت، بست نشيني موقوف گرديد و روحانيان، که ايران را ترک کرده و عازم خاک عثماني شده بودند، با استقبال باشکوهي مراجعت کردند.

مجلس يکم در 18 شعبان 1324 هـ. ق. با حضور شاه در کاخ گلستان گشايش يافت و در آخرين روزهاي زندگي مظفرالدين شاه (14 ذيقعده 1324 ه. ق.) پنجاه و يک اصل قانون اساسي به امضاي شاه رسيد.

مظفرالدين شاه روز 24 ذيقعده 1324 ه.ق. درگذشت و محمدعلي ميرزا در ماه ذيحجهً همان سال به جاي پدر نشست.

 

محمد علي شاه

نسبت به پادشاه جديد سوءظن مردم زياد بود و هر روز آثار نگراني و جوشش نمايان مي گشت. وکلاي آذربايجان، محمد علي شاه را از تبريز مي شناختند و به او اطمينان نداشتند. انقلاب و هيجان و کشمکش ملت و مجلس با دربار و عناصر استبداد در تهران و ولايات ادامه داشت. علما و روحانيون تکيه گاه مردم بودند. انجمنهاي ايالتي و ولايتي در تهران و شهرستانها پي در پي تشکيل مي شد و هر روز تزايد مي يافت؛ و وقتي در نيمه دوم سال 1324 ه.ق. شمار آنها به 140 يا بيشتر رسيد، هر روز روزنامه اي پيدا مي شد ولي غالب آنها مردم را به تندروي و آشوب تشويق مي کردند. مجلس جوان و پر آرزو و بي حوصله بود، و دولت بر خود مغرور و اطرافيان بيکاره و نا آشنا و انواع تحريک از طرفين در کار.  مجلس اول، با اينکه بهترين مجالس قانونگذاري ايران بود و قوانين نسبتا خوبي گذراند، چون در ميان اعضاي آن کساني از روحانيون و بازرگانان وارد شده و بطور کلي نمايندگان اطلاع کافي از سياست و اوضاع دنيا نداشتند و به ارزش و اهميت انقلاب و نتايج آن درست پي نبرده بودند، چنان مي پنداشتند که انقلاب وظيفه خود را به پايان داده است. اين بود که به تدريج در مبارزه سستي کردند و محمد علي شاه با استفاده از اين سستي و اهمال به هوس برانداختن مشروط افتاد.

از اواخر سال 1324 ه.ق. ارتجاع اولين آثار مخالف را نشان داد و شاه آشکارا به گردآوري و تجهيز نيرو پرداخت. اتابک، امين السلطان را، که يک ربع قرن بر ايران حکومت رانده و بعد از مشروطيت معزول شده بود و اکنون در اروپا ميزيست، به ايران خواست و به صدارت نشاند و از امضاي قانون اساسي سر باز زد.

در 21 ذيحجه 1324 ه.ق. مردم تبريز بازار را بستند و در انجمن و تلگرافخانه گرد آمدند و از بي اعتنايي دولت در امر مشروط شکايت کردند. چند روز بعد دستخط صريح صادر شد که شاه مشروطيت را قبول و به مقتضيات آن عمل خواهد کرد و بدين ترتيب آرامشي حاصل گرديد.

با اينهمه شاه و اتابک همچنان با مشروط و آزاديخواهان دشمني مي ورزيدند و مخالفت خود را پنهان نمي داشتند. روز شنبه 21 رجب سال 1325 ه.ق. پاسي از شب گذشته، هنگامي که اتابک به اتفاق بهبهاني از مجلس بيرون مي آمد، جواني بنام عباس آقا از مردم آذربايجان با ششلول سه تير بر او انداخت که هر سه تير کارگر افتاد و جوان تيري نيز به خود زد و در دم جان سپرد.

در 29 شعبان متمم قانون اساسي، که مهمترين قسمت اصول قوانين مشروطيت بود، مشتمل بر 107 اصل تدوين و بر پنجاه و يک اصل قانون اساسي اضافه شد و با اين اصول اساس مشروطيت تحکيم و حقوق ملت و سلطنت و قواي سه گانه مملکتي تفکيک و اصول مربوط به عدليه و ماليه تعيين گرديد.

 

اصالت نهضت مشروط خواهي

کساني برآنند که مشروط ايران يک متاع کاملا انگليسي بود که در بازار ايران رواج يافت. اين اشخاص با استدلال به اينکه در جامعه آن روزي ايران موجبات تاريخي به اندازه کافي براي وقوع چنين حادثه شگرفي وجود نداشت، ميخواهند سهم مردم ايران را در جنبش مشروط خواهي ناچيز و سران انقلاب را آلت بي اراده اي در دست سياستمداران انگيسي جلوه دهند. اين نظر پاک بيجاست و با فداکاريهاي مردم ايران، به خصوص در دوره مشروطيت دوم پس از بمباران مجلس و تصويب مواد بسيار مترقي و مفيد متمم قانون اساسي که در واقع "لقمه بيش از حوصله" بود، درست در نمي آيد.  اين مواد مسلماً به نفع امپرياليسم انگلستان نبود. چنانکه بعدها به دست طبقه حاکمه از اجراي کامل آنها جلوگيري شد و هميشه ملت ايران خواستار استرداد اين حقوقق ضايع شده بود.

در دسته بنديهاي مذهبي و بست نشيني و تظاهر در مساجد و منابر و مطالبات پيشروان آزادي نشانهايي از کوششهاي ديپلماسي انگليس براي استفاده از نهضت مشروطيت ايران به چشم مي خورد، اما به هر حال نميتوان اراده انگلستان را عامل انقلاب مشروطه ايران دانست.

در آن روزگار مطامع امپرياليستها طوفاني در جهان بر پا کرده بود: روسه تزاري در صدد راه يافتن به خليج فارس، معبر هند، بود و انگلستان مي خواست مانع راه يافتن روسها به جنوب شود. دربار قاجاريه بيشتر تحت تاثير و نفوذ روسيه بود.  روسها مي خواستند وضع موجود را نگه دارند و انگليسها ميل داشتند با تغيير وضع از قدرت آنها در ايران بکاهند و تا مي توانند بر نفوذ خود بيفزايند. روسيه استبدادي طبعا نمي توانست با زمزمه آزادي در ايران موافق باشد و دربار استبدادي شرقي قاجاريه را براي اجراي مقاصد خود مناسبتر مي ديد و از طرف ديگر ديپلماسي انگليس جنبش آزاديخواهي را دامن مي زد. در نتيجه تزاريسم در جناح حمايت از طبقه حاکمه و امپرياليسم انگلستان به ظاهر در جناح حمايت از ناخشنودان قرار مي گرفت. بدين قرار دولت انگليس براي از بين بردن نفوذ روسيه در ايران، که با عهد نامه ترکمن چاي آغاز و روز بروز گسترش مي يافت، با قشري از آزاديخواهان ايران يک نوع اتحاد پنهاني برقرار کرد.

ليکن در اساس مشروطيت ايران محصول بيداري افکار و رشد بورژوازي ايران بود و به دست رادمردان و دليران از جان گذشته اي تحصيل شد. اکثر مبارزان مشروط، مردمان شرافتمند و با عقيده و پاکدامني بودند که مي خواستند از وضع مساعد تاريخ براي نجات ملت خود استفاده کنند.  کلمات وطن، آزادي، برادري و برابري ورد زبان انقلابيون بود.

چندي نگذشت که سازش انگلستان با روسيه پرده از روي کريه ديپلماسي انگليس برگرفت و ملت ايران تا اندازه اي به حقيقت دلسوزيهاي اين استعمارگر کهنه کار پي برد.

 

کودتاي شاه

در دوم شوال سال 1325 شاه به مجلس رفت و سوگند وفاداري ياد کرد. در 9 ذيقعده گروهي از اشرار و الواط و اشخاص وابسته به دربار در اطراف مجلس با مشروط خواهان به زد و خورد پرداختند و چون نتيجه اي حاصل نشد، شاه ناچار قرآن مهر کرد و به مجلس فرستاد.

در اواخر محرم سال 1326 ه.ق. به کالسکه شاه بمب انداختند و وضع به کلي عوض شد و شاه مصمم به ادامه مبارزه شد.

روز چهارم جمادي الاولي سال 1326 ه.ق. شاه با غوغا و جنجال به باغ شاه رفت و شهر را به حالت نظامي درآورد و پس از بسيج نيرو به کار پرداخت. بامداد روز سه شنبه 23 جمادي الاولي سال 1326 ه.ق. قزاقها به فرماندهي سرهنگ لياخف مجلس و مسجد سپهسالار را محاصره و گلوله باران کردند؛ و فرداي آن روز چند تن از آزاديخواهان را در باغشاه کشتند و عده اي را زنداني يا تبعيد کردند و جمعي از آنان نيز به سفارت انگليس پناه بردند و سفارت براي اينکه حيثيت خود را در انظار مردم پاک از دست ندهد، پناهندگان را به خود راه داد.

تاريخنويسان دوره اي را که از روز گلوله باران مجلس تا روز پيروزي ملت و خلع محمد عليشاه، سيزده ماه و چند روز، طول کشيد، "استبداد صغير" ناميده اند. در اين مدت اگر چه مشروطيت تعطيل و خودکامگي بر کشور غالب بود، اما کشمکش در ميان شاه و مشروطه خواهان همچنان ادامه داشت.

 

قيام آزاديخواهان

تبريز بلافاصله پس از گلوله باران مجلس کانون انقلاب شد و آزاديخواهان آذربايجان به رهبري ستارخان سردار ملي، پرچم انقلاب را برافراشتند.

شورش به سراسر کشور سرايت کرد. اما جنبش آزاديخواهي در آذربايجان به علت نزديکي به روسيه و بخصوص قفقاز، نسبت به ساير نقاط ايران نيرومندتر و عميقتر بود.

انقلابيون روس برادرانه و با وسعت قلب به انقلاب ايران کمک مي کردند. کميته حزب نيرومند سوسيال دمکرات قفقاز اصولا از هر گونه تمايلات استقلال طلبانه در مناطق نفوذ خارجي تزاريسم پشتيباني مي کرد. يک دسته داوطلب از انقلابيون قفقاز به سر پرستي "س. اورجو نيکيدزه" گرجي به ياري آزاديخواهان ايران فرستاده شده اينها بودند که ساختن بمب و به کار بردن آن را به ايرانيان آموختند.

از ايرانيان قفقاز کساني به تبريز آمدند و به نام مجاهدان قفقازي شناخته شدند و آمدن آنان، که مردان ورزيده و آزموده اي بودند، به دليري آزاديخواهان افزود و به پيروي آنان علي مسيو و همدستان او دسته مجاهدان را در تبريز پديد آوردند.

شاه براي سرکوبي تبريزيان پياپي نيرو مي فرستاد، اما سپاهيان برگزيده تهران در برابر قهرمانان آزادي عاجز و درمانده شده بودند. سرانجام شه به تزار نيکلاي دوم، که خود را "پاسبان اروپا" مي دانست، پناه برد و به اشغال رسمي آذربايجان تن داد.

محاصره شهر و مدافعه دليرانه تبريزيان آغاز شد. شورشيان، با وجود قحطي و گرسنگي، قريب ده ماه مبارزه کردند و در نتيجه ايستادگي تبريز، مليون ايران، که مأيوس و نااميد شده بودند، جرئت يافته به گردآوري نيرو پرداختند.

در ذيحجه سال 1326 ه.ق. عده اي در اصفهان بست نشستند و چند روز بعد دسته اي از بختياريها به اصفهان وارد شده به بست نشينان پيوستند و به تدريج اردوي عظيم بختياري و پس از آن صمصام السلطنه ايلخان به اصفهان وارد و استقبال شدند. برادر او عليقلي خان سردار اسعد نيز، که در پاريس بود مراجعت کرد.

روز دهم محرم سال 1327 ه.ق. انقلابيون گيلان به مقر حکومتي حمله ور شده، حاکم شهر را کشتند و شهر را به تصرف درآوردند. گ

اوضاع تهران مشوش شد و مشروطه خواهان به کوشش برخاستند. جمعي از محترمين در سفارت عثماني متحصن شدند و جمعي از علما در زاويه شاه عبدالعظيم بست نشستند و مشروطه خواهان ايراني در خارج از کشور دست به کار زدند.

 

ورود نيرهاي بيگانه به کشور

در چنين وضعي بود که امپرياليستهاي روس و انگليس دست به مداخلات مسلحانه زدند و سپاه به ايران آوردند. انگليسيها عده اي در جنوب پياده کرده، انجمن بوشهر را منحل و اعضاي آن را دستگير کردند. سپس بندرعباس و لنگه و بنادر ديگر خليج فارس را نيز تصرف کردند و ژنرال کنسول انگليس در بوشهر قدرت را در دست گرفت. در آذربايجان، در پي بسته شدن راه تبريز - جلفا، و محاصره کامل شهر از طرف قواي شاه، گرسنگي و قحطي هولناکي بر مردم روي آورد و کار بر آزاديخواهان سخت شد. در اوايل ربيع الثاني سال 1327 ه.ق. دولتين روس و انگيس موافقت کردند که قشون روس به بهانه شکستن خط محاصره و حمايت از اتباع بيگانه، و رساندن خواربار به آنان وارد تبريز شود. انجمن تبريز ناچار حاضر شد که از تمام خواسته هاي مردم دست کشيده "دست توسل به دامان نامهربان بزند"، ولي کار از کار گذشته بود و سپاه روس از مرز گذشته بود.

با ورود سپاهيان روس محاصره تبريز شکست و نيروهاي شاه دسته هاي ارتجاعي از شهر دور شدند. اما خاتمه کار تبريز به معني پيروزي ارتجاع نبود و کوشش آزاديخواهان ايران همچنان ادامه داشت.

 

فتح تهران

در پيشروي به سوي پايتخت، نخستين قدم را اردوي شمال به فرماندهي سپهدار اعظم برداشت که انقلابيون قفقاز هم در صفوف آن بودند. اردوي شمال و جنوب در بيست و چهار کيلومتري تهران به هم ملحق شدند. در اين موقع نيروي روي، از انزلي وارد شده بود، به قزوين رسيده بود و اردوي انقلابي را از پست سر تهديد مي کرد.

در 27 جمادي الاخر سال 1327 ه.ق. اردوهاي مليون و مجاهدين گيلان و بختياري وارد تهران شدند و شاه همان روز به سفارت روس پناهنده گرديد.  اما برقرار کردن تخت شاهي براي محمد علي ميرزا ديگر از قدرت امپراطور هم خارج بود. شاه به حکم مجلس عالي از سلطنت خلع شد و پسر خردسالش احمد ميرزا که بيش از 13 سال نداشت، به جاي وي به سلطنت ايران و عليرضاخان عضدالملک رئيس ايل قاجار به نيابت سلطنت او برگزيده شد.

مشروطه دوم

مشروطه و قانون بار ديگر در کشور ايران استقرار يافت، اما پيش از آنکه به ثمر برسد کساني به نام "رجال" رشته امور را از دست آزاديخواهان در ربودند و قانون و آزادي را در مشيمه خود خفه کردند و وقتي فدائيان و جانبازان واقعي آزادي به مطلب پي بردند که بسيار دير شده بود.

مجلس دوم در 2 ذيقعده سال 1327 ه.ق. يک سال پس از بسته شدن مجلس اول، با حضور شاه جوان گشايش يافت. در هنگام گشايش مجلس نگراني از توقف سپاهيان روس در کشور و اينکه وعده صريح داده اند که هر چه زودتر به اين تشويش و نگراني پايان دهند، در بيانات رسمي دولت انعکاس يافت، ولي اين نيروها همچنان باقي ماندند و هر روز فساد تازه اي بر پا کردند. مجلس که اکثر اعضاي آن اشراف و خوانين بودند، در تمام دوره تشکيل خود کاري انجام نداد. سپهدار، که يکي از اشراف گيلان بود از انقلاب طرف بربسته بود، نه تنها براي بهبود وضع کشور قدمي برنداشت، بلکه با سياست مرتجعانه خود باعث نفرت و انزجار مردم شد. او با يک دست انقلاب را خفه کرد و با دست ديگر اوضاع را براي نفوذ بيشتر بيگانگان در کشور مساعد ساخت.

خلاصه انقلاب مشروطيت ايران، اگر چه ضربت سنگين خود را بر پيکر استبداد وارد کرد و مجلس و قانون را در کشور برقرار ساخت، ولي از فئوداليزم و امپرياليزم شکست خورد.

دولت مستوفي الممالک، که پس از سپهدار به روي کار آمده بود، در شعبان 1328 ه.ق. به دستياري قواي بختياري و يفرم (يپرم) ارمني، يکي از افراد حزب داشناک که رياست پليس را داشت، آخرين دسته فدائيان را خلع سلاح کرد و از "هوارد تافت"، رئيس جمهور آمريکا، خواست که کسي را براي مرمت خرابيهاي ماليه به ايران گسيل دارد.  "مرگان شوستر"، که مرد کارداني بود، در جمادي الاول سال 1329 ه.ق. با هيئت مستشاران مالي آمريکايي وارد ايران شد و با تحصيل اختيارات فوق العاده به کار پرداخت.

تحريکات همچنان ادامه داشت. روسها شاه مخلوع را دوباره به ايران برگرداندند تا مجلس را از کار و کوشش بازداشته و سازمان شوستر را براندازند. شاه مخلوع در ماه رجب ناگهان در گمش تپه (پهلوي دژ کنوني ) پاي به خشکي نهاد و با دسته اي از ترکمانان به تهران حمله کرد. اما چون ملت و مجلس و سران آزادي همآواز بودند، اين همه تشبثات نقش بر آب شد و در پائيز سال 1329 ه.ق. نيروي محمد علي ميرزا درهم شکست و او باز به روسيه گريخت.

در خلال زد و خورد مليون با اردوي محمد علي ميرزا و در هنگامي که به نظر مي رسيد کار او يکسره شده و چاره اي جز فرار ندارد، روس و انگليس يکباره پرده از مقاصد نهاني خود برداشته و انگلستان آزاديخواه، واحدهاي هندي را براي تصرف نقاط مهم جنوبي ايران در بندر بوشهر پياده کرد و حتي حکم تصرف اصفهان (در منطقه روسي) و شيراز و بوشهر (در منطقه بيطرف) را به اين واحدها داد. روسيه نيز سپاهيان ديگري به ايران آورد و به بهانه عجيب حمايت از املاک شعاع السلطنه نيروي خود را از رشت تا قزوين پيش آورد.

 

اولتيماتوم روس

روسيه تزاري با مشورت انگلستان روز چهارشنبه 7 ذيحجه سال 1329 ه.ق. اولتيماتوم سختي به دولت ايران تسليم کرد و به موجب آن از دولت ايران خواست که شوستر و همراهان هر چه زودتر ايران را ترک کنند؛ و دولت متعهد شود که در آينده براي استخدام مستشاران خارجي رضايت قبلي دولتين روس و انگليس را جلب کند و نيز مخارج لشکر کشي روس را به ايران عهده دار گردد.  توسل ايران به انگلستان سودي نداشت و دولت مذکور، ضمن نامه اي به وثوق الدوله وزير خارجه ايران، توصيه کرد فوراً تقاضاي روسها را بپذيرد.  اما مجلس ايران اولتيماتوم را به اکثريت قريب به اتفاق رد کرد و مردم در تبريز و گيلان به ايستادگي خود افزودند.  روسها نيروي جديدي به ايران آوردند و در تبريز و رشت و مشهد و شهرهاي ديگر کشت و کشتار به راه انداختند.  عاقبت در غره ماه محرم سال 1330 ه.ق. دولت ايران اولتيماتوم را پذيرفت و روز دوم محرم ناصرالملک در مجلس را بست و سازمانهاي ملي را با اعلان حکومت نظامي ممنوع کرد و به دست او و حسن وثوق الدوله ريشه آزادي کنده و هرگونه فرياد اعتراض نسبت به بيگانگان در امور کشور و سياست ارتجاعي دولت در گلوي مردم شکسته شد. روز دهم محرم سال 1330 ه.ق. روسها جمعي از بزرگان و پيشروان و در آن ميان ثقةالاسلام، مجتهد معروف، را در تبريز به دار کشيدند.  کشتار تبريز ماهها ادامه يافت. روسها صمدخان شجاع الدوله، قصاب و جاني معروف مراغه اي، را به حکمراني آذربايجان گماردند و به دست او از هيچ گونه شقاوت و وحشيگري درباره مردم آذربايجان فروگذار نکردند.

بدين قرار آن جوش و خروش هفتساله خاموش گشت و انديشه ها پست و کوتاه شد. مردان نيکوکار و غمخوار به کنار رفتند و گروهي از سررشته داران خودخواه و کهنه کار، که هر چه گفتند و کردند به سود بيگانگان و زيان ايران بود، قدرت و اختيار در دست گرفتند و حتي پس از پيس آمدن جنگ جهانگير اول و رفع فشار اجانب باز در جلد آزاديخواهي و ميهندوستي بر سر کار ماندند و اعمال حقير و ننگين خود را ادامه دادند.

بعد از برانداختن مجلس و اخراج شوستر دخالت بيگانگان در امور داخلي ايران به حد اعلي رسيد. روسها امتياز راه آهن تبريز - جلفا و انگليسها امتياز راه آهن محمره - خرم آباد را گرفتند و دولت ايران را وادار کردند که سياست خود را با پيمان 1907، که هيچيک از دولتها آن را به رسميت نشناخته بودند، هماهنگ سازد. روسها در قزوين و تبريز از مردم ماليات مي گرفتند و مانع حرکت نمايندگان آذربايجان به تهران مي شدند و انگليسها در ازاء وام مختصري که به ايران پرداخته بودند، گمرک بوشهر را تصرف کرده بودند. ناصرالملک، نايب السلطنه، که به "ديپلمات مکار" معروف بود، بار سنگين سلطنت را بر دوش ناتوان شاه جوان گذارده، رهسپار اروپا شده بود.

سلطان احمد شاه آخرين پادشاه دودمان قاجار در 27 شعبان سال 1332 ه.ق. تاجگذاري کرد. چند ماه از تاجگذاري وي نگذشته بود که جنگ بزرگ اروپا، که از مدتها پيش زمينه آن فراهم مي گرديد، درگير شد.  اين جنگ که آن همه بدبختي و سيه روزگاري براي دنيا و ايران داشت، به مردم ايران که از مظالم همسايگان به تنگ آمده بودند، نويد نجات داد و شکست روسيه در جنگ و انقلاب اکتبر 1917، کشور ما را که در نتيجه قرارداد 1907 تجزيه شده بود، از چنگ استعمار رهايي بخشيد.

 

بر گرفته شده از کتاب "از صبا تا نيما، تاريخ 150 سال ادب فارسي، جلد دوم" تأليف يحيي آرين پور

 

پرچم ايران - نقشه ايران - مردم شناسي - آب و هوا - موقعيت جغرافيائي - 3000 قبل از ميلاد تا زمان معاصر - علوم و فنون

فرهنگ و هنر - تاريخ و جغرافي - بياموزيم - تماس با ما - درباره ما - صفحه اول

اطلس تاریخ ایران

اطلس تاريخ ايران

قـبـل از ميلاد مسيح

پـارينه سنگي مـيـانه    40000

پـارينه سنگي قـديم    1000000

فـرا پـارينه سنگي (ميانه سنگي) 18000

پـارينه سنگي جـديـد    35000

آغـاز شهـر نشيني  6500

نوسنگي (آغـاز پـيدايش جوامع روستايي) 12000

آغـاز نگـارش  3600

شهـر نـشيني   6000

مادهـا  700

ايلامـيـان   3000

سلوکـيان  300

هـخـامـنـشيان  500

 

اشکانـيان  200  تا 200 بعـد از ميلاد

بعـد از ميلاد مسيح ( تولد مسيح )

خـلـفاي راشـدين

ساسانيان

طاهـريان

خـلفاي بني اميه

آل بويه

صـفاريان

اسماعـيـليـه

خـلفـاي بـني عـباس

غـزنويان

سامانـيان

آل زيار

عـلـويان

اتـابـکـان

سـلـجوقـيان

مـغـول

خوارزمـشـاهـيان

صـفـويان

تـيـموريان

زنـديه

افـشاريه

پـهـلـوي

قاجـاريه

 

تاريخ انقلاب مشروطيت در ايران

اولين حکام سلسله هايي که بر ايران حکومت کرده اند

 

کعبه زردشت

http://www.aks98.com/images/qq3tw1ie58eu7v7xggo.jpg

عالی قابو

http://www.aks98.com/images/8hg7ptx01atrndo05s3s.jpg