خاستگاه باور به میترا


خاستگاه باور به میترا

سرچشمه باور به "میترا (مهر)" و "گردونه مهر" در میان ایرانیان و هندوان باستان و سرایندگان مهر یشتِ اوسـتا و سرودهای ریگ‌ودا، عبارت بوده است از ستاره قطبی و دو صورت فلکیِ پیرا قطبی "خرس بزرگ" و "خرس کوچک" (دبّ اکبر و دبّ اصغر). این صورت‌های فلکی در متن‌های پهلوی و ادبیات فارسی با نام "هفت اورنگ مِـهین و کِـهین" (بزرگ و کوچک) نیز بیان شده اند.

در حدود ۴۸۰۰ سال پیش، ستاره "ذَیخ (ثُـعبان)" قطب آسمانیِ زمین بوده و مانند ستاره قطبیِ امروزی در جای خود ثابت و بی‌حرکت ایستاده و در همه شب‌های سال دیده می‌شد و هیچگاه طلوع و غروب نمی‌کرده است. این ستاره در میانه دو صورت فلکیِ پیرا قطبیِ "خرس بزرگ" و "خرس کوچک" واقع شده است و این دو صورت فلکی در هر شبانه روز یک بار به دور آن می‌گردیده‌اند. این گردش، همراه با گردش صورت فلکی "ثُـعبان"، نگاره باستانی "چلیپا" یا "صلیب شکسته" را در آسمان رسم می‌کرده‌اند که به گمان همان "گردونه مهر" میباشد.

به همین دلیل که مهر، نقطه ثقل آسمان و ستارگان بوده است و از دید ناظر زمینی، همه ستارگان و صورت‌های فلکی بر گرد او می‌چرخیده‌اند؛ مهر را سامان‌دهنده هستی و برقرارکننده و پاسبانِ قانون و هنجار کیهانی و نظام حاکم بر نظم جهان، و بعدها او را ایزد روشنایی و راستی و پیمان و حتی محبت دانستند: «باشد که ما از محبت مقدس او برخوردار شویم و از مهربانیِ محبت‌آمیز و فراوان او بهره‌مند باشیم.» (ریگ‌ودا، ماندالای سوم، سرود۶۰، بند ۵).

حلقه ی مهر

پس از این زمان (۴۸۰۰ سال پیش) و هنگامی که ستاره "ذَیخ (ثُـعبان)" از قطب آسمانی فاصله می‌گیرد، این فاصله منجر به گردش این ستاره به دور نقطه قطب آسمانی و ترسیم دایره یا حلقه کوچکی در آسمان می‌شود که احتمالا سرچشمه پیدایش باوری به نام "حلقه ی مهر" یا "حلقه ی پیمان" است که هنوز هم به شکل حلقه پیمانِ ازدواج در میان مردمان رواج دارد.

جالب است که واژه «ماندالا» در ریگ‌ودا و دیگر متن‌های سانسکریت هندوان (که بخشی از آن در بالا گفته شد) به معنای «حلقه/ دایره/ گوی» است.

میترا  یا  مهر  در اوستا

میترا (در اوستا و پارسی باستان "میـثْـرَه" و در سانسکریت "میـتْـرَه")، ایزد نام‌آورِ روشنایی، پیمان، دوستی و محبت، و ایزد بزرگ دین و آیین مهری است. بخش مهم و بزرگی از اوستا به نام "مهر یَـشت" در بزرگداشت و ستایش این ایزد بزرگ و کهن ایرانی سروده شده است. مهر یشت، دهمین یشت اوستا و از لحاظ مضمون همراه با فروردین یشت، کهن‌ترین بخش آن بشمار می‌رود. مهر یشت از نگاه اشاره‌های نجومی و باورهای کیهانی از مهم‌ترین و ناب‌ترین بخش‌های اوستا است و کهن‌ترین سند درباره آگاهی ایرانیان از کروی بودن کره زمین از بند ۹۵ همین یشت به دست آمده است. از مهر یشت تا به امروز ۶۹ بند کهن و ۷۷ بند افزوده در عصر ساسانی، بازمانده است.

مهر یشت در متن اصلی به نظم سروده شده و از کهن‌ترین شعرهای بدست آمده ایرانی دانسته می‌شود. این یشت دلکش، سرشار از نیروی شاعرانه و سرچشمه سرودهای ایرانی در وصف دو ویژگی ارزشمند و اصیل ایرانیان یعنی راستی و پهلوانی دانسته می‌شود: «می‌ستاییم مهرِ دارنده دشت‌های پهناور را؛ او که آگاه به گفتار راستین است، آن انجمن‌آرایی که دارای هزار گوش است، آن خوش‌اندامی که دارای هزار چشم است، آن بلندبالای برومندی که در فرازنای آسمان ایستاده و نگاهبانی نیرومند و بخواب نرونده است…» (اوستای کهن، صص ۳۵ تا ۵۶).

با اینکه در گردونه مهر، هزاران جنگ‌افزار جای دارد، اما اینها همه برای مبارزه با دشمنان راستی و پیمان‌شکنان بکار گرفته می‌شود و در رویارویی با مردمان او مهربان‌ترین است: «…او که به همه سرزمین‌های ایرانی، خانمانی پُر از آشتی، پُر از آرامی و پُر از شادی می‌بخشد.» (اوستای کهن، همان، بند ۴، ص ۳۵).

نام «میثْـرَه» یک بار هم در "گات ها"‌ی زرتشت آمده که در آنجا به معنای "خویشکاری دینی" بکار رفته است. (اوستا، گزارش جلیل دوستخواه، جلد دوم، ص ۱۰۵۷). به اعتقاد "فردیناند یوستی" در "نام‌نامه ایرانی"، "میثْـرَه" در اصل به معنای "روشناییِ همیشگی" است (Justi, Ferdinand; Iranisches Namenbuch, Hildesheim, 1963) و این معنا با روشناییِ همیشگیِ ستاره قطبی ارتباطی کامل دارد. اما بعدها و بر اثر جابجایی ستاره قطبی، مفهوم "روشنایی همیشگی" به خورشید و پرتوهای آن داده شد و در ادبیات فارسی «مهر» نام دیگری برای خورشید دانسته شد. در بند ۱۱۳ مهر یشت، میترا و اهورا با یکدیگر ادغام شده و به گونه "میترا اهورا" آمده است.

نگاره‌های میترا

در نگاره‌های باستانی، نقش میترا (مهر) را معمولاً به شکل مردی که پرتوهای نورانی بر گِرد سرش دیده می‌شود، نشان می‌داده‌اند. این سنت نگارگری در عصر ساسانی، به گونه افزودن پرتو یا هاله‌ای نورانی بر گرد سرِ پادشاهان و پس از آن بر سر پیامبران و شخصیت‌های دینی ادامه پیدا کرد.

همچنین نگاره معروف گاوکشی میترا، تنها در کشورهای اروپایی دیده شده و نمونه‌ای از آن در ایران به دست نیامده است. این نگاره‌ها در اصل از باورهای کیهانی ایرانیان و از صورت‌های فلکی "گاو"، "کژدم" و "سگ" اقتباس شده است.

گسترش آیین میترا در اروپا

پرستش مهر در نخستین سده پیش از میلاد و در دوره پادشاهیِ اشکانیان و به ویژه در زمان تیرداد یکم، پادشاه اشکانیِ ارمنستان، به غربِ آسیای کوچک (آناتولی) و روم راه یافت. این آیین که نه با جنگ و ستیز، بلکه با کوشش‌های فرهنگی در آن سرزمین‌ها روایی پیدا کرده بود، توسط لژیون‌های رومیانی که با فرهنگ ایرانی آشنا شده بودند، در سرتاسر سرزمین‌های غربی و اروپا منتشر شد و بعدها آیین‌ها و مراسم آن در دین تازه مسیحیت نفوذ پیدا کرد.

هر چند واژه "میترائیسم" برگردان "آیین میترا (مهر)" است و در واژ‌ه‌نامه‌ها و فرهنگ‌نامه‌ها این دو را به یکدیگر ارجاع می‌دهند، اما کیش "میترائیسم" گونه اروپایی ‌شده و تغییر یافته "آیین مهر" به شمار می‌رود که علیرغم شباهت‌های فراوان، تفاوت‌های بی‌شماری نیز با یکدیگر دارند. از همین روی نمی‌توان این دو را مترادف کامل یکدیگر در نظر گرفت و ترجمه "میترائیسم" به "آیین مهر" یا "مهرپرستی" درست به نظر نمی‌رسد. برای نمونه رواج "گاوکُشی (تاورکتونی)" در میترائیسم غربی و نگاره‌های موجودِ آن، هیچ ارتباطی با آیین مهر ایرانی ندارد. این مراسم همچنان به گونه نمایشی تفریحی و ورزشی در برخی از نقاط اروپا و از جمله در اسپانیا برگزار می‌شود. در این مراسم، در میان شادی و هلهله هزاران تماشاگر، گاوهای نگون‌بختی را با فرو کردن ده‌ها نیزه بر بدنش، زجرکش می‌کنند.

بسیاری از آیین‌ها و باورهای دین مسیحیت و از جمله بنیاد نظام گاهشماری میلادی آن، ریشه در آیین‌های مهری دارد.

                         

سنگ نبشته آرامگاه داریوش در نقش رستم :

سنگ نبشته آرامگاه داریوش در نقش رستم :

 

 

 

 

 

سورنا

 پایه گفتهٔ پلوتارک [۱] «سورنا در دلیری و توانایی پیشروترین پارتی/ایرانی دوران خود بود.»

سورنا سردار پارتی معاصر اشک سیزدهم، ارد اول (قرن اول ق م.) وی از نظر نژاد و ثروت و شهرت پس از شاه رتبهٔ اول را داشت و بسبب نجابت خانوادگی در روز تاجگذاری پادشاه حق داشت که کمربند شاهی را بکمر بندد. سورنا ارد را به تخت نشانید و شهر سلوکیه را متصرف شد و اول کسی بود که بر دیوار شهر مذکور بر آمد و با دست خود اشخاصی را که مقاومت می‌کردند بزیر افکند. وی در این هنگام بیش از ۳۰ سال نداشت، بااین وجود به احتیاط و خردمندی شهره بود و بر اثر این صفات کراسوس سردار رومی را مغلوب کرد، چه نخست جسارت و تکبر کراسوس و یأسی که بر اثر بدبختیها سورنا را دست داده بود، به آسانی وی را در دامهایی افکند که سورنا برایش گسترده بود. با وجود این ارد بجای اینکه سورنا را پاداش نیک دهد، بر او رشک برد و نابودش کرد.[۲]

سورنا (سورن پهلو) یکی از سرداران بزرگ و نامدار تاریخ در زمان اشکانیان است که سپاه ایران را در نخستین جنگ با رومیان فرماندهی کرد و رومی‌ها را که تا آن زمان در همه جا پیروز بودند، برای اولین بار با شکستگی سخت و تاریخی روبرو ساخت.

وی از خاندان سورن یکی از هفت خاندان معروف ایرانی (در زمان اشکانیان و ساسانیان) بود. سورن در زبان فارسی پهلوی به معنی نیرومند می‌باشد. (نمونه دیگر این واژه در کلمه اردیسور آناهیتا یعنی ناهید بالنده و نیرومند بکار رفته‌است).[۳] از دیگر نام‌آوران این خاندان ویندهفرن (گندفر) است که در سده نخست میلادی استاندار سیستان بود؛ قلمرو او از هند و پنجاب تا سیستان و بلوچستان امتداد داشت. برخی پژوهشگران او را با رستم دستان قهرمان حماسی ایران یکی می‌دانند. ذکر نام رستم در منظومه پهلوی اشکانی درخت آسوریک ارتباط او را با اشکانیان نشان می‌دهد[۴].

ژول سزار (Julius)، پومیه (Pompee) و کراسوس (crassus) سه تن از سرداران و فرمانروایان بزرگ روم بودند که سرزمینهای پهناوری را که به تصرف دولت روم در آمده بود، بهطور مشترک اداره می‌کردند. آنها در سوم اکتبر سال ۵۶ پیش از میلاد در نشست لوکا (Luca) تصمیم حمله به ایران را گرفتند.[۵]

کراسوس فرمانروای بخش شرقی کشور روم آن زمان؛ یعنی شام بود و برای گسترش دولت روم در آسیا، قصد حمله به ایران و هند را داشت.[۶]

کراسوس (رییس دوره‌ای شورا) با سپاهی مرکب از۴۲ هزار نفر از لژیون‌های ورزیده روم که خود فرماندهی آنان رابرعهده داشت به سوی ایران روانه شد و ارد (اشک۱۳) پادشاه اشکانی، سورنا سردار نامی ایران را مامور جنگ با کراسوس و دفع یورش رومی‌ها کرد. نبرد میان دو کشور در سال ۵۳ پیش از میلاد در جلگه‌های میانرودان و در نزدیکی شهر حران یا کاره (carrhae) روی داد. در جنگ حران، سورنا با یک نقشه نظامی ماهرانه و به یاری سواران پارتی که تیراندازان چیره دستی بودند، توانست یک سوم سپاه روم را نابود و اسیر کند. کراسوس و پسرش فابیوس Fabius (پوبلیوس) دراین جنگ کشته شدند و تنها شمار اندکی از رومی‌ها موفق به فرار گردیدند.

روش نوین جنگی سورنا، شیوه جنگوگریز بود. این سردار ایرانی را پدیدآورنده جنگ پارتیزانی (جنگ به روش پارتیان) در جهان می‌دانند. ارتش او دربرگیرنده زرهپوشان اسبسوار، تیراندازان ورزیده، نیزه داران ماهر، شمشیرزنان تکاور و پیاده نظام همراه با شترهایی با بار مهمات بود.[۶]

افسران رومی درباره شکستشان از ایران به سنای روم چنین گزارش دادند: سورنا فرمانده ارتش ایران در این جنگ از تاکتیک و سلاحهای تازه بهره گرفت. هر سرباز سوار ایرانی با خود مشک کوچکی از آب حمل می‌کرد و مانند ما دچار تشنگی نمی‌شد. به پیادگان با مشکهایی که بر شترها بار بود آب و مهمات می‌رساندند. سربازان ایرانی به نوبت با روش ویِِژهای از میدان بیرون رفته وبه استراحت می‌پرداختند. سواران ایران توانایی تیر اندازی از پشت سر را دارند. ایرانیان کمانهایی تازه اختراع کردهاند که با آنها توانستند پای پیادگان ما را که با سپرهای بزرگ در برابر انها و برای محافظت از سوارانمان دیوار دفاعی درست کرده بودیم به زمین بدوزند. ایرانیان دارای زوبینهای دوکی شکل بودند که با دستگاه نوینی تا فاصله دور و به صورت پیدرپی پرتاب می‌شد. شمشیرهای آنان شکننده نبود. هر واحد تنها از یک نوع سلاح استفاده می‌کرد و مانند ما خود را سنگین نمی‌کرد. سربازان ایرانی تسلیم نمی‌شدند و تا آخرین نفس باید می‌جنگیدند. این بود که ما شکست خورده، هفت لژیون را به طور کامل از دست داده و به چهار لژیون دیگر تلفات سنگین وارد آمد.[۷]

جنگ حران که نخستین جنگ بین ایران و روم به شمار می‌رود، دارای اهمیت بسیار در تاریخ است زیرا رومیها پس از پیروزیهای پیدرپی برای اولین بار در جنگ شکست بزرگی خوردند.

پس از پیروزی سورنا بر کراسوس و شکست روم از ایران، دولت مرکزی روم دچار اختلاف شدید شد. پس از این جنگ نزدیک به یک قرن، رود فرات مرز شناخته شده بین دو کشور گردید و مناطق ارمنستان، ترکیه، سوریه، عراق تبدیل به استانهایی از ایران گردیدند. رومیها برای جلوگیری از شکستهای آینده و به پیروی از ایرانیان ناچار شدند به وجود سواره نظام درسپاه خود توجه بیشتری بنمایند.[۷]

بد نیست یادآوری شود که سورنا پس از شاه مقام اول کشور را داشت؛ وی ارد را به تخت سلطلنت نشانید و به سبب نجابت خانوادگی در روز تاجگذاری شاهنشاه ایران کمربند شاهی را به کمر پادشاه بست. او به هنگام گرفتن شهر سلوکیه نخستین کسی بود که برفراز دیوار دژ شهر برآمد و با دست خود دشمنانی را که مقاومت می‌کردند بزیر افکند. سورنا در این هنگام بیش از ۳۰ سال نداشت.[۸]

اما سورنا هیچ بهره‌ای از پیروزی بزرگ خود نبرد. ارد شاهنشاه اشکانی سورنا را به قتل رساند. پس از این رویداد ارتش اشکانی دچار ضعف گردید و دیگر نتوانست در خاورمیانه و شام پیشروی نماید و در برابر روم تنها به مقاومت و دفاع پرداخت.[۷]

 در جنگ

سورنا در زمان پادشاهی اشک سیزدهم اُرد اول اشکانی، سپاه ایران را در نخستین جنگ با رومیان(نبرد حران) فرماندهی کرد و رومیان را که تا آن زمان در همه جا پیروز بودند، برای اولین بار به سختی شکست داد. در این جنگ کراسوس، پسرش و بیشتر سربازانش نابود شدند که این، بزرگ‌ترین شکست رومی‌ها از ایرانیان در طول تاریخ بوده‌است.

کراسوس که قصد داشت به مانند اسکندر، ایران و هند را فتح کند، از سورنا، سردار ایرانی، شکست خورد و خود و اغلب سربازانش کشته شدند.

کاخ اردشیر بابکان

 
 
کاخ اردشیر بابکان

کاخ اردشیر بابکان در دوران اردوان پنجم آخرین پادشاه اشکانی به دست اردشیر بابکان بنیان‌گذار سلسلهٔ ساسانی ساخته شد. کاخ اردشیر بابکان از جاذبه‌های تاریخی و گردشگری فیروزآباد است.

این کاخ دارای تالارهای تو در تو است و با گذشت ۱۸۰۰ سال گچ‌بری قسمت بالای دیوارهای داخلی آن همچنان سالم مانده‌است. در ضلع شرقی کاخ، چهار ساختمان گنبدی شکل عظیم وجود دارد، این گنبدها به وسیلهٔ فیل‌پوش بالا رفته که مشابه آن در قلعه دختر (قلعه اردشیر) دیده می‌شود. قسمتی از نوک سقف گنبدها در دایره‌ای به قطر یک متر باز است. در ضلع شمالی خارج از دیوار کاخ نیز چشمه‌ای زلال از دل خاک می‌جوشد و استخری طبیعی جلوی این چشمه به وجود آمده‌است. نهری از کنار دیوار شرقی کاخ عبور می‌کند که موجب آبادانی شهر گور و کاخ ساسانی بوده است. کمی بالاتر از کاخ آتشدانی برای مراسم مذهبی وجود دارد. وجود چهار عنصر طبیعی آب، باد، خاک و آتش امتیار ویژه‌ای به این منطقه داده‌است.

کاخ اردشیر بابکان

 
 
کاخ اردشیر بابکان

کاخ اردشیر بابکان در دوران اردوان پنجم آخرین پادشاه اشکانی به دست اردشیر بابکان بنیان‌گذار سلسلهٔ ساسانی ساخته شد. کاخ اردشیر بابکان از جاذبه‌های تاریخی و گردشگری فیروزآباد است.

این کاخ دارای تالارهای تو در تو است و با گذشت ۱۸۰۰ سال گچ‌بری قسمت بالای دیوارهای داخلی آن همچنان سالم مانده‌است. در ضلع شرقی کاخ، چهار ساختمان گنبدی شکل عظیم وجود دارد، این گنبدها به وسیلهٔ فیل‌پوش بالا رفته که مشابه آن در قلعه دختر (قلعه اردشیر) دیده می‌شود. قسمتی از نوک سقف گنبدها در دایره‌ای به قطر یک متر باز است. در ضلع شمالی خارج از دیوار کاخ نیز چشمه‌ای زلال از دل خاک می‌جوشد و استخری طبیعی جلوی این چشمه به وجود آمده‌است. نهری از کنار دیوار شرقی کاخ عبور می‌کند که موجب آبادانی شهر گور و کاخ ساسانی بوده است. کمی بالاتر از کاخ آتشدانی برای مراسم مذهبی وجود دارد. وجود چهار عنصر طبیعی آب، باد، خاک و آتش امتیار ویژه‌ای به این منطقه داده‌است.

تیسفون

تیسفون نام یکی از پایتخت‌های باستانی ایران است که در کشور عراقِ امروزی واقع شده‌است.این شهر در دوران اشکانیان به عنوان پایتخت غربی ایران در منطقهٔ میان‌رودان بنا نهاده شد، و در دوران ساسانی اهمیت خود را به عنوان مرکز قدرت سیاسی و اقتصادی حفظ کرد. پس از حمله اعراب به ایران، شهر تیسفون به تاراج رفت و رفته‌رفته متروکه گشت.

تیسفون حدود ششصد سال پایتخت ایران بود و از گودرز دوم (حک: ۴۱ ـ۵۱ میلادی) تا اردوان پنجم (حک: ۲۵۹ـ ۲۲۶ میلادی) در دورهٔ اشکانیان، و از اردشیر اول (حک : ۲۲۶ـ ۲۴۱ میلادی) تا یزدگرد سوم (حک : ۱۱ـ۳۱/ ۶۳۲ـ۶۵۱) در دورهٔ ساسانیان در تیسفون حکومت کردند. پس از اسلام سلمان فارسی در روزگار خلافت عمر حاکم تیسفون شد. [۱] کاخ با شکوه ساسانیان را که هنوز آثار آن در جانب خاوری دجله نمایان است، اعراب ایوان کسری نام دادند. این ایوان چنانکه یعقوبی گوید در شهر اسبانبر واقع بود. عمارت مهم دیگری نیز وجود داشت موسوم به کاخ سفید که در یک میلی شمال شهر کهنه دیده می‌شد ولی این عمارت از آغاز سده ۴ق چنان رو به خرابی رفت که اثری از آن نماند و به این جهت است که تاریخ‌نویسان پس از آن، کاخ سفید و ایوان کسری، هر دو را با نام طاق کسری دانسته‌اند و آن یگانه اثریست که تا امروز از بناها و عمارت‌های پادشاهان ساسانی در آن مکان پایدار مانده‌است.

 

 تاریخچه

بازماندهٔ طاق کسری در تیسفون سال ۱۹۳۲ (میلادی)

تیسفون در زمان اشکانیان بنا نهاده شد. این شهر پایتخت امپراتوری اشکانیان و بعد ساسانیان تا استیلای اعراب بر ایران بود.

خسرو انوشیروان عمارات تازه در کاخ تیسفون [طاق کسری] ساخت و در شهرها دفاتر ویژه دایر کرد که درد دل مردم را به وی اطلاع دهند. خود او هر چند روز یک بار دیدار عمومی (اصطلاحاً: بار عام) داشت و در این دیدار شخصاً شکایات مردم را دریافت و به خواسته‌هایشان توجه می‌کرد. گه‌گاه که مردم برای اعلام شکایات و درخواست‌های خود در برابر کاخ تیسفون اجتماع می‌کردند، شخصاً در بالکن کاخ حضور می‌یافت و اظهارات آنان را می‌شنید [۲].

پس از تسخیر شهر توسط اعراب، سلمان پارسی، به فرمانداری این شهر توسط عمر بن الخطاب برگزیده شد. از آنجا که تیسفون پایتخت بزرگ‌ترین امپراتوری آن دوران بود، ثروت فراوانی در آن گرد آمده بود، به همین روی انتقال غنایم چند ماه به طول انجامید. بعدها یعنی در دوره عباسیان شهر تخریب و از قطعات کاخ‌ها و ساختمان‌های شهر در ساخت شهر جدیدی در همان نزدیکی بنام بغداد استفاده شد.

وقتی اعراب بر تیسفون دست پیدا کردند، پس از این که پردهٔ جواهرنشان و قالی زربفت آن را به عنوان غنیمت قطعه قطعه کرده میان سربازان قسمت کردند به مصالح ساختمانی آن نیز چشم دوختند. نخستین خلفای عباسی پس از این که قطعات بزرگ سنگ مرمری را که نمای خارجی بنا را می‌پوشاند برای برپا کردن کاخ‌های جدیدشان از آن جا به مکان‌های دیگری انتقال دادند، دستور دادند که از آجرهای آن نیز استفاده شود، ولی پس از چندی متوجه شدند که این کار خود شامل مخارج زیادی است و از آن منصرف گردیدند.

 سعد و پیروزی وی بر مدائن

پس از پیروزی (مسلمانان) در جنگ قادسیه، زمین‌های حاصلخیز سواد (عراق) در برابر اعراب بی‌دفاع ماند. دو ماه بعد سعد به دستور خلیفه آهنگ مدائن و تیسفون، پایتخت پر آوازهٔ ساسانیان کرد. مدائن چنان که از نامش پیداست، گروهی شهرهای نزدیک به هم، از جمله تیسفون و سلوکیه بود که از عهد پارتیان وارث نقش بایتانی بابل بوده‌است. در واقع مدائن از هفت شهر مجاور هم که در دو جانب دجله قرار داشتند تشکیل می‌یافت. گرد این شهرها را حصارهای بلند کشیده بودند و دروازهایی مقارن هم در آن‌ها تعبیه کرده بودند. در جانب غربی دجله شهرهای ویه‌اردشیر (بهرسیر)، سلوکیه، درزیجان، ساباط و ماخوزه واقع بود و تیسفون، اسانبر، رومیه که ویه اندیو خسرو (بهتر از انطاکیه خسروان) نیز نام داشت، در کران شرقی رود قرار داشتند. پادشاه در کاخ سفید تیسفون اقامت می‌کرد، و ایوان مداین که پذیرایی‌ها و ضیافت‌ها در آن جا برپا می‌شد در اسانبر واقع بود. پس از جنگ قادسیه، نخستین اقدام سعد حصار گرفتن بخش‌های غربی این شهرها بوده‌است. در برخی روایات از درازی مدت محاصره سخن می‌رود، بر آن که اعراب در این مدت دو بار خرمای تازه خوردند و دو بار قربان کردند. در این اثنا در مداین قحطی افتاد و مردم شهر در تنگنای سختی درافتادند، چنان که سرانجام اهل ساباط به درخواست صلح از اعراب آغاز کردند، و به قبول پرداخت جزیه تن دردادند. مردم ویه‌اردشیر شهر را رها کردند و هنگامی که عربان به شهر درآمدند، در ویه‌اردشیر کاخ سفید تیسفون از دور پدیدار بود و دیدار آن بانگ تکبیر از اعراب برآورد. بهارگاه بود و دجله طغیان داشت. ایرانیان پل‌ها را بریدند، اما با وجود این، اعراب گذاری یافتند و آرام و دفعتاً از آب گذاره کردند. نگهبانان تیسفون چون تازیان را نزدیک دروازه‌های شهر دیدند بانگ برآوردند که دیوان آمدند.

پیش از درآمدن تازیان به مداین، یزدگرد سوم با برداشتن چند هزار تن از کسان و یاران و گنج و خواسته‌ای که در خزاین خویش داشت، شهر را فرو گذاشته بود. خره‌زاد فرخزاد، برادر رستم فرخزاد پس از زدوخوردی اندک و مأیوسانه، شهر را که یزدگرد بدو سپرده بود رها ساخت و به سوی کوه‌های زاگرس به حلوان که یزدگرد نیز بدان جا رفته بود گریخت. دروازه‌های تیسفون به روی اعراب گشوده گشت، و سربازان بدوی از دیدن غنایم بسیار که بنابر روایت بلاذری از فرش‌ها، جامه‌ها، جنگ‌افزارها، گوهرها و مانند آن بود چشمشان خیره ماند. گویند که شمار سپاه سعد بن ابی وقاص در این هنگام به شصت هزار تن رسیده بود، و سپاهیان هر یک دوازده هزار درهم از غنایم سهم برداشتند. با آن که باید در پذیرفتن این ارقام جانب احتیاط نگه داشت، با این همه جای سخن نیست که بهرهٔ جنگ‌جوی عرب از غنایم تیسفون بسیار بوده‌است.

سعد چون به کاخ خسروان درآمد، به جای شکرانهٔ پیروزی هشت رکعت نماز گزارد و آیه کم ترکوا من جنات و عیون برخواند. او در کهندز تیسفون مسجدی برآورد و برای مدتی پایتخت چهارصد سالهٔ ساسانیان لشگرگاه این سپاه‌سالار مسلمانان بود.

یادمان‌های تاریخ باستان در شهر همدان مجسمه شیر سنگی است که در انتهای خیابان ۱۲ متری سنگ شیر و در وسط میدان مربع شکلی به همین نام قرار گرفته‌است. تپه‌ای که در حال حاضر مجسمه شیر سنگی بر روی آن واقع شده تپه باستانی است زیرا تابوت متعلق به دوره اشکانی ازآن محل کشف شده و فعلاً در موزه تپه هگمتانه نگهداری می‌شود. این مجسمه به همراه قرینه اش ابتدا در دروازه شهر همدان قرار داشته‌است و اعراب به هنگام فتح همدان آن را باب الاسد به معنی دروازه شیر نامیده‌اند.

در سال ۳۱۹ ه.ق نیز که دیلمیان همدان را به تصرف خود در آوردند دروازه شهر را به کلی تخریب کردند. مردآویج دیلمی قصد داشت یکی از آنها را به ری منتقل نماید ولی چون موفق نشد پنجه‌های یکی از شیرهارا شکست و دیگری را به طور کامل تخریب نمود مجسمه آسیب دیده تا سال ۱۳۲۸ هجری شمسی بر روی زمین افتاده بود تا اینکه مهندس سیحون طراح و معمار آرامگاه بوعلی آن را در محل فعلی نصب کرد.

در تاریخ ساخت مجسمه شیر سنگی مورد اختلاف است ولی از نحوه حجاری مجسمه و نزدیکی آن به باروی اشکانیان و کشف تابوت دوره اشکانی از شان محل چنین بر می‌آید که به اشکانیان مربوط می‌باشد این اثر در تاریخ ۱۵/۱۰/۱۳۱۰ و به شماره ۹۳ در فهرست آثار ملی و تاریخی ایران به ثبت رسیده‌است.

فيروزآباد

 

به گفته‌ی ابواسحق استخری ، اردشير نذر كرده بود در محلی كه بر دشمن پيروز شود ، يك شهر و يك آتشكده بسازد و چون در منطقه فيروزآباد بر دشمن پيروز شد ، نذرش را ادا كرد .

فيروزآباد چهار دروازه دارد ‍: در خاور باب مهر ، در مغرب باب بهرام ، در شمال باب هرمز و در جنوب باب اردشير . شهر گور مانند بسياری از شهرهای عهد ساسانی ، به شكل دايره بنا شده است و در مركز دايره ، مناره‌ی چهارضلعی كه محل آتش افروخته بود ، قرار داشت كه هنوز هم پابرجاست .

شهر فيروزآباد ، در يكصد كيلومتری جنوب شيراز ، يكی از پرجاذبه ‌ترين و در عين حال گمنام ترين شهرهای تاريخی ايران است . اين شهر تا قبل از حمله اسكندر به ايران ، شهر گور ناميده می شد ( بديهی است اين نام گذاری هيچ ارتباطی به بهرام گور پادشاه معروف ساسانی ندارد ) .

اسكندر مقدونی اين شهر را كاملا ويران كرد و قرن‌ها بعد از اسكندر ، اردشير مؤسس سلسله ساسانی اين شهر را احيا و آباد كرد ، اما در حمله اعراب به ايران اين شهر دوباره ويران شد .

« ابن بلخی » كه يك هزار سال قبل كتاب فارسنامه را تاليف كرده است ، می نويسد : « فيروزآباد كه قديم آن را گور می‌ناميدند به روزگار كيانيان شهر بزرگی بوده و حصاری عظيم داشت . اسكندر چون به پارس حمله كرد چندان كه كوشيد نتوانست به حصار شهر گور رخنه كند لذا جهت رودی را كه از سر كوه می آمد ، به طرف شهر برگرداند و در شهر جاری ساخت تا آن كه تمام شهر گور در آب غرق شد ... » .

فيروزآباد نسبت به زمين های اطرافش در گودی واقع شده است ، لذا با آب رودخانه‌ای كه اسكندر در شهر جاری ساخت ، اين شهر به يك درياچه تبديل شد و اين درياچه قرن‌ها باقی بود ؛ تا اين كه اردشير با تمهيداتی آب درياچه را تخليه كرد و شهر جديدی به جای شهر گور بنا نهاد .

مؤلف فارسی ‌نامه می‌نويسد : « اردشير پسر بابك ، مهندسان و حكما را جمع كرد تا تدبير گشادن آن آب كنند ... » .

با تلاش مهندسان ساسانی و ايجاد يك تونل ، آب درياچه را خالی می كنند و شهر جديدی را بنا می گذارند و اين شهر جديد را به مناسبت نام باقی آن « كوه اردشير » يا « ارشير خوره » می نامند .

« اردشير خوره » در زمان حمله اعراب به ايران ، ويران شد تا زمانی كه عضدالدوله ديلمی ( گيلانی ) بر خلفای عرب تسلط پيدا كرد و به آبادانی ويرانه های اعراب همت گماشت ، كوه اردشير نيز دوباره آباد و از آن به بعد فيروزآباد ناميده شد .

ازجمله بناهای اين شهر ، به قلعه دختر ، كاخ ساسانی ، ‏‏ برج آتشكده و بقايای شهر گور می ‌توان اشاره كرد .

قلعه دختر در شش كيلومتری جاده فيروزآباد به شيراز در دامنه كوهی مشرف به جاده قرار دارد كه پس از طی مسافتی حدود ۳۰۰ متر می توان به قلعه رسيد .

تمام قلعه از سنگ های درشت ساخته و سنگ های نما ، تراشيده شده اند ، ولی سنگ های پی ها و داخل ديوارها از قلوه سنگ های درشت رودخانه ای تشكيل شده اند . عظمت بنای اين قلعه ، مبهوت كننده است و ديوارهای بلند آن با همه شكستگی و ريخته شدن ، هنوز هم شكوهی خيره كننده دارند .

در قسمتی از قلعه دهانه غاری ديده می شود كه به قول بعضی از محلی ها اين غار راهی به كاخ ساسانی در جلگه فيروزآباد داشته است . يعنی در زمان حمله دشمن به قلعه ، محصورين قلعه می توانستند از طريق اين غار با شهر ارتباط داشته باشند و بتوانند غذا و نيروی انسانی وارد قلعه كنند .

اهالی فيروزآباد عمدتا از ايل قشقايی هستند كه اين ايل از ايرانی های ترك زبان ساحل كناره غربی رود جيحون بوده اند كه در زمان حمله چنگيز از ترس مغول ها به فارس فرار می كردند و به همين علت هم لقب « قاش قايی » گرفتند .

اما برج آتشكده شهر « اردشير خوره » در سر راه فيروزآباد به فراشبند قرار دارد . برج آتشكده ، حدود ۲۲متر ارتفاع دارد ، اما يكصد سال قبل كه همين برج مورد بازديد زوج « ديولافوا » ، دانشمندان باستان شناس فرانسوی قرار گرفته بود ، طبق اندازه گيری آنها ۲۶ متر ارتفاع داشته است و اين بدان معناست كه در طی يكصد سال گذشته حدود ۴ متر از ارتفاع برج ريزش كرده است . اين برج اگر بازسازی يا توربندی نشود ، همچنان فرو خواهد ريخت و در آينده ، ديگر اثری از بنايی كه ۱۸۰۰ سال قبل ساخته شده است ، باقی نخواهد ماند .

كاخ ساسانی از ديگر جاذبه های تاريخی اين شهر است كه دارای تالارهای تو در تو است و با گذشت ۱۸۰۰سال در قسمت بالای ديوارهای داخلی آن گچ بری قسمت بالا همچنان سالم مانده است و در ضلع شرقی كاخ ، چهار ساختمان گنبدی شكل عظيم وجود دارد ، كه مشابه آن در قلعه دختر ( قلعه اردشير ) قسمتی از نوك سقف گنبد آنها در دايره ای به قطر يك متر باز است . در ضلع شمالی خارج از ديوار كاخ نيز چشمه ای زلال از دل خاك می جوشد و استخری طبيعی در جلوی اين چشمه درست شده است . نهری ، از كنار ديوار شرقی كاخ عبور می كند كه موجب آبادانی شهر گور و كاخ ساسانی بوده است .

نوادگان یزگرد در چین


  

منابعی که در مورد حکومت آخرین شاه ساسانی یعنی یزدگرد سوم در دست داریم تمام بر پایه منابع ساسانی  و به خصوص روایاتی است که تاریخ نگاران مسلمان دو یا سه قرن بعد از فروپاشی آن سلسله درباره وی نوشته اند.از این رو آن چه بر یزدگرد سوم و خاندان او پس از دوران پادشاهی اش گذشته است به تنهایی بر اساس این منابع نمی تواند آگاه کننده باشد.مهم ترین منبع برای حکومت یزدگرد سوم تاریخ طبری می باشد که بیشتر متوجه فتوحات اعراب مسلمان در آن زمان است.طبری درباره  یزدگرد سوم می نویسد که در زمان برادر کشی شیرویه،او در استخر پنهان شده بود و در سال 632 میلادی در آتش کده آناهیتا تاج گذاری کرد.یزدگرد در زمان به تخت نشستن بیش از 15 یا 16 سال نداشت.چهار سال بعد جنگ قادسیه و چند سال بعد از آن جنگ نهاوند،باعث شکست کامل ساسانیان در ایرانشهر شد.در زمانی که گروهی از ایرانیان در مقابل اعراب در نواحی مختلف ایستادگی می کردند و کم کم معلوم می شد که دیگر نمی توان با مهاجمین جنگید،مدارکی وجود دارد که نشان می دهد خاندان ساسان همراه با گروه کثیری از ایرانیان به چین رفتند و با کمک فغفور چین برای آزاد کردن ایرانشهر سعی نمودند.

یزدگرد سوم در سال 651 در شرق ایران کشته شد.کشته شدن او به صورت داستانی بازگو شده است که توسط آسیابانی به قتل رسید اما به نظر می رسد که روایت ثعالبی در این که سواران ماهویه به دستور او این شاه را یافتند و یزدگرد را در همان جا با طناب خفه کردند موثق تر می نماید.اما وی قبل از این فاجعه سعی بسیار کرد تا با کمک فغفور چین و قوای تازه،ایران را آزاد سازد.از این زمان است که منابع چینی به خصوص تاریخ های تانگ به ما در این باره کمک می کنند.دو کتاب تاریخی مهم وجود دارد یکی «تاریخ جدید تانگ» است و دیگری« تاریخ قدیم تانگ ».

با این که دو کتاب با یک دیگر  تفاوت هایی دارند،روایت آزاد ساختن ایرانشهر در آن وجود دارد.این متون را "شاوانز" نزدیک به یک قرن پیش به زبان فرانسه  ترجمه کرده است.به علاوه مدارک جدیدتری توسط تاریخ دانان چینی ارائه شده است که به اطلاعات ما در این مورد می افزاید.هم چنین چین شناس ایتالیایی، "فُرته" مطالعات گران بهایی درباره تاریخ این دوره ارائه داده است که به آن توجه خواهیم کرد.

"یزدگرد" (issu-ssu/i-ssu-hou) در سال 638 یک گروه را به رهبری mo-se-pan (مرزبان) به چین فرستاد تا از آن دولت کمک بگیرد."فُرته" نشان داده  است که تاریخ این سفر باید 647 باشد ولی قبل از آن زمان نیز در سال639،یزدگرد گروه دیگری را به آنجا فرستاده بوده است.در میان این گروه دو پسر و سه دختر یزدگرد نیز بودند.در سال658 "پیروز"(Pi ru-szu) یکی از پسران یزدگرد از فغفور چین به نام "گازنگ"(649-683) کمک خواست.پیروز توانست با کمک چینیان در سال 658 دولت پارسی(po-szu)(ایرانی) را با پایتخت زرنگ(chi-ling) به وجود بیاورد.این فرصت برای حکومت پیروز همزمان بود با خبر آزاد شدن سیستان از زیر سلطه اعراب.بین سال های 658 و 663 حکومت دوم ساسانی در سیستان برپا شد.شاید به همین دلیل است که سکه های بسیاری از یزدگرد برای سال بیستم پادشاهی وی(650/651) با ضرب سیستان وجود دارد که به نظر سکه شناسان پس از سال 651 و مرگ یزدگرد ضرب شده اند.این امر ممکن است به آن معنی باشد که پیروز همچنان سکه های ساسانی را به نام پدرش ضرب می کرده است و این،خود نمودار حقانیت آن خاندان و حکومت پیروز در شرق ایرانشهر بوده است.
 لينکها براي کاربران مهمان قابل دسترسي نيست، براي مشاهده ي لينکها لطفا ثبت نام کرده و وارد شويد 
سکه یزدگرد سوم ضرب سیستان سال بیست پادشاهی او
(از: sasanian empire)

طبق منابع چینی،فغفور گازنگ در 14 فوریه سال 663 پیروز را به عنوان حاکم منصوب کرد اما پیروز در سال 673/674 دوباره به دربار فغفور رفت که این موضوع نشان دهنده شکست او از اعراب می باشد.
آیا بین سالهای 658 تا 673 او هنوز با اعراب در جنگ بوده است؟

فقط در سال 673/674 بود که پیروز ،سیستان  و دومین پادشاهی ساسانی را از دست داد،چون طبق منابع چینی وی از 24 ژوئن 673 تا 11 فوریه 674 در پایتخت فغفور حضور داشته است ولی او بار دیگر به غرب بازگشت و در سال بعد در 17 ژوئن 675 برای آخرین بار به دربار چین آمد.او توسط گازنگ لقب(you wuwei jiangium) «ژنرال گارد جنگی راست» را گرفت که یکی از 16 لقبی بود که در کاخ سلطنتی چین برای بزرگان از آن استفاده می شد.او در سال 677 دستور داد یک معبد به نام Bosi-si «معبد پارسی،پارسیگ» (Bosi) در شینجان بسازند.

پیروز در سال 678/679 درگذشت.(از"معبد پارسی"سخن خواهد رفت).اما خاندان ساسان آرزوی خود را برای آزاد ساختن ایران از دست اعراب از دست نداد.به توصیه ژنرال چینی  پی "ژینگجین"(Pei Xingian) به فغفور،پسر پیروز به نام "نرسه"(ni-nie-che) در تبعید بر تخت شاهنشاهی ایران نشست.کریستنسن  به اشتباه یا بدون توجه به منابع چینی این تاریخ را 672 میلادی تخمین زده است،ولی فُرته آن تاریخ را به تازگی تصحیح کرده است.در اینجا باید گفت که منابع ایرانی نیز سلطنت پیروز را به یاد داشته اند.از او در بخش هیجدهم بندهش چنین یاد شده است: «پسر یزدگرد به هندوستان شد،سپاه و گُند آورد،پیش از آمدن به خراسان درگذشت،آن سپاه و گُند بیاشفت»

در اینجا مقصود از«هندوستان» به طور حتم "تخارستان" و "آسیای میانه" امروزی می باشد.چون بنا به گفته بیرونی ساکنان زرتشتی سغد بر این باور بودند که پنجاب و شمال آن و کوه هایش یعنی هندوکش به عنوان هند/سند شناسایی می شده است.پسر یزدگرد در چین دفن شد ولی تا امروز مجسمه او که - به مانند دیگر مجسمه ها در این محل  بدون سر است در جلو آرامگاه گازنگ وجود دارد و در پشت آن  مجسمه این کتیبه نوشته شده است:

you xiaowei da jiangiun jilan Bosi dudu Bosi wang Bilusi

"پیروز شاه پارس (ایران)ژنرال بزرگ گارد جنگی راست و سپهبد پارس (ایران)"

 لينکها براي کاربران مهمان قابل دسترسي نيست، براي مشاهده ي لينکها لطفا ثبت نام کرده و وارد شويد 
تصویر مجسمه های بی سر در آرامگاه گازنگُ امپراتور چین در شیانلینگ Qianling

با توجه به این موضوع باید گفت که نظر زنده یاد "مهرداد بهار" در یادداشت هایش  بر« بندهش» درباره پیروز که(مدارک تاریخی از گریز او به چین حکایت می کند و ظاهرن کوششی هم برای بازگشت نکرد و عمری به خصب عیش در چین به سر برد)نادرست می باشد.پسر پیروز نرسه،نیز به نوبه خود در سال 679 همراه گروهی سرباز برای آزاد ساختن ایرانشهر به غرب رفت و در تخارستان به مدت 30 سال با اعراب جنگید.در سال 708/709 به پایتخت چین بازگشت و عنوان ژنرال گارد چپ(zou tunwei jiagiun)  را دریافت کرد.مجسمه او نیز در همان جایی که مجسمه پدرش هست وجود دارد.او با نام نرسهmanmei خدای da shouing "پارس" مشخص شده است.اعراب در سال 705 بلخ،در سال 709 بخارا، و در سال 713 سمرقند و فرغانه را تسخیر کردند و پس از آن به پامیر و کشگر راه یافتند و با فرستادن نامه ای از فغفور چین خواستند تسلیم شود.اما تا زمانی که نرسه در شرق بود اعراب نتواستند این مناطق را تسخیر کنند و این نشانه قدرت او و جنگهای سخت و ایستادگی ایرانیان در شرق در مقابل اعراب است.

اما باید به یادداشت که شخص دیگری نیز وجود داشته است که از او در منابع چینی با نام Aluohan یاد شده که در سال 710 درگذشته و عنوان (ژنرال گارد راست) را داشته است،در صورتی که پیروز نیز همین عنوان را داشت.در این جاست که به این مهم پی می بریم که هردو باید از خاندان سلطنتی باشند و نظریه فُرته درباره این که نام او وهرام/بهرام می باشد صحیح به نظر می رسد.دو کار مهم او بنا به منابع چینی تماس های او با امپراطوری روم شرقی و نیز ساختن یک بنای مهم در چین می باشد.فغفور چین او را بین سال های 656 و660 به غرب فرستاده بود تا سعی در بازپس گرفتن ایرانشهر از اعراب کند.این کار او در «بندهش» به این صورت عنوان شده است:

"و چون رومیان رسند  و یک سال پادشاهی کنند،آن هنگام،از سوی کابلستان یکی آید که بدو فره از دوده بغان است و (او را) کی بهرام خوانند.همه مردم با او باز شوند و به هندوستان و نیز روم و ترکستان،همه سویی پادشایی کند.همه بد گِروشان را بردارد،دین زرتشت را برپا دارد."

آیا در این متن نمی توان رفت و آمد دیپلماتیک بهرام را مشاهده کرد؟در کتاب پهلوی «زند بهمن یسن» زمانی که از (بهرام ورجاوند) گفتگو می شود،سخن از یک فرد خیالی نیست که در آینده به نجات ایرانشهر خواهد آمد،بلکه منظور،بهرام،فرزند یزدگرد سوم است.این موضوع به خوبی با نگاه به فصل 7 متن زند بهمن یسن مشخص می شود:
«و او پادشاهی که در دین به نام بهرام ورجاوند خوانند،زاده شود.....هنگامی که آن پادشاه سی ساله باشد...با سپاه و درفش بی شمار سپاه هندی و چینی،درفش برگرفته ...پادشاهی به(آن)کی رسد....»
پس به نظر می رسد که او سعی در آزاد ساختن ایرانشهر کرده و ایرانیان به انتظار بازآمدن او،آرزوی خود را در شعری به پهلوی به این صورت بیان کردند:

«کی بود که پیکی آید از هندوستان
کآمد آن شاه  بهرام از دوده کیان
کِش پیل هست هزار بر سرآن هست پیلبان
کآراسته درفش دارد به آیین خسروان
که پیش لشکر برند سپاهسالاران
مردی گسیل باید کردن زیرک ترگمان
که شود بگوید به هندویان
که ما چه دیدیم از دست تازیان
بر یک گروه دین نزار کردند بیوژدند شاهان
شاه ما و هر که ایر بود ایشان
چون دیودین دارند چون سگ خورند نان
بستدند پادشاهی از خسروان
نه با هنر نه به مردی
بل به  افسوس و ریشخندی
بستدند به ستم از مردمان
زن و خواسته گاهِ شیرین باغ بوستان
گَزیت برنهادند ببختند بر سران
باج بی پایان خواستند ساکِ گران
بنگر که چند بد افگند آن دُروج به این جهان
که نیست بدتر از وی اندر این جهان
از ما بیامد آن
شاه بهرام ورجاوند از دوده کیان
پس بیاوریم کین تازیان
چون رستم کآورد صد کین سیاوشان
مَزگت ها فروهلیم بنشانیم آتشان
بتخانه ها بکنیم و پاک کنیم از جهان
تا نابود شوند دُروج زادگان از این جهان
»

در این جا نیز منظور همان بهرام فرزند یزدگرد است که با بهرام مذکور در ادبیات آخرالزمانی زرتشتیان آمیخته شده است،با این که بهرام نتوانست کاری را که ایرانیان در آرزوی آن بودند انجام دهد.فرزند او که طبق کتیبه چینی Juluo که هرماتا او را به درستی (خسرو) خوانده،کار پدر را ادامه داد.
منابع دیگر نیز این روایت را تایید می کنند که شخصی که به نام خسرو در ارتش خاقان ترکستان در سال 728/729 با اعراب می جنگید،نوه یزدگرد بوده است.او نیز در سال 730/731 به پایتخت چین رفت.در آن زمان عده زیادی از ایرانیان در آسیای میانه و چین  ماندند و چند کتیبه در آنجا به جا گذاشتند.این بود پایان کار خاندان ساسان.ولی باید توجه داشت که این خاندان حدود یک صد سال برای آزاد ساختن ایرانشهر جنگید.

اما گفته شد که پیروز در سال 677 دست به ساختن معبدی زد که منابع چینی آن را «معبد پارسی» می خوانند.قبل از او نیز یزدگرد چندین بار گروهی را به چین فرستاده بود و معابدی نیز در چین برپا شده بود.نویسندگان بر این باورند که این معابد آتش کده های زرتشتی بوده است.ولی این باور اشتباه به نظر می رسد.زیرا در تمام اعلامیه هایی که مذهب مسیحیت را در چین آزاد و قانونی می شمارد،کلمه Bosi-jing و معبد راBosu-si می خواند.

در سال 647 اولین نماینده یزدگرد به نام Alopen که مسیحی بود درخواست به رسمیت شناختن مذهب مسیحیت را در چین کرده بود.جالب توجه است که این معبد،"پارسی"نام گذاشته شده بوده است،و به گفته فُرته انگار،"پارسی"با مذهب مسیحیت ربط داشته یا به چشم چینیان این چنین بوده است.چرا یزدگرد درخواست ساختن یک معبد مسیحی کرده است؟

احتمال دارد که خاندان ساسان و عده ای از بزرگان به این مذهب گرویده بوده اند.آیا ممکن است این دلیلی باشد بر به رسمیت نشناختن یزدگرد در بعضی از نقاط ایران و حرکت او به سوی شرق؟ما مدارک متعددی درباره گرویدن خاندان شاهی و بزرگان ساسانی به مذهب مسیحیت(احتمالن مسیحیت نستوری - مرداویز) از قرن پنجم تا هفتم میلادی در دست داریم که به صورت کتاب های مربوط به شهیدان برجا مانده است(منظور کتاب اعمال شهدای نستوری ایران است - مرداویز).اما در کتیبه های دو زبانه ای که بر روی استودان در چین وجود دارد به نام شخصی،ماهشی نام که دختر پهلماسپ از قبیله سورن بوده و سال درگذشت او به سال یزدگردی و چینی داده شده است بر می خوریم.او در 26 سالگی درگذشته و گفته شده است که درخواست او این بوده است که جای او در کنار اهورامزدا و امشاسپندان باشد.سال درگذشت او 874 و نشان دهنده اقامت خاندان بزرگ ایرانی در چین است،واین نشان می دهد که ایرانیان مسیحی و زرتشتی در کنار هم در چین می زیستند.

در پایان می توان از این بررسی چند نتیجه به دست آورد.اول این که نباید تصور کرد که خاندان ساسان و ایرانیان پس از حمله اعراب از ایرانشهر دفاع نکردند و آن را به آسانی رها کردند.نه تنها یزدگرد،بلکه پسرانش پیروز و بهرام به سختی با اعراب جنگیدند.سپس نرسه فرزند پیروز،و خسرو به کارزار اعراب رفتند.با این که برای مدتی در قرن هفتم میلادی ساسانیان در سیستان حکومت کردند،سرانجام اعراب بر آنها پیروز شدند.موضوع دیگری که در اینجا به نظر می رسد این است که با این که ایرانیان به سختی با اعراب جنگیدند چرا مهاجمین توانستند ساسانیان را شکست دهند؟این شکست ها معمولن به خاطر ضعف اجتماعی جامعه ساسانی دانسته شده است، ولی این باور کاملن اشتباه است؛ چون نه تنها اعراب توانستند ایرانشهر را شکست دهند بلکه در سال 751 چینیان را نیز شکست سختی دادند و آسیای میانه را به تصرف خود درآوردند.

هراکلیوس/هرقل امپراطور روم نیز تمام سوریه،فلسطین،مصر و قسمتی از آناتولی را به اعراب باخت.پس باید دلیل شکست ایرانیان، چینیان ، و رومیان را در امر دیگری جست.به نظر من استفاده از تکنولوژی رومی مانند منجنیق، و سوارنظام سریع و سبک عرب می توانست سوار نظام سنگین و کند ساسانی را به راحتی شکست دهد و همین کار را نیز انجام دادند.نکته آخر مساله رواج مسیحیت در ایران است.مدارک چینی نشان می دهد که اکثر ایرانیان در چین مسیحی بودند و یزدگرد و فرزندانش نیز معابد/کلیسای مسیحی در چین برپا کردند.

پایان

1400

سال پیش یك پادشاه ساسانی نخستین سخن حقوق زنان را به زبان آورده است...

هستی پودفروش: تاریخچه فمنیسم در دنیا به بیش از 150 سال نمی رسد، اما »پوران دخت «، پادشاه ایرانی دوره ساسانی

1400 سال پیش اولین سخن »فمنیستی « ایرانی را بیان كرد. »پادشاه چه زن باشد چه مرد باید سرزمینش را نگاه دارد و با

عدل و انصاف رفتار كند.

پوران دخت در نامه ای كه به سپاهیانش نوشته بود جمله فمنیستی خود را بیان كرد و خود را در لیست اولین پیروان تساوی

حقوق زن و مرد قرار داد.

پس از كشتن خسروپرویز به دست پسرش شیرویه در سال 628 م، شیرویه بیش از شش ماه حكومت نكرد و دختر بزرگ

خسروپرویز پوران دخت به سلطنت نشست.

»محمد باقر وثوقی «، استاد تاریخ باستان دانشگاه تهران درباره پوران دخت می گوید: »بر خلاف دوره حكومت هخامنشیان كه

جنسیت اهمیت زیادی نداشت، دوره حكومت ساسانیان دوره تفوق و برتری مرد بر زن بود. در دوران هخامنشیان،

سرپرست كارگاه های تخت جمشید، بیشتر زن بودند. عده ای از زنان دو برابر مردان حقوق می گرفتند. این زنان، مهندسان و

طراحانی بودند كه بهترین و زیباترین هنرها را در تخت جمشید آفریدند. حتی زنان در این دوره جیره زایمان می گرفتند.

دوره ساسانی كاملا متفاوت از دوره هخامنشیان بود. در امپراطوری ساسانی، زن شخصیت حقوقی نداشت و فرد محسوب

نمی شد. زن از هر نظر تحت سرپرستی »كتك ختای « یا كدخدای خانواده بود. در چنین شرایطی پوران دخت در تیسفون

تاج بر سر گذاشت و بدون توجه به جنسیت خود، قدرت را بار دیگر به خاندان از هم پاشیده ساسانی بازگرداند. «

وثوقی، درباره شرایط آن دوران گفت: »البته هنگامی كه شیرویه و پسرش اردشیر مردند، مردان و سران ساسانی در مدائن، از

میان خاندان شاهی، هیچ مردی را نیافتند كه به تخت سلطنت بنشانند پس به ناچار دختر پرویز را به سلطنت نشاندند. شرایط

آن زمان نشان می دهد كه حتی كودكی برای پادشاهی باقی نمانده بود زیرا خاندان های حكومتگر به جان هم افتاده و كشت

و كشتار بزرگی راه انداخته بودند. «

فردوسی هم در اشعار خود گفته است:

1 / 2

تاریخ

یكی دختری بود پوران بنام چون زن شاه شد كارها گشت خام

پوران دخت با تمام آشفتگی ها و طرز فكرهایی كه درباره زنان در آن زمان رواج داشت تصمیم گرفت تا اوضاع كشور را سر

و سامان دهد. نخست یك سال مالیات را بر مردم بخشید. با هراكلیوس، قیصر رم معاهده صلحی امضا كرد.

برگرداندن صلیب مقدس حضرت عیسی به اورشلیم یكی دیگر از اقدامات مهم او بود. به افتخار بازگرداندن این صلیب در

بیت المقدس جشن باشكوهی گرفته شد. حتی فردوسی كه با به سلطنت نشستن زنان مخالف است مجبور شد در اشعارش به

اقدامات او اشاره كند.

كسی را كه درویش باشد، ز گنج توانگر كنم، تا نماند به رنج

ز كشور كنم دور بدخواه را بر آیین شاهان كنم راه را

پوران دخت به معنای دختری با چهره گلگون، نخستین زن ایرانی است كه به مقام سلطنت رسید. دوران سلطنت او مصادف

بود با اواخر خلافت ابوبكر و اوایل خلافت عمر.

در كتب او زنی عاقل، عادل و نیكو سیرت آورده اند كه چون شاه شد در میان رعایا عدل را گسترش داد. وی زمانی كه

سپاهی برای جنگ با اعراب فرستاد در مداین بیمار شد و در همانجا درگذشت.

در دوران آشفتگی دربار ساسانی او تنها حاكمی بود كه به مرگ طبیعی درگذشت. زمان حكومت او یك سال و چهار ماه

بود. بسیاری معتقدند كه اگر پوران دخت زمان دیگری به حكومت می رسید كفایت و لیاقت بیشتری از خود نشان می داد.

آموزش و پرورش در عصر سلوكیان و اشكانیان

 آموزش و پرورش در عصر سلوكیان و اشكانیان :
با انقراض یافتن سلسله هخامنشی توسط اسكندر مقدونی و سپس تاسیس سلسله سلوكی به توسط یونانیان (مقدونیان) در ایران، شكوفایی فرهنگی ایران در مقایسه با دوران گذشته به واقع از میان رفت. به عبارتی در این دوره آموزش و پرورش به شیوه سنتی دچار ركود گردید. زیرا بنا به مدارك و مستندات تاریخی از سوی سلوكیان بسیاری از آتشكده‌ها و دیگر امكنه آموزشی ویران گردید و سعی و تلاش در یونانی كردن آداب و رسوم اجتماعی و تربیتی شد (درانی، ص 27). به واقع سلوكی‌ها عامل بزرگی در جهت یونانی كردن مشرق زمین بودند و در شهر سلوكیه علوم و دانش‌ها و صنایع یونانی ترویج و تبلیغ می‌گردید. به عنوان مثال «دیوژن بابلی» و جانشین او «اپلدور» به تعلیم و تعلم فلسفه رواقی در سلوكیه می‌پرداختند (پیرنیا، ص1866).
به طور كلی در دوره سلوكیان علم و دانش در ایران رو به ضعف و فتور نهاد و نهادهای آموزشی و مقررات حاكم بر آن تقریباً مختل گردید، اما با روی كار آمدن خاندان پارتی و آغاز زمامداری شاهان اشكانی دگر بار فرهنگ ایرانی احیا گردید و با گذشت زمان روز به روز بر غنای فرهنگی ایران آن عصر افزوده گشت. البته از تعلیم و تعلم و تربیت دوران پارت‌ها نیز اطلاعات چندانی در دست نمیباشد. لیكن آن چه مسلم است زبان پارتیان زبانی بوده كه پهلوی خوانده میشد و البته اندك تفاوتی با پهلوی ساسانی نیز داشته است (پیرنیا، ص 2355؛ الماسی، ص 93) كه البته در اوایل عصر اشكانی زبان و خط یونانی رواج بسیار داشته است (الماسی، ص 93). خط اشكانیان خط آرامی بوده است و البته خط یونانی و پهلوی نیز كاربرد داشته است و همچنین نباید تصور كرد كه خط میخی به طور كلی متروك شده بود، زیرا در بابل لوحه هایی كه متعلق به اشكانیان است و به خط میخی نگاشته شده، یافته اند (پیرنیا، ص 2355). به طور كلی در این باب میتوان اظهار داشت كه پارتیان در اوایل زمامداری خویش از زبان یونانی در نگارش كتیبه‌ها و روی سكه‌ها استفاده میكردند و به تدریج از اواخر قرن اول میلادی استفاده از زبان یونانی كنار نهاده شد و زبان پارتی جایگزین گردید (سلطان‌زاده، ص 22).
اشكانیان بر روی پوست آهو مینگاشتند. ازجمله سه نوشته مربوط به دوران زمامداری پارتیان در اورامان كردستان كشف شده است كه هر سه بر پوست آهو نگارش یافته است و دو برگ آن به خط یونانی و سومی به زبان پهلوی و خط آرامی میباشد، البته اشكانیان از كتان و پاپیروس نیز جهت نگارش استفاده میكردند (سلطان‌زاده، ص 22-21).
پارتیان به سبب ایرانی بودن و گرایش داشتن به سنت‌های كهن كوشش داشتند تا نهادهای آموزش و پرورش را به سبك پیشین زنده نمایند به گونه‌ای كه در نیمه دوم حكومت اشكانی آتشكده‌ها رونق بسیار یافتند و آموزش و تعلیم به توسط مغان استحكام نسبی یافت و حتا برای گروه‌های اشراف و خاندان برگزیده آموزشگاه‌هایی دایر گردید (درانی، ص 27 ).
اشكانیان به جوانان خود سواری و تیراندازی و شیوه‌های مختلف جنگ را میآموختند و به طور كلی میتوان اذعان داشت تربیت آن‌ها متناسب با احتیاجات ملی بود. البته اشكانیان خواندن و نوشتن نیز میآموختند لیكن این امر مختص طبقات اشراف و ممتاز جامعه بود (وكیلیان، ص 94).
آن گونه كه از تواریخ بر میآید، اشكانیان را برنامه سوادآموزی و درسی نو باوگان طبقات ممتاز شامل موارد ذیل بود: علوم دینی، خواندن و نوشتن، حساب، علم الاشیا و دروس علمی به سان كشاورزی، و البته لازم است ذكر گردد كه اشكانیان نیز به سان هخامنشیان در روش تدریس به جنبه‌های عملی آموزش توجه ویژه داشتند و حتا به هنگام ضرورت معلم شاگرد را تنبیه مینمود (وكیلیان، ص 94).
نكته بسیار جالب در مورد دانش عصر اشكانی پیدایش و اختراع نوعی شبه پیل الكتریكی است كه در حفاری‌های قریه‌ای در اطراف بغداد، نمونه‌های بسیاری از آن یافته‌اند، اشكانیان از این پیل‌ها به مقدار قابل توجهی نیروی برق به دست میآوردند و از آن جهت آبكاری مصنوعات خویش به توسط طلا و نقره استفاده مینمودند. به عبارت دیگر همان عملی را انجام می‌دادند كه امروزه آبكاری الكتریكی نامیده میشود (حكمت، ص 238).
+ آموزش و پرورش در عصر ساسانیان:
با شكست اردوان پنجم و مرگ او در نبرد روی داده در قرن سوم میلادی در جلگه هرمزدگان میان او و اردشیر بابكان، سلسله اشكانی انقراض یافت (پیرنیا، ص2218) و آفتاب دولت ساسانی پدیدار گردید. آفتاب دولتی كه بنا به گفته‌ی كریستنسن مؤلف كتاب «ایران در زمان ساسانیان» عهد بزرگ تمدن ادبی و فلسفی ایران باستان در دوران حكومت پادشاهان این سلسله و بالاخص خسرو اول آغاز میگردد ( كریستنسن، ص297).
در آن زمان نیز با توجه به اوضاع طبقاتی به مانند ادوار سابق، تعلیم و تربیت عالیه به تقریب ویژه خانواده‌های نجبا و اشراف بوده است و مردم عادی به واقع بهره‌ای از آن نداشتند، لیكن به دلایل متعدد نیاز بیشتری به دبیران و كارگزاران دولتی و ماموران مالیاتی احساس میگردد و لذا تعلیم و تربیت نسبت به سابق تا حدی گسترده‌تر میگردد و حتا ظاهراً تعداد بسیار معدودی از طبقات غیر اشرافی و متوسط الطبقه نیز از سواد و تعلیم و تربیت مختصری برخوردار بوده‌اند (الماسی، ص 95).
در عصر ساسانی به سبب پیدایش مذاهبی نوین نظیر مانوی و مزدكی و هم‌چنین ظهور و گسترش دین مسیح و بودا و مسائل جدید اقتصادی و سیاسی، بحث درباره علوم اجتماعی و حكومتی و غیره بیش از پیش معمول گردید و حتا در تواریخ مذكور است كه پادشاهانی به سان انوشیروان بدین گونه مسائل اظهار علاقه داشته و در مباحث این چنینی شخصاً شركت میجستند (كشاورزی، ص86).
حكومت ساسانی هم‌چنین با توجه به رسمیت دادن به دین زرتشت و تكیه بر آن به جهت تمركز قدرت، ضرورت وجود دستگاه‌های آموزشی دینی را احساس نمود و لذا آموزشگاه‌های دینی كه معمولاً در آتشگاه‌ها بودند كثرت پذیرفت و ازدیاد این امكنه كثرت موبدان را نیز سبب گردید.
بدان گونه كه از تواریخ بر میآید، در زمان ساسانیان سازمان‌های تربیتی عبارت بودند از خانواده، مدرسه، و مدارس ویژه‌ی بزرگ‌زادگان كه معمولاً در نزدیكی قصر شاهی ساخته میشدند (الماسی، ص95). مطابق نظر كریستنسن، جوان بعد از گذراندن مراحل مختلف تعلیمی و تربیتی در سن بیست سالگی مورد امتحان و آزمون دانشمندان و هیربدان قرار میگرفت (كریستنسن، ص298).
غلامی از خدمتگزاران دربار خسرو اول تفصیل تعلیماتی را كه آموخته بود بدین طریق شرح میدهد: «در سن مقرر او را به مدرسه گذاشته‌اند و قسمت‌های مهم اوستا و زند را مانند یك هیربد در آن جا از بر كرده، سپس در تعلیمات متوسطه‌ی ادبیات، تاریخ، فن بیان، هنر اسب سواری، تیراندازی، نیزه بازی و به كار بردن تبر زین را آموخته و موسیقی و سرود و ستاره شناسی را فرا گرفته و در شطرنج و سایر بازی‌ها به حد كمال رسیده است و ... » (كریستنسن، ص 299).
هم‌چنان كه پیش از این ذكر گردید، عصر ساسانی مقارن است با شیوع و گسترش دین مسیح و هم‌چنین ظهور مكتب‌های مانوی و مزدكی و از سوی دگر توسعه و پیش‌رفت باورهای بودایی و عقاید و افكار چینی، كه نقشی اساسی را نیز در ایجاد سازمان‌های نوین آموزش در ایران ساسانی ایفا نمودند و لذا آموزشگاه‌ها هم از نظر كمیت و هم از نظر كیفیت توسعه یافتند و بسط پیدا نمودند. بارزترین نمونه آن دو مدرسه مشهور ایرانی یكی در «رها» و دیگری در «نصیبین» بود كه هر یك حدود هشت‌صد جوینده دانش را در خود جای داده بودند (الماسی، ص 98). بنا به مستندات باقیمانده از آن دوران، مدت تحصیل در مدرسه نصیبین سه سال بود و در هر حال درطی دو دوره تابستانی و زمستانی مجالس درس برگزار میشد و برای اقامت شاگردان درآن مجموعه‌ای متشكل از خانه‌های كوچك اختصاص یافته بود كه در هر كدام هشت تا ده نفر میزیستند و بدون اجازه مسؤولان مدرسه حق خروج از محوطه مدرسه را نداشتند و تنها به هنگام تعطیلی مجالس درس اجازه بیرون رفتن مییافتند و معمولاً مجالس درس در آن از صبح تا شام برقرار بود (سلطان‌زاده، ص 33).
با گسترش دین مسیح و زبان سریانی حوزه‌های علمی بسیاری را مسیحیان در شهرهای ایران بنا نهادند كه از این مدارس عالمان بزرگی به مانند نرسی، فرهاد، رییس دیر مامتی موصل، پولس ایرانی كه كتابی مشتمل بر بحث منطق برای انوشیروان نوشته و هم اكنون نیز در دست است، برخاستند (حكمت، ص 388).
از دگر مراكز آموزشی عهد ساسانی كه میتوان بدان اشاره داشت حوزه علمی «ریو اردشیر» به ریاست معانا بیت اردشیری معروف به معانا ایرانی می باشد كه به تعلیم و آموزش طب و نجوم و فلسفه در آن پرداخته می‌شد، از سوی دگر كلیسای نستوری واقع در حوالی مداین از مهم‌تری مراكز تدریس منطق و فلسفه و نجوم در عصر ساسانی محسوب میشد (ضمیری، ص61؛ كریستنسن، ص99 [299]).
اما معتبرترین و مشهورترین مركز آموزش عالی ایران باستان دانشگاه گندی شاپور میباشد كه تا اواخر قرن سوم هجری نیز فعال بوده است (كشاورزی، ص86) و معروف است كه بر سر در آن نگاشته بودند: «دانش و فضیلت برتر از بازو و شمشیر است» (وكیلیان، ص102). بنای گندی شاپور را به شاپور اول ساسانی و به قرن سوم میلادی نسبت میدهند لیكن برخی احتمال می‌دهند كه اردشیر بابكان سنگ بنای آن را به نام پسر خویش شاپور نهاده باشد و فرزندش شاپور آن را تكمیل و به اتمام رسانده باشد (حكمت، ص 385).
در دانشگاه گندی شاپور علی‌رغم این كه فلسفه، ریاضیات، ادبیات و الهیات تدریس می‌گشت و حتا دانشكده‌ای برای نجوم و رصدخانه‌ای نیز جهت رصد ستارگان در آن ساخته شده بود (درانی، ص 46)، پزشكی بیش از سایر علوم رونق داشت و برخی از نام‌دارترین استادان طب و داروسازی كه از گندی شاپور فارغ التحصیل گشتند نظیر بخت‌یشوع و ماسویه و یوحنا بن ماسویه، تألیفات‌شان پایه‌گذار اساس علم طب در تمدن اسلام شد (وكیلیان، ص 99).
روی هم رفته اساتید گندی شاپور از سه دسته تشكیل می شدند :
- مسیحیان سریانی كه ساكن و تبعه ایران و در حقیقت ایرانی بودند.
- ایرانیان اصلی كه زبان پهلوی و دین زرتشتی داشتند.
- علمای هندی كه نسبت به دو گروه دیگر در اقلیت بودند (درانی، ص46).
اهمیت و اعتبار دانشگاه گندی شاپور كه بیمارستان و هم‌چنین كتابخانه بزرگی با هزاران جلد كتاب را نیز شامل میشد (سلطان‌زاده، ص 31) از عهد زمامداری خسرو اول فزونی یافت. زیرا به سال 529 میلادی «ژوستینین» امپراتور روم مدارس آتنی را تعطیل ساخت و در نتیجه جمعیت فلاسفه پراكنده گشت. هفت تن از فیلسوفان تحت تعقیب و فراری عصر تعصبات مذهبی كلیسایی بیزانس به ایران مهاجرت می‌نمایند و در دربار انوشیروان مورد استقبال و احترام قرار میگیرند (گیرشمن، ص332). این هفت دانشمند كه به سه گروه استادان سابق الذكر گندی شاپور اضافه گشتند و به تدریس و تعلیم پرداختند عبارت بودند از: دمسقیوس سوریایی، سیمبلیتیوس كلیكیایی، یولامیوس فروگی، پریسیكیانوس لودیه‌ای، هرمیاس فینیقی، اپیدوروس غزی، و دیوجانوس فینیقی (كریستنسن، ص306؛ ضمیری، ص62).
البته اقدامات پادشاهان ساسانی در حمایت از دانش محدود به همین اقدامات نبود بل كه در این راه به فعالیت‌های دگری نیز دست یازیدند. از جمله اردشیر بابكان، موسس سلسله، متخصصان ویژه‌ای را به هند و بین النهرین و شهرهای بیزانسی نزدیك فرستاد تا آثار مهم را گردآوری نمایند. شاپور فرزند و جانشین او نیز چنین كوششی به خرج داد و پزشكان یونانی را به ایران فراخواند تا به مطالعه پزشكی بپردازند (درانی، ص 50). از سوی دگر، خسرو انوشیروان نیز پزشك مخصوص خویش «برزویه» را به سفر هند برای به دست آوردن كتب ارزشمند گسیل میدارد كه او كتب بسیاری را از هند به ایران منتقل و به زبان پهلوی ترجمه نمود كه از جمله مشهورترین آن‌ها میتوان به كلیله و دمنه اشاره داشت (گیرشمن، ص332؛ كریستنسن، ص307).
همان گونه كه پیش‌تر ذكر گردید، در عهد ساسانی دو مكتب نوین مزدكی و مانوی صفحاتی نوین را در تاریخ فلسفه ایران گشودند كه در جای خویش قابل توجه است. مزدكیان و مانویان نیز به تبلیغ و تعلیم اصول خویش پرداختند و به خصوص حكمت مانوی از مرزهای ایران خارج گردید و در گستره وسیعی از دنیای آن روز یعنی از چین تا سرزمین گل (فرانسه امروزی) هوادارانی یافت (حكمت، ص409). مانی هم‌چنین كتب بسیاری را برای ترویج آیین خویش نگاشت از جمله كتاب‌های «كفالایا» [كه در واقع مجموعه سخنان مانی است كه شاگردان‌اش پس از مرگ وی گردآوری و ترجمه كرده‌اند] و «شاپورگان». جالب است كه مانی برای سهولت آموزش اصول آیین خویش به مردم عامی و بی‌سواد، در كتب خویش از تصاویر زیبا سود میجست و به همین سبب او را مانی نقاش نیز لقب داده بودند. یكی از معروف‌ترین كتاب‌های او كه تصاویر زیبا در آن جلوه گر بود كتاب «ارژنگ» میباشد (هوار، ص175؛ جهت اطلاعات بیش‌تر رجوع كنید به كریستنسن، ص 150-131). مزدك نیز با نشر افكار خویش كه به مرام اشتراكی اشتهار دارد و بسیار به فلسفه كمونیستی امروزین شباهت داشت در واقع از نیروهای موثر در فرآیند تعلیم وتربیت عصر ساسانی بوده است، او نیز كتابی را برای تعلیم و تبلیغ آیین خویش نگاشته بود كه اكنون از میان رفته است لیكن در منابع عربی قرون اولیه اسلامی به دو ترجمه ابن مقفع و ابان لاحقی ازآن اشاره شده است (جهت اطلاعات بیش‌تر رجوع كنید به هوار، ص177-179 و كریستنسن، ص 261-228).
خلاصه مطلب این كه آموزش و پرورش عصر ساسانی را میتوان در چند جمله به شرح ذیل بیان نمود:
در روزگار ساسانیان تحولات اجتماعی، سیاسی و پیش‌رفت دانش و هنرهای گوناگون و هم‌چنین ارتباطات بین المللی و توسعه اندیشه‌ها و هم‌چنین پیوند دیانت با حكومت سبب گردید تا آموزش و به ویژه آموزش عالی علی‌رغم محدودیت‌های برآمده از تمایزات طبقاتی در مرتبه والایی قرار گیرد.

كتاب‌نامه :

- الماسی، علی محمد: تاریخ آموزش و پرورش اسلام و ایران، دانش امروز، 1370
- پیرنیا، حسن: تاریخ ایران باستان، افسون، جلد سوم، 1380
- حكمت، علیرضا: آموزش و پرورش در ایران باستان، موسسه تحقیقات و برنامه ریزی علمی و آموزشی، 1350
- درانی، كمال: تاریخ آموزش و پرورش ایران قبل و بعد از اسلام، سمت، 1376
- سلطان‌زاده، حسین: تاریخ مدارس ایران از عهد باستان تا تاسیس دارالفنون، آگاه، 1364
- ضمیری، محمد علی: تاریخ آموزش و پرورش ایران و اسلام، راهگشا، 1373
- كریستنسن، آرتور: ایران در زمان ساسانیان، ترجمه رشید یاسمی، صدای معاصر، 1378
- كشاورزی، محمد ع.: تاریخ آموزش و پرورش در ایران و اسلام، روزبهان، 1382
- گیرشمن، رومان: تاریخ ایران از آغاز تا اسلام، ترجمه محمود بهفروزی، نیل، 1382
- وكیلیان، منوچهر: تاریخ آموزش و پرورش در اسلام و ایران، دانشگاه پیام نور، 1378
- هوار، كلمان: ایران و تمدن ایرانی، ترجمه حسن انوشه، امیركبیر، 1363


مشخصات ظاهري کتيبه بيستون :

  

اين کتيبه يکي از معتبرترين و مشهورترين سندهاي تاريخي جهان است . زيرا مهمترين نوشته ميخي زمان هخامنشي است . مجموعاً سطحي که اين کتيبه در برگرفته به طول 5/20 ( بيست متر و پنجاه سانتيمتر ) و عرض 80/7 ( هفت متر و هشتاد سانتيمتر ) مي باشد . براي آسان شدن توضيحات ، کتيبه را در دو بخش مورد بررسي قرار مي دهيم .

 بخش اول : نقوش

نقش هاي اين اثر تاريخي بر سطحي به طول 6 متر و عرض يا ارتفاع 3 متر و 20 سانتي متر حجاري شده است و شامل تصوير داريوش و کماندار و نيزه دار شاهي و 10 تن شورشگر است که يک تن در زير پاي داريوش و 9 تن دست بسته در مقابل او قرار دارند و سرهايشان بجز نفر اول بوسيله طنابي بهم وصل شده است و هرکدام لباس مخصوص کشور خود را بر تن دارند که آنها را از ديگري متمايز مي سازد و بر بالاي سر هرکدام نوشته اي است که نام شورشگر و محل شورش را معلوم مي کند . اندازه قد هشت تن از اينان 126 سانتيمتر و آخرين نفر که سکونخا نام دارد با کلاهش 178 سانتيمتر مي باشد . در اين مجموعه شاه با چهره اصلي و با اندازه حقيقي يعني 181 سانتيمتر نشان داده شده ، پاي چپ و کمان او که در دست چپش قرار دارد بر بدن گئوماتا که زير پاي او به حال تضرع افتاده ، نهاده شده و دست راست پادشاه به نشانه پرستش به سوي فروهر بلند شده است . فروهر که نماد اهورامزدا است روبروي پادشاه قرار دارد و حلقه اي در دست چپ گرفته و دست راست خود را مانند پادشاه بلند کرده است اين حرکت ظاهراً علامت دعاي خير است . يک ستاره هشت پر درون دايره بالاي کلاه تقريباً استوانه اي شکل فروهر ديده مي شود که همين نقش هم در تاج کنگره دار زيبايي که بر سر داريوش است ، ديده مي شود . شايد بدين وسيله داريوش اهورائي بودن خود را نشان مي دهد . پشت سر داريوش کماندار و نيزه دار شاهي ايستاده اند . شاه و افسرانش همگي يکنوع لباس بلند پارسي در بر و کفش سه بندي مشابهي به پا دارند . ولي سربندي که بر سر افسران است از لحاظ تزئين با تاج داريوش تفاوت دارد . ريش مستطيل شکل شاه نيز طبق معمول از ريش کوتاه سايرين متمايز است و همين بخش مستطيل ريش ، الحاقي است يعني از تکه سنگ جداگانه اي ساخته شده و سپس با مهارت بسيار به چهره داريوش متصل شده است . در تصاوير فروهر و شاه و دو افسرش ، در هر دو مچ دستبند وجود دارد . اين دقت و ظرافت در تيردان و بند آن و منگوله هاي متصل به نيزه و ريش و سربند افسران شاهي هم بکار رفته است . گئوماتا تنها اسيري است که کفش بندي به پا دارد و بقيه اسيران پابرهنه هستند . بر سطح حجاري شده 11 کتيبه کوچک هست .

بخش دوم : خطوط

موقعيت اين خطوط نسبت به نقوش چنين است . در زير نقش ها خطوط فارسي باستان در 5 ستون به طول 23/9 ( نه متر و بيست و سه سانتيمتر ) و عرض یا ارتفاع 63/3 متر ( سه متر و شصت سانتيمتر ) و 414 سطر قرار دارد .

در دست راست کنار نقوش يک بخش کتيبه ايلامي به طول 60/5 ( پنج متر و شصت سانتيمتر ) و عرض يا ارتفاع 70/3 قرار دارد و بقيه اين کتيبه در سمت چپ در امتداد خطوط فارسي باستان به طول 67/5 و عرض 63/3 متر و کلاً 593 سطر در هشت ستون قرار دارد .

کتيبه اکدي ( بابلي ) در قسمت بالاي کتيبه سمت چپ ايلامي قرار دارد با طول يا ارتفاع چهار متر (4) و عرض از قسمت بالا 52/2 و در قسمت پايين 31/2 اين کتيبه به شکل ذوزنقه مي باشد و در 112 سطر مي باشد .

مجموع خطوط و نقوش برابر با 120 متر مربع است .

  - مطالب موجود در کتيبه داريوش :

کوروش در خيال لشکرکشي به مصر بود که کشته شد و پسرش کمبوجيه بر تخت سلطنت نشست و براي تحقق بخشيدن به آرزوي پدر رهسپار مصر شد . اما قبل از عزيمت برادر و رقيب خود برديا را از بيم آنکه مبادا در غياب او به تخت سلطنت بنشيند ، مخفيانه کشت . او با حمله به مصر قلمرو امپراطوري خويش را گسترش داد . از شواهد چنين بر مي آيد که او بر خلاف کوروش براي عقايد ملتها و کساني که تحت سلطه اش بودند ، ارجي قائل نبود و از فرزانگي و درايت پدر بهره چنداني نبرده بود . چنانکه پس از شکست قرطاجنه ( از مستعمرات فينيقي ها ) که علت آن سر باز زدن ناويان ناوگانهاي ايران ( که همه از مردم فينيقيه بودند ) بود . کمبوجيه گذشت و سياست پدر را فراموش کرد و در برابر همه ، مصريان را ريشخند کرد با خنجرش گوساله مقدس مصريان آپبس راکه مي پرستيدند از پاي در آورد و جسدهاي موميايي شده پادشاهان را از گورها بيرون کشيد . معابد را با پليدي آلود و فرمان داد تا بتهايي را که در آنها بودند بسوزانند و اين شامل خارجيها نبود چنانکه در زمان بيماري هاي خود که شايد نوبه هاي صرعي بوده خواهر و همسر خود رکسانا را کشت. پسر خود پراک اسپيس را به تير زد و دوازده تن از بزرگان ايران را زنده بگور کرد .

شايد بدليل جو خفقان و ايجاد حکومت مطلقه بود که ميزان نارضايتي مردم و سران کشور زياد شده بود و دشمناني که در زمان کوروش به علت اقتدار و سياستش ناچار سکوت کرده بودند اکنون با دوگانگي و ضعفي که در حکومت وجود داشت سر به شورش برداشتند . گئومات مغ که از روحانيون دربار بود و از راز کشته شدن برديا نيز اطلاع داشت فرصت را غنيمت شمرد و در غياب کمبوجيه که حدود سه سال در مصر بود ، علم اين قيامها را برافراشت . گئومات از نژاد ماد بود و کشورداري و شاهنشاهي اين نژاد بدست کوروش انقراض يافته بود . گئومات از زمان به تخت نشستن تا زمان سرکوبیش حدود 7 ماه بر ايران حکومت راند . او ماليات سه سال را به مردم بخشيد و در دين اصلاحاتي بوجود آورد ، براي همين معابد موجود را ويران کرد .

بر طبق کتيبه بيستون خبر شورش گئومات که به کمبوجيه رسيد . قصد بازگشت به ايران کرد ولي در بين راه خود را کشت و داريوش که از نوادگان هخامنش و همچنين از سرداران محافظ کمبوجيه بود حکومت را بدست گرفت . ده ياغي که بر کتيبه بيستون حجاري شده اند نشان دهنده ده شورش است که توسط داريوش تا يکسال و نيم – دو سال پس از شاهيش سرکوب شده اند .

مراتب و مشاغل زنان حرمسرای شاهان قاجار

مراتب و مشاغل زنان حرمسرای شاهان قاجار
یکی از مشخصات شاهان قدرتمند، داشتن همسران متعدد و حرمسرای مجلل بود.
زیبایی و جوانی دو شرط ساده ورود به حرمسرا به حساب می‌آمد. ولیکن هستۀ اصلی زنان حرمسرا متشکل از زنان نزدیک و نزدیکان درجه اول شاه بود که با کنیزان و خدمۀ آنان کامل می‌شد.

در رأس همه این زنان مادر شاه قرار داشت سپس مادران ناتنی و خاله‌ها، عمه‌ها و خانمهای مسن خانواده سلطنتی بودند که در صورت تمایل پس از مرگ همسرشان، پادشاه قبلی، در حرمسرای شاه بعدی باقی می‌ماندند. سپس همسران عقدی پادشاه که معمولاً از خانواده‌های قاجار و اشراف درجه اول کشوری انتخاب می‌شدند و مهمترین رکن حرمسرا را تشکیل می‌دادند. اینان بیشتر به دلیل مصالح سیاسی و پیوند خانوادگی ما بین بزرگان ایل و طایفه انتخاب می‌شدند تا مرهمی‌باشند بر هیجانات داخل کشور و شاه را از شورش و طغیان قبایل و ایلات و دسایس بزرگان باز دارند. این ازدواجها بر اساس وصیت آقامحمدخان قاجار سر سلسله قاجاریه انجام می‌شد و بسیار مهم بود چرا که او اعتقاد داشت بین دو طایفه و تیره ایلات قاجار (قوانلو و دولو) می‌بایست از طریق همین ازدواجها اتحادی ایجاد شود.

همسران عقدی شاه معمولاً توسط مادر او انتخاب می‌شدند و فقط فرزندان این زنان حق انتصاب به مقام ولایتعهدی را داشتند.
دسته سوم و گروه آخر زنان صیغه‌ای یا موقت بودند که بنا بر میل شاه انتخاب می‌شدند و از سایر طبقات جامعه بودند. اینان از محبوبیت زیادی نزد شاه برخوردار بودند و گاه بعضی از آنها تا درجه سوگلی ترقی می‌نمود و می‌توانست مانند ملکه حکم براند. از این میان می‌توان به انیس‌الدوله اشاره کرد.
گاه گروهی از اینان به شکل پیشکشی سران و بزرگان کشوری به حرمسرا راه می‌یافتند تا وسیله‌ای برای ارتقاء جایگاه صاحبان قبلی خود شوند. آخرین دسته زنان حرمسرا، زنانی بودند که به صورت کنیز خریداری شده بودند تا خدمتگزار زنان دیگر باشند.

سلسله مراتب زنان در کلیه سلامها، مجالس رسمی‌و معاشرتها رعایت می‌شد. شرفیابی به پیشگاه شاه نیز شامل همین سلسله مراتب بود. سلامهای مخصوص نیز بدین منظور انجام می‌یافت که تا زمان فتحعلی شاه روزی یک بار و از زمان محمد شاه هفته‌ای یک بار بود و پس از مرگ وی منسوخ گردید و فقط در اعیاد رسمی‌برگزار می‌گشت.

هر یک از این زنان به میزان نفوذی که در نزد شاه داشتند حقوق و مستمری ماهیانه دریافت می‌کردند مگر (کنیزان) که خرجشان با سوگلیها و زنان درجات بالایی که به آنها خدمت می‌کردند، بود. این حقوق و مقرری شامل فرزندان ذکور و اناث شاه البته تا زمانی که در حرمسرا بودند نیز می‌گردید. گاه حقوق زنان شاه حواله به گمرکات بود که هر ماه تحویل اعتماد‌الحرم می‌شد و او پس از تقسیم نزد زنان می‌فرستاد. «... این کار برای وی سود فراوان داشت زیرا از حقوق هر یک به فراخور حال و مناسبات مبلغی برمی‌داشت. انیس الدوله (سوگلی ناصرالدین شاه) دارای دستگاه عظیمی‌بود و حقوقی معین نداشت زنهای درجه اول شاه را ماهی هفتصد و پنجاه تومان حقوق بود. زنهای درجه دوم به تفاوت از پانصد تا دویست تومان داشتند و صیغه‌های درجه سوم را از یکصد تا یکصد و پنجاه تومان مقرری بود. دخترهای بزرگ شاه سالی هزار تومان حقوق داشتند».

اگر تصور شود که زنان اندرون موجودات بیکاری بودند و از هرگونه علم و دانش و مهارتهای ورزشی و هنری بی بهره بودند، به بیراهه رفته‌ایم. هر روز تعدادی از اساتید جهت تعلیم دختران و زنان اندرون به آنجا رفت و آمد می‌کردند. بسیاری از زنان خود به هنرهای گوناگون آراسته بودند و روز را با انواع کارهای هنری چون خطاطی، گلدوزی، سوزن دوزی، مروارید دوزی، نقاشی و بافندگی به پایان می‌بردند. به طور مثال مهد علیا ملک جهان خانم، مادر ناصرالدین شاه در اواخر عمر روکشی برای ضریح حرم اما مرضا (ع) با پارچه مخمل مشکی و مروارید بسیار زیبا به دست خود دوخت و آن را به آستانه مقدس حضرت امام رضا (ع) هدیه کرد. این روکش هم اکنون جزء اموال موزه آستان قدس رضوی می‌باشد.

بسیاری از این زنان در علوم رزمی‌چون تیراندازی و کمان داری تعلیم می‌یافتند به طوری که بنا بر ذکر منابع جیران تجریشی سوگلی ناصرالدین شاه سوارکاری خبره بود و فخرالدوله دختر محبوب او نیز در تیراندازی مهارت داشت. بسیاری از دختران و زنان شاه تحت تعالیم مذهبی و قرائت قرآن قرار می‌گرفتند و همواره مراسم مذهبی در اندورن شاهی برای زنان برگزار می‌شد.

جالب تر از این اعطا و واگذاری مشاغل خاص در اندرون به خانمهای مورد اعتماد و مورد توجه شاه بود. جدول زیر نشانگر پاره ای از این مشاغل است:

نوع شغل و توضیحات
1- تقسیم غذای اندرون: خانم کوچک دختر تقی خان و نبیرۀ کریم خان زند در عهد فتحعلی شاه عهده دار این وظیفه بود. بدیهی است چنین وظیفه ای فقط به افراد مطمئن سپرده می‌شد.
2 - نظارت خانه اندرونی شاه: این مقام در زمان فتحعلی شاه به عهده دلبر خانم بود.
3- نظارت بر زنان ناصرالدین شاه: همیشه سه یا چهار نفر از زنان عاقله را که دارای کفالتی بودند به عنوان ریاست زنان دیگر انتخاب می‌کرد و به هر یک از آنها تعدادی از خانمها را می‌سپرد و احتیاجات آنها را به وسیله این زنها برطرف می‌گردید.
4- نظارت بر خزانه اندرون: از زمان فتحعلی‌شاه خزانه تقسیم شده بود یکی از این خزانه‌ها خزانه طلا و جواهرات بود که زیر نظر و مهر و کلید شاه قرار داشت و شاه نگهداری از این صندوقها و جواهرات را به یکی از زنان خود می‌سپرد. این مقام در زمان ناصرالدین شاه متعلق به کنیز کردی به نام فاطمه بود.
5 - نگهداری از وجوه تقدیمی‌و پیشکشی این وجوه در زمان ناصرالین شاه به امینه اقدس، یکی از زنان با نفوذ شاه سپرده شده بود تا در آخر سال تقدیم خزانه شود.
6- نامه نگاری به امپراتریسهای دول خارجی و زنان سفرا و پذیرایی از میهمانان زن خارجی که به حرم می‌آمدند: این مقام یکی از شغلهای مهم بود که در زمان فتحعلی شاه مختص آغا باجی بود بعدها به مهد علیای سوم (ملک جهان خانم) و بعد از مرگ وی به انیس الدوله سوگلی ناصرالدین شاه سپرده شد.


ناصرالدین شاه و همسرانش در اندرون
__________________

مقام زن در ايران باستان

مقام زن در ايران باستان

مقام زن در ايران باستان در ايران باستان هميشه مقام زن و مرد برابر و در كنار هم ذكرشده است، حتي گروهي از ايزدان مانند آناهيتا زن هستندو در ميان امشاسپندان ، امرداد و خرداد و سپندارمذ ، كه صفات اهورامزدا است زن ميباشند. وآنچه در اوستا آمده است همه نشانه اي از همبستگي زن و مرد است، در فروردين يشت چنين آورده شده : اينك فروهر همه مردان و زنان پاك را می ستائيم آنان كه روان هايشان در خور ستايش و فروهر هايشان شايسته است اينك فروهر همه مردان و زنان پاكدين را مي ستائيم. در زمان شاهنشاهي هخامنشيان ، براساس لوح هاي گلي تخت جمشيد زنان هم دوش مردان در ساختن كاخ هاي شاهان هخامنشي دست داشتند و دستمزد برابر دريافت مي نمودند، پيشه بيشتر زنان در دوره هخامنشيان صيقل دادن نهائي سنگ نگاره ها و همچنين دوخت و دوز و خياطي بوده است. بنابراين در شاهنشاهي بزرگ هخامنشي با برابري و تساوي حقوق زنان با مردان سر و كار داريم. بايد خاطرنشان كرد كه زنان در زمان بارداري و با بدنيا آوردن كودكي براي مدتي از كار معاف ميشدند ، اما از حداقل حقوق براي گذران زندگي برخوردار مي گشتند و علاوه بر آن اضافه حقوقي بصورت مواد مصرفي ضروري زندگي دريافت مي نمودند، همچنين در گل نوشته هاي تخت جمشيد شاهد آن هستيم كه در كارگاههاي خياطي ، زنان بعنوان سرپرست و مدير بودند و گاه مردان زيردست زنان قرار مي گرفتند. اما زنان خاندان شاهي از موقعيت ديگري برخوردار بودند ، آنان مي توانستند به املاك بزرگ سركشي كنند و كارگاه هاي عظيم را با همه كاركنانش اداره و مديريت مي كردند و درآمدهاي بسيار زياد داشتند ، اما بايد خاطرنشان كرد كه حسابرسي و ديوان سالاري هخامنشي حتي براي ملكه هم استثنا قائل نمي شد و محاسبه درآمد و مخارج از وي مطالبه مي كرد. در يكي از گل نوشته ها ( لوح هاي گلي ) رئيس تشريفات دربار داريوش بزرگ دستور تحويل 100 گوسفند را به ملكه صادر مي كند تا درجشن بزرگ تخت جمشيد كه 2000 مهمان دعوت شده بودند ، بكار روند. دريكي از مهرهاي بدست آمده از تخت جمشيد زني بلندپايه در صندلي تخت مانندي نشسته و پاهايش را روي چهارپايه اي گذارده و گل نيلوفري در دست دارد و تاجي برسرنهاده كه چادري روي آن انداخته شده است و به تقليد از مجلس شاه ، نديمه اي در برابر او ايستاده و عود سوزي در آن ديده مي شود. اين مهر يكي از زنان ثروتمند دربار هخامنشي است كه نقش مهمي در مديريت جامعه داشته است و دستورات خود را به اين مهر منقوش مي كرده است. بنابراين با كمك گل نوشته هاي تخت جمشيد تصويري كاملا نو از زنان و ملكه هاي هخامنشي بدست مي آوريم كه برخلاف ادعاي نويسندگان يوناني ، كه آنها را عروسكهايي محبوس در حرم سراها مي دانستند، نه تنها همدوش مردان در آئين هاي مذهبي شركت مي كردند ، بلكه در صحنه زندگي و در اداره امور كشور هم نقش و شخصيت مستقل خويش را حفظ مي كردند . بررسي دقيق لوح هاي ديواني تخت جمشيد نشان مي دهد، كه زن در دوران فرمانروائي هخامنشيان بويژه در زمان شاهنشاهي داريوش بزرگ از چنان مقامي برخوردار بودند كه در ميان همه خلق هاي جهان باستان نظير نداشت . به امید آن روزی که برابری ها جای نابرابری ها را بگیرد. مینا صفا ئی منابع : 1- از زبان داريوش : خانم پروفسور هايدماري كخ 2- زن در ايران باستان : هدايت ا... علوي 25/06/2005

پوشش بانوان ایرانی قبل از ساسانیان

پوشش بانوان ایرانی قبل از ساسانیان

 

ازنگاره هاي مانده از آن هنگامه به زنان بومي ‌برمي‌خوريم كه پوشش زيبايي دارند. پيراهن آنان ساده، بلند يا داراي راسته چين و آستين كوتاه است. در پايين دامن از زانو به پايين آبشاريهايي تا به مچ آويزان است.نگاره روي يك پياله گلي (در موزهء آرميتاژ) نشان مي‌دهد كه زنان پارسي از تنپوش مردان نيز به تن مي‌كرده‌اند. دوخت اين تنپوش‌ها از دامن و بالاپوش چنان كه مي‌بينيم به گونه اي است كه شانه و آستين آن چون شنل است، با هر تني جور درمي‌آيد و دامن هم چنانچه قد مرد و زني با هم يكسان باشد مي‌تواند هم قد درآيد و بنابراين زمينه‌اي به دست مي‌آيد اين آگاهي را مي رساند كه تن پوش زنان اين هنگامه شايد كه دگرگوني با تنپوش مردانشان نداشته و يا از تنپوش مردان با‌ اندكي دگرگوني  زنان نيز بهره مي‌گرفته اند ازتنديس هاي پيدا شده در کوه رنگان بهبهان يا نگاره هايي که در تخت جمشيد به گونه برجسته وجود دارد بيانگر آن است که زنان پارسي با تن پوش پوشيده پيراهني بلند با آستين کوتاه و دامني با ريشه هاي بلند در مهماني ها ديده مي شدند. در پيكره هاي برجسته آشوري که زنان هنگامه مادها و فرزندانشان نگاره  شده اند زنان با تن پوش بلند و روپوشي کوتاهتر که با دامني نيمگرد و آستيني کوتاه بر روي آن پوشيده شده ديده مي شدند. اين روپوش گاهي چون شنل بي آستين نشان داده شده و موي سر آنان به سان زنان نگارينه شده در کوه رنگان در پشت سرشان آويخته. پوشاک زيباي زنان در هنگامه مادها از اين رو كه  دوزندگان چيره دست بوده اند با چين هاي ريز و زيبا نگاره زده شده است. در هنگامه پارسي زنان بيشتر از پوشش مردان بهره مي بردند چنانکه در پازيرک سيبري فرشي از هنگامه هخامنشي به دست آمده که روي آن زناني نگاره شده با تنپوش هاي پرچين و چادري کوتاه و نازک با دامن نيم گرد ديده مي شود و تنها دگرگوني آنها با تنپوش مردان گوهردوزي پيش سينه و پيش يقه آنان است. در هنگامه اشکانيان زنان نيك نهاد ايراني از باشکوه ترين و ساده ترين تنپوش بهره مي بردند.سرپوش کنگره دار بیش تر به چشم می خورد. از آن جا که مردان نیز از گوهرهاي  زیادی بهره می برده اند، ازاین روش شناسايي مرد و زن بسیار دشوار می شود. تا جايي كه گوهرهاي آرايشي ، مانند به دست گرفتن نیلوفر نیز، در تصویر زنان و مردان همانند است. افزون بر این دانسته می شود که در سراسر پادشاهي از «مد» يكساني پیروی می شده است. اين چنين بر مي آيد كه زنا ن درباري و رده هاي بالاي مردمي چشم به دربار در تخت جمشید داشته اند و می کوشیده اند از تن پوشهاي پربهای درباری همانند بافي کنند.برای نمونه به نگاره ای از سنگ آهک که از مصر به دست آمده و امروز در موزه ی بروکلین نگه داری می شود، نگاهي مي كنيم این نگاره زنی را با تنپوش چیندار هخامنشی نشان میدهد. چینهای ايستاده جلوی تنپوش و پارچه ای که به «خورد» چین ها داده شده و تشکیل گردي های پشت سر هم را داده است، به راستي همانی است که در تن پوش هخامنشی و در نگاره های تخت جمشید می بینیم. این تن پوش برش زیبایی دارد و در بخش پشت، تا زمین آویخته است. آستین ها نیز برشی گشاد و آویخته دارد. دست های نگاره در جلو به هم گره خورده و گردن بندی چند راهي از مروارید ، مانند گردن بندی که از پاسارگاد به دست آمده، برگردن دارد. حلقه های بزرگی آذين بخش گوش ها شده و موها را نواری با نگاره نیلوفر نگه داشته است. این نوار همانی است که جنگ افزار دارهای شاه در نگاره ی بیستون بر سر دارند. در آرایش مو نیز همانند سازي از آخرین «مد» نگاره های تخت جمشید را مي بينیم. كه موهای شاه، بر گرفته است. سینه های بزرگ نگاره به خوبی گواهی می دهد که نگاره از آن یک زن است.همین آرایش مو را در سری می بینیم که از تخت جمشید به دست آمده است. این سر همانند سازي از سنگ لاجورد ، لعابی به رنگ آبی دارد. چشم ها و ابروان از لعاب شیشه ای و به رنگی دیگر ساخته شده است. این سر می توانست از آن یک زن باشد. همچنین سری از سنگ آهک که در مسجد سلیمان پیدا شده، یا سر دیگری از گل پخته از شوش شايد زنانه باشد. در سوریه نیز از مد همانندسازي می شد.

همانند تندیس های کوچک فرشته ها  در حال زایمان از گل پخته که به شمار بیشماری در نيايشگاه های ایشتار به دست آمده، در هنگامه هخامنشیان ناگهان تن پوشی بر تن دارند که رگه هایی از تنپوش چین دار هخامنشی در آن دیده می شود. مانند هميشه این تندیس ها نیز،به سبک ایشتارهای بسیار کهن، سینه هایشان را با دو دست نگه داشته اند. در میان آن ها بازهم نمونه هایی از فرشته ها به چشم می خورد که تنپوششان به گونه کامل تنپوش درباری هخامنشی است. تا جايي كه كناره هایی که بخشهاي جداگانه تنپوش را از هم جدا میکند شبیه تنپوش هخامنشی است و در دست فرشته یک گل نیلوفر به چشم می خورد. افزون بر این، فرشته کلاهی بر سر دارد که بیننده را به یاد کلاه شاه در تالار بار می اندازد. این کلاه دراین جا با نگاره اي زیگزاگ آذين شده است .در میان ابزار آرایش ، سرمه دان هایی از برنز یافت شده که بيشتر به پيكره یک زن ساخته شد ه است. زنی که به گونه سرمه دان ساخته شده تنپوش هخامنشی بر تن دارد که به ويژه آستین هایش از زیبایی ويژه اي برخوردار است.از پشت سر زن گیسوان بلندی آویخته است و بر گردن، گردن بند پهنی از مروارید دارد. دسته ی کلاهک سرمه دان که به شکل پایه مبل ساخته شده ، برای آسانی کار کمی بلندتر گرفته شده و روی آن یک پرنده نشسته است. سرمه دان برنزی همانندي ، البته با ريزه كاري کم تر، در موزه ی آشمولین آکسفورد نگه داری می شود. همان گيسو بر شانه افتاده، این بار بسیار دقیق بافته شده و چین های پشت تنپوش ، مانند كفيه، به گونه گردي های پشت سر هم ايستاده آویزان است. سرمه دان دیگری که از گور زنی در کیش به دست آمده، دارای روکشی از نقره بوده است. در این نمونه هم تنپوش چین دار هخامنشی ساخته شده و تندیس موی کوتاه فردار دارد. همین تنپوش بر تن زنان با نهاد و ندیمه هایشان بر پارچه ای گوبلن نقش شده، که در جنوب روسیه در گورکان پازیریک پیدا شده است.برای تنپوش زنها در سنجش  با تنپوش ندیمه های شان پارچه ی بیش تری به کار رفته است. این دگرگوني را می توان از كناره های تنپوش ها و نگاره آستین ها شناخت. به کلاه کنگره دار در بالا اشاره کردیم. روی این کلاه چادری نیز پوشیده شده است. به زنانی با این پوشش و تنپوش بيشتر در مهرها هم بر می خوریم. نمونه ی بسیار زیبایی امروز در موزه ی لوور پاریس نگهداری می شود. انگار نشستگاه بار در تخت جمشید مدل این مهر قرار گرفته است. درست به همان گونه که شاه در نشستگاه بار نشسته است، در این مهر زنی بلند پایه بر صندلی تخت مانندی، که پشتی بلندي دارد نشسته ، پاهایش را روی چارپایه ای گذارده و گل نیلوفری در دست دارد. تنپوش این زن تنپوش دربار هخامنشی است، کلاه اش مانند تاژ است که چادری روی آن انداخته اند. نگاره این زن پاد انديشه همگان از آن یک فرشته نیست، بل زن بلند پایه ای است که با رفتاری درباری خواسته تا بزرگي و سرشناسي خود را بالا برد. در پيش روي او ندیمه ای با موی بافته ی بلند ایستاده و پرنده ای مانند آن چه روی کلاهک سرمه دان است، در دست دارد. این پرنده یا یک ابزار آرايشي ، یا ابزاری برای بازی و شاید هم پرنده ای زنده، مانند قناری برای وقت گذرانی یک خانم سرشناس است.عود سوزی بزرگ ترازهميشه یافته شده است که آنهم همانندي است آگاهانه ازنشستگاه بار شاهی در تخت جمشید با این دگرگوني که به جای مرد كارگر سطل به دست تخت جمشید در این جا زنی كارگر نگاره شده است. این زن نیز مانند كارگران نگارينه شده بر پارچه ی پازیریک تنپوشی چین دار بر تن و کلاهی کنگره دار بر سر دارد. ولی هدف وديدگاه سازندگان هر بخش افزودن ساختماني نو و ادامه و پايان رساندن  كارهاي ساختماني پادشاهان پيشين براي يك هدف ويژه بوده است. انگيزه نهادين وهدف پاياني سازندگان سازههاي تخت جمشيد ساخت و يا پايان رساندن كاخها و محل با شكوه بوده است كه در آن آيينهاي رسمي وكارهاي دولتي انجام گيرد و كاريرد آن يك مكان كامل رسمي به شمارمي رفته است و اينگونه است كه در اين سازههاي رسمي يا دولتي بايد آذين بندي وديگر ريزه كاريها هم هماهنگ با رويكرد وهدف پاياني آن باشد وبه راستي هنرمندان وسازندگان تخت جمشيد نيز در اين مورد كاملاً پيروز بوده اند زيرا در آن روزهاي در مراسم گوناگوني كه در تخت جمشيد بر پا ميگشت هر بيننده ويا شركت كننده اي قبل ازاينكه به صفه تخت جمشيد گام گذارد از راه دور تحت تأثبر قرار گرفته ووقتي دراولين پلكانهاي كوتاه راهنماياني گويا او را گام بگام همراهي نموده وهدايت مينمودند وشخص نيز بخوبي محلي را كه آمده است درك مينمود ودر خيلي از جهات وظيفه وآيينهاي را كه بايد در آنجا انجام دهد از نگاره ها برجسته فرا ميگرفت درنگاره هاي برجسته هنر ويژه شاهان هخامنشي 28 نژاد از نژادها گوناگون آن زمان با تنپوش وجنگ افزار وابزار ويژه خود ديده ميشوند كه همگي باجگذار ونگهبان شاهنشاهي هخامنشي ميباشند ولي نكته اي كه از ديد هنري بسيار داراي برتري است اينست كه بموجب نبشته‌ها ومداركي كه در دست است با وجوديكه هنرمندان وكارگردان تخت جمشيد از نژادها گوناگون بوده (شايد هم از 28 نژاد بيشتر بوده اند) و هر كدام در نوآروي آفريده هاي هنري روش ويژه اي داشته اند در هيچ بخش رد پاي بي چون چرا هنر بيگانه ديده نمي شود وبلكه درهمه جا در هم آميزي هنرها بخوبي چشمگير است كه آفريده آن ساخت هنر نو و تازه اي است كه جهان باستان همانندي بخود نديده است.نگاره هاي برجسته تخت جمشيد آذينها وبخشهاي خارجي سازه هاي رسمي و با شكوه را پديد مي‌ آوردند و هنرمندان هر بخش برپايه دستوربه ساخت  نگاره ها مي پرداختند وناچار به كار بستن دستوراتي بودند كه به آنها داده مي ‌شد و همچنان پيشنما ونگاشت فراگير و ريزه كاريهاي نگاره ها هر سازه يا ديوارها پيش از اين بررسي وپژوهش و گزيده و در پايان بهره گيري شده بود و هنرمند نيزدرچهارچوب گزيده شده اي  كار نموده و در ساختن بخش واگذار شده به راستي آزادي كارنداشته و توانايي دگرگوني و ساخت نگاره ها به دلخواه خود نبوده است. آفرينندگان نگاره ها ، سازه هاي تخت جمشيد را گونه اي در ديد گرفته  بودند كه با ريشه و خواست سازه همگون وهماهنگ باشد و همچنين نگاره هاي آذين وكمكي براي بزرگي وچشم گير بودن بيشتر سازه هاي پادشاهي و سپاهي و آييني به شمار مي رفته است و اينگونه است كه درچنين آذينهايي نگاره مهماني اي كه زن هم وجود داشته باشد  خواست نبوده وبلكه اگراينچنين مي‌بود سازنده هرج ومرج ميگشت. كارهاي بجامانده كنوني در تخت جمشيد بخشهایی ازستون وديوارودرپنجره و ريزه كاري از سازه هاست كه از سنگ مي‌باشد وبخشهاي ديگرسازه كه داراي موادي از جمله آجر وگِل وخشت وچوب بوده اند به پيامد آتش زدن اسكندرويا گذشت زمان و دست اندازي  باد و باران از بين رفته است ولي ديوارهاي دروني تالارها يا سازه ها همچنين بي گمانً ساده وبدون آذين نبوده است زيرا پي در پي  تكه هاي كوچكي از روپوش وپوشش ديوارهاي داخلي بدست مي‌آيد كه روي آنها لعاب دار ونگارينه مي‌باشد وفريزهاي شوش هم كه پيشرو و همانند سازي شده هنرمندان تخت جمشيد مي باشد روشن كننده اين گفتاراست. بنابراين ما ميتوانيم به گمان زياد بگوئيم كه ديوارهاي دروني سازه وتالارها واتاقها وديگر هم  همگون با خواسته وكارايي خودآذينهاي داشته اند كه با نگاره هاي برجستة بيرون سازهها نا همگون بوده است كه ويراني آنها را ازبين برده وما آگاهي درستي از اين نگارهها نداريم وچه بسا كه دراين آذينها نيز چنين نگاره هايي  بوده كه كار هنرمندان شهرهاي گوناگون هخامنشي درآن زمان و بلكه ساسانيان كه گرايش فراوان در زنده نگهداشتن وپيروي از هنرهاي پيشين داشته اند در هنگامه هاي پسين همانند سازي شده است. اصولاً نگاره زن جزو نگاره هايي است كه از دير زمان هنرمندان ايران از آن بهر جسته اند ودر آفريده هاي ابتدائي شهريگريهاي اوليه نژادها گوناگون ايران نيز فراوان ديده مي شود كه همانند چند تنديس يا نگاره زن روي تكه ايزار را كه وابسته بهنگامه هاي گوناگون باشد نام مي بريم. ازتپه سراب نزديك كرمانشاه تنديس كوچكي به بلندي 6 سانتيمتر پيدا شده است كه وابسته به حدود 6000 سال پيش از زاد رود مسيح مي‌باشد . گونه اين تنديس زيبا از گل پخته است و ريخت آن به گونه اي خيره كننده وارزنده است كه اگر در كنون در نمايشگاهي آنرا رونمايي كنند و روشنگري درستي در برچسب آن همراه ننمايند ميشود آنرا كارهنرمندان نو پردازصده كنوني مي توان دانست. زيرا در اين تنديس كوچك باستاني همگوني رجها وديگر.. به گونه اي رسا پاسداشت شده وچون بي سر است نگاره كس ويژه اي نبوده بلكه همگاني وبراي خواسته هاي آييني ساخته شده است كه آنرا فرشته فراواني وآباداني دانسته اند و شماري هم آنرا كهنترين تنديس زن در ايران دانسته اند. از پايان هزاره پنجم و آغاز هزاره چهارم پيش از زاد روز مسيح هم در تكه سفالي كه از تپه سيلك كاشان بدست آمده است نگاره چهار زن ديده ميشود كه دست يكديگر را گرفته اند گونه ايستادن ونرمش بدن آنها  گويا آن است كه داراي تنپوش بلندي بوده و دارند رامش پايكوبي مي‌كنند وچون هنرمندان باستاني براي ساختن و آفرينش هر نشان هنري از سپهر و بوم  و جانداران  وآنچه كه در گرد خود مي‌ديدند سرمشق گرفته و بهره مي بردند اين تكه سفال بخوبي گوياي وجود پايكوبي‌هاي دسته اي زنان كشور ما در جهان باستان است. از چشمه علي شهرري نيز دو تكه سفال بسيار نامور مي‌شناسيم كه يكي از آنها هم اكنون در موزه لوور است  كه در آن چند زن كه داراي كلاه يا سربند وتنپوشهاي تنگ مي‌باشند دست يكديگر را (شايد با پارچه اي)گرفته و در كار پايكوبي مي‌باشند كه اين سفال هم وابسته به نيمه هزاره چهارم پيش از زاد روز مسيح مي باشند . سفال ديگر كه هم اكنون از گرد آورده هاي استاد گرامي آقاي محسن مقدم مي‌باشد كه در آن نگاره رسا دو تن و دست تن سومي را مي بينيم كه وارانه تكه پيشين دست هاي يكديگر رانگرفته ولي گونه پايكوبي وجدايي ميان همه آنها برابر بوده و نشان دهنده پايكوبي  بين آنها است. كه به گمان بسيار زن مي‌باشند . مرهون دمكنم دانشمند فرانسوي هم درشوش تنديس زني را پيدا كرد كه از زنان ايلام بوده ودرحال نيايش مي‌باشد كه در اين جا نيز دستها بالا ونزديك سينه است ولي اين زن دربه گونه نشسته بوده ومانند اينكه زانو زده است. تنديس كوچك ديگر كه شايد ايزد آباداني باشد درسال 1934درگور كودكي پيدا شده است  كه زني لخت سرپا روي پايه گردي ايستاده است كه موي سر او آذينهاي صورت وسينه اوبسيارنيكو و چشم گير است دراينجا نيز دستها دربالا است و جداي سينه از نگاره سه گوشي كه دربخش جلوي بدن او كار شده است زن بودن او به گونه رسا ديده مي شود كه درتنديسها استفاده ازاين سه گوشي براي نشان دادن ماده بودن درهنر سومر وآكاد نيز روا بوده است. تنديس كوچك ديگري كه به بلنداي 5ر18سانتيمتر است ازتورنگ تپه پيدا شده است .كه روش كار آن بسيار ديدني است كه درآن باز زني را سرپا مي‌بينيم كه دست‌هايش رادركناره ها بالا گرفته است وداراي سينه‌هاي بزرگ وپائين تنه چاق وكمر باريك مي‌باشد و باز بهره جويي از سه گوش كه درآن رجها و يا خالهايي باشد دراينجا نيزپاسداشت شده است كه اين تنديس هم وابسته به هزاره سوم پيش از زاد روز مسيح مي باشد .دريك تكه تنگ چهارگوش سوراخ داري كه از شوش به دست آمده است درآن دو نمايه گوناگون بگونه نگاره برجسته كار كرده اند كه در نمايه بالا مهماني بزمي رامي‌بينيم كه دركناره ها دو تن روي صندلي‌هائي نشسته ورامشگران براي آنها پايكوبي مي‌كنند . هم چنين تنديس بزرگ شهبانو ناپيراسو «نپيرازو» همسراونتاش گال كه 1750 كيلوگرم سنگيني داشته وازبرنز ساخته شده،بزرگترين تنديس برنزي كه تا كنون در ايران پيدا شده است اين تنديس بي سرمي‌باشد وشايد از سوي دشمنان شكسته شده باشد .

 

اداب غذا خوردن در ایران باستان

در آيين ايران باستان بايد در سر خوان خاموش بود و در هنگام غذا خوردن سخن گفتن شايسته نيست. در گذشته نيز مانند امروز در سر غذاي روزانه چندان درنگ نمي كردند و اگر سخني به ميان مي آمد نمي بايستي دهان پر باشد و بناچار در سخن گفتن چيزي از دهان بيرون افتد. ديگر اينكه در آيين ايرانيان باستان بايستي پيش از غذا و پس از آن هر يك با آبي جداگانه دست خود را بشويند نه اينكه همه در يك تشت يا لگن دست خود پاك كنند آنچنان كه در هنگام خورش در يك كاسه دست فرو نمي بردند و چند تن از يك جام نمي نوشيدند.


اينها آدابي بود كه در ميان همه ايرانيان كه زرتشتي بودند رواج داشت ولي نزد برخي ديگر كه به اين آئين باستاني رشك ميبردند نكوهيده بشمار رفته و نوشته اند كه بايد بر خلاف آنها رفتار كرد تا كاري همانند زرتشتيان انجام نداده باشند!ايرانيان مانند همه مردم سرزمينهاي ديگر جهان با انگشت خود غذا مي خوردند (رسم با چنگال غذا خوردن از قرن يازدهم ميلادي بكار گرفته شد).از ديگر آداب ايرانيان در هنگام غذا خوردن برسم گرفتن و باژ گرفتن بود و همچنين پس از غذا به عنوان سپاسگزاري سخناني مي گفتند. يك قطعه كوچك پهلوي كه سور سخن ناميده مي شود از روزگار ساسانيان به ما رسيده است.

چكيده:ايرانيان پيش و پس از خوردن دستهاي خود را در ظرفهاي جداگانه ميشستند.پيش از خوردن از خداوند سپاسگزاري مينمودند.در هنگام خوردن گفتگو نميكردند.با آرامش بر سر سفره مينشستند و در حال راه رفتن غذا نميخوردند.

اما خاموشي ايرانيان در سر خوان موضوع اصلي اين گفتار است. در نوشتاري كه از گذشتگان نقل شده باز گفته ميشود:۱. باژ گرفتن ايرانيان در سر خوان و از هر گونه سخن پرهيختن در آيين چنين بود. آنگاه كه براي پادشاهان ساساني خوان مي گستردند آنان باژ مي گرفتند و كسي سخن نمي گفت تا آنگاه كه از سر خوان بر خيزند اگر كسي در سر خوان ناگزير بايستي چيزي بخواهد بجاي سخن بايستي به اشارت بخواهد.۲. كيومرث نخستين كسي است كه در هنگام خورش (در سر خوان) خاموشي فرمان داد تا اينكه درين هنگام طبيعت بتواند از آن بهره بگيرد و آن خورش به تن سازگار آيد ... ۳. و رسم چنان است كه اهل عجم را كه چون جماعتي نان خورند يك تن زمزمه گيرد و ايشان را دعا كند و خاموش شود و مردمان نان خورند و سخن نگويند و مغان نيز سخن نگويند در وقت خوردن.اما مي رسيم به سخنان ابو حامد محمد غزالي طوسي از بزرگترين دشمنان ايران و ايراني. كسي كه هر چه كرد نتوانست نوروز را از ريشه بركند، در كتاب كيمياي سعادت در بخش آداب غذا خوردن آورده است:...دوم آنكه خاموش نباشد كه آن سيرت عجم است لكن سخنهاي خوش بگويد.و در چند سطر پس از آن يكي ديگر از آداب ايرانيان را كه جداگانه دست شستن پس از غذا باشد را نيز نپسنديده و گويد:...آب جمله دستها جمع كنند و هر آبي جدا نريزند كه اين عادت عجم است و اگر به جمع دست يكبار بشويند اولي تر و به تواضع نزديكتر ...(خب، خدا را سپاس كه دشمنان ايرانيان چندش آورند)براي اينكه در يابيد، اين هم ميهن تا به چه اندازه دشمن ايرانيان بوده چند جمله ديگر از كتاب كيمياي سعادت در اينجا مي آورم:اما بعضي چيزها حرام است بعضي مكروه ، حرامست آنچه براي سده و نوروز فروشند چون سپر، شمشير و بوق سفالين كه در نفس خود حرام نيست وليكن شعار گبرانست.... نوروز و سده بايد مندرس شوند و كسي نام آنها نبرد و شب سده چراغ نبايد گرفت تا اصلا آتش نبينند.از ديگر آداب ايرانيان به نقل از مورخ يوناني كه چندي پيش در كتابي خواندم اما اكنون منبع دقيق آنرا بياد نمي آورم درنگ نكردن در كشيدن غذا است و ديرتر از ديگران بر سر غذا حاضر مي شوند و همچنين هنگام راه رفتن نيز از خوردن پرهيز مي كردند.

ازدواج در ایران باستان


از مراسم ازدواج اصيل ايروني براي ما فقط باورهاي غطلي باقي مونده و مراسم خواستگاري، نامزدي ، عقد، عروسي، پاگشا ، آينه و شمعدان تنها جنبه تشريفات داره. در حاليكه تو آئين كهن ايراني هر كدوم روش و هدف خاص خودش رو داشته ... در ايران باستان و بنا بر قوانين دوره ي ساساني، دختران خود همسر خويش را انتحاب مي کردند. هنگامي که بهرام گور،پادشاه معروف ساساني از دختران يک مرد روستايي ساده درخواست ازدواج مي کند؛ روستايي، پاسخ را به دختران خود وا مي گذارد.. در شاهنامه زنان دلاور و خردمندي چون کتايون و تهمينه، همسر خويش را انتخاب کرده و براي يافتن همسر خود همه ي مرزهاي سياسي و طبقاتي را زير پا مي گذارند. زرتشت نيز در اوستا براي ازدواج و تشکيل خانواده منزلت والايي ديده است. در يسنا آمده است: عروس و داماد! اين کلمات را به شما مي گويم: زندگي سرشار از شادي داشته باشيد و به حقوق يکديگر احترام بگذاريد. بي گمان زندگي شيريني خواهيد داشت. زرتشتيان که تعداد آنها در دنيا بيش از 300 هزار نفر و در ايران 30 هزار نفر مي باشد پس از گذشت قرن ها مراسم مربوط به ازدواج خود را نگه داشته و بنا بر باورهاي ديرين خود رفتار مي کنند. به اين مراسم نگاه کنيم که چه اندازه زيبا هستند. بياييم اين آداب انساني و والا را پاس داريم.     خواستگاري خواستگاري زرتشتيان به اين روش است که مادر و خواهر پسر در صورت تمايل خانواده دختر با چند نفر از بستگان نزديک براي خواستگاري دختر مي روند. در بيشتر مواقع خانواده پسر نامه اي که در باره ي خواستگاري از سوي پسر به پدر دختر نوشته شده همراه خود مي برند. اين نامه را بيشتر براي شگون روي کاغذ سبز رنگ و در پاکتي سبز مي گذارند و با يک دستمال سبز و يک کله قند همراه با مقداري سنجد و آويشن به منزل دختر مي برند. جواب نامه چند روزپس از آن از سوي خانواده دختر با همان روش به سراي پسر برده مي شود. در اين نامه پدر دختر، موافقت خود را بيان مي دارد و به دنبال آن نامزدي آغاز مي شود.   نامزدي در روز نامزدي پسر همراه خانواده خود به خانه دختر مي رود و همراه با بردن انگشتر نامزدي هدايايي (از قبيل کيف، کفش، پارچه ، سکه طلا) به دختر مي دهد.دادن اين هدايا همراه با مراسم ويژه اي است. در جلوي همه اين هدايا دو لاله که در داخل هر کدام يک شمع روشن قرار دارد همراه آيينه، گلاب پاش، يک کله قند و نقل با خود مي برند و پس از پيش کش کردن اين هدايا از سوي پسر به دختر، آنان انگشتر نامزدي را در دست همديگر مي کنند. چند روزپس از نامزدي، خويشان دختر نيز با دو لاله روشن ونقل و کله قند سبز پوش، گل، پارچه و هداياي ديگر به خانه پسر مي روند و آنها را به خانواده پسر هديه مي کنند. در اين ديدار، دختر همراه پدر و مادر وخويشان خود نمي رود زيرا اين کار را گونه اي سبکي ازسوي دختر مي دانند. پسر مي تواند بعد از انجام مراسم نامزدي به خانه دختر رفت و آمد کند .پس از مدتي، که به آمادگي دو خانواده بستگي دارد، روز عروسي را که بايد روزي نيک و مبارک باشد برمي گزينند.   عروسي چند روز پيش از عروسي، عروس و داماد و خويشان بسيار نزديک به خريد وسايل عروسي مي روند. از سوي داماد لباس عروسي (کيف و کفش، چند قواره پارچه، طلا و لوازم آرايش…) و از سوي دختر لباس دامادي و هداياي ديگر ( کفش، پيراهن …) خريداري مي شود. دو سه روز پيش از عروسي از سوي خويشان عروس جهيزيه را به خانه اي که بايد عروس و داماد با هم در آن زندگي کنند مي برند و خانه را خود تزيين و آماده مي کنند. هم چنين در اين روز همراه با بر پا کردن جشن کوچکي، با نخي که از سوي خانواده دختر فرستاده شده رختخواب عروسي به ياري خانواده پسر دوخته مي شود. گرد همايي براي مراسم عروسي را انجمن گويند.در يزد مراسم زيباي حنابندان نيز رواج دارد و دست و پاي دختر و پسر را با نقش هاي زيبا مي آرايند.عقد و عروسي زرتشتيان در يک روز انجام مي گيرد. روز عروسي، عروس و داماد وخويشان نزديک پيش از شامگاه براي انجام مراسم عقد در نيايشگاه حاضر مي شوند. دراين مراسم در پيشاپيش عروس و داماد، کتاب اوستا، دو لاله ي روشن، آيينه، نقل سفيد، انار و تخم مرغ به وسيله اقوام نزديک به معبد برده مي شود. عروس و داماد در جاي ويژه اي که در جلوي سفره عقد است مي نشينند.         سفره ي پيمان (گواه) يا عقد سفره ي عقد يا گواه بر روي زمين گسترده مي شود. اين سفره از ترمه يا مخمل و ابريشم است و از سوي مادر عروس نسل به نسل نگه داري شده است . سفره بايد رو به خاور يا برآمدن خورشيد گسترده شود و بر روي آن اين چيزها ديده مي شود:گل سرخ. سيني از هفت سبزه. دو کله قند. کاسه ي عسل. سکه ي طلا. شاخ يا کاسه نبات. منقل براي اسفند. برنج. سبزي خشک. نمک. رازيانه. چاي. کندر. خشخاش. انار. سيب. ناني محلي که بر آن مبارک باد نوشته اند.   اوستا. آينه ي بخت. لاله( شمعدان) عروس و داماد روبروي هم مي نشينند. بر فراز سرشان توري از حرير سپيد نگه مي دارند و دو کله قند را به هم مي سايند تا مراسم بله برون يا بله گفتن عروس به پايان رسد و مي خوانند: مسابم و مسابم!...........چي چي مسابي؟
مهر و محبت مسابم!.......براي کي مسابي؟
براي عروس و دوماد!
داماد لباس سفيد چين دار و عروس ساري چين دار سفيد مي پوشد. بر گردن آن ها گلوبندي از گل آويزان مي کنند و بر پيشاني آن ها خالي سرخ رنگ مي گذارند. نخست عروس بر تخت مي نشيند و سپس داماد را دوستان وخويشان به نزد او مي آورند و به هنگام عروسي در دهان يکديگر با انگشت عسل مي گذارند.بنا بر دينکرد به هنگام عروسي و براي آگاهي همگان طبل و شيپور مي نوازند. اين مراسم را شاه جان گويند. روبروي عروس و داماد موبد و کنارشان خانواده هاي نزديک مي نشينند. آنگاه مراسم عقد در حضور دو شاهد که يکي از خانواده دختر و ديگري از خانواده پسر مي باشد انجام مي گيرد. سپس موبد شروع به خواندن بخش هايي از اوستا نموده و اندرز زناشويي مي دهد. بعد از طرفين مي پرسد که آيا به ازدواج با هم خوشنود هستند يا نه. س از شنيدن جواب بله از هردو، نوشتن ازدواج در دفتر رسمي رزتشتيان انجام ميگيرد و عروس و داماد وشاهدان آنرا گواهي ميکنند . پس از پايان مراسم عقد، تخم مرغي که در سر سفره عقد بوده به وسيله (موبد) به پشت بام پرتاب مي شود. با اينکار موبد حقوقي را که پدر نسبت به دختر خود داشته با قيچي بريده به اين تخم مرغ مصالحه کرده از خانه بيرون مي اندازد باين هدف که پدر ديگر حقي به دختر ندارد. سپس ده موبد در حالي که گلاب و آيينه در دست دارد جلو مهمانان آمده همراه با نگاه داشتن آيينه روبروي آنان به آن ها گلاب مي دهد و يک نفر ديگر که پشت سر ده موبد حرکت مي کند به مهمانان شيريني مي دهد. آنگاه ده موبد سيني بزرگ پر از لورک يا آجيل را برداشته به تقسيم آن بين مهمانان که بيشتر سهم خود را به خانه مي برند مي پردازد.پس از انجام مراسم عقد، موبد، عروس و داماد را در معبد دور آتش مقدس مي گرداند. آنگاه عروس و داماد به مجلس جشن عروسي مي روند و پس از پايان مراسم جشن، عروس و داماد به وسيله خويشان نزديک به خانه داماد برده مي شوند. در اين مجلس موسيقي زنده نواخته مي شود و مهمانان با ترانه هاي بومي به رقص و پايکوبي مي پردازند. انار و هندوانه و شيريني مي خورند. غذا بيشتر گوسفند بريان کرده، مرصع پلو و شيرين پلو مي باشد. مراسم بين سه تا هفت روز به درازا مي کشد. گاه نيز با آوردن مطرب ها به اجراي گونه اي نمايش هاي رو حوضي مي پردازند. حوض ميان خانه پر از سيب و انار و هندوانه است و بر تختي روي حوض، مردمان به تماشاي نمايش کمدي و شادي مي پردازند. در چند عروسي ديدم که زني با بستن چند قاشق به انگشتان پاي خود، که بر هرکدام صورتي را نقاشي کرده بودند، بر پشت نيم پرده اي خوابيده و نمايش شاد عروسکي را اجرا مي کرد. در مراسمي ديگر دو شخصيت نمايش، يکي در نقش عروس و ديگري در نقش داماد براي هم مي خواندند: آي دخترک ترگلک ورگلک خوش قد و بالا.........عقدت مي کنم، عقد مدارا
تو که عقدم مي کني، عقد مدارا............ ......منم عروس مي شم حجله مي شينم
تو که عروس مي شي حجله مي شيني.......منم دوماد مي شم، پهلوت مي شينم
بادا بادا مبارک بادا
 
  پا انداز (پاگشا) در يزد و کرمان زرتشتيان عروس را با آداب ويژه اي به خانه داماد مي برند. بدين ترتيب که سمت راست عروس، خواهر داماد و سمت چپ او خواهر عروس (يا يکي از زنان خانواده ي عروس) قرار گر?ته زنان فاميل در حالي که صف چهار يا پنج نفري تشکيل داده اند پشت سر عروس به سوي خانه داماد حرکت مي کنند. چون به کوچه اي باريک ( کوچه ي آشتي کنان) مي رسند، مي ايستند و مي خوانند: اين کوچه تنگه؟ بله......عروس قشنگه؟ بله
دست به زلفاش نزنيد....مرواريد بنده. بله
بادا بادا مبارک بادا.......اي يار مبارک بادا
همراهان عروس از جلوي منزل هر زرتشتي عبور کنند، در برابرش، آتش افروخته بر روي آن اسفند و کندر دود مي کنند. زنان شاباش مي کشند . بدين گونه که سر در گوش و دوش يکديگر نهاده و فرياد شادمانه بر مي آورند. در جلو در خانه، جلوي پاي عروس و داماد آتش مي افروزند. خانواده داماد براي ورود عروس پاگشا يا پانداز مي دهند که بيشتر پول و طلاست. در خانه به مهمان ها شربتي به نام (شربت در حجله ) مي دهند. در هنگام ورود عروس و داماد به حجله مادر شوهر هديه اي( گوشواره، انگشتر، دستبند و سينه ريز) به عروس مي دهد. پس از ورود عروس و داماد به حجله، در حضور عده اي از زنان خانواده نزديک آنها، عروس و داماد به پاشويي يکديگر مي پردازند. ابتدا سيني را در زير پاي عروس و داماد قرار ميدهند. عروس و داماد از ظرفي ،مقداري سبزي که به آن (مرو) و (مور) يا مورد سبز مي گويند، و مقداري شير و آب که همه با هم مخلوط شده برداشته هر دو پاي عروس را با آن مي شويد و سپس عروس پاي داماد را مي شويد به اين نشان که مانند گياه مورد هميشه زندگي آنها سبز و خرم باشد و مانند آن شير همواره از گناهان پاک گردند و مانند آن ريشه( مورد) زندگيشان دراز و پردوام باشد. در اين هنگام مهمانان عروس و داماد را تنها مي گذارند. عروس و داماد اناري شيرين را که در روي سفره گواه بوده در اتاق حجله با هم مي خورند تا به اندازه دانه هاي آن داراي اولاد گردند. بامداد روزديگر رختخواب عروس و داماد بوسيله خواهر شوهر (يا خواهر زن) بزرگتر جمع مي شود. رسم است که داماد سکه اي براي خواهر خويش در رختخواب مي گذارد و خواهر شوهر موقع جمع کردن رختخواب، آنرا برمي دارد. بامداد همان روز نيز از طرف خانواده عروس مقداري ماست (بعنوان روسفيدي ) همراه شيريني و پشمک (براي شيرين کامي ) براي خانواده هاي نزديک عروس و داماد فرستاده مي شود.   پا تختي داماد عصر همانروز ( که روز پاتختي است) قبل از آمدن مهمانان به وسيله چندتن از مردان فاميل همراه موبد با دو لاله روشن و مقداري شير که با برگ گل و آب مخلوط ميباشد برسر آب روان ميرود و پس از خواندن پاره هايي از اوستا به وسيله ي موبد، آنرا در آب روان مي ريزد تا بدين ترتيب هر گونه آلودگي قبل از زناشويي او شسته شود و مانند آب و شير و گل پاک باشد. دربازگشت، داماد براي دست بوسي وسپاس از رنج هايي که پدر براي دختر خود کشيده است به خانه پدرزن مي رود و با بوسيدن دست مادر و پدر زن خود از تلاش آن ها در تربيت دخترشان که حالا زن اوست سپاسگزاري مي نمايد. پدر زن هديه اي به داماد مي دهد. سپس داماد به خانه خود باز مي گردد. در بازگشت داماد، در پاگرد خانه، عروس کاسه اي از نقل و شيريني به نشان پذيرايي از داماد به سر او مي ريزد. دراين هنگام خويشان و دوستان هدايايي را که آماده کرده اند به عروس و داماد مي دهند. آنگاه داماد به نشان شيربها، اناري را که به آن 33 يا ??? سکه زده شده همراه يک جفت کفش به مادر زن هديه مي کند و يک جفت کفش نيز به خواهر زن مي دهد. روز سوم عروسي روز آش رشته است. رشته اين آش بايد به دست عروس بريده شود و به دست داماد به ديگ ريخته شود. اين آش را نيز همراه با برگزاري جشن کوچکي بين دوستان و خويشان بخش مي کنند.   زيارت و مهماني رسم است که عروس و داماد پيش از رفتن به جاي ديگر همراه خويشان خود به زيارتگاه و مکان مقدسي و در يزد به پير سبز و چکچک و پير بانو مي روند. پس از زيارت، در يک روز خوب هفته، مادر شوهر و پدر شوهر، عروس و پسرشان را به خانه خود مهمان مي کنند و هنگام ورود آن ها هدايايي به نشان پاگشا به آن ها مي دهند. همين کار را مادر زن و پدرزن نسبت به داماد و دختر خود انجام داده و هدايايي به نشان پاگشا به آنها مي دهند. پس از آن خويشان نزديک عروس و داماد را به خانه هايشان مهمان مي کنند. گاهي اين مهماني ها به درازا مي کشد، زيرا عروس و داماد هر هفته در خانه يکي از خويشان مهمان مي شوند. اين مهماني ها نيزهمراه با تشريفات ويژه اي است. هنگام ورود عروس و داماد يک شاخه گل و گياه سبزي يا يک دانه انار (يا سيب و يا نارنج) به آن ها داده مقداري (آويشن) که با شيريني و سنجد و بادام و غيره مخلوط است بر سر آنها مي ريزند و چندين مرتبه با صداي بلند که همراه با خوش حالي است نسبت به عروس و داماد شادباش مي گويند. زدن دف و خواندن ترانه هاي شادمانه و خوردن انار و هندوانه و شيريني نيز در تمام اين مراسم رايج است.          

پايان جهان در دين زردشتي

پايان جهان در دين زردشتي

در گاهان (گاثها) كه سرودهاي خود زردشت است و در آنها اصول عقايد وي را مي‌توان يافت، اشاره چنداني به پايان جهان نشده است، اما چنين مي‌نمايد كه در بندي از گاهان (يسن 43، بند 3) سخن از مردي است كه در آينده مي‌آيد و راه نجات را مي‌يابد. اين اشاره محتملاً دال بر اعتقاد زردشت به ظهور مرد نجات‌بخشي در پايان جهان است. همچنين در گاهان چند بار به واژه سوشينت (سودبخش) بر مي‌خوريم كه در ادبيات بعدي زردشتي به صورت سوشيانس درآمده و منجي‌ نهايي زردشتي به شمار آمده است و در موردي نيز سخن از دين سوشينت (يسن 45، بند 11) است. واژه فرشوكرتي (كامل سازي = كامل سازي جهان)، در زبان پهلوي فرشگرد ، يكي ديگر از اصطلاحاتي است كه در گاهان (يسن 30، بند 9) بدان اشاره شده و به موضوع آخر جهان مربوط مي‌شود، يعني زماني كه پس از ضعف، و سرانجام نابودي اهريمن و نيروهاي اهريمني، جهان به كمال نخستين خود باز مي‌گردد. در اوستاي متأخر كه حاصل تلفيق عقايد زردشت و باورهاي پيش از زمان او و نيز تحولات دين بعدي است، اشارات بيش‌تري به پايان جهان شده است (يشت 19، بندهاي 88 ـ96).
مطالب مفصل در اين باره را در كتابهاي پهلوي مي‌يابيم كه گرچه زمان تدوين نهايي آنها غالباً سده 3 و 4ق/ 9 و 10م است، مطالب آنها از دورانهاي كهن سينه به سينه تا آن زمان رسيده است. براساس اين كتابها عمر جهان 12000 سال است كه به 4 دوره 3000 ساله تقسيم مي‌شود. دوران اختلاط نيكي و بدي كه حاصل آن جهان كنوني است، 6000 سال دوم از اين دوره را تشكيل مي‌دهد كه «تاريخ» جهان است. زردشت در آغاز هزاره 10، يعني در ميانه دوران اختلاط، ظهور كرده است. ظاهراً در دورانهاي كهن فقط اعتقاد به يك منجي كه در پايان جهان مي‌آيد، وجود داشته است، اما بعداً اين اعتقاد پيدا شده كه در اواخر هر هزاره از 3000 سال باقي مانده از عمر جهان پسري كه نطفه او در رحم دختري باكره از نسل زردشت، در هنگام آب‌تني بسته شده، زاده مي‌شود. ظهور او در آغاز هزاره با معجزاتي همراه است و اين در زماني است كه نيروي اهريمن و ديوان همار او افزايش يافته و دين و اصول اخلاقي به سستي گراييده است. ايران دستخوش تاخت و تاز اقوام بيگانه شده و بيگانگان بر ايران فرمانروايي يافته‌اند و همه جا دچار جنگهاي بزرگ است. از اين روست كه ظهور منجي لازم مي‌نمايد تا قدرت دين مجدداً برقرار گردد. نام 3 پسر زردشت هوشيدر و هوشيدرماه و سوشيانس است.
در اواخر هزاره 10 هوشيدر متولد مي‌شود و درست در آغاز هزاره 11 در 30 سالگي ظهور مي‌كند. در هنگام ظهور او خورشيد 10 شبانه روز در اوج آسمان،‌ همان‌گونه كه در آغاز خلقت در آنجا بود، مي‌ايستد و گياهان به مدت 3 سال خشك نمي‌شوند، گرگ بسيار بزرگي كه قدرت همه گرگها در آن جمع است، پيدا مي‌شود كه هيچ سلاحي بر آن كارگر نيست،‌ غولها و ديوهاي گوناگوني ظاهر مي‌شوند كه يكي از آنها ديوي است به نام مَلْكوس يا مَرْكوس كه سرما و طوفان بزرگي ايجاد مي‌كند و موجب مي‌شود كه مردم و حيوانات بسياري بر اثر آن از ميان بروند. سرانجام دعا و استغاثه مؤمنان اين ديو را از ميان برمي‌دارد. در پايان سده 5 از اين هزاره 2/3 مردم جهان مؤمن و 1/3 كافرند. از كساني كه در اين زمان به ياري دين زردشتي مي‌آيند، بهرام ورجاوند (داراي نيروي معجزه‌آميز) از نسل كيان است كه از كابل يا هندوستان مي‌آيد. همچنين از كساني كه هوشيدر را ياري مي‌كنند، پشوتن پسر گشتاسب است كه از جاويدانان به شمار مي‌آيد و در اين زمان براي ياري هوشيدر با سپاهي از كَنْگْدِز (دژي افسانه‌اي در شرق ايران) بيرون مي‌آيد (دينكرد، 666 ـ672؛ روايات پهلوي، فصل 48، بندهاي 1 تا 21؛ زند بهمن يشت، فصل 7 و 8؛ جاماسب نامه، فصل 17، بند 2).
هوشيدرماه، دومين منجي زردشتي، در اواخر هزاره 11 زاده مي‌شود و در آغاز هزاره 12 (هزاره 6 از آغاز اختلاط جهان) در 30 سالگي ظهور مي‌كند. خورشيد در اين هنگام 20 شبانه‌روز در ميان آسمان مي‌ايستد و 6 سال گياهان خشك نمي‌شوند. ظهور اژدهاي شگفت‌انگيزي كه قدرت همه مارها را در خود دارد، از حوادث اين دوران است. حادثه ديگر رها شدن ضحّاك از زندان فريدون است. براي باز به بند كشيدن او گرشاسب كه به عقيده زردشتيان، يكي از جاويدانان است، برانگيخته مي‌شود و ضحّاك به دست وي كشته مي‌شود (دينكرد، 672 ـ674؛ روايات پهلوي، فصل 48، بندهاي 22ـ36؛ جاماسب نامه، فصل 17، بند 4ـ 8). سرانجام در پايان اين هزاره سوشيانس، آخرين منجي زردشتي، ظهور مي‌كند. خورشيد 30 شبانه‌روز در ميان آسمان مي‌ايستد. جاودانان زردشتي مانند كيخسرو و طوس و گرشاسب به ياري او مي‌آيند. نبرد نهايي نيروهاي اورمزدي با قدرتهاي اهريمني، كه در اين زمان بسيار ضعيف شده‌اند، صورت مي‌گيرد. هر يك از ايزدان هماورد اهريمني خود را از ميان مي‌برد و اورمزد خود اهريمن را شكست مي‌دهد. به روايتي او را از راه همان سوراخي كه در آغاز خلقت به جهان تاخته بود، به دوزخ يا عالم تاريكي كه جاي اصلي اوست، مي‌فرستد و به روايت ديگر، اهريمن كاملاً از ميان مي‌رود.
در پايان جهان به جاي چشمه‌‌هاي آب، چشمه‌هاي آتش بيرون مي‌آيد، باران باز مي‌ايستد، كوهها بر زمين فرو مي‌ريزند و زمين هموار مي‌گردد. اين زمان هنگام رستاخيز يعني برانگيختن مردگان است. وقتي كه روان به تن آنان باز آمد و آنان از زمين برخاستند، همه در مجمع «ايست واستر» [پسر ناميراي زرتشت] گرد مي‌آيند. مؤمنان از كافران جدا مي‌گردند. آنگاه آتش بزرگي جهان را فرا مي‌گيرد و فلزات همه گداخته مي‌شوند و مردم بايد از آن رود بزرگ گداخته بگذرند، گذر از اين سيل گداخته براي مؤمنان مانند گذشتن از رودخانه‌اي از شير گرم است. كافران با گذشتن از آن، از گناه خود پاك مي‌شوند و سرانجام اورمزد مهربان همه كافران را كه قبلاً در دوزخ مجازات شده بودند و اكنون با گذر از فلز گداخته پاك شده‌اند، مي‌بخشايد و همه به بهشت مي‌روند و تا ابد در آنجا آسوده از بيم اهريمن به سر مي‌برند. سوشيانس با اجراي مراسم «يسنا» كه مهم‌ترين آيين ديني زردشتي است، موجب جاودانگي مردمان مي‌شود (دينكرد، 675 ـ676؛ روايات پهلوي، فصل 48، بندهاي 37ـ107، جاماسب نامه، فصل 17، بند 9ـ16؛ گزيده‌هاي زادسپرم، فصل 34، 35).