گاهشماری رویدادهااشکانیان
اشکانیان (۲۵۰ پ. م ۲۲۴ م.) که از تیره ایرانی پرنی و شاخه‌ای از طوایف وابسته به اتحادیه داهه از عشایر سکاهای حدود باختر بودند، از ایالت پارت که مشتمل بر خراسان فعلی بود برخاستند. نام سرزمین پارت در کتیبه‌های داریوش پَرثَوَه آمده‌است که به زبان پارتی پهلوی می‌شود. چون پارتیان از اهل ایالت پَهلَه بودند، از این جهت در نسبت به آن سرزمین ایشان را پهلوی نیز می‌توان خواند. ایالت پارتی‌ها از مغرب به دامغان و سواحل جنوب شرقی دریای مازندران و از شمال به ترکستان و از مشرق به رود تجن و از جنوب به کویر نمک و سیستان محدود می‌شد. قبایل پارتی در آغاز با قوم داهه که در مشرق دریای مازندران می‌زیستند در یک جا سکونت داشتند و سپس از آنان جدا شده در ناحیه خراسان مسکن گزیدند.
این امپراتوری در دوره اقتدارش از رود فرات تا هندوکش و از کوه‌های قفقاز تا خلیج فارس توسعه یافت. در عهد اشکانی جنگ‌های ایران و روم آغاز شد. حاصل عمده فرمانروایی اشکانیان ،رهائی کشورایران از سلطهٔ همه جانبهٔ یونانی که هدف نابودی ایران گرائی رادر سر می‌پروراند و حفظ تمدن ایران از تهاجمات ویرانگر طوایف مرزهای شرقی و نیز، حفظ تمامیت ایران در مقابل تجاوز خزنده روم به جانب شرق بود. در هر سه مورد، مساعی آنان اهمیت قابل ملاحظه‌ای برای تاریخ ایران داشت. جنگهای فرساینده با روم عامل عمده‌ای در ایجاد نا خرسندی هایی شد که بین طبقات جامعه حاصل می‌شد.
نظام ملوک الطوایفی (استان مداری) که اسباب فقدان تمرکز در قدرت بود ، اختلافات خانوادگی که همین عدم تمرکز آن را مخاطره آمیزتر می‌کرد و نفرت و مخالفت موبدان زرتشتی که سیاست تسامح و اغماض دینی ( یا به عبارت صحیح تر نفرت ومخالفت مغان به سیاست آزادی دینی اشکانیان که متضاد با انحصار طلبی ایشان بود) اشکانیان را به نظر مخالفت می‌دیدند ، از عوامل انحطاط دولت اشکانیان شد .
اشکانیان در اثر اختلافات داخلی و جنگ‌های خارجی در مدت پنج قرن در شرق و غرب به تدریج ضعیف شدند تا سر انجام به دست اردشیر مغ اردشیر اول ساسانی منقرض گردید.
پس از فتح ایران به دست اسکندر مقدونی و مرگ او، ایران به سلوکوس سردار مقدونی رسید؛ نخستین برخورد او با همسایگان ایران در مرزهای جنوب شرقی روی داد که نتیجه آن واگذاری بخش خاوری ایران به چاندراگوپتا پادشاه هند از سلسله ماوریا بود. در حدود ۲۸۱ پیش از میلاد اقوام بربر (به گفته منابع یونانی) به شمال شرقی ایران یورش بردند و شماری از شهرها از جمله چند مهاجرنشین یونانی را ویران ساختند. آنتیوخوس یکم پس از دفع این یورشها شمار مهاجرنشینان یونانی را افزایش داد و مرگیان را به صورت سنگر و بارویی درآورد، همچنین دو لشکر کشی به مرزهای شمال شرقی ایران انجام داد، یکی دریایی به فرماندهی پاتروکلس در امتداد کرانه‌های خاوری دریای مازندران و دیگری زمینی به فرماندهی دموداماس به آن سوی سیردریا (سیحون) که به تأسیس دو استان آنتیوکیس و سلوکیس انجامید. در ۲۵۰ پیش از میلاد آندراگوراس شَهرَب پارت و دیودوتوس شَهرَب (ساتراپی) باکتریا (بلخ) اعلام استقلال نمودند؛ دیودوتوس خود را شاه خواند و قلمرو یونانی - بلخی را تأسیس نمود.

پیدایش
که یاد و نام او [اشک یکم] در دستگاه پارت کوچک تر از کورش پارسی، اسکندر مقدونی و رومانیس رومولیس نبود. یوستینوس
به عقیده یوزف ولسکی، ارشک (اشک) در سالهای ۲۳۸/۲۳۹ پیش از میلاد و در زمان پادشاهی سلوکوس دوم کالینیکوس به پارت یورش برد و بر آندراگوراس پیروز شد، سپس بر هیرکانی (گرگان) تاخت و آنجا را تسخیر نمود و شالوده‌های دستگاه اشکانی و پادشاهی پارت‌ها را پی ریزی نمود.


شاهزاده پارتی, پیدا شده در خوزستان.
وی در آساک واقع در استاونه(آستوئن) در بخش شمالی قلمرو پارت که نِسا هم در آن بود تاجگذاری کرد. سلوکوس دوم برای باز پس گیری سرزمینهای از دست رفته پادشاهی سلوکی دست به لشکر کشی به بخش‌های شمال شرقی ایران زد، در تلاش برای دست یافتن به این هدف با دیودوتوس یکم شاه یونانی - بلخی پیمان یگانگی بست اما با مرگ دیودوتوس یکم و تغییر سیاست جانشین او، دیودوتوس دوم، که با اشک یکم متحد شد، سلوکوس دوم تنها ماند. اشک یکم به روش استپ نشینان به درون استپها پس نشست تا شاید در دشتهای هموار آنجا از سواره نظامش بهتر بهره گیرد و سپس وارد نبرد شد. نتیجه نبرد پیروزی اشک یکم بود. از آن پس پارت‌ها این روز را به عنوان روز استقلال جشن گرفتند.[۱] اشک دوم پس از پدر در سال ۲۱۷ پیش از میلاد بر تخت پادشاهی نشست و روند گسترش قلمرو اشکانی را ادامه داد، وی اکباتان را نیز به قلمرو اشکانی افزود. در واکنش به این امر آنتیوخوس سوم پس از در هم شکستن شورش ساتراپهای باختر ایران رهسپار خاور شد؛ اشک دوم به ناچار اکباتان را رها نمود و همچون پدرش به استپ‌ها پس نشست. آنتیخوس پس از باز پس گیری شهرهای تامبراکس و سورینکس و چند پیروزی بر پارتهای در حال عقب نشینی از پیش روی در استپها خودداری نمود و بنا به دلایل نامعلوم (شاید پس از شکست از اوتیدم (جانشین دیودوتوس دوم شاه یونانی - بلخی) با اشک دوم صلح نمود. نکته جالب توجه در این عقب نشینی پارتها، کشتار همه یونانیان شهر سورینکس بود؛ این مساله در تضاد با جمله‌های حک شده بر پشت سکه‌های اشکانی در آن دوره (فیل هلن [یونان دوست]) است و این نشانه دهنده سیاست واقع بینانه شاهان اشکانی و آگاهی آنان از پیوندهای میان یونانیان و سلوکیان می‌باشد. پس از اشک دوم دقیقا مشخص نیست چه کسی جانشین او شده، نامهایی همچون وَردان، وُنون، بلاش، خسرو و پارتامازیس آمده‌اند، با این حال بر سر کار آمدن نماینده شاخه فرزند کوچک تر یعنی فریاپت (حدود ۱۹۱ تا ۱۷۵ پیش از میلاد) امری مسلم است. درباره پادشاهی او و جانشینش فرهاد یکم (حدود ۱۷۶-۱۷۵ پیش از میلاد) تقریباً چیزی نمی‌دانیم، تنها در دو سند درباره پادشاهی فرهاد یکم آورده شده که او پس از شکست دادن قبیله «مردها» در البرز آیشان را به خاراکس نزدیک دروازه‌های مازندران کوچاند.
جانشین او مهرداد یکم (حدود ۱۷۱ تا ۱۳۸ پیش از میلاد) نخستین شاه بزرگ اشکانی است که دولت پارت را به جایگاه یک امپراتوری خاوری رساند.

• ۳۳۴ تا ۳۲۳ پیش از میلاد : اسکندر مقدونی ایران را تصرف می‌کند , سقوط شاهنشاهی هخامنشی و آغاز یونانی سازی خاور .
• ۳۲۹ تا ۳۲۷ پیش از میلاد : شمال شرقی ایران در برابر تهاجم اسکندر با کمک قبایل مرزی می‌ایستد. اسپیتامن قهرمان پایداری است .
• ۳۱۲ تا ۳۲۷ پیش از میلاد : سلوکوس یکم سراسر ایران را می‌گیرد .
• ۳۰۴/۳۰۳ پیش از میلاد : چاندراگوپتا پادشاه هند از سلسله ماوریا مورد تهدید امپریالیسم مقدونی قرار می‌گیرد ولی بر سلوکوس یکم چیره می‌شود و بخش خاوری ایران را جدا می‌سازد . آغاز عقب نشینی مقدونیان از خاور .
• پیش از ۲۱۸ پیش از میلاد : تهاجم اقوام بربر به ایران . فعالیت آنتیوخوس یکم (سوتر) برای جلوگیری از این خطر .
• ۲۵۰ پیش از میلاد : نخستین نشانه‌های تجزیه خواهی در شمال شرقی ایران. پدیدار شدن دو فرمانروای مستقل: آندراگوراس در پارت و دیودویوس در باکتریا ( باختر ).
• حدود ۲۳۸ پیش از میلاد : اعلام پادشاهی دیودوتوس و پیدایش قلمرو یونانی - باختری با کمک اهالی بومی .
• حدود ۲۳۸ پیش از میلاد : یورش اشک یکم سرکرده قبیله پارنی به پارت و آغاز فرمانروایی پارت اشکانی. آغاز فروپاشی چیرگی سلوکیان بر ایران. توقف یونانی کردن ایران.
• حدود ۲۳۸ پیش از میلاد : اشک یکم یورش سلوکوس دوم (کالینیکوس) را پس می‌راند. پارتیان لقب «اشک» را باب می‌نمایند.
• حدود ۲۰۸ پیش از میلاد : اشک دوم یورش آنتیوخوس سوم را پس می‌راند. پادشاهی از شاخه بردار بزرگ تر اشکانیان بیرون می‌شود.
• ۱۷۱ تا حدود ۱۳۸ پیش از میلاد: مهرداد یکم خالق نیروی بزرگ پارت. آغاز استبداد. نخستین نشانه‌های ایران گرایی. تهدید از دو جبهه, از سوی سلوکیان در باختر و اقوام آسیای میانه از شمال خاور.
• ۱۲۳ تا ۸۸/۸۷ پیش از میلاد: مهرداد دوم قدرت پارت را زنده می‌کند. ارمنستان زیر نفوذ پارتیان قرار می‌گیرد. ایران باستان زنده می‌شود. مجموعه ساختمانهای شهر نسا ساخته می‌شود.
• نیمه نخست سده یکم پیش ازمیلاد: پیدایش مدعیان و غاصبان در دولت پارت. خاورمیانه در برابر گسترش جویی روم. ایران اشکانی یگانه نیروی توانا برای پایداری در برابر روم.
• ۵۸/۵۷ تا ۳۹ پیش از میلاد: اُرُد اول. پادشاهی پارت با روم وارد جنگ می‌شود. نبرد کرهه (حران) در سال ۵۳ پیش از میلاد و شکست و مرگ لیسینیوس کراسوس از سه امپراتور (حکومت سه نفره) روم. امپراتوری اشکانی نیرویی برابر با روم در جهان آن روزگار. فرات مرز میان دو امپراتوری.
• ۴۱ تا ۳۹ پیش از میلاد : پارتیان اربابان خاورمیانه. شکست و مرگ پاکور شاهزاده پارت در گیندوراس در ۳۹ پیش از میلاد.
• حدود ۳۹ تا ۲/۳ پیش از میلاد: فرهاد چهارم . حمله آنتونیوس یکی از سه فرمانروای روم به قلمرو پارت. شکست رومیان و پس نشستن آنها در ۳۶ پیش از میلاد.
• حدود ۱۱-۳۷ میلادی : اردوان دوم. برنامه معروف «هخامنشی سازی» تایید شده در منابع کلاسیک. پیشرفت ایران گرایی. حماسه ایرانی و نقش دودمانهای بزرگ پارتی در ایجاد این حماسه. هنر پارت ادامه اهنده هنر هخامنشی.
• ۴۲ میلادی : پارتیان شهر سلوکیه را پس از شش سال محاصره تسخیر می‌کنند.
• حدود ۵۱ تا ۸۰/۷۶ میلادی : بلاش یکم. پیکار قطعی بر سر ارمنستان. شکست رومیان در راندیا در سال ۶۳ میلادی. شکل گیری میراث اشکانیان: دولت پارت, مادآتروپاتن, ارمنستان. ادامه پیشرفت ایران گرایی. زبان ایرانی پهلوی جای زبان یونانی را روی سکه‌ها می‌گیرد. گردآوری و نشر (احتمالی) اوستا. تایید تیرداد از سوی نرون به عنوان شاه ارمنستان.
• سده دوم میلادی : حالت دفاعی امپراتوری پارت.
• ۱۰۸/۱۰۹ - ۱۲۷/۱۲۸ میلادی : خسرو. حمله امپراتور ترایانوس از سال ۱۱۴ تا ۱۱۷ میلادی به امپراتوری پارت. رومیان پس از موفقیتهای اولیه ناچار می‌شوند برابر ضد حمله‌های شدید پارتیان پس نشینی کنند. فرات دوباره مرز دو امپراتوری می‌شود.
• ۱۴۷/۱۴۸-۱۹۰ میلادی : بلاش چهارم. یورش ناکام پارت به ارمنستان و سوریه. ضد حمله رومیان و تسخیر تیسفون. شیوع بیماری طاعون و عقب نشینی رومیان. تسلط رومیان بر بخشی از بین النهرین.
• ۱۹۱-۲۰۶ میلادی : بلاش پنجم. یورش جدید رومیان به پارتیان. امپراتور سپتیموس سوروس تیسفون را می‌گیرد. شکست رومیان در هاترا. بخشی از بین النهرین ضمیمه امپراتوری روم می‌شود. ناتوانی تدریجی دولت پارت.
• ۲۰۷-۲۲۱ میلادی : بلاش ششم. پارتیان در برابر امپراتور کاراکالا. پیروزی پارتیان بر امپراتور ماکرینوس. روم خوار شده وادار می‌شود خراج سنگینی به ایران بپردازد. شورش‌های داخلی بر ضد اشکانیان.
• حدود ۲۱۲ میلادی : اردوان چهارم برادر بلاش برضد او قیام می‌کند.
• حدود ۲۲۰ تا ۲۲۶/۲۲۸ میلادی : اردشیر بابکان, نوه ساسان, آغاز به تصرف پارس می‌کند. نبرد بر سر قدرت در ایران. شکست اردوان چهارم, و احتمالاً در سال ۲۲۸ شکست بلاش ششم از اردشیر بابکان. سقوط دودمان اشکانی و پایان امپراتوری پارت. آغاز فروانروایی ساسانیان.

شاهان اشکانی
توضیح: ح علامت اختصاری حدود است.
• ارشک (اشک یکم) (ح۲۵۰- ح۲۴۷ ق.م)
• تیرداد یکم (اشک دوم) (ح۲۴۷- ح۲۱۱ ق.م)
• اَردوان یکم (اشک سوم) (ح۲۱۱- ح۱۹۱ ق.م)
• فریاپت (اشک چهارم) (ح۱۹۱- ح۱۷۶ ق.م)
• فرهاد یکم (اشک پنجم) (ح۱۷۶- ح۱۷۱ ق.م)
• مهرداد یکم (اشک ششم) (ح۱۷۱- ح۱۳۸ یا۱۳۷ ق.م)
• فرهاد دوم (اشک هفتم) (ح۱۳۸ یا ۱۳۷- ح۱۲۸ ق.م)
• اردوان دوم (اشک هشتم) (ح۱۲۸- ح۱۲۳ ق.م)
• مهرداد دوم (اشک نهم) (ح۱۲۳- ۸۷ ق.م)
o گودرز یکم (۹۱ - ۷۸؟)
o اُرُد یکم (۷۸ - ؟)
• سیناتروک (اشک دهم) (۷۶ یا ۷۵- ۷۰ یا ۶۹ ق.م)
• فرهاد سوم (اشک یازدهم) (۷۰ یا ۶۹- ۵۸ یا ۵۷ ق.م)
• مهرداد سوم (اشک دوازدهم) (۵۸ یا ۵۷- ۵۶ ق.م)
• اُرد دوم (اشک سیزدهم) (ح۵۶- ۳۷ یا ۳۶ ق.م)
• فرهاد چهارم (اشک چهاردهم) (ح۳۷- ۲ ق.م)
o تیرداد دوم (۳۲ - ح۳۰ پ.م)
• فرهاد پنجم یا (فرهادک) (اشک پانزدهم) (۲ ق.م- ۴ م)
o ملکه موزا (۲ ق.م- ۴ م) همراه با پسرش فرهاد پنجم
• اُرد سوم (اشک شانزدهم) (۴- ۶ یا ۷ م)
• ونُن یکم (اشک هفدهم) (۷ یا ۸- ۱۲ م)
• اردوان سوم (اشک هیجدهم) (۱۲- ۳۹ یا ۴۰ م)
o تیرداد سوم (ح۳۶ م)
• وردان (اشک نوزدهم) (۳۹ یا ۴۰- ۴۵ م)
• گودرز دوم (اشک بیستم) (۴۱- ۵۱ م)
• ونن دوم (اشک بیست و یکم) (۵۱ م)
• بلاش یکم (اشک بیست و دوم) (۵۱- ۷۷ یا ۷۸ م)
• پاکور (اشک بیست و سوم) (۷۸- ۱۰۸ یا ۱۱۰ م)
o اردوان چهارم (۱۰۸- ۱۱۰ م)
• خسرو (اشک بیست و چهارم) (ح۱۱۰- ۱۲۸ یا ۱۲۹ م)
o بلاش دوم (۷۷ - ۸۰ م)
o مهرداد چهارم (۱۲۸؟ یا ۱۲۹؟- ۱۴۷؟ م)
• بلاش سوم (اشک بیست و پنجم) (۱۲۸ یا ۱۲۹- ۱۴۷ م)
• بلاش چهارم (اشک بیست و ششم) (۱۴۷- ۱۹۱ م)
• بلاش پنجم (اشک بیست و هفتم) (۱۹۱- ۲۰۸ م)
• بلاش ششم(اشک بیست و هشتم) (۲۰۸- ح۲۱۵ م)
• اردوان پنجم (اشک بیست و نهم) (ح۲۱۶- ۲۲۶ م)
• اردوازد
__________________
زندگي صحنه يكتاي هنرمندي ماست

هخامنشیان

هخامنشیان
هخامنشیان (۳۳۰-۵۵۰ قبل از میلاد) نام دودمانی پادشاهی در ایران پیش از اسلام است. پادشاهان این دودمان از پارسیان بودند و تبار خود را به «هخامنش» می‌رساندند که سرکردهٔ طایفه‌ پاسارگاد از طایفه‌های پارسیان بوده‌است. هخامنشیان نخست پادشاهان بومی پارس و سپس انشان بودند ولی با شکستی که کوروش بزرگ بر ایشتوویگو واپسین پادشاه ماد وارد ساخت و سپس فتح لیدیه و بابل پادشاهی هخامنشیان تبدیل به شاهنشاهی بزرگی شد. از این رو کوروش بزرگ را بنیانگذار شاهنشاهی هخامنشی می‌دانند.
به قدرت رسیدن پارسی‌ها و سلسله هخامنشی یکی از وقایع مهم تاریخ قدیم است. اینان دولتی تأسیس کردند که دنیای قدیم را به استثنای دو سوم یونان تحت تسلط خود در آوردند. شاهنشاهی هخامنشی را نخستین امپراتوری تاریخ جهان می‌دانند.

کشور و سرزمین
پارس‌ها مردمانی ازقوم آریایی بودند که مشخص نیست از چه زمانی به فلات ایران آمده بودند. آنان از قوم آریایی پارس یا پارسواش بودند که درکتیبه‌های آشوری از سده نهم پیش از میلاد مسیح نام آنان آمده‌است. پارس‌ها هم‌زمان با مادها به نواحی غربی ایران سرازیر شدند و پیرامون دریاچه ارومیه و کرمانشاهان ساکن گردیدند. با ضعف دولت ایلام، نفوذ قوم پارس به خوزستان‌ و نواحی مرکزی فلات ایران‌ گسترش یافت.
برای نخستین بار درسالنامه‌های آشوری سلمانسر سوم در سال ۸۳۴ ق. م، نام قوم «پارسوآ» در جنوب و جنوب غربی دریاچه ارومیه برده شده‌است. بعضی از محققین مانند راولین سن عقیده دارند که مردم پارسواش همان پارسی‌ها بوده‌اند. تصور می‌شود اقوام پارسی پیش از این که از میان دوره‌های جبال زاگرس به طرف جنوب و جنوب شرقی ایران بروند، در این ناحیه توقف کوتاهی نمودند و در حدود ۷۰۰ سال پیش از میلاد در ناحیه پارسوماش، روی دامنه‌های کوه‌های بختیاری در جنوب شرقی شوش در ناحیه‌ای که جزو کشور ایلام بود، مستقر گردیدند. از کتیبه‌های آشوری چنین استنباط می‌شود که در زمان شلم نصر (۷۱۳-۷۲۱ ق. م) تا زمان سلطنت آسارهادون (۶۶۳ ق. م)، پادشاهان یا امراء پارسوا، تابع آشور بوده‌اند. پس از آن درزمان فرورتیش (۶۳۲-۶۵۵ ق. م) پادشاه ماد به پارس استیلا یافت و این دولت را تابع دولت ماد نمود.

مردم و طوایف
هرودوت می‌گوید: پارس ها به شش طایفه شهری و ده نشین و چهار طایفه چادرنشین تقسیم شده‌اند. شش طایفه اول عبارت‌اند از: پاسارگادیان، رفیان، ماسپیان، پانتالیان، دژوسیان و گرمانیان. چهار طایفه دومی عبارت‌اند از: داییها، مردها، دروپیک‌ها و ساگارتی ها. از طوایف مذکور سه طایفه اول بر طوایف دیگر، برتری داشته‌اند و دیگران تابع آنها بوده‌اند.
پارس‌ها هم‌زمان با مادها به نواحی غربی ایران سرازیر شدند و پیرامون دریاچه ارومیه و کرمانشاهان ساکن گردیدند. برای نخستین بار درسالنامه‌های آشوری سلمانسر سوم در سال ۸۳۴ ق. م، نام کشور (پارسوآ) در جنوب و جنوب غربی دریاچه ارومیه برده شده‌است. بعضی از محققین مانند راولین سن عقیده دارند که مردم پارسوا همان پارسی‌ها بوده‌اند.
طوایف پارسی پیش از این که از میان دوره‌های جبال زاگرس به طرف جنوب و جنوب شرقی ایران بروند، در ناحیه پارسوآ توقف نمودند و در حدود سال ۷۰۰ پیش از میلاد در ناحیه پارسوماش، روی دامنه‌های کوه‌های بختیاری در جنوب شرقی شوش در ناحیه‌ای که جزو کشور ایلام بود، مستقر گردیدند. بعدها با ضعف دولت ایلام، نفوذ طوایف پارس به خوزستان‌ و نواحی مرکزی فلات ایران‌ گسترش یافت و رو به جنوب رفته‌اند.
مطابق منابع یونانی در سرزمین کمنداندازان ساگارتی (زاکروتی، ساگرتی) (همان استان کرمانشاهان کنونی) مادی‌های ساگارتی می زیسته‌اند که شکل بابلی - یونانی شدهً نام خود یعنی زاگروس (زاکروتی، ساگرتی) را به کوهستان غرب فلات ایران داده‌اند. نام همین طوایف است که در اتحاد طوایف پارس نیز موجود است و خط پیوند خونی طوایف ماد و پارس از منشا همین طایفه ساگارتی‌ها (زاکروتی، ساگرتی) است، طوایف پارس قبل از حرکت به سوی جنوب دورانی طولانی را در مناطق ماد می زیستند و بعدها با ضعف دولت ایلام، نفوذ طوایف پارس به خوزستان‌ و نواحی مرکزی فلات ایران‌ گسترش یافت و رو به جنوب رفته‌اند.
طبق نوشته‌های هرودوت، هخامنشیان از طایفه پاسارگادیان بوده‌اند که در پارس اقامت داشته‌اند و سر سلسله آنها هخامنش بوده‌است. پس از انقراض دولت ایلامیان به دست آشور بنی پال، چون مملکت ایلام ناتوان شده بود پارسی‌ها از اختلافات آشوری‌ها و مادی‌ها استفاده کرده و انزان یا انشان را تصرف کردند.
این واقعه تاریخی در زمان چیش پش دوم روی داده‌است. با توجه به بیانیه‌های کوروش بزرگ در بابل، می‌بینیم او نسب خود را به چیش پش دوم، می‌رساند و او را شاه انزان می‌خواند.
پس از مرگ چیش پش، کشورش میان دو پسرش «آریارومنه» پادشاه کشور پارس و کوروش که بعداً عنوان پادشاه پارسوماش، به او داده شد، تقسیم گردید. چون در آن زمان کشور ماد در اوج ترقی بود و هووخشتره در آن حکومت می‌کرد، دو کشور کوچک جدید، ناچار زیر اطاعت فاتح نینوا بودند. کمبوجیه فرزند کوروش اول، دو کشور نامبرده را تحت حکومت واحدی در آورد و پایتخت خود را از انزان به پاسارگاد منتقل کرد.
__________________

پایتخت های ایران در طول تاریخ

پایتخت های ایران در طول تاریخ
پایتخت های ایران در طول تاریخ
ايلام: شوش
ماد: هگمتانه (همدان)
هخامنشيان: شوش | پاسارگاد| شيراز
اشکانيان: دامغان | اشک‌آباد | تيسفون
ساسانيان: تيسفون | بيشابور |کازرون
طاهريان: بخارا | نيشابور | مرو
صفاريان: زرنج
سامانيان: بخارا
علويان: آمل
زياريان: اصفهان
بوييان: همدان | ري | شيراز
غزنويان: غزنين
سلجوقيان: نيشابور | اصفهان
خوارزمشاهيان: سمرقند | گرگانج
ايلخانيان: مراغه | تبريز
تيموريان: سمرقند | هرات
صفويان: اردبيل | تبريز | قزوين | اصفهان | ساري
افشاريان: مشهد
زنديان: شيراز | کرمان
قاجاريان: ساري | تهران
پهلوي: تهران
جمهوری اسلامی : تهران

ابوالعلا معری که بود؟

ابوالعلا معری که بود؟

پرداختن به اینکه ابوالعلا معری که بود و چه کرد مجال زیادی را می‌طلبد. پرداختن به تفکرات اندیشمندی که بر روی بسیاری از بزرگان دیگر تاثیر به سزایی داشته و همینطور در انواع دانش عملی صاحب فکر است، کاری است که از عهده‌ی رونویسانی چون من خارج است و اینکه اصولا  کاری بیهوده می‌نماید. چرا که بسیار به آن پرداخته‌اند. در این فرصت اندک فقط به معرفی یک رساله‌ی او می‌پردازم و بعد نام یک اثر سترگ را می‌آورم که همگی با آن آشنایی دارید و الباقی می‌ماند قضاوت خود شما. لازم به یادآوری است که این نوشته‌ها فقط نقل از روی چند کتاب است که در انتها می‌آید و بنده هیچ گونه دخالتی در آنها ندارم و نقش من در اینجا نقش یک گردآورنده است. فقط چیزهایی که در پرانتز می‌آید را من نوشته‌ام.

 

رسالة الغفران: نام کتابی است از ابوالعلا معری که گویا او این کتاب را در پاسخ به نامه‌ی دوست خود ابوالحسن علی ابن منصور معروف به ابن قارح نوشته است.

ابن قارح از ادیبان به نام حلب بوده و بر بعضی ادیبان و شاعران خرده می‌گرفته و معتقد بوده است که شاعران به سبب بعضی گفتار یا اعمالشان مانند مهمل شمردن فرایض دینی یا شرب خمر یا غزل سرایی به دوزخ می‌روند.

رساله الغفران شرح سفری خیالی از زبان ابن قارح به جهان برزخ و دیدار وی از آنجا است. ابوالعلا با نوشتن این رساله سعی در نشان دادن وسعت و رحمت خدا داشته است. ابوالعلا در این رساله بر عقاید بعضی از دانشمندان و ادیبان و فقیهان در مورد شعر و ادب و روایات مذهبی خرده می‌گیرد و خرده گیری‌های او بر خلاف آنچه تاکنون در لزومیات دیده ایم با تحکمی (=عریان و واضح) تلخ و مقداری هزل آمیخته است. پس از آنکه ابوالعلا جایگاه ابن قارح را در بهشت تصور می‌کند، به وصف بهشت و اشیا موجود در آنجا مانند درختی که بر شرق و غرب سایه می‌افکند، می‌پردازد از شرابی که مستی ندارد (=شرابا طهورا. به قرآن مراجعه شود) و در جام‌های زرین و صراحی‌ها زبرجدین برای اهل بزم در گردش است، سخن می‌گوید، و از گل هایی که همراه بهترین نواها ایجاد شادی می‌کنند یاد می‌کند. آنگاه برای ابن قارح گردش و سیاحت در بهشت را تصور می‌کند. ابن قارح در اثنا گردش بعضی از شاعران دوره‌ی جاهلیت مانند: اعشی و زهیر و عدی بن زید نصرانی و نابغه‌ی ذبیانی و حسان بن ثابت و دیگران را می‌بیند که تمامی آنها پیش از ظهور اسلام و بعثت محمد (ص) می‌زیسته‌اند و به سبب نیکوکاری یا ایمان به خدا وارد بهشت گردیده اند.

آنگاه ابوالعلا اندیشه‌ی خود را از زبان ابن قارح نقل می‌کند و او را وا می‌دارد که برای ما حکایت کند که چگونه توانسته است وارد بهشت شود و در این راه چه بدبختی هایی به او رسیده است و ترس از وقوف در محشر چیست؟

پس از آنکه رضوان نگهبان بهشت به هیچ یک از وسایل تشبث ابن قارح که در دنیا معمول است مانند مدح بوسیله‌ی شعر و استشهاد به درستی ایمان و توبه‌ی او توجهی نمی کند و اجازه‌ی ورود به بهشت را به او نمی دهد، ابن قارح سر انجام به علی ابن ابی طالب متوسل می‌شود و او را شفیع قرار می‌دهد. علی (ع) از او شفاعت نمی کند، ابن قارح به اطراف می‌نگرد و می‌بیند مردم در محلی جمع شده اند، می‌فهمد حضرت زهرا است که بر حسب معمول برای سلام به پدر بیرون خواهد آمد. چون حضرت زهرا بیرون می‌آید ابن قارح نظر آن بانو را جلب می‌کند و حضرت زهرا از هویت او جویا می‌شود. به عرض می‌رسد: «این مرد توبه اش درست بوده و به ما متوسل شده تا وارد بهشت گردد.»

حضرت زهرا به برادرش ابراهیم اشاره می‌کند تا ابن قارح را همراهی کند، پس از آن که آن بانو به حضور پدر (حضرت محمد) می‌رسد داستان ابن قارح را نقل می‌کند و می‌گوید: گروهی از ائمه طاهرین نیز از او شفاعت کرده اند، محمد (ص) دستور می‌دهد تا اعمال او را بررسی کنند. چون به اعمال او رسیدگی می‌شود ثابت می‌شود که او عملاً در دنیا توبه کرده است، آنگاه به او اجازه‌ی ورود به بهشت داده می‌شود.

آنگاه حضرت زهرا به کنیز خود دستور می‌دهد که ابن قارح را با خود از پل صراط بگذراند و به اتفاق در پی ابراهیم فرزند پیامبر خدا به جانب بهشت بروند، کنیز و ابن قارح جا می‌مانند و ابراهیم آن دو را گم می‌کند. ابن قارح بار دیگر با نگهبان بهشت به مجادله بر می‌خیزد. ابراهیم به جستجوی ابن قارح می‌پردازد و او را در حال نزاع با نگهبان بهشت پیدا می‌کند، به مجادله‌ی آنها خاتمه میدهد و او را با شتاب به داخل بهشت می‌راند.

ابن قارح در بهشت به گردش می‌پردازد و به شعرا برخورد می‌کند، بعضی او را همراهی می‌کنند و به اتفاق به مشاهده‌ی مجالس جشن و محافل موسیقی مشغول می‌شوند. در اندیشه‌ی ابن قارح خطور می‌کند که به دیدار دوزخیان برود؛ در بین راه از شهر جنیانی که با ایمان اعمالشان سزاوار بهشت بوده اند عبور می‌کند. از حقیقت پندارهای مردم نسبت به آنها و نیز از اخبار و اشعار و دانش و قدرت آنها به سبک محکم و تحکم آمیزی پرسش می‌کند.

چون به نزدیک دوزخ می‌رسد، شیطان را در غل و زنجیر گرفتار می‌بی

ابوالعلا معری که بود؟

پرداختن به اینکه ابوالعلا معری که بود و چه کرد مجال زیادی را می‌طلبد. پرداختن به تفکرات اندیشمندی که بر روی بسیاری از بزرگان دیگر تاثیر به سزایی داشته و همینطور در انواع دانش عملی صاحب فکر است، کاری است که از عهده‌ی رونویسانی چون من خارج است و اینکه اصولا  کاری بیهوده می‌نماید. چرا که بسیار به آن پرداخته‌اند. در این فرصت اندک فقط به معرفی یک رساله‌ی او می‌پردازم و بعد نام یک اثر سترگ را می‌آورم که همگی با آن آشنایی دارید و الباقی می‌ماند قضاوت خود شما. لازم به یادآوری است که این نوشته‌ها فقط نقل از روی چند کتاب است که در انتها می‌آید و بنده هیچ گونه دخالتی در آنها ندارم و نقش من در اینجا نقش یک گردآورنده است. فقط چیزهایی که در پرانتز می‌آید را من نوشته‌ام.

 

رسالة الغفران: نام کتابی است از ابوالعلا معری که گویا او این کتاب را در پاسخ به نامه‌ی دوست خود ابوالحسن علی ابن منصور معروف به ابن قارح نوشته است.

ابن قارح از ادیبان به نام حلب بوده و بر بعضی ادیبان و شاعران خرده می‌گرفته و معتقد بوده است که شاعران به سبب بعضی گفتار یا اعمالشان مانند مهمل شمردن فرایض دینی یا شرب خمر یا غزل سرایی به دوزخ می‌روند.

رساله الغفران شرح سفری خیالی از زبان ابن قارح به جهان برزخ و دیدار وی از آنجا است. ابوالعلا با نوشتن این رساله سعی در نشان دادن وسعت و رحمت خدا داشته است. ابوالعلا در این رساله بر عقاید بعضی از دانشمندان و ادیبان و فقیهان در مورد شعر و ادب و روایات مذهبی خرده می‌گیرد و خرده گیری‌های او بر خلاف آنچه تاکنون در لزومیات دیده ایم با تحکمی (=عریان و واضح) تلخ و مقداری هزل آمیخته است. پس از آنکه ابوالعلا جایگاه ابن قارح را در بهشت تصور می‌کند، به وصف بهشت و اشیا موجود در آنجا مانند درختی که بر شرق و غرب سایه می‌افکند، می‌پردازد از شرابی که مستی ندارد (=شرابا طهورا. به قرآن مراجعه شود) و در جام‌های زرین و صراحی‌ها زبرجدین برای اهل بزم در گردش است، سخن می‌گوید، و از گل هایی که همراه بهترین نواها ایجاد شادی می‌کنند یاد می‌کند. آنگاه برای ابن قارح گردش و سیاحت در بهشت را تصور می‌کند. ابن قارح در اثنا گردش بعضی از شاعران دوره‌ی جاهلیت مانند: اعشی و زهیر و عدی بن زید نصرانی و نابغه‌ی ذبیانی و حسان بن ثابت و دیگران را می‌بیند که تمامی آنها پیش از ظهور اسلام و بعثت محمد (ص) می‌زیسته‌اند و به سبب نیکوکاری یا ایمان به خدا وارد بهشت گردیده اند.

آنگاه ابوالعلا اندیشه‌ی خود را از زبان ابن قارح نقل می‌کند و او را وا می‌دارد که برای ما حکایت کند که چگونه توانسته است وارد بهشت شود و در این راه چه بدبختی هایی به او رسیده است و ترس از وقوف در محشر چیست؟

پس از آنکه رضوان نگهبان بهشت به هیچ یک از وسایل تشبث ابن قارح که در دنیا معمول است مانند مدح بوسیله‌ی شعر و استشهاد به درستی ایمان و توبه‌ی او توجهی نمی کند و اجازه‌ی ورود به بهشت را به او نمی دهد، ابن قارح سر انجام به علی ابن ابی طالب متوسل می‌شود و او را شفیع قرار می‌دهد. علی (ع) از او شفاعت نمی کند، ابن قارح به اطراف می‌نگرد و می‌بیند مردم در محلی جمع شده اند، می‌فهمد حضرت زهرا است که بر حسب معمول برای سلام به پدر بیرون خواهد آمد. چون حضرت زهرا بیرون می‌آید ابن قارح نظر آن بانو را جلب می‌کند و حضرت زهرا از هویت او جویا می‌شود. به عرض می‌رسد: «این مرد توبه اش درست بوده و به ما متوسل شده تا وارد بهشت گردد.»

حضرت زهرا به برادرش ابراهیم اشاره می‌کند تا ابن قارح را همراهی کند، پس از آن که آن بانو به حضور پدر (حضرت محمد) می‌رسد داستان ابن قارح را نقل می‌کند و می‌گوید: گروهی از ائمه طاهرین نیز از او شفاعت کرده اند، محمد (ص) دستور می‌دهد تا اعمال او را بررسی کنند. چون به اعمال او رسیدگی می‌شود ثابت می‌شود که او عملاً در دنیا توبه کرده است، آنگاه به او اجازه‌ی ورود به بهشت داده می‌شود.

آنگاه حضرت زهرا به کنیز خود دستور می‌دهد که ابن قارح را با خود از پل صراط بگذراند و به اتفاق در پی ابراهیم فرزند پیامبر خدا به جانب بهشت بروند، کنیز و ابن قارح جا می‌مانند و ابراهیم آن دو را گم می‌کند. ابن قارح بار دیگر با نگهبان بهشت به مجادله بر می‌خیزد. ابراهیم به جستجوی ابن قارح می‌پردازد و او را در حال نزاع با نگهبان بهشت پیدا می‌کند، به مجادله‌ی آنها خاتمه میدهد و او را با شتاب به داخل بهشت می‌راند.

ابن قارح در بهشت به گردش می‌پردازد و به شعرا برخورد می‌کند، بعضی او را همراهی می‌کنند و به اتفاق به مشاهده‌ی مجالس جشن و محافل موسیقی مشغول می‌شوند. در اندیشه‌ی ابن قارح خطور می‌کند که به دیدار دوزخیان برود؛ در بین راه از شهر جنیانی که با ایمان اعمالشان سزاوار بهشت بوده اند عبور می‌کند. از حقیقت پندارهای مردم نسبت به آنها و نیز از اخبار و اشعار و دانش و قدرت آنها به سبک محکم و تحکم آمیزی پرسش می‌کند.

چون به نزدیک دوزخ می‌رسد، شیطان را در غل و زنجیر گرفتار می‌بیند که او را با گرزهای آهنین می‌کوبند، ساعتی با او به گفتگو می‌پردازد. آنگاه به سیر خود در دوزخ ادامه می‌دهد و از شاعران بشار بن برد و امر قیس و عنتره بن شداد و طرفه واخطل و دیگران را می‌بیند، چون به کم ارجی اندیشه آنان پی می‌برد، آنها را در بدبختی ابدی رها می‌کند و به بهشت باز می‌گردد در بهشت به حضرت آدم و مارهایی که در دنیا کار نیک انجام داده‌اند بر می‌خورد.

در تمام این احوال ابوالعلا از انتقاد به عقاید مردم نسبت به بعضی اخبار روایت شده و رد قسمتی از آراء ادبی و بررسی پاره ای از احکام و اعتقاد‌های مذهبی غفلت نمی کند.

در پایان ابوالعلا به این گردش خیالی خاتمه می‌دهد و برای نامه‌ی ابن قارح پاسخی صریح و مستقیم می‌نویسد. درباره‌ی گروهی از ادیبان و متفکران مشهور مانند: ابونواس و متنبی و بشار بن برد و ولید بن یزید و منصور حلاج و ابن رومی و ابو تمام و علی ابن ابی طالب و عمر بن خطاب، عقیده‌ی خود را اظهار می‌کند؛ یا در پاره ای از موضوعات مانند : مرگ و زندقه و دهریها و قرامطه و مذهب حلولی (پیشوای این فرقه منصور حلاج است) و تناسخ و الوهیت و ازدواج و شراب و غیر اینها اظهار نظر می‌کند.

حال دانته‌ی بزرگ که سه قرن بعد از وفات ابوالعلا در فلورانس ایتالیا متولد شده است کمدی الهی را می‌نویسد. این کتاب نیز شرحی است از سفری به جهان آخرت به همراهی مظهر عقل (که دانته در اینجا به صورت تمثیلی ویرژیل را نماد عقل می‌داند و با ویرژیل به سیاحت در آخرت می‌پردازد.) که از دوزخ شروع می‌شود و برزخ را رد می‌کند و به بهشت می‌رسد.

گویا در اینکه مآخذ دانته در نوشتن کمدی الهی شرح معراج محمد پیامبر (ص) در فتوحات مکیه (اثر محی الدین ابن عربی) است علمای تاریخ در شرق و غرب شکی ندارند زیرا که کتب فلسفه‌ی اسلامی در آن زمان کم کم در حال ورود به غرب بودند و بزرگانی چون دانته با آن آشنایی داشته اند و حال اینکه رساله الغفران (ابوالعلا متقدم تر از ابن عربی است) چه تاثیری بر کمدی الهی داشته بر ما و تاریخ پوشیده است؟

 

 

ند که او را با گرزهای آهنین می‌کوبند، ساعتی با او به گفتگو می‌پردازد. آنگاه به سیر خود در دوزخ ادامه می‌دهد و از شاعران بشار بن برد و امر قیس و عنتره بن شداد و طرفه واخطل و دیگران را می‌بیند، چون به کم ارجی اندیشه آنان پی می‌برد، آنها را در بدبختی ابدی رها می‌کند و به بهشت باز می‌گردد در بهشت به حضرت آدم و مارهایی که در دنیا کار نیک انجام داده‌اند بر می‌خورد.

در تمام این احوال ابوالعلا از انتقاد به عقاید مردم نسبت به بعضی اخبار روایت شده و رد قسمتی از آراء ادبی و بررسی پاره ای از احکام و اعتقاد‌های مذهبی غفلت نمی کند.

در پایان ابوالعلا به این گردش خیالی خاتمه می‌دهد و برای نامه‌ی ابن قارح پاسخی صریح و مستقیم می‌نویسد. درباره‌ی گروهی از ادیبان و متفکران مشهور مانند: ابونواس و متنبی و بشار بن برد و ولید بن یزید و منصور حلاج و ابن رومی و ابو تمام و علی ابن ابی طالب و عمر بن خطاب، عقیده‌ی خود را اظهار می‌کند؛ یا در پاره ای از موضوعات مانند : مرگ و زندقه و دهریها و قرامطه و مذهب حلولی (پیشوای این فرقه منصور حلاج است) و تناسخ و الوهیت و ازدواج و شراب و غیر اینها اظهار نظر می‌کند.

حال دانته‌ی بزرگ که سه قرن بعد از وفات ابوالعلا در فلورانس ایتالیا متولد شده است کمدی الهی را می‌نویسد. این کتاب نیز شرحی است از سفری به جهان آخرت به همراهی مظهر عقل (که دانته در اینجا به صورت تمثیلی ویرژیل را نماد عقل می‌داند و با ویرژیل به سیاحت در آخرت می‌پردازد.) که از دوزخ شروع می‌شود و برزخ را رد می‌کند و به بهشت می‌رسد.

گویا در اینکه مآخذ دانته در نوشتن کمدی الهی شرح معراج محمد پیامبر (ص) در فتوحات مکیه (اثر محی الدین ابن عربی) است علمای تاریخ در شرق و غرب شکی ندارند زیرا که کتب فلسفه‌ی اسلامی در آن زمان کم کم در حال ورود به غرب بودند و بزرگانی چون دانته با آن آشنایی داشته اند و حال اینکه رساله الغفران (ابوالعلا متقدم تر از ابن عربی است) چه تاثیری بر کمدی الهی داشته بر ما و تاریخ پوشیده است؟

 

 

اناهیتا

اردوی سوره آناهیتا ایزدبانوی همه ی آب های روی زمین و سرچشمه ی اقیانوس کیهانی است .او برگردونه ای سوار است که چهار اسب آن را می کشند : باد ، باران ، ابر و تگرگ . وی سرچشمه ی زندگی است و به همین دلیل جنگجویان در نبرد ، زنده ماندن و پیروزی را از او طلب می کنند .نزول او بر زمین چنین توصیف شده :

ای زرتشت ! اردوی سوره ناهید از آن (کره) ستارگان به سوی زمین آفریده ی اهورا فرود آمد ، و این چنین گفت اردوی سوره ناهید . ( یشت ۵ ،۸۸)

اسطوره آناهیتا، الهه آب

اسطوره آناهیتا، الهه آب

هنگامی که زردشت از او می پرسد آئین پرستیدن او چگونه است ، ایزد بانو پاسخ می دهد :

آن گاه گفت اردوی سوره ناهید ، به راستی که ای سپنتمان پاک ، ! با این ستایش مراسم مرا بجای آر .از هنگام برآمدن خورشید تا به وقت فرو رفتن خورشید از این زور (آب مقدس) من تو توانی نوشید ( و نیز) آتربانانی که از پرستش و پاسخ آگاه اند و خردمند آزموده ای که کلام مقدس در او حلول کرده باشد (یشت ۵ ، ۹۱)

در یک توصیف زنده و جاندار اردوی سوره آناهیتا ، با یک دوشیزه ی زیبا با قدی بلند ، بدنی نیرومند و پاک توصیف شده است :

خوش اندام ،کمر به میان بسته ، راست بالا ، آزاده نژاد و شریف که یک جبه ی قیمتی پرچین زرین در بر دارد .به راستی همان طوری که در قاعده است برسم(شاخه ی گیاه انار) در دست با یک گوشواره ی زرین جلوه گر است .اردوی سوره آناهیتا بسیار شریف ، یک طوقی به دور گلوی نازنین خود دارد . او کمربند به میان می بندد تا سینه هایش ترکیب زیبا بگیرد و تا آنکه او مطبوع واقع شود .در بالای سر اردوی سوره ناهید تاجی با صد ستاره گذارده .یک تاج زرین هشت گوشه به سان چرخ ساخته شده با نوارها زینت یافته. زیبای خوب ساخته شده که از آن چنبری پیش آمده است .(یشت ۵ ، ۸-۱۲۶)

در اوستا ، قهرمانان و ضد قهرمانان به یکسان آناهیتا را می ستایند .به درگاه او نیایش می کنند و قربانی به حضورش تقدیم می دارند .اهمیت این ایزد بانو را به بهترین وجه می توان در کشاکش میان خیر و شر و رویارویی میان پادشاهان و فرمانروایان توران –شمال شرقی ایران

هخامنشیان

شاهان هخامنشی

متن کتيبه داريوش بزرگ شاهنشاه هخامنشی قسمت سوم

 

 ستون 3 :

بند 1- داريوش شاه گويد : پس از آن من سپاه پارسي را از ري نزد ويشتاسپ فرستادم چون آن سپاه نزد ويشتاسپ رسيد پس از آن ويشتاسپ آن سپاه را گرفت . [ و ] رهسپار شد . شهري پتي گرب نا نام در پارت آنجا با نافرمان جنگ کرد .

اهورا مزدا مرا ياري کرد . به خواست اهورا مزدا ، ويشتاسپ آن سپاه نافرمان را بسيار بزد . از ماه گرم پد 1 روز گذشته بود آنگاه جنگ ايشان در گرفت .

بند 2- داريوش شاه گويد : پس از آن کشور از آن من شد . اين [ است ] آنچه به وسيله من در پارت کرده شد .

بند 3- داريوش شاه گويد : کشوري مرو نام به من نافرمان شد . مردي فراد نام مروزي اورا سردار کردند . پس از آن من دادرشي نام پارسي بنده من شهربان در باختر نزد او فرستادم . چنين به او گفتم : پيش رو آن سپاهي را که خود را از آن من نميخواند بزن . پس از آن دادرشي با سپاه رهسپار شد . با مروزيها جنگ کرد . اهورا مزدا مرا ياري کرد . به خواست اهورا مزدا سپاه من آن سپاه نافرمان را بسيار بزد . از ماه آثري يادي ي 23 روز گذشته بود . آنگاه جنگ ايشان در گرفت .

بند 4- داريوش شاه گويد : پس از آن کشور از من شد . اين [ است ] آنچه به وسيله من در باختر کرده شد .

بند 5- داريوش شاه گويد : مردي وهيزدات نام شهري تاروا نام [در ] سرزميني ي اوتي يا نام در پارس آنجا ساکن بود . او براي بار دوم در پارس برخاست . چنين به مردم گفت : من بردي ي پسر کوروش هستم . پس از آن سپاه پارسي در کاخ [ که ] پيش از اين از انشن [ آمده بود ] آن نسبت به من نافرمان شد . به سوي آن وهيزدات رفت ( گرويد ) او در پارس شاه شد .

بند 6- داريوش شاه گويد : پس از آن من سپاه پارسي و مادي را که تحت فرمان من بودند فرستادم . ارت وردي ي نام پارسي بنده من او را سردار آنان کردم . سپاه ديگر پارسي از عقب من رهسپار ماد شد . پس از آن ارت وردي ي با سپاه رهسپار پارس شد . چون به پارس رسيد شهري رخا نام در پارس در آنجا آن وهيزدات که خود را بردي ي مي خواند با سپاه به جنگ کردن عليه ارتوردي ي آمد . پس از آن جنگ کردند . اهورا مزدا مرا ياري کرد . به خواست اهورا مزدا سپاه من آن سپاه وهيزدات را بسيار بزد . از ماه ثورواهر 12 روز گذشته بود آنگاه جنگ ايشان درگرفت .

بند 7- داريوش شاه گويد : پس از آن ، آن وهيزدات با سواران کم گريخت . رهسپار پ ئي شي يا اوادا شد . از آنجا سپاهي به دست آورد . از آن پس به جنگ کردن عليه ارت وردي ي آمد . کوهي پرگ نام در آنجا جنگ کردند . اهورا مزدا مرا ياري کرد . به خواست اهورا مزدا سپاه من وهيزدات را بسيار بزد . از ماه گرم پد 5 روز گذشته بود . آنگاه جنگ ايشان در گرفت و آن وهيزدات را گرفتند و مرداني که نزديک ترين پيروان او بودند گرفتند .

بند 8- داريوش شاه گويد : پس از آن ، وهيزدات را و مرداني که پيروان نزديک او بودند [ در ] شهري اووادئيچ ي نام در پارس در آنجا آنها را دار زدم .

بند 9- داريوش شاه گويد : اين [ است ] آنچه به وسيله من در پارس کرده شد .

بند 10- داريوش شاه گويد : آن وهيزدات که خود را بردي ي مي خواند او سپاه رخج فرستاده بود . برعليه وي وان نام پارسي بنده من شهربان رخج و مردي را سردار آنها کرده بود . و چنين به ايشان گفت : پيش رويد وي وان را و آن سپاهي را که خود را از آن داريوش شاه مي خواند بزنيد .

پس از آن ، آن سپاهي که وهيزدات فرستاده بود به جنگ کردن عليه وي وان رهسپار شد . دژي کاپيش کاني نام در آنجا جنگ کردند . اهورا مزدا مرا ياري کرد . به خواست اهورا مزدا سپاه من آن سپاه نافرمان را بسيار بزد . از ماه انامک 13 روز گذشته بود آنگاه جنگ ايشان در گرفت .

بند 11- داريوش شاه گويد : باز از آن پس نافرمانان گرد آمده به جنگ کردن عليه وي وان فرا رسيدند . سرزميني گندوتو نام در آنجا جنگ کردند . اهورا مزدا مرا ياري کرد . به خواست اهورا مزدا سپاه من آن سپاه نافرمان را بسيار بزد . از ماه وي يخن 7 روز گذشته بود آنگاه جنگ ايشان در گرفت .

بند 12- داريوش شاه گويد : پس از آن ، آن مردي که سردار آن سپاه بود که وهيزدات عليه وي وان فرستاده بود با سواران کم گريخت . به راه افتاد . دژي ارشادا نام در رخج از کنار آن برفت . پس از آن وي وان با سپاهي دنبال آنها رهسپار شد . در آنجا او مرداني که نزديک ترين پيروانش بودند گرفت [ و ] کشت .

بند 13- داريوش شاه گويد : پس از آن کشور از آن من شد . اين [ است ] آنچه در رخج به وسيله من کرده شد .

بند 14- داريوش شاه گويد : چون در پارس و ماد بودم باز دومين بار بابليان نسبت به من نافرمان شدند . مردي ارخ نام ارمني پسر هلديت او در بابل برخاست . سرزميني دبال نام در آنجا به مردم دروغ گفت [ که ] من نبوکدرچر پسر نبون هستم . پس از آن بابليان نسبت به من نافرمان شدند . به سوي آن ارخ رفتند ( گرويدند ) . او بابل را گرفت . او در بابل شاه شد .

بند 15- داريوش شاه گويد : پس از آن من سپاهي به بابل فرستادم . ويندفرنا نام پارسي بنده من او را سردار کردم . چنين به آنها گفتم : پيش رويد آن سپاه بابلي را که خود را از آن من نمي خواند بزنيد . پس از آن ويندفرنا با سپاهي رهسپار بابل شد . اهورا مزدا مرا ياري کرد . به خواست اهورا مزدا ، ويندفرنا بابليان را بزد و اسير آورد . از ماه ورکزن 11 22 روز گذشته بود . آنگاه آن ارخ را که به دروغ خود را نبوکدرچر مي خواند و مرداني که نزديک ترين پيروان او بودند گرفت . فرمان دادم آن ارخ و مرداني که نزديک ترين ياران او بودند در بابل به دار آويخته شدند .

 

ستون 4

بند 1- داريوش شاه گويد : اين [ است ] آنچه به وسيله من در بابل کرده شد .

بند 2- داريوش شاه گويد : اين [ است ] آنچه من به خواست اهورا مزدا در همان يک سال پس از آن که شاه شدم کردم . 19 جنگ کردم . به خواست اهورا مزدا من آنها را زدم و 9 شاه گرفتم . يکي گئومات مغ بود . او دروغ گفت چنين گفت : من بردي ي پسر کوروش هستم . او پارس را نافرمان کرد . يکي آثرين نام خوزي . او دروغ گفت چنين گفت : من در خوزستان شاه هستم او خوزستان را نسبت به من نافرمان كرد .

يكي ندئيت ب ئير نام بابلي . او دروغ گفت چنين گفت من نبوکدرچر پسر نبون ئيت هستم او بابل را نافرمان كرد .

يكي مرتي ي نام پارسي . او دروغ گفت چنين گفت: من ايمنيش در خوزستان شاه هستم . او خوزستان را نافرمان كرد .

يكي فرورتيش نام مادي . او دروغ گفت چنين گفت : من خش ثرئيت » از دودمان هوخشتر هستم . او ماد را نافرمان كرد .

يكي چي ثرتخم نام اس گرتي او دروغ گفت چنين گفت : من در اس گرت 12 شاه هستم از دودمان هوخشتر او اس گرت را نافرمان كرد .

يكي فراد نام مروزي . او دروغ گفت چنين گفت : من در مرو شاه هستم . او مرو را نافرمان كرد .

يكي وهيزدات نام پارسي . او دروغ گفت چنين گفت : من بردي ي پسر كوروش هستم . او پارس را نافرمان كرد .

يكي ارخ نام ارمني . او دروغ گفت چنين گفت : من نبوکدرچر پسر نبون ئيت هستم . او بابل را نافرمان كرد .

بند 3- داريوش شاه گويد : اين 9 شاه را من در اين جنگها گرفتم .

بند 4- داريوش شاه گويد : اين [ است ] كشورهايي كه نافرمان شدند . دروغ آنها را نافرمان كرد كه اينها به مردم دروغ گفتند . پس از آن اهورامزدا آنها را بدست من داد .هرطورميل من [ بود ] همانطور با آنها كردم .

بند 5- داريوش شاه گويد : تو كه از اين پس شاه خواهي بود خود را قوياً از دروغ بپاي . اگر چنان فکر كني [ كه ] كشور من در امان باشد مردي كه دروغ زن باشد او را سخت كيفر بده .

بند 6- داريوش شاه گويد : اين [ است ] آنچه من کردم . به خواست اهورا مزدا در همان يک سال کردم . تو که از اين پس اين نبشته را خواهي خواند آنچه به وسيله من کرده شده ترا باور شود . مبادا آن را دروغ بپنداري .

بند 7- داريوش شاه گويد : اهورا مزدا را گواه مي گيرم که آنچه من در همان يک سال کردم اين راست [ است ] نه دروغ .

بند 8- داريوش شاه گويد : به خواست اهورا مزدا و خودم بسيار [ کارهاي ] ديگر کرده شد [ که ] آن در اين نپشته نوشته شده است به آن جهت

بند 9- داريوش شاه گويد : شاهان پيشين را مادامي که بودند چنان کرده هايي نيست که به وسيله من به خواست اهورا مزدا در همان يک سال کرده شد .

بند 10- داريوش شاه گويد : اکنون آنچه به وسيله من کرده شد آن را باور آيد . همچنين به مردم بگو ، پنهان مدار . اگر اين گفته را پنهان نداري به مردم بگويي اهورا مزدا دوست تو باد و دودمان تو بسيار و زندگيت دراز باد .

بند 11- داريوش شاه گويد : اگر اين گفته را پنهان بداري ، به مردم نگويي اهورا مزدا دشمن تو باشد و ترا دودمان مباد .

بند 12- داريوش شاه گويد : اين [ است ] آنچه من کردم . در همان يک سال به خواست اهورا مزدا کردم . اهورا مزدا مرا ياري کرد و خدايان ديگري که هستند .

بند 13- داريوش شاه گويد : از آن جهت اهورا مزدا مرا ياري کرد و خدايان ديگري که هستند که پليد نبودم . دروغگو نبودم . تبهکار نبودم . نه من نه دودمانم . به راستي رفتار کردم . نه به ضعيف نه به توانا زور نورزيدم . مردي که دودمان من همراهي کرد او را نيک نواختم . آن که زيان رسانيد اورا سخت کيفر دادم .

بند 14- داريوش شاه گويد : تو که از اين پس شاه خواهي بود . مردي که دروغگو باشد يا آن که تبهکار باشد دوست آنها مباش . به سختي آنها را کيفر ده .

بند 15- داريوش شاه گويد : تو که از اين پس اين نپشته را که من نوشتم يا اين پيکرها را ببيني مبادا [ آنها را ] تباه سازي . تا هنگامي که توانا هستي آنها را نگاه دار.

بند 16- داريوش شاه گويد : اگر اين نپشته يا اين پيکرها را ببيني [ و ] تباهشان نسازي و تا هنگامي که ترا توانايي است نگاهشان داري ، اهورا مزدا ترا دوست باد و دودمان بسيار و زندگيت دراز باد و آنچه کني آن را به تو اهورا مزدا خوب کناد .

بند 17- داريوش شاه گويد : اگر اين نپشته يا اين پيکرها را ببيني [ و ] تباهشان سازي و تا هنگامي که ترا توانايي است نگاهشان نداري اهورا مزدا ترا زننده باد و ترا دودمان مباد و آنچه کني اهورا مزدا آن را براندازد .

بند 18- داريوش شاه گويد : اينها [ هستند ] مرداني که وقتي من گئومات مغ را که خود را بردي ي مي خواند کشتم در آنجا بودند . در آن موقع اين مردان همکاري کردند پيروان من [ بودند ] ويدفرنا پسر وايسپار پارسي ، اوتان نام پسر ثوخر پارسي ، گئوبروو نام پسر مردوني ي پارسي ، ويدرن نام پسر بگابيگ ن پارسي ، بگ بوخش نام پسر داتووهي پارسي ، اردمنيش نام پسر وهاگ پارسي .

بند 19- داريوش شاه گويد : تو که از اين پس شاه خواهي بود دودمان اين مردان را نيک نگهداري کن .

بند 20- داريوش شاه گويد : به خواست اهورا مزدا اين نپشته را من [ به طريق ] ديگر [ نيز ] کردم . بعلاوه به [ زبان ] آريايي بود هم روي لوح هم روي چرم تصنيف شد . اين نپشته به مهر تأييد شد . پيش من هم نوشته هم خوانده شد . پس از آن من اين نپشته را همه جا در ميان کشورها فرستادم مردم پذيرا شدند .

متن کتيبه داريوش بزرگ شاهنشاه هخامنشی قسمت دوم

- متن کتيبه داريوش بزرگ شاهنشاه هخامنشي

چون براي احراز شاهي در زمان قديم شاهزاده بودن امتياز بزرگي محسوب مي شود ، داريوش کتيبه اش را با معرفي خود آغاز مي کند و اصالت نژاديش و اينکه شايستگي شاهي را دارد اثبات مي کند و مي گويد :

ستون 1

بند 1 – من داريوش ، شاه بزرگ ، شاه شاهان ، شاه در پارس ، شاه کشورها ، پسر ويشتاسب ، نوه ارشام هخامنشي .

بند 2 - داريوش شاه گويد : پدر من ويشتاسب ، پدر ويشتاسب ارشام ، پدر ارشام آريامن ، پدر آريامن چيش پيش ، پدر چيش پيش هخامنش .

بند 3 - داريوش شاه گويد : بدين جهت ما هخامنشي خوانده مي شويم [ که ] از ديرگاهان اصيل هستيم . از ديرگاهان تخمه ما شاهان بودند .

بند 4 – داريوش شاه گويد: 8 [ تن ] از تخمه من شاه بودند . من نهمين [ هستم ] ما 9 [ تن ] پشت اندر پشت ( در دو شاخه ) شاه هستيم .

بند 5 – داريوش شاه گويد : به خواست اهورا مزدا من شاه هستم . اهورا مزدا شاهي را به من داد .

بند 6 – داريوش شاه گويد : اين [ است ] که از آن من شدند به خواست اهورا مزدا من شاه آنها بودم . پارس ، عيلام ، بابل ، آشور ، عرب ، مودراي ( مصر ) ، اهل دريا ( فينيقيها ) ، سارد ( ليدي ) ، يونان ( يوناني هاي ساکن آسياي صغير ) ، ماد ، ارمنستان ، کپدوکيه ، پرثو ، زرنگ ( سيستان ) ، هرئي و( هرات ) ، باختر ( بلخ ) ، سغد ، گندار ( دره کابل ) سک ( طوايف بين درياچه آرال و درياي مازندران ) ، ثت گوش ( دره رود هيرمند ) ، رخج ( قندهار ) ، مک ( مکران و عمان ) جمعاً 32 کشور .

بند 7 – داريوش شاه گويد : اين [ است ] کشورهايي که از آن من شدند . به خواست اهورامزدا بندگان من بودند . به من باج دادند . آنچه از طرف من به آنها گفته شد ، چه شب ، چه روز همان کرده شد .

بند 8 – داريوش شاه گويد : در اين کشورها مردي که موافق بود او را پاداش خوب دادم آنکه مخالف بود اورا سخت کيفر دادم . به خواست اهورا مزدا اين کشورهايي [ است ] که بر قانون من احترام گذاشتند . آن طوري که به آنها از طرف من گفته شد همانطور کرده شد .

بند 9 – داريوش شاه گويد : اهورا مزدا مرا اين پادشاهي داد . اهورا مزدا مرا ياري کرد تا اين شاهي بدست آورم . به ياري اهورا مزدا اين شاهي را دارم .

بند 10 – داريوش شاه گويد : اين [ است ] آنچه به وسيله من کرده شد پس از اينکه شاه شدم . کمبوجيه نام پسر کوروش از تخمه ما او اينجا شاه بود . همان کمبوجيه را برادري بود بردي نام هم مادر [ و ] هم پدر با کمبوجيه . پس از آن کمبوجيه آن بردي را بکشت ، به مردم معلوم نشد که بردي کشته شده . پس از آن کمبوجيه رهسپار مصر شد ، مردم نا فرمان شدند . پس از آن دروغ در کشور بسيار شد هم در پارس ، هم در ماد ، هم در ساير کشورها .

بند 11 – داريوش شاه گويد : پس از آن مردي مغ بود گئومات نام . او از پ ئيشي يا وودا ( پي شياووادا ) برخاست . کوهي [ است ] ارکديش ( ارکادري ) نام . چون از آنجا برخاست از ماه وي يخن 1 چهارده روز گذشته بود . او به مردم چنان دروغ گفت [ که ] : من بردي پسر کوروش برادر کمبوجيه هستم . پس از آن مردم همه از کمبوجيه برگشته به سوي او شدند هم پارس ، هم ماد ، هم ساير کشورها . شاهي را براي خود گرفت . از ماه گرم پد 2 9 روز گذشته بود آنگاه شاهي را براي خود گرفت . پس از آن کمبوجيه به دست خود مرد .

بند 12- داريوش شاه گويد : نبود مردي ، نه پارسي ، نه مادي ، نه هيچ کس از تخمه ما که شاهي را گئومات مغ باز ستاند . مردم شديداً از او ميترسيدند که مبادا مردم بسياري را که پيش از آن بردي را شناخته بودند بکشت . بدان جهت مردم را مي کشت که مبادا مرا بشناسند که من بردي پسر کوروش نيستم . هيچ کس ياراي گفتن چيزي درباره گئومات مغ نداشت تا من رسيدم . پس از آن من از اهورا مزدا مدد خواستم . اهورا مزدا به من ياري ارزاني فرمود . از ماه باگاديش 3 10 روز گذشته بود . آنگاه من با چند مرد آن گئومات مغ و آنهايي را که برترين مردان دستيار [ او ] بودند کشتم . دژي سيک ي ووتيش 4 ، نام سرزميني ني ساي نام در ماد آنجا او را کشتم . شاهي را از او ستاندم . به خواست اهورا مزدا من شاه شدم . اهورا مزدا شاهي را به من داد .

بند 14 – داريوش شاه گويد : شاهي را که از تخمه ما برداشته شده بود آن را من برپا کردم . من آن را در جايش استوار نمودم . چنانکه پيش از اين [ بود ] همان طور من کردم . من پرستشگاه هايي را که گئومات مغ ويران کرده بود مرمت نمودم . به مردم چراگاه ها و رمه ها و غلامان و خانه هايي را که گئومات مغ ستانده بود بازگرداندم . من مردم را در جايش استوار نمودم ، هم پارس ، هم ماد و ساير کشورها را . چنان که پيش از اين [ بود ] آنچه را گرفته شده [ بود ] برگرداندم . به خواست اهورا مزدا من اين را کردم . من کوشيدم تا خاندان ما را در جايش استوار نمايم چنان که پيش از اين [ بود ] آن طور من کوشيدم به خواست اهورا مزدا تا گئومات مغ خاندان ما را برنگيرد .

بند 15 – داريوش شاه گويد : اين [ است ] آنچه من کردم پس از آنکه شاه شدم .

بند 16 – داريوش شاه گويد : چون من گئومات مغ را کشتم پس از آن مردي آثرين ( آثرينا ) نام پسر او در خوزستان ( اووج ) برخاست . به مردم چنين گفت : من در خوزستان شاه هستم . پس از آن خوزيان نافرمان شدند . به طرف آن آثرين گرويدند . او در خوزستان شاه شد . و مردي بابلي ندئيت ب ئير ( نيدنيتوبل ) نام پسر ائين ئير او در بابل برخاست . چنين مردم را بفريفت [ که ] : من نبوکدرچرپسر نبتون ئيت هستم . پس از آن همه مردم بابلي به طرف آن ندئيت ب ئير گرويدند . بابل نافرمان شد . او شاهي را در بابل گرفت .

بند 17 – داريوش شاه گويد : پس از آن من رهسپار بابل شدم به سوي آن ندئيت ب ئير که خود را نبوکدرچر مي خواند . سپاه ندئيت ب ئير دجله را در دست داشت . آنجا ايستاد . و آب عميق بود . پس از آن من سپاه را بر مشکها قرار دادم . پاره اي بر شتر سوار کردم . براي عده اي اسب تهيه کردم . اهورا مزدا به من ياري ارزاني فرمود به خواست اهورا مزدا دجله را گذشتيم . آنجا آن سپاه ندئيت ب ئير را بسيار زدم . از ماه اثري يادي ي 5 ، 26 روز گذشته بود .

بند 19 – داريوش شاه گويد : پس از آن من رهسپار بابل شدم . هنوز به بابل نرسيده بودم شهري زازان نام کنار فرات آنجا اين ندئيت ب ئير که خود را نبوکدرچر مي خواند با سپاه بر ضد من به جنگ کردن آمد . پس از آن جنگ کرديم . اهورا مزدا به من ياري ارزاني فرمود . به خواست اهورا مزدا من سپاه ندئيت ب ئير را بسيار زدم . بقيه به آب انداخته شد . آب آن را برد . از ماه انامک 6 ، 2 روز گذشته بود که چنين جنگ کرديم .

 

ستون 2

بند 1 – داريوش شاه گويد : پس از آن ندئيت ب ئير با سواران کم گريخت رهسپار بابل شد . پس از آن من رهسپار بابل شدم . به خواست اهورا مزدا هم بابل گرفتم هم ندئيت ب ئير راگرفتم . پس از آن من ندئيت ب ئير را در بابل کشتم .

بند 2 – داريوش شاه گويد : مادامي که من در بابل بودم اين [ است ] کشورهايي که نسبت به من نافرمان شدند . پارس ، خوزستان ، ماد ، آشور ، مصر ، پارت ، مرو ، ثت گوش ، سکاييه .

بند 3 – داريوش شاه گويد : مردي ، مرتي ي نام پسر چين چي خري شهري گوگن کا نام در پارس آنجا ساکن بود . او در خوزستان برخاست . به مردم چنين گفت که من ايمنيش شاه در خوزستان هستم .

بند 4 – داريوش شاه گويد : آن وقت من نزديک خوزستان بودم . پس از آن خوزيها از من ترسيدند . مرتي ي را که سرکرده آنان بود گرفتند و او را کشتند .

بند 5 – داريوش شاه گويد : مردي مادي فرورتيش نام در ماد برخاست . چنين به مردم گفت که : من خش ثرئيت از تخمه هوخشتر هستم . پس از آن سپاه ماد که در کاخ او [ بود ] نسبت به من نا فرمان شد به سوي آن فرورتيش رفت ( گرويدند ) او در ماد شاه شد .

بند 6 – داريوش شاه گويد : سپاه پارسي و مادي که تحت فرمان من بود آن کم بود . پس از آن من سپاه فرستادم . ويدرن نام پارسي بنده من او را سرکرده آنان کردم . چنان به آنها گفتم : فرا رويد آن سپاه مادي را که خود را از آن من نمي خواند بزنيد . پس از آن ، آن ويدرن با سپاه روانه شد ، چون به ماد رسيد شهري ماروش نام در ماد آنجا با ماديها جنگ کرد . آن که سرکرده ماديها بود او آن وقت آنجا نبود اهورا مزدا مرا ياري کرد . به خواست اهورا مزدا سپاه من آن سپاه نافرمان را بسيار بزد . از ماه انامک 27 روز گذشته بود . آنگاه جنگ ايشان در گرفت . پس از آن ، سرزميني کمپند نام در ماد آنجا براي من بماند تا من به ماد رسيدم .

بند 7 – داريوش شاه گويد : دادرشي نام ارمني بنده من ، من او را فرستادم به ارمنستان ، چنين به او گفتم : پيش رو [ و ] آن سپاه نافرمان را که خود را از آن من نمي خواند بزن . پس از آن دادرشي رهسپار شد . چون به ارمنستان رسيد پس از آن نافرمان گرد آمده به جنگ کردن عليه دادرشي فرارسيدند . دهي زوزهي نام در ارمنستان آنجا جنگ کردند . اهورا مزدا مرا ياري کرد . به خواست اهورا مزدا سپاه من آن سپاه نافرمان را بسيار بزد . از ماه ثورواهر 7 8 روز گذشته بود چنين جنگ کرده شد .

بند 8 - داريوش شاه گويد : باز دومين بار نافرمانان گرد آمده به جنگ کردن عليه دادرشي فرا رسيدند . دژي تيگر نام در ارمنستان آنجا جنگ کردند . اهورا مزدا مرا ياري کرد . به خواست اهورا مزدا سپاه من آن سپاه نافرمان را بسيار بزد . از ماه ثورواهر 18 روز گذشته بود آنگاه جنگ ايشان در گرفت .

بند 9 - داريوش شاه گويد : باز سومين بار نافرمانان گرد آمده به جنگ کردن عليه دادرشي فرا رسيدند . دژي اويما نام در ارمنستان آنجا جنگ کردند . اهورا مزدا مرا ياري کرد . به خواست اهورا مزدا سپاه من آن سپاه نافرمان را بسيار بزد .

از ماه ثائيگرچي 8 ، 9 روز گذشته بود آنگاه جنگ ايشان در گرفت . پس از آن دادرشي به خاطر من در ارمنستان ماند تا من به ماد رسيدم .

بند 10 - داريوش شاه گويد : پس از آن واميس نام پارسي بنده من او را فرستادم ارمنستان و چنين به او گفتم : پيش رو [ و ] سپاه نافرمان که خود را از آن من نمي خواند آن را بزن . پس از آن واميس رهسپار شد . چون به ارمنستان رسيد پس از آن نافرمان گرد آمده به جنگ کردن عليه واميس فرا رسيدند . سرزميني ايزلا 9 نام در آشور آنجا جنگ کردند . اهورا مزدا مرا ياري کرد . به خواست اهورا مزدا سپاه من آن سپاه نافرمان را بسيار زد . از ماه انامک 15 روز گذشته بود . آنگاه جنگ ايشان در گرفت .

بند 11 - داريوش شاه گويد : باز دومين بار نا فرمانان گرد آمده به جنگ کردن عليه واميس فرا رسيدند . سرزميني ااتي يار نام در ارمنستان آنجا جنگ کردند . اهورا مزدا مرا ياري کرد . به خواست اهورا مزدا سپاه من آن سپاه نافرمان را بسيار بزد . نزديک پايان ماه ثورواهر آنگاه جنگ ايشان در گرفت . پس از آن واميش براي من ( منتظر من ) در ارمنستان بماند تا من به ماد رسيدم .

بند 12- داريوش شاه گويد : پس از آن من از بابل بدر آمدم . رهسپار ماد شدم چون به ماد رسيدم شهري کوندروش نام در ماد آنجا فرورتيش که خود را شاه در ماد ميخواند با سپاهي به جنگ کردن عليه من آمد پس از آن جنگ کرديم . اهورا مزدا مرا ياري کرد . به خواست اهورا مزدا سپاه آن فرورتيش را بسيار زدم . از ماه ادوکن ئيش 10 25 روز گذشته بود که چنين جنگ کرده شد .

بند 13 - داريوش شاه گويد : پس از آن ، فرورتيش با سواران کم گريخت . سرزميني ري نام در ماد از آن سو روانه شد . پس از آن من سپاهي دنبال [ او ] فرستادم . فرورتيش گرفته شده به سوي من آورده شد . من هم بيني هم دو گوش هم زبان [ او ] را بريدم . و يک چشم [ او ] را کندم . بسته بر دروازه [ کاخ ] من نگاشته شد . همه او را ديدند . پس از آن او را در همدان دار زدم و مرداني که ياران برجسته [ او ] بودند آنها را در همدان در درون دژ آويزان کردم .

بند 14 - داريوش شاه گويد : مردي چي ثرتخم نام سگارتي او نسبت به من نافرمان شد . چنين به مردم گفت : من شاه در سگارتيه از تخمه هووخشتر هستم . پس از آن من سپاه پارسي و مادي را فرستادم تخمس پاد نام مادي بنده من او را سردار آنان کردم. چنين به ايشان گفتم : پيش رويد سپاه نافرمان را که خود را از آن من نمي خواند آن را بزنيد . پس از آن تخميس پاد با سپاه رهسپار شد . با چي ثرتخم جنگ کرد . اهورا مزدا مرا ياري کرد . به خواست اهورا مزدا سپاه من آن سپاه نافرمان را بزد و چي ثرتخم را گرفت . [ و ] به سوي من آورد . پس از آن من هم بيني هم دو گوش [ او ] را بريدم و يک چشم [ او ] را کندم . بسته بر دروازه [کاخ ] من نگاهداشته شد . همه مردم اورا ديدند . پس از آن او را در اربل دار زدم .

بند 15- داريوش شاه گويد : اين [ است ] آنچه به وسيله من در ماد کرده شد .

بند 16- داريوش شاه گويد : پارت و گرگان نسبت به من نافرمان شدند . خودشان را از آن فرورتيش خواندند . ويشتاسپ پدر من او در پارت بود او را مردم رها کردند [ و ] نافرمان شدند . پس از آن ويشتاسپ با سپاهي که پيرو او بود رهسپار شد . شهري ويشپ ازاتي نام در پارت آنجا با پارتيها جنگ کرد . اهورا مزدا مرا ياري کرد . به خواست اهورا مزدا ، ويشتاسپ آن سپاه نافرمان را بسيار بزد . از ماه وي يخن 24 روز گذشته بود آنگاه جنگ ايشان درگرفت .

 

 

 

کتيبه داريوش قسمت اول

کتيبه بيستون( کتيبه داريوش ) : 

در 30 کيلومتري شرق کرمانشاه و در ارتفاع صد متري بر روي صخره اي داريوش کتيبه مشهور خود را حک کرده است که تا سال 1835 کسي از راز آن آگاه نبود . چشمه بيستون محل اطراق کاروانها در دورانهاي مختلف بوده است براي همين کسان زيادي کتيبه داريوش را ديده اند و شرحي از آن را در سفرنامه ها يا خاطراتشان گفته اند . از قديمي ترين آثار درباره اين نوشته ، گفته هاي ديودورسس سيسيلي است که در قرن اول پيش از ميلاد اين حجاري را به الهه سميراميس و صد نيزه داري که اطرافش را گرفته اند نسبت داده و گفته است بدستور سميراميس در زير نقش برجسته نوشته اي با حروف سرياني نقل کرده اند ديودور با تکيه بر نوشته کتزياس چنين آورده است که صخره مکان مقدسي بوده و به زئوس خداي بزرگ یونانيان تعلق داشته است .

ايزيدور خاراکسي جغرافي نويس باستان درباره راه کاروان رويي که از شرق بابل تا مرزهاي خاوري امپراطوري روم کشيده شده شرحي نوشته و در آن بيستون را باپتانا در ناحيه ، کامبادنا ناميده است و مي نويسد در باپتانا نوشته و تصويري از سميراميس است . و با وجود اختلاف نام بيستون با باپتانا که ايزيدور از آن ياد کرده در يکي بودن آنها کمتر مي توان ترديد داشت چون در کتيبه ، داريوش از ناحيه کامپادنا در سرزمين ماد در محل کتيبه نام برده شده است .

ابن حقول آنرا نقش مکتب خانه اي مي داند که معلم براي تنبيه شاگردانش تسمه اي در دست دارد . گاردان جهانگرد فرانسوي در سال 1794 اين نقش را پيکره دوازده حواري مسيح دانست ، و تصوير فروهر را به مسيح نسبت داد . پورتر در سال 1818 حدس زد که اين نقش ها پيکره شلم نصر و دو سردار و ده سبط ( قبيله ) اسرائيل است که به اسارت افتاده اند . خطر صعود از کوه مانع از آن مي شد که کسي به کتيبه نزديک شود . پورتر تا نيمه راه صعود کرد و طرحي از پيکره ها کشيد . او درباره خطر بالا رفتن از کوه مي گويد " هيچ زماني بدون بيم مرگ از آنجا نمي توان بالا رفت " . بالاخره در سال 1835 اولين کسي که اين صخره را در نورديد راولينسون انگليسي بود که از ستون اول متن فارسي باستان نسخه برداري کرد . او افسر انگليسي مأمور تربيت سربازان شاهي در ايران بود ولي به علت اختلافي که بين دولت ايران و انگليس پيش آمده بود راولينسون مجبور شد ايران را ترک کند . اما در سال 1844 بعد از شرکت در جنگ افغانها (جنگ افغانستان ) مجدد به ايران آمد و بقيه متن فارسي باستان را رونويسي کرد و از ترجمه ايلامي آن که سکايي ، مادي و شوشي جديد نيز خوانده شده نسخه برداري کرد . مطالعات وي در سال 1857 مورد توجه انجمن آسيايي پادشاهي لندن واقع گرديد و به اين ترتيب راز کتيبه بيستون گشوده شده . کار راولينسون سبب شد تا اين کتيبه مورد توجه دانشمندان زيادي قرار گيرد از جمله پروفسور ويليام جکسن از دانشگاه کلمبيا که در سال 1903 از آنجا ديدن کرد و مطالعاتي بر روي کتيبه انجام داد که بيشتر تصحيح کار راولينسون بود . در سال 1904 اولين عکسها توسط لينگ و تامپسون براي موزه بريتانيا گرفته شد و مطالعات مفصل تري در ادامه کار راولينسون انجام شد . سپس در سال 49-1948 ژرژکامرون کتيبه را مجدداً و به طور کامل مورد مطالعه قرار داد . کامرون راه کوچکي را که سابقاً براي رسيدن به نقوش و کتيبه ها در سنگ تراشيده بودند پيدا کرد و کتيبه ديگري را که در طرف راست واقع است و تا آن زمان نسخه برداري نشده بود نسخه برداري کرد که معلوم شد ادامه کتيبه ايلامي است ضمناً کامرون يک قالب تهيه کرد که هم اکنون در دانشگاه ميشيگان است . نتيجه مطالعات اين دانشمند در مورد کتيبه بيستون اين بود که داراي سه نوع خط فارسي باستان ، ايلامي نو ، بابلي نو يا اکدي مي باشد و پس از رمزگشايي فارسي باستان فهميده شد که تصاوير به داريوش و دو سردارش و ده شورشگر که در اوايل سلطنت او قيام کرده بودند تعلق دارد و شرح سرکوب اين ياغيان مي باشد .

   - مشخصات ظاهري کتيبه بيستون :

اين کتيبه يکي از معتبرترين و مشهورترين سندهاي تاريخي جهان است . زيرا مهمترين نوشته ميخي زمان هخامنشي است . مجموعاً سطحي که اين کتيبه در برگرفته به طول 5/20 ( بيست متر و پنجاه سانتيمتر ) و عرض 80/7 ( هفت متر و هشتاد سانتيمتر ) مي باشد . براي آسان شدن توضيحات ، کتيبه را در دو بخش مورد بررسي قرار مي دهيم .

 بخش اول : نقوش

نقش هاي اين اثر تاريخي بر سطحي به طول 6 متر و عرض يا ارتفاع 3 متر و 20 سانتي متر حجاري شده است و شامل تصوير داريوش و کماندار و نيزه دار شاهي و 10 تن شورشگر است که يک تن در زير پاي داريوش و 9 تن دست بسته در مقابل او قرار دارند و سرهايشان بجز نفر اول بوسيله طنابي بهم وصل شده است و هرکدام لباس مخصوص کشور خود را بر تن دارند که آنها را از ديگري متمايز مي سازد و بر بالاي سر هرکدام نوشته اي است که نام شورشگر و محل شورش را معلوم مي کند . اندازه قد هشت تن از اينان 126 سانتيمتر و آخرين نفر که سکونخا نام دارد با کلاهش 178 سانتيمتر مي باشد . در اين مجموعه شاه با چهره اصلي و با اندازه حقيقي يعني 181 سانتيمتر نشان داده شده ، پاي چپ و کمان او که در دست چپش قرار دارد بر بدن گئوماتا که زير پاي او به حال تضرع افتاده ، نهاده شده و دست راست پادشاه به نشانه پرستش به سوي فروهر بلند شده است . فروهر که نماد اهورامزدا است روبروي پادشاه قرار دارد و حلقه اي در دست چپ گرفته و دست راست خود را مانند پادشاه بلند کرده است اين حرکت ظاهراً علامت دعاي خير است . يک ستاره هشت پر درون دايره بالاي کلاه تقريباً استوانه اي شکل فروهر ديده مي شود که همين نقش هم در تاج کنگره دار زيبايي که بر سر داريوش است ، ديده مي شود . شايد بدين وسيله داريوش اهورائي بودن خود را نشان مي دهد . پشت سر داريوش کماندار و نيزه دار شاهي ايستاده اند . شاه و افسرانش همگي يکنوع لباس بلند پارسي در بر و کفش سه بندي مشابهي به پا دارند . ولي سربندي که بر سر افسران است از لحاظ تزئين با تاج داريوش تفاوت دارد . ريش مستطيل شکل شاه نيز طبق معمول از ريش کوتاه سايرين متمايز است و همين بخش مستطيل ريش ، الحاقي است يعني از تکه سنگ جداگانه اي ساخته شده و سپس با مهارت بسيار به چهره داريوش متصل شده است . در تصاوير فروهر و شاه و دو افسرش ، در هر دو مچ دستبند وجود دارد . اين دقت و ظرافت در تيردان و بند آن و منگوله هاي متصل به نيزه و ريش و سربند افسران شاهي هم بکار رفته است . گئوماتا تنها اسيري است که کفش بندي به پا دارد و بقيه اسيران پابرهنه هستند . بر سطح حجاري شده 11 کتيبه کوچک هست .

بخش دوم : خطوط

موقعيت اين خطوط نسبت به نقوش چنين است . در زير نقش ها خطوط فارسي باستان در 5 ستون به طول 23/9 ( نه متر و بيست و سه سانتيمتر ) و عرض یا ارتفاع 63/3 متر ( سه متر و شصت سانتيمتر ) و 414 سطر قرار دارد .

در دست راست کنار نقوش يک بخش کتيبه ايلامي به طول 60/5 ( پنج متر و شصت سانتيمتر ) و عرض يا ارتفاع 70/3 قرار دارد و بقيه اين کتيبه در سمت چپ در امتداد خطوط فارسي باستان به طول 67/5 و عرض 63/3 متر و کلاً 593 سطر در هشت ستون قرار دارد .

کتيبه اکدي ( بابلي ) در قسمت بالاي کتيبه سمت چپ ايلامي قرار دارد با طول يا ارتفاع چهار متر (4) و عرض از قسمت بالا 52/2 و در قسمت پايين 31/2 اين کتيبه به شکل ذوزنقه مي باشد و در 112 سطر مي باشد .

مجموع خطوط و نقوش برابر با 120 متر مربع است .

  - مطالب موجود در کتيبه داريوش :

کوروش در خيال لشکرکشي به مصر بود که کشته شد و پسرش کمبوجيه بر تخت سلطنت نشست و براي تحقق بخشيدن به آرزوي پدر رهسپار مصر شد . اما قبل از عزيمت برادر و رقيب خود برديا را از بيم آنکه مبادا در غياب او به تخت سلطنت بنشيند ، مخفيانه کشت . او با حمله به مصر قلمرو امپراطوري خويش را گسترش داد . از شواهد چنين بر مي آيد که او بر خلاف کوروش براي عقايد ملتها و کساني که تحت سلطه اش بودند ، ارجي قائل نبود و از فرزانگي و درايت پدر بهره چنداني نبرده بود . چنانکه پس از شکست قرطاجنه ( از مستعمرات فينيقي ها ) که علت آن سر باز زدن ناويان ناوگانهاي ايران ( که همه از مردم فينيقيه بودند ) بود . کمبوجيه گذشت و سياست پدر را فراموش کرد و در برابر همه ، مصريان را ريشخند کرد با خنجرش گوساله مقدس مصريان آپبس راکه مي پرستيدند از پاي در آورد و جسدهاي موميايي شده پادشاهان را از گورها بيرون کشيد . معابد را با پليدي آلود و فرمان داد تا بتهايي را که در آنها بودند بسوزانند و اين شامل خارجيها نبود چنانکه در زمان بيماري هاي خود که شايد نوبه هاي صرعي بوده خواهر و همسر خود رکسانا را کشت. پسر خود پراک اسپيس را به تير زد و دوازده تن از بزرگان ايران را زنده بگور کرد .

شايد بدليل جو خفقان و ايجاد حکومت مطلقه بود که ميزان نارضايتي مردم و سران کشور زياد شده بود و دشمناني که در زمان کوروش به علت اقتدار و سياستش ناچار سکوت کرده بودند اکنون با دوگانگي و ضعفي که در حکومت وجود داشت سر به شورش برداشتند . گئومات مغ که از روحانيون دربار بود و از راز کشته شدن برديا نيز اطلاع داشت فرصت را غنيمت شمرد و در غياب کمبوجيه که حدود سه سال در مصر بود ، علم اين قيامها را برافراشت . گئومات از نژاد ماد بود و کشورداري و شاهنشاهي اين نژاد بدست کوروش انقراض يافته بود . گئومات از زمان به تخت نشستن تا زمان سرکوبیش حدود 7 ماه بر ايران حکومت راند . او ماليات سه سال را به مردم بخشيد و در دين اصلاحاتي بوجود آورد ، براي همين معابد موجود را ويران کرد .

بر طبق کتيبه بيستون خبر شورش گئومات که به کمبوجيه رسيد . قصد بازگشت به ايران کرد ولي در بين راه خود را کشت و داريوش که از نوادگان هخامنش و همچنين از سرداران محافظ کمبوجيه بود حکومت را بدست گرفت . ده ياغي که بر کتيبه بيستون حجاري شده اند نشان دهنده ده شورش است که توسط داريوش تا يکسال و نيم – دو سال پس از شاهيش سرکوب شده اند .

ذوالقرنين

نام ذو القرنین و وقایع مربوط به بزرگی و عظمت او قبل از اینکه داستانش در قرآن نازل شود معروف بوده است. مردم او را به عنوان ذو القرنین می‏شناختند و این از نظر قرآن و قرائن اطراف آیات، مسلم است. نیز، معلوم است که نزول این آیات، بر اساس سؤالی بوده که مردم از پیامبر اکرم‏صلی الله علیه وآله درباره ذو القرنین کرده‏اند

 سبب نزول سوره کهف این بود که قریش سه نفر را به قبیله نجران فرستادند تا از یهودیان آن دیار مسائلی را بیاموزند و با آن رسول خداصلی الله علیه وآله را بیازمایند. آن سه نفر «نضربن حارث بن کلده‏»، «عقبة‏بن ابی‏معیط‏» و «عاص بن وائل سهمی‏» بودند.

یهودیان گفتند: سه مساله از او بپرسید، اگر آن طور که ما می‏دانیم پاسخ داد، در ادعایش راستگو است. آنگاه از یک مساله دیگر بپرسید، اگر گفت می‏دانم، بدانید که دروغگو است. گفتند: آن مسائل چیست؟ جواب دادند که از او از احوال جوانانی بپرسید که در قدیم الایام بودند و از میان مردم خود بیرون شده و غایب گشتند و در غیبتگاه خود خوابیدند. از او بپرسید چقدر خوابیدند؟ نفراتشان چند بود؟ چه چیز از غیر جنس خود همراهشان بود؟ و داستانشان چه بود؟

مطلب دوم اینکه از او بپرسید داستان موسی که خدایش دستور داد از یک عالم پیروی کن و از او تعلم گیر چه بود؟ آن عالم که بود؟ موسی چگونه از او پیروی کرد؟ و سرگذشت موسی با او چه بود؟

سوم اینکه از او از سرگذشت‏شخصی بپرسید که میان مشرق و مغرب عالم گردید تا به سد یاجوج و ماجوج رسید; او که بوده؟ و داستانش چگونه بوده است؟

یهودیان پس از عرضه این مسائل جواب آن‏ها را نیز به فرستادگان قریش دادند و گفتند: اگر این طور که ما شرح دادیم جواب داد، صادق است، وگرنه دروغ می‏گوید.

فرستادگان قریش پرسیدند: آن یک سؤال دیگر که گفتید چیست؟ گفتند: از او بپرسید که قیامت چه وقت‏به‏پا می‏شود؟ اگر ادعا کرد که من می‏دانم قیامت چه موقع به‏پا می‏شود، دروغگو است، ولی اگر گفت جز خدا کسی تاریخ آن را نمی‏داند، راستگو است.

فرستادگان قریش به مکه برگشتند، آن‏ها آن مسائل را مطرح کردند. رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: فردا جواب‏هایش را می‏دهم; اما در وعده‏ای که داد «ان‏شاءالله‏» نگفت. به همین جهت، چهل روز وحی از او قطع شد تا آنجا که رسول خداصلی الله علیه وآله غمگین گردید و (بعضی از) یارانش که به وی ایمان آورده بودند به شک افتادند، و قریش شادمان شده و به استهزاء و آزار ایشان پرداختند; ابوطالب نیز سخت در اندوه شد.

پس از چهل شبانه‏روز، سوره کهف بر پیامبر نازل شد. رسول‏خداصلی الله علیه وآله از جبرئیل سبب تاخیر را پرسید؟ (جبرئیل) گفت:ماقادرنیستیم‏ازپیش‏خود نازل شویم جز به اذن خدا. 

پیشتر گفتیم که طرح داستان ذو القرنین در قرآن، براساس سؤالی بوده که مردم از پیامبر اکرم کرده بودند. حال به چگونگی و کیفیت طرح این داستان در قرآن می‏پردازیم.

«و یسئلونک عن ذی القرنین قل ساتلوا علیکم منه ذکرا»

و از تو ای پیامبر درباره ذو القرنین سؤال می‏کنند، در پاسخ ایشان بگو:به زودی بخشی از سرگذشت او را برای شما بازگو می‏کنم. 

«انا مکنا له فی الارض و اتیناه من کل شی‏ء سببا» ما او را در روی زمین قدرت و حکومت دادیم و اسباب هر چیز را در اختیارش گذاشتیم.

سفر به مغرب

«فاتبع سببا» ذو القرنین از این اسباب و وسایل استفاده کرد و راه سفر را در پیش گرفت.

«حتی اذا بلغ مغرب الشمس وجدها تغرب فی عین حماة و وجد عندها قوما» تا به غروبگاه آفتاب رسید. در آنجا چنین در نظرش مجسم شد که خورشید در چشمه یا دریایی تیره و گل‏آلود فرو می‏رود و در آنجا مردمی را دید که مجموعه‏ای از انسان‏های نیک و بد بودند.

«قلنا یا ذا القرنین اما ان تعذب و اما ان تتخذ فیهم حسنا» گفتیم ای ذو القرنین، آیا می‏خواهی بدان ایشان را مجازات کنی، یا روش نیکویی در مورد آن‏ها انتخاب می‏نمایی؟

«قال اما من ظلم فسوف نعذبه ثم یرد الی ربه فیعذبه عذابا نکرا»

ذو القرنین گفت: ما کسی را که ستم ورزیده مجازات خواهیم کرد; سپس او به سوی پروردگارش باز می‏گردد و خداوند او را مجازاتی شدید خواهد نمود; یعنی ظالمان و ستمگران، هم مجازات این دنیا را می‏کشند و هم عذاب آخرت را.

«واما من امن و عمل صالحا فله جزاء الحسنی وسنقول له من امرنا یسرا» و اما کسی که ایمان آورد و عمل صالح انجام دهد، پاداشی نیکوتر - بیشتر از استحقاقش - خواهد داشت و ما به فرمان خود، او را به کاری آسان واخواهیم داشت.

سفر به مشرق

ذو القرنین سفر خود را به غرب پایان داد و دوباره عزم سفر کرد; قرآن می‏گوید:

«ثم اتبع سببا» سپس بار دیگر از وسایلی که در اختیار داشت استفاده کرد و به طرف مشرق حرکت نمود.

«حتی اذا بلغ مطلع الشمس وجدها تطلع علی قوم لم نجعل لهم من دونها سترا»

همچنان به راه خود به طرف مشرق ادامه داد تا به صحرایی نزدیک به محل طلوع خورشید رسید. در آنجا دید که خورشید بر جمعیتی طلوع می‏کند که برایشان در برابر تابش آفتاب، هیچ‏گونه پوشش و سایبانی قرار نداده بودیم. 

«کذلک و قد احطنا بما لدیه خبرا» آری، ذو القرنین این چنین بود! و ما به خوبی از امکانات و فعالیت‏های او آگاه بودیم.

برگشت از مشرق و سفر به طرف کوه‏های یاجوج و ماجوج

«ثم اتبع سببا» باز از وسایل مهمی که در اختیار داشت استفاده کرد و به قصد سفر حرکت نمود.

«حتی اذا بلغ بین السدین وجد من دونهما قوما لا یکادون یفقهون قولا».

همچنان راه خود را ادامه داد تا به میان دو کوه رسید و در کنار آن دو کوه، قومی را یافت که هیچ سخنی را نمی‏فهمیدند; یعنی خیلی ساده و بسیط‏الفهم بودند.

«قالوا یا ذا القرنین ان یاجوج و ماجوج مفسدون فی الارض فهل نجعل لک خرجا علی ان تجعل بیننا و بینهم سدا» آن گروه - وقتی ذو القرنین را با آن قدرت و توانایی دیدند - به او گفتند: ای ذو القرنین، طایفه یاجوج و ماجوج در این سرزمین فساد می‏کنند، آیا حاضری پولی از ما بگیری و میان ما و آن‏ها سدی ایجاد نمایی؟!

«قال ما مکنی فیه ربی خیر فاعینونی بقوة اجعل بینکم و بینهم ردما».

ذو القرنین در پاسخ آنان گفت: اموال و امکاناتی که پروردگارم در اختیارم گذاشته، از آنچه شما پیشنهاد می‏کنید بهتر است. بنابراین من از شما اجر و مزد نمی‏خواهم! فقط مرا با نیروی انسانی کمک کنید تا میان شما و آن‏ها سد محکمی ایجاد نمایم!

ساختن سد

«اتونی زبر الحدید حتی اذا ساوی بین الصدفین قال انفخوا حتی اذا جعله نارا» در ابتدای کار سدسازی، ذو القرنین چنین دستور داد: قطعات بزرگ آهن برایم بیاورید و آن‏ها را روی هم بچینید تا اینکه کاملا میان دو کوه را بپوشانند. بعد گفت: در اطراف آن آتش بیفروزید و در آن بدمید. 

آنان چنین کردند تا قطعات آهن سرخ و گداخته گردید.

«قال اتونی افرغ علیه قطرا» بعد گفت: اکنون مس مذاب برایم بیاورید تا روی این بریزم!

و به این ترتیب، سدی آهنین در مقابل یاجوج و ماجوج ایجاد کرد، چنان که قرآن می‏گوید:

«فما اسطاعوا ان یظهروه وما استطاعوا له نقبا» پس از آن دیگر آن گروه مفسد قادر نبودند از روی آن عبور کرده یا راه نفوذ و حفره‏ای در آن ایجاد کنند.

«قال هذا رحمة من ربی.» ذو القرنین در پایان کار سد گفت: این سد خود نعمت و رحمتی از پروردگار من است!

«فاذا جاء وعد ربی جعله دکاء و کان وعد ربی حقا» گمان نکنید این یک سد جاودانی و ابدی است، بلکه آن زمان که وعده پروردگارم فرارسد، آن را در هم می‏کوبد و به یک سرزمین صاف و هموار مبدل می‏سازد و وعده پروردگارم حق است و تحقق خواهد یافت (وعده‏ای که بر اساس آن، در آستانه رستاخیز سازمان دنیا به هم خورده و تمامی استحکامات آن فرو خواهد ریخت).

مفسرین درباره اینکه ذو القرنین کدام شخصیت تاریخی است و سدش در کجاست، اختلاف نظر دارند. علامه طباطبایی‏رحمه الله در این باره هفت نظریه را به طور کامل نقل کرده و بعد آن‏ها را نقد نموده است که خواننده محترم می‏تواند برای اطلاع از نظریات مختلف و بررسی آن‏ها به تفسیر المیزان، جلد 13 مراجعه نماید.

در اینجا چهار نظریه مهم‏تر را به اختصار بیان می‏کنیم:

- امپراتور چین «شین هوانگ تی‏» بعضی مورخین چنین گفته‏اند که ذو القرنین، امپراتور «شین هوانگ تی‏» یکی از پادشاهان چین باستان است و سد او همان دیوار چین می‏باشد.

اما باید دانست که دیوار چین با اوصاف سد ذو القرنین مطابقت ندارد، اولا: سد ذو القرنین در تنگه‏ای میان دو کوه ساخته شده است، در صورتی که دیوار چین حدود سه هزار کیلومتر طول داشته و از کوه و دشت می‏گذرد; ثانیا: در ساخت‏سد ذو القرنین از آهن و مس مذاب استفاده شده است; در حالیکه دیوار چین با سنگ و مصالح معمولی ساخته شده است. بنابراین، این نظریه قابل قبول نیست.

- اسکندر مقدونی نظریه دومی که در اینجا می‏خواهیم ذکر کنیم این است که ذو القرنین همان اسکندر مقدونی معروف است که سد او همانند یک مثل بر سر زبان‏هاست.

این نظریه نیز همچون نظریه اول پذیرفتنی نیست، بلکه اشکال‏های بیشتری بر آن وارد است. در کلمات علامه طباطبایی رحمه الله هنگام نقد این نظریه چنین آمده است:

اوصافی که قرآن برای ذو القرنین شمرده را، تاریخ برای اسکندر مسلم نمی‏داند، بلکه آنها را انکار می‏کند; قرآن ذو القرنین را مردی مؤمن به خدا و روز جزا می‏شمارد، در حالی که اسکندر مردی وثنی مذهب و ستاره‏پرست‏بوده و قربانی کردنش برای ستاره مشتری معروف است. 

نیز قرآن کریم فرموده ذو القرنین یکی از بندگان صالح خدا بوده که به عدل و رفق مدارا می‏کرده است، حال آنکه تاریخ برای اسکندر خلاف این را نوشته است. علاوه بر این، در هیچ یک از تواریخ نیامده که اسکندر مقدونی سدی به آن صورتی که قرآن ذکر کرده ساخته باشد. 

- پادشاهی از یمن عده‏ای نیز معتقدند که ذو القرنین یکی از پادشاهان حمیری است که مرکز حکومتش در یمن بوده است.

اما باید گفت که تاریخ، ساخت چنین سدی با آن اوصاف و در چنان مکانی را برای هیچ یک از پادشاهان یمن نقل نکرده است. یمنی‏ها اگر چه در سدسازی ماهر بوده‏اند، ولی سدهایشان با مصالح معمولی و به منظور ذخیره آب ساخته می‏شده است.

- کوروش هخامنشی جدیدترین نظریه درباره ذو القرنین آن است که او کوروش هخامنشی، پادشاه ایران باستان بوده و سد او سد «داریال‏» واقع در مناطق کوهستانی قفقاز و بین شهرهای «تفلیس‏» و «ولادی کیوکز» می‏باشد.

از آنجا که سه نظریه اول قابل قبول نبوده و نظریه چهارم نیز تا حدودی مورد تایید تاریخ و شواهد موجود می‏باشد، ما آن را بیشتر و مفصل‏تر از نظریات قبل توضیح می‏دهیم.

این نظریه «سراحمدخان هندی‏» است و دانشمند معروف مسلمان «مولانا ابو الکلام آزاد» که روزی وزیر فرهنگ کشور هند بوده آن را در کتاب محققانه‏ای که در همین زمینه نگاشته است‏به طور مفصل و مستدل بیان کرده است. 

«مولانا ابو الکلام‏» این نظریه را از چند جهت‏بررسی و اثبات کرده است که ما در اینجا چهار بخش اصلی آن را به طور خلاصه می‏آوریم:

یک: شخصیت ذو القرنین طبق نظریه قرآن، ذو القرنین مردمی مؤمن به خدا و معاد بوده است، کوروش نیز طبق نظر تاریخ و کتب عهد عتیق چنین بوده است. ذو القرنین پادشاهی عادل و رعیت‏پرور و دارای رافت و احسان بوده; کوروش هم طبق تاریخ، کتب عهد عتیق و نظر مورخین قدیم مانند «هردوت‏» و دیگران پادشاهی با مروت، فتوت، سخاوت و کرم بوده است; چنان که از تاریخ زندگی او و برخوردش با یاغیان و جبارانی که با او می‏جنگیدند یا او با ایشان جنگیده است، معلوم می‏شود.

ذو القرنین از طرف خداوند دارای توانایی‏ها و امکانات فراوانی مانند عقل، تدبیر، فضایل اخلاقی، ثروت و شوکت ظاهری بوده و کوروش نیز همه این‏ها را داشته است.

دو: مسافرت‏های ذو القرنین همان‏طور که قرآن درباره ذو القرنین فرموده، کوروش نیز سفرهایی به مغرب و مشرق داشته است و جریان سفر به مغرب او چنین است که پادشاه سرزمین «لیدیا»، بدون هیچ مجوز و عذری به طرف کوروش لشکرکشی کرد. کوروش نیز به طرف ایشان حرکت کرده و با آنان جنگید. پایتخت «لیدیا» را فتح کرد و بر آنان پیروز شد و بعد احسان کرده و آنان را عفو نمود. همچنین او سفری به مشرق داشته و تا «بکریا» (بلخ) پیش رفته است تا به غائله قبایل وحشی و صحرانشین آنجا پایان دهد.

سه: سدسازی ذو القرنین همان‏طور که ذو القرنین سدی آهنین برای جلوگیری از حملات اقوام یاجوج و ماجوج بنا کرد، کوروش نیز طبق نظر مورخین، سفری به طرف شمال ایران برای خاموش کردن فتنه‏ای در آن نواحی انجام داده است و گویا در همین سفر سد موجود در تنگه داریال را به درخواست اهالی آن مرز و بوم ساخته است. این سد تنها سدی است که در ساخت آن از آهن استفاده شده است و هم اکنون هم موجود است. به زبان محلی آن را «دمیر قاپو» یعنی «دروازه آهنی‏» می‏نامند. تنگه داریال واقع در سلسله جبال قفقاز است که از دریای خزر شروع شده و تا دریای سیاه ادامه دارد. این سلسله جبال به ضمیمه دریای خزر و دریای سیاه مانعی طبیعی به طول هزارها کیلومتر بین شمال و جنوب آسیا بوده است و تنها راه بین شمال و جنوب همان تنگه داریال بوده که با سد دمیرقاپو بسته شده است.

چهار: نام ذو القرنین و تناسب آن با کوروش عده‏ای از مورخین گفته‏اند: ذو القرنین را از آن جهت ذو القرنین (صاحب دو قرن ) می‏نامند که دارای تاج یا کلاهخودی با دو شاخک بوده است. در این باره باید گفت اخیرا مجسمه‏ای سنگی در مشهد مرغاب در جنوب ایران از کوروش کشف شده که تاجی بر سر دارد و دو شاخ مانند شاخ‏های قوچ بر آن دیده می‏شود.

در کتاب دانیال  هم، خوابی که وی برای کوروش نقل کرده او را به صورت قوچی که دو شاخ دارد، دیده است. 

طبق این نظریه، یاجوج و ماجوج همان مغول می‏باشند و برای این نیز تفصیلات و شواهد تاریخی‏ای گفته شده که ما در دو بخش بعدی این فصل به آن می‏پردازیم.

علامه طباطبایی رحمه الله بعد از نقل جوانب این نظریه چنین گفته است: هر چند بعضی از جوانب این نظریه خالی از اعتراضاتی نیست، لیکن از هر گفتار دیگری انطباقش با آیات قرآنی روشن‏تر و قابل قبول‏تر است. 

والنتاین یا سپندار مذگان ؟!


والنتاین یا سپندار مذگان ؟!


 

 چند سالی است حوالی26 بهمن ماه (14 فوریه) که می شود هیاهو و هیجان را در خیابان ها می بینیم. مغازه های کالاها کادوئی لوکس و فانتزی غلغله می شود. همه جا نام Valentine به گوش می خورد. از هر بچه مدرسه ای که درباره والنتاین پرسش کنی می داند که "در سده سوم میلادی که برابر می شود با آغاز امپراطوری ساسانی در ایران، در روم باستان فرمانروایی بوده است بنام کلودیوس دوم. کلودیوس باورهای شگفتی داشته است از آن میان اینکه سربازی خوب خواهد جنگید که مجرد باشد. از این رو ازدواج را برای سربازان امپراطوری روم قدغن می کند.کلودیوس به قدری سنگدل وفرمانش به اندازه ای قاطع بود که هیچ کس جرات کمک به ازدواج سربازان را نداشت.ولی کشیشی به نام والنتیوس(والنتاین)،مخفیانه عقد سربازان رومی را با دختران محبوبشان جاری می کرد.کلودیوس دوم از این جریان خبردار می شود و دستور می دهد که والنتاین را به زندان بیندازند. والنتاین در زندان عاشق دختر زندانبان می شود .سرانجام کشیش به جرم جاری کردن عقد عشاق،با قلبی عاشق اعدام می شود...بنابراین او را به نام فدایی وشهید راه عشق می دانند و از آن زمان نهاد و سمبلی می شود برای عشق!".
 ولی کمتر کسی است که بداند در ایران باستان، نه چون رومیان از سه سده پس از میلاد ، که از بیست سده پیش از میلاد، روزی موسوم به
روز عشق بوده است!.

 نغز است بدانید که این روز در سالنامه جدید ایرانی دقیقا مصادف است با 29 بهمن، یعنی تنها 3 روز پس از والنتاین فرنگی! این روز "سپندار مذگان" یا "اسفندار مذگان" نام داشته است. فلسفه بزرگداشتن این روز به نام "روز عشق" بدین گونه بوده است که در ایران باستان هر ماه را سی روز حساب می کردند و افزون بر اینکه ماه ها نام داشتند، هریک از روزهای ماه نیز یک نام داشتند. برای نمونه روز نخست "روز اهورا مزدا"، روز دوم، روز بهمن ( سلامت، اندیشه) که نخستین صفت خداوند است، روز سوم اردیبهشت یعنی "بهترین راستی و پاکی" که باز از صفات خداوند است، روز چهارم شهریور یعنی "شاهی و فرمانروایی آرمانی" که ویژه خداوند است و روز پنجم "سپندار مذ" بوده است. سپندار مذ فرنام (لقب) ملی زمین است. یعنی گستراننده، مقدس، فروتن. زمین نماد عشق است چون با فروتنی، فروتنی و گذشت به همه عشق می ورزد. زشت و زیبا را به یک چشم می نگرد و همه را چون مادری در دامان پر مهر خود امان می دهد.

فلسفه زرتشت

فلسفه زرتشت "سیری در دینی کهن"

دین راه درست زیستن است و درست زیستن با نیک اندیشی آغاز می‌شود. گات‌های زرتشت( گات‌ها، پیام و دین اهورا مزدا و کلام آن سخن زرتشت است) نیک اندیشی، نیک گفتاری و نیک کرداری را می‌آموزد.

گات‌ها اندیشه‌های مینوی و زبان آن، زبان اهورایی است. گات‌ها همچون اهورا مزدا، دانایی و روشنایی بی‌کرانی است که تنها با چشم و دل، گوش وجدان، و داوری خرد، دینی،شنیدنی و دریافتنی است. رموز، اشارات، تشبیهات و تمثیلات گات‌ها، زیبا سخنانی اندیشه‌زا هستند که توسن پندار را در آسمان راستی به جولان آورده و جویندگان نیکی‌ و سازندگی را، شادی و رسایی می‌بخشند.

گات‌ها با اندیشه‌های کلان سر و کار دارند. به خرد و ریز نمی‌پردازند. سلامت روان و بدن را با هم لازمه نیک زیستن می‌داند و آن گونه رفتاری را اندرز می‌دهد که به جان و تن زیان نرساند. خرد، راستی، بینش و مهر راهنمای مردمان برای شناسایی آن گونه رفتار‌ها هستند.

گات‌ها از خرد و منش نیک(و هومن یا بهمن)، از راستی و داد(اشا یا اردیبهشت)، از توان سازنده و نیکو(خشترا یا شهریور)، از آرامش و مهر فزاینده(سپنتا آرمیتی یا اسفند)، از خودشناسی و رسایی(هاروتات یا خرداد) و از بیمرگی و جاودانی(امرتات یا امرداد)، و از هر آنچه والا فروزه‌های خدایی‌اند، سخن می‌گوید.

گات‌ها از آزادی گزینش(اختیار)، از هنجار انگیزه و شده(قانون علت و معلول) از بهره‌وری از کار‌کرد زندگی(بهشت و جهنم)، و از داد(عدل) اهورایی گفت‌و‌گو می‌کند.

گات‌ها از آفرینش و روان فزاینده(سپنتامینیو) که گوهر اهورایی است، و از تازه شدن جهان(فرش کرت) که امید آدمی برای نیکو زیستن است، آگاهی می‌دهد.

گات‌ها پایه دین راستین را می‌آموزد، راه درست اندیشیدن و درست زیستن.

 

یکتایی اهورا مزدا

اشو زرتشت خداوند را به نام‌های اهورا، مزدا، اشا یا ترکیبی از آن‌ها و بیشتر به نام اهورا مزدا و یا مزدا اهورا و گاهی هم مزدا اشا خوانده است. اهورا مزدا به چم (معنی) هستی‌بخش، سرور دانا، و داور هستی است. آن‌چه که فردوسی "خداوند جان و خرد" خوانده است.

اهورا از ریشه "اه " به معنای هستی؛ مزدا از ریشه "من" به معنای منش و خرد، و "اشا " به معنای راستی و داد است. "اشا" هم‌چنین، هنجار (قانون) طبیعی و خدایی است که آفرینش، را سامان می‌دهد و اندیشه، گفتار، و کردار آدمیان را ارزیابی می‌کند. این سه نام، ویژگی بنیادی خداوند را که هستی(مطلق وجود)، دانایی(عقل)، و داد (عدل) باشد، بازگو می‌کند. با توجه به ‌اینکه خداوند کلی و مطلق و آدمی جزئی و نسبی است. شناخت خداوند با توانایی‌های محدود آدمی و تعریف او با واژه‌های قراردادی شدنی نیست. به همه‌ی این‌ها، آدمی کوشا‌ست تا با خرد (من) وجدان(دانا) و بینش(ب‌اُ‌د‌‌ا) حقیقت هستی(وجود) را در‌یابد و دهنده هستی‌(خالق) را بشنا‌سد. خدای زرتشت، اهورا مزدا، هستی دهنده و خرد است.

نخستین بخش نام خداوند "اهورا " به چم هستی‌بخش است. "هستی" را می‌توان دریافت ولی نمی‌توان بیان کرد. در بودن (تحقق) هستی و دو دلی (تردید) روا‌نیست. اوستا از هستی و نا هستی، زندگی و نا‌زندگی، سپنتامینیو و انگره‌مینیو سخن می‌گوید. زندگی‌و سپنتامینیو، هستی؛ نا‌زندگی و انگره‌مینیو، نا هستی‌اند. هستی و نا هستی هر دو واقعیت‌اند. یعنی در خارج تحقق دارند ولی تنها هستی، هستی دارد نا‌هستی واقعیت دارد ولی هستی ندارد. در دانش دین زرتشتی، تنها داده‌های اهورا مزدا هستی‌ دارند. جهان، زندگی، راستی، نیکی، پیشرفت، آدمی، حیوان، گیاه و جماد، همه هستی دارند. زیرا داده اهورا مزدا هستند. مرگ واقعیت است ولی، هستی ندارد. زیرا داده اهورا مزدا نیست بلکه پدیده‌ای‌ است غیر اهورایی.

 گوهر هستی یکی، جهانی، کلی، و همه جا گسترده است. به گفته اشو زرتشت:

اهورا مزدا، آن هستی جهانی و کلی است که همه هستی‌ها داده او و پایدار از او‌ست. از این رو اشو زرتشت آن سرچشمه نادیده را اهورا یعنی هستی، سرچشمه هستی و دهنده هستی می‌خواند.

در گات‌ها (کتاب مقدس زرتشت)، هستی بخش یا آفرینند‌گی اهورا مزدا، با دو واژه‌ی "داتار" و " تشار " بیان شده است. داتار یا دادار از ریشه "دا" به معنای دادن است و تشا از ریشه " تش" به معنای بریدن و شکل دادن است. بنابر‌این، اهورامزدا دهنده هستی(وجود) و شکل دهنده آن (خالق) است. همان‌گونه كه خورشید نور، گرمی و زندگی می‌بخشد، "دادار" خوبی و نعمت‌ها را ارزانی می‌داد. و همان‌گونه که معمار و مهندس، سازندگی می‌کنند و به اشیاء شکل می‌دهند، "تشا" به موجودات چهره می‌دهد.

بر خلاف نظریه مذاهب ابراهیمی که خداوند همه چیز را از هیچ به وجود آورده است، در دین زرتشت اهورا مزدا از آنچه دارد موجودات را هستی می‌دهد. از همین رو، آفرینش بنا به فلسفه زرتشتی، قدیم است. همیشه با اهورا مزدا و در اهورا مزدا بوده است.

در فلسفه زرتشتی، "اهو" یا گوهر هستی موجودات زنده در "فروهر" اهورا مزدا است. "فروهر" نماد گوهر هستی است که در همه زندگان، امشاسپندان (فرشتگان برتر) و آدمیان هست، و نا‌دیدنی است، و پیکره‌ای که از او ساخته‌اند، پنداری (خیالی) است. اهورا مزدا جهان و همه نعمت‌ها را از "هستی" خود داده است. از این رو جهان هستی از خداوند جدا نیست. ولی اهورا مزدا "کلی" و "مطلق" است و گیتی جزئی و نسبی است.

اهورا مزدا " کلی " است یعنی اجزائی ندارد. بنابر‌این، در عین این‌که جهان از خدا جدا نیست، جزئی از خدا نیست. اهورا مزدا " کلی " است و حتی به فروزه‌های خود (امشاسپندان و سپنتامینیو) مقید نیست. هرچند فروزه‌هایش از او جدا نیستند و گات‌ها اهورا مزدا را با فروزه‌هایش می‌شناسد و بر آن‌ها حمل و تعبیر می‌کند. این فروزه‌ها قائم به اهورا مزدا هستند و مانند خود اهورا مزدا بی‌کران (نامحدود و نا‌محصور)اند. این ویژگی اهورا مزدا همانست که با "مطلق" بودن بیان می‌شود. اهورا مزدا بی‌آغاز و بی‌انجام است. آفرینند‌گی اهورا مزدا را از راه فروزه‌ی دهندگی و سازندگی سپنتامینیو می‌شناسیم و همان‌گونه که در جای دیگر خواهیم گفت سپنتامینیو یا گوهر هستی (ذات وجود) یکتا‌ست و با اهورا مزدا یکی است. آفریدن و افزودن، اقتضای ذات اهورا مزدا است و آفرینند‌گی همیشه با او بوده است. شناخت "گوهر" هستی، تنها در خرد و وجدان میسر است. گات‌ها، اهورا مزدا را گوهر هستی و روان افزاینده (مقدس) می‌خواند. هستی همه موجودات از سرچشمه زاینده گوهر هستی مایه می‌گیرند.

دومین بخش نام خداوند "مزدا‌" به معنای گوهر و دهنده خرد است. در گات‌ها خرد فزاینده (مقدس) به عنوان نخستین فروزه اهورا مزدا آمده است. اهورا مزدا در خرد خود، جهان را آفریده و آفرینش را هنجار داده است. اشو زرتشت از راه خرد، اهورا مزدا را شناخت؛ و اهورا مزدا خود را در خرد زرتشت ظاهر کرد و اشو زرتشت از راه خرد، مردم را به همکاری و همگامی با اهورا مزدا فرا می‌خواند.

خرد مقدس (منش نیک) رشته‌ای است که سراسر گات‌ها را به هم پیوند می‌دهد. گات‌ها خداوند را همه دانا و سازنده می‌خواند. در همه جا گات‌ها به مردمان سفارش شده که در هر کار نخست با خرد خود رایزنی کنند.

سومین نام خداوند "اشا‌" به معنای راستی، داد و هنجار(قانون) اهورایی است که جهان و آفرینش را سامان می‌دهد. "اشا‌" خواست اهورایی (مشیت الهی) است. در دین زرتشت، قانون خدایی با قانون طبیعی یکی و آن "اشا‌" است: کنش قانونی که با راستی و داد یگانه است. اشا‌، مي‌زان (شاخص) است. این آدمی است که باید کنش خود را با "اشا‌" هم آهنگ کرده، با راستی و داد، رفتار کند تا خوشبخت شود. "اشا‌" داده اهورا مزدا و خود اهورا مزدا است. اشا در کارهای آدمی دخالتی ندارد. آدمی از آزادی گزینش (اختیار) برخوردار است. ولی نتایج کار آدمی با میزان اشا، سنجیده می‌شود. اشا میزان سنجش چندی و چونی است و این سنجش، کار‌کرد رابطه علت و معلول است. زندگی و آینده انسان مقدر نیست، ولی قانونی که نتیجه و پاداش کار‌های آدمی را معین می‌‌کند، مقدر است. هر کس، با آگاهی از نتایجی که بر هر علمی بار است می‌تواند راه خود را انتخاب کند.

اهورا مزدا "خوبی‌ و داد" ‌مطلق و بدون قید و شرط است بدی در آستان او راه ندارد. خداوند زرتشت کینه‌توز و انتقام‌جو نیست. او از بدی و ویرا‌نگری دور است. او خشم نمی‌شناسد و از همین رو مورد پرستش است. آنان که بدی می‌کنند، محصول کاشته خود را که طبق قانون اشا همان بدی است، درو می‌کنند. انتقام‌جویی و یا مجازات کار خدا نیست. اهورا مزدا برای همه خوشبختی می‌خواهد. از این رو " راه درست زیستن " را از پیش نشان داده است. آنان که کجروی می‌کنند و با اشا بیگانه می‌شوند، سرانجام رنج می‌بینند و این ميوه کار کرد خودشان است و نه مجازات خداوند.

اشو زرتشت پس از اینکه خداوند را هستی بخش (اهورا)، همه دانا (مزدا)، و دادگر (اشا)، فراگیرنده و دهنده همه خوبی‌ها (سپنتامینیو) معرفی می‌کند، شش فروزه بنیادی دیگر برای خداوند بر می‌شمارد و همچنین می‌گوید که پرتوی از این فروزه‌ها در آدمی نیز وجود دارد. این فروزه‌ها عبارتند از :

1ـ وهیشتامن (بهمن)  vahishtamana:به معنای بهترین منش و خرد مقدس است. "وهیشتا‌" از ریشه "وه‌" به معنای بهترین (والاترین) و "من‌" به معنای منش و خرد و با هم به معناي والاترین اندیشه یا والاترین منش است. "وهیشتامن‌"، گوهر خرد، و "خرد جهانی‌" است همه آدمیان با فروزه و توانایی منش نیک (و‌هومن) پدید آمده‌اند. و‌هو من بازتابی از "وهیشتامن " یا خرد جهانی است.

2ـ اشاوهیشتا (اردیبهشت) asha vahishta  : که به معنای راستی (داد) والا‌ست. اشا وهیشتا، راستی جهانی، و قانون دگرگون ناپذیريي است که آفرینش را نظم می‌دهد. اشا نشانه‌ی خواست اهورایی است. اشا راه راستی است و پویندگان آن راه، به خوشبختی (او‌شتا) می‌رسند. در گات‌ها "وهیشتامن‌" و "اشاوهیشتا‌" بیشتر جاها با هم آمده‌اند هرچند که از اشا بیشتر نام برده شده است. اشا در خرد اهورا مزدا پدید آمده و با راستی و داد یکی است از این رو اشاوهیشتا به معنی گوهر داد هم هست. دین زرتشتی، دین راستی و داد است که همه‌جا با دروغ در جنگ است از این رو اشا، گوهر دین زرتشتی هم هست.

3ـ خشتر اوییریا (شهریور) khshathra vairya: سومین فروزه اهورا مزدا به معنای توانایی بر‌گزیدنی است. خشترا از ریشه "خش" به معنای توانایی است. این فروزه را به "شهریاری خدایی‌" تعبیر کرده‌اند. این فروزه معروف نیروی سازنده است و نه قدرت ویران کننده. معرف توان اخلاقی و روانی است و نه بدی و کینه توزی. اهورا مزدا که بر همه چیز تواناست، توانایی‌اش را جز در راه سازندگی، بخشند‌گی و مهر، به کار نمی‌برد و همان‌گونه که پس از این گفته خواهد شد، کسانی که با خرد (وهومن) به راستی و داد (اشا) رفتار کنند به "توانایی سازنده‌" دست می‌یابند و این توانایی آنان را از گرایش به بدی، خشم و کینه توزی باز می‌دارد. از این رو باید تنها چنین توانایی را برگزید.

4ـ سپنتا آرمیتی (اسفند) spenta avrmaiti: چهارمین فروزه بزرگ اهورا مزدا است. "سپنتا‌" به معنای افزاینده و آرمیتی به معنای "آرامش‌ هم‌آهنگی و مهر" است و دو واژه با هم به معنای آرامش افزاینده است. سپنتا آرمیتی، آرامش و مهر جهانی را که از راه همکاری آدمیان با اهورا مزدا به دست می‌آید نشان می‌دهد. سپنتا آرمیتی "برادری‌ جهانی‌" است که راه مهر، خدمت بدون انتظار پاداش، فروتنی و همدردی با دیگران به دست می‌آید.

 5 ـ اروتات (خرداد) haurvatat: که به معنای رسايي و کمال است. اهورا مزدا گوهر کمال است. او همه خوبی‌ها را از خود دارد و همه خوبی‌ها را از خود می‌دهد.

 "کمال‌" نمادی از "خودشناسی‌" اهورا مزدا است. آدمیان می‌توانند با کوشش در راه رسیدن به کمال، با به کار بردن خرد، و کارکرد به راستی و مهر‌ورزی، توان اهورایی به دست آورده در راستای کمال راه پیموده، خود را شناخته و به اهورا مزدا برسند ."هـ ا‌ر‌و‌تات" نماد "رسایی و خودشناسی‌" است.

6ـ امرتات (مرداد) ameretat: به معنای بیمر‌گی است. اهورا مزدا، بی‌‌آغاز، بی‌انجام و جاودانی است. در اوستا امرتات و هـ ‌ا‌روتات بیشتر جاها باهم آمده‌اند و این نشانه آن است که در راه رسیدن به بی‌مرگی، نائل شدن به کمال، رسایی و خودشناسی است. آدمی می‌تواند با خرد، وبا راستی و داد و مهر ورزی، با توانایی سازنده دست یافته و با آن توانایی به کمال رسایی و سرانجام به جاودانی برسد. اشو زرتشت، اهورا مزدای ندیدنی را با این فروزه‌ها شناخت. این فروزه‌ها پیکره ندارند و اهورا مزدا پیکره‌ای نمی‌تواند داشته باشد. اهورا مزدا "کلی‌" است و این فروزه‌ها آفریده او و قائم به او هستند ولی، اهورا مزدا برای هریک از فروزه‌های خود حمل می‌شود این لازمه "کلی‌" بودن است. این امر بازتابی از فلسفه "وحدت وجود‌" در دین زرتشتی است. اهورا گوهر هستی، مزدا گوهر خرد، و اشا گوهر راستی و داد است. جرقه‌هایی از این فروزه‌ها در آدمیان وجود دارد. از این رو می‌گوییم که اهورا مزدا، آدمیان را در "شبه یا تصویر اخلاقی‌"خود پدید آورد. منظور از ایجاد در شبه اخلاقی این است که خداوند و آدمیان در صفات و فروزه‌هایی با هم شریک‌اند و این مشارکت، رابطه همکاری بین نیکان (اشوان) و اهورا مزدا را پدید می‌آورد.

این فلسفه وحدت وجود، کمال توحید و یکتاشناسی در هور مزديشت به این‌گونه بیان شده است:

در پاسخ اشو زرتشت که از نام و فروزه‌هایی اهورایی پرستش می‌کند، اهورا مزدا از راه خرد مقدس، او را این‌گونه آگاهی می‌دهد:

"نخستین نام من هستی، دومین نامم هستی‌بخش، و سومین نامم باشنده (حاضر) در همه هستی‌هاست "حضور هستی، لازمه هست شدن و هست بودن است. از این رو "جهان درونی‌" یکی از جلوه‌های اهورا مزدا است. "چهارمین نام من بهترین راستی، پنجمین نام من آفریننده همه نیکی‌ها و پاکی‌ها است‌". این دو نام فروزه اشویی و سپنتایی "ششمین و هفتمین‌" نام من خرد و خردمند، هشتمین و نهمین نام من دانش و دانشمند و دهمین نام من افزاینده است‌".  

در همه این فروزه‌ها، و فروزه‌های دیگری که در هورمزدیشت برای خداوند بر شمرده شده است، اهورا مزدا گوهر و دهنده‌خوبی است، خوبی که در همه‌جا گسترده است. و از این زیباتر، توصیفی برای اهورا مزدا نتوان کرد اشا، خداست و خواست خداست. خداوند دهنده اشا است و اشویی همه جا هست. در همه‌ي این فروزه‌ها که نشان دهنده اهورا مزدا هستند، یگانگی آفریننده، آفرینش، و آفریده (وحدت خالق و خلقت و مخلوق) به روشنی دیده می‌شود. دوگانگی حاصل دور شدن آدمی از اشا (راستی و داد) و سپنتامینیو (خوبی افزاینده) است. دوگانگی بیگانگی از خوبی و راستی است که درون هر کس به ودیعت گذاشته شده است. اهورا مزدا سرچشمه و در بر‌دارنده همه نیکویی‌هاست. بودن همه‌ي خوبی‌ها در اهورا مزدا نشان دهنده فزونی در یکتایی است و این نگاره‌ای است که اوستا از یکتایی خدای خوبی‌ها دست می‌دهد. صفات خداوند خود خداوند نیستند. ولی، خداوند هریک از آنها و همه آنهاست. کلی اهورا مزدا را می‌توان برفروزه‌هاي بنیادی (که در اوستای جوان‌تر باهم امشا سپنتا خوانده شده‌اند) تعبیر کرد ولی هیچ یک از فروزه‌ها را نمی‌توان خدا خواند. فروزه‌های بنیادی اهورا مزدا امشا سپنتا از اهورا مزدا جدا نیستند و فزاینده می‌باشند.

فروزه دیگر اهورا مزدا که معرف آفرینش و افزایش خوبی‌هاست "سپنتامینیو‌" است که در جهان مینوی با اهورامزدا یکی در جهان مادی تنها بازتابی از اهورا مزدا است. در این معنا "سپنتامینیو‌" نشان دهنده جهان برونی اهورامزدا است. به سخن دیگر "سپنتامینیو‌" جلوه اهورا مزدا در این جهان است. در اوستا گاهی سپنتامینیو را فرزند اهورا مزدا خوانده‌‌اند هم‌چنان‌که در مسیحیت "روح‌القدس" پسر خداوند خوانده شده است. برخی از دانشمندان مسیحی تا آنجا جلو رفته که "سپنتامینیو‌ی‌" زرتشت را با "روح‌القدس‌" مسیح که یکی دانسته‌اند.

یکی بودن "سپنتامینیو‌"و "اهورا مزدا‌" در جهان مینوی و بازتاب یا "شبه بودن‌" "سپنتامینیو‌" در جهان مادی باعث اشتباه برخی از نویسندگان شده و گمان برده‌اند همان‌گونه که ‌"انگره مینیو‌" در جهان مادی در برابر "سپنتامینیو‌" قرار داده شده است، پس باید در جهان مینوی هم‌چنين باشد. این اشتباه بزرگی است، همان‌گونه که د جای دیگر بیان خواهیم کرد "انگره مینو‌" در این جهان، چیزی جز نبودن "سپنتامینیو‌" نیست سپنتامینیو هستی است و انگره مینیو نبودن هستی يعني نیستی است. نیستی واقعیت دارد ولی هستی ندارد و ساخته اهورا مزدا هم نیست و نمی‌تواند در برابر او قرار گیرد. "انگره مینیو‌" عرض و پدیده‌ای در این جهان است که دائمی و پایدار نیست.

همبستگی نزدیک فروزه‌های اهورا‌مزدا (امشاسپنتا‌ یا امشاسپندان‌)، و ذات اهورا‌مزدا در دین زرتشت و نزدیکی فروزه مهر و محبت با خدای مسیح در مسیحیت، باعث شده که هلی‌ نلز‌ در کتابpersin mythogy  صفحه 43 بنویسد: در دین مسیح، خدا محبت است ولی در دین زرتشت محبت خداست. این درست نیست. در دین زرتشت هم خدا محبت (آرمیتی) است ولی آرمیتی خدا نیست. کما این که خدا خرد (وهیشتامن‌) است ولی خرد خدا نیست. خدا اجزا ندارد. خداوند کلی است که با فروزه‌های خرد، داد، محبت، رسایی‌ ‌و بی‌مرگی توصیف می‌شود ولی هیچ یک از این فروزه‌ها و حتی همه آنها، به صورت جمع (که امشاسپنتا باشد)  اهورا‌مزدا نمی‌شود. در هورمزدشت، به جز فروزه‌هایی که به آنها اشاره کردیم، فروزه‌های دیگری برای اهورامزدا بر شمرده شده است. از جمله اهورامزدا را توانا‌ترین، پیروزی بخش‌ترین، شک‌ناپذیر، تندرستی بخش، پروردگار، افزاینده‌ترین، فرهمند‌ترین، بینا‌ترین، سالم ساز‌ترین، سود رسان‌ترين، پاک ساز‌ترین، افتخار آفرین‌ترین، و... خوانده است، او بر همه چیز دانا، از همه چیز آگاه، و در همه‌جا حاضر، و در سرانجام بر همه چیز تواناست. اهورا مزدا دادگر است ولی بخشنده گناه نیست. داد‌گری با بخشش گناه یکی نیست. اشو زرتشت اندرز می‌دهد که هر کس کشته‌ی خود را بدون کم و بیش درو می‌کند. این عمل بر طبق قانون تغییر نا‌پذیر اشا صورت می‌گیرد. شفاعت در دین زرتشت موقعیتی ندارد. اشو زرتشت خداوند را در جهان برونی(transcendence‌)، جهان درونی (immancence)، و اهورایی توصیف می‌کند. از جنبه جهان برونی اهورا مزدا همه‌جا هست: در جهان ماورا‌ و آن. جهان وابسته به اهورا مزدا است ولی او به جهان متکی نیست. او خارج از زمان و مکان است ولی زمان و مکان در او با ‌اوست.

از جنبه جهان درونی خداوند در همه چیز جلوه‌گر است: در سنگ‌ ریزه‌ی بیابان، در دانه‌ی گیاه، در زندگی حیوان، و در اندیشه و روان انسان. او در همه هستی‌ها هست. هستی تنها بر اهورا مزدا استوار است.

خداوند اهورا‌ست، اندام و پیکره ندارد ولی از راه فروزه‌های خود که منحصرا نیک و اخلاقی هستندـ با افرادی که بخواهند ارتباط شخصی برقرار می‌کند. گفتیم که پرتوی افروزه‌های اهورایی در آدمیان هست، از این رو می‌گوییم که اهورا مزدا آدمی را در شبه اخلاقی خودش هست کرد. این "شبه‌" نشان دهنده "اشتراک فروزه‌ها‌"ست، و این اشتراک فروزه‌ها ایجاد "رابطه"‌ای می‌کند که بین نیکوکاران و اهورا مزدا برقرار می‌شود. اهورا مزدا پیکره ندارد. به گفته جرج کارتر، دین زرتشت کمتر از هر دین دیگری فروزه‌های مادی بشری (اندام و خصوصیات مربوط به آن‌ها) را به خداوند نسبت داده است. پیکره خیالی فروهر را برخی از روی نا‌آگاهی پیکره اهورا مزدا، خوانده‌اند که درست نیست در ادیان ابراهیمی، هم خداوند در برابر پیامبر ظاهر می‌شود و هم پیامبر به حضور خداوند می‌رود البته بدون اینکه خداوند را بیند. در دین زرتشت پیامبر هیچ‌گاه با اهورا مزدا روبرو نمی‌شود باله اشو زرتشت تنها در اندیشه و وجدان خود اهورامزدا را می‌بیند و پیام او را دریافت می‌کند. این همان ارتباطی است که بین اهورا مزدا و آدمیان از راه خرد، وجدان ، مهر و دیگر فروزه‌های اهورایی برقرار می‌شود. اشو زرتشت از راه اندیشه، وجدان و بینش خدا را شناخت و پیام او را دریافت داشت. بنابراین آن‌چه زرتشت از خدا می‌شناسد، فروزه‌ها و توانایی‌های اوست‌. همچنین زرتشت به یاری خرد و اشا در می‌یابد که پرتوی از این فروزه‌ها در آدمی وجود دارد. او متوجه هست که آدمی که با توانایی‌های جزیی و نسبی، و با بکاربردن واژه‌های قراردادی نخواهد توانست خداوند کلی و مطلق را بیان کند. از این رو از اهورا مزدا درخواست دارد که به همه آدمیان آن خرد (وهومن)، وجدان (دانا)(daena )و بینش(بادا)(baodha ) را ارزانی دارد تا بتواند برای خود به هستی (وجود) و دهنده هستی (خالق) پی‌برند.

اشو زرتشت دین تازه‌ای را آموزش داد که در آن خداوند، هستی بی‌کران، کمال اخلاق، خوبی افزاینده، راستی و داد مطلق، و پیشرفت دهنده است؛ که در آن آدمی با داشتن پرتوی از همه فروزه‌های اهورایی همکار اهورا مزدا است؛ که در آن سپنتامینیو بازتاب افزایندگی و سازندگی اهورامزدا و نشان دهنده فر‌اگرد دائمی آفرینش است؛ که در آن اشا قانون تغییر نا‌پذیر راستی و پیشرفت است؛ که در آن تقدس چیزی جز خوبی، افزایندگی، فراوانی و پیشرفت نیست. اشو زرتشت گفت که خداوند نیازی به قربانی و نذر ندارد، و با مراسم ظاهری فریب نمی‌خورد؛ که مردمان امناء جهان و موجودات آن هستند و باید در نگاهداری آن کوشا باشند؛ که خشونت به انسان‌ها، آزار به حیوانات، صدمه به گیاه، و تخریب محیط زیست ناسپاسی نسبت به اهورا مزدا است. بزرگی و شکوه خداوندی که اشو زرتشت او را به نام "اهورامزدا‌" توصیف کرده و به مردم نشان داده است و در نوشته‌های دینی و فلسفی جهان بی‌همتاست.

در دین زرتشت، خداوند آدمی را آفریده و به او وارن (varena) یا آزادی گزینش داده تا بهره برداری از خرد نیک (وهومن)، به راستی گراید و در پیشرفت جهان و آفرینش همکاراهورا مزدا باشد. حرکت به سوی رسایی و رسا شدن فرجامین، بخشی از ذات پویایی آفرینش است. والایی رسایی و بخشند‌گی اهورا مزدا در آرمان آفرینش خود نمایی می‌کند. مهر افزاینده و بخشند‌گی بی‌کران که در گوهر اهورا مزدا است در آفرینش و سپنتامینیو جلوه‌گر است و اهورا مزدا جز این نمی‌تواند باشد.

 

پروفسور جان هینلز با استفاده از سنت‌های مذهبی زرتشتی و شواهد تاریخی، می‌نویسد:

دین زرتشت را باید نخستین دین حقوق بشر خواند.

دانشمندان نامدار یونان با دین و فلسفه زرتشت آشنا بوده‌اند و درباره آن سخن گفته‌اند . قدیم‌ترین سند موجود، نوشته‌ای در حاشیه کتاب الکیبیادس (alcibaiades) افلاطون است که برگردان آن به فارسی چنین است: "گفته شده است که زرتشت در حدود شش هزار سال پیش از افلاطون می‌زیسته است، بعضی او را یونانی و برخی از ملت ماوراء‌ دریای بزرگ می‌دانند. زرتشت دانش جهانی خود را از روان نیکویی، یعنی از بینش والا آموخت. "ترجمه نام زرتشت به یونانی، استروئوتس یعنی ستاره پرست است."

ماخذ: فلسفه زرتشت- دكتر فرهنگ مهر

درباره اشا

نام ماههای ایران بزرگ

گذری بر فلسفه نام ماههای ایران بزرگ

 

فروردین

فروردین نام نخستین ماه و فصل بها ر و روز نوزدهم هر ماه در گاه شماری اعتدالی خورشیدی است.در اوستا و پارسی باستان فرورتینام,در پهلوی فرورتین و در فارسی فروردین گفته شده که به معنای فروردهای پاکان و فروهرهای ایرانیان است.بنا به عقیده پیشینیان,ده روز پیش از اغاز هر سال فروهر در گذشتگان که با روان و وجدان از تن جدا گشته,برای سرکشی خان و مان دیرین خود فرود می آیند و ده شبانه روز روی زمین به سر میبرند. به مناسبت فرود آمدن فروهرهای نیکان,هنگام نوروز را جشن فروردین خوانده اند. فروهران در ده روز آخر سال بر زمین هستند و بامداد نوروز پیش از بر آمدن آفتاب,به دنیای دیگر می روند.

 

 اردیبهشت

 اردیبهشت نام دومین ماه سال و روز دوم هر ماه در گاهشماری اعتدالی خورشیدی است. در اوستا اشاوهیشتا و در پهلوی اشاوهیشت و در فارسی اردیبهشت گفته شده که کلمه ای است مرکب از دو جزء:

جزء اول((اشا))از جمله لغاتی است که معنی آن بسیار منبسط است,راستی و درستی,تقدس,قانون و آئین ایزدی,پاکی....و بسیار هم در اوستا به کار برده شده است.جزء دیگر این کلمه که واژه ((وهیشت))باشد. صفت عالی است به معنای بهترین,بهشت فارسی به معنی فردوس از همین کلمه است.در مجموع این کلمه به بهترین راستی و درستی است.  در عالم روحانی نماینده صفت راستی و پاکی و تقدس اهورامزداست و در عالم مادی نگهبانی کلیه آتش های روی زمین  به او سپرده شده است. در معنی ترکیب لغت اردیبهشت((مانند بهشت))هم آمده است.

 

 خرداد

خرداد نام سومین ماه سال و روز ششم در گاهشمار اعتدالی خورشیدی است. در اوستا و پارسی باستان هئوروتات ,در پهلوی خردات و در فارسی خورداد یا خرداد گفته شده که کلمه ای است مرکب از دو جزء: جزء هئوروه که صفت است به معنای رسا.,همه,درست,و کامل.دوم تات که پسوند است برای اسم مونث,بنابراین هئوروتات به معنای کمال و رسایی است.ایزدان تیرو باد و فروردین از همکاران خرداد می باشند. خرداد نماینده رسایی و کمال اهورامزداست و در گیتی به نگهبانی آب گماشته شده است.

 

 تیر

تیر نام چهارمین ماه سال و روز سیزدهم هر ماه گاهشماری اعتدالی خورشیدی است. در اوستا تیشریه,در پهلوی تیشتر و در فارسی صورت تغییر یافته آن یعنی تیر گفته شدهکه یکی از ایزدان است و به ستاره شعرای یمانی اطلاق می شود.فرشته مزبور نگهبان باران است و به کوشش او زمین پاک ,از باران بهره مند می شود و کشتزارها سیراب میگردد. تیشتر رادر زبانهای اروپایی سیریوس خوانده اند.هر گاه تیشتر از اسمان سر بزند و بدرخشد مژده ریزش باران می دهد. این کلمه را نباید با واژه عربی به معنی سهم اشتباه کرد.

 

امرداد

امرداد نام پنجمین ماه سال و روز هفتم هر ماه در گاهشماری اعتدالی خورشیدی است. در اوستا امرتات ,در پهلوی امرداد و در فارسی امرداد گفته شده که کلمه ای است مرکب از سه جزء:

اول((ا))ادات نفی به معنی نه,دوم((مرتا)) به معنی مردنی,نیست و نابود شدنی و سوم تات که پسوند و دال بر مونث است. بنابر این امرداد یعنی بی مرگی و آسیب ندیدنی یا جاودانی. پس واژه ((مرداد))به غلط استعمال می شود.در ادبیات مزدیسنا امرداد یکی از امشاسپندان است که نگهبانی نباتات با اوست. در مزدیسنا شخص باید به صفات مشخصه پنج امشاسپند دیگر که عبارتند از :

نیک اندیشی,صلح و سازش,راستی و درستی,فروتنی و محبت به همنوع,تامین اسایش و امنیت بشر مجهز باشد تا به کمال مطلوب همه که از خصایص امرداد است نایل گردد.

 

 شهریور

شهریور نام ششمین ماه سال و روز چهارم هر ما در گاهشماری اعتدالی خورشیدی است. در اوستا خشتروئیریه,در پهلوی شتریور و در فارسی شهریور میدانند. کلمه ای است مرکب از دو جزء:خشتر که در اوستا و پارسی باستان و سانسکریت به معنی کشور و پادشاهی است و جزء دوم صفت است از ور به معنی برتری دادن وئیریه یعنی برگزیده و آرزو شده و جمعا یعنی کشور منتخب یا پادشاهی برگزیده . این ترکیب بارها در اوستا به معنی بهشت یا کشور آسمانی اهورامزدا آمده است. شهریور در جهان روحانی نماینده پادشاهی ایزدی و فر و اقتدار خداوندی است و در جهان مادی پاسبان فلزات .چون نگهبانی فلزات با اوستاو را دستگیر فقرا و ایزد رحم و مروت خوانده اند.روایت شده است شهریور آزرده و دلتنگ می شود از کسی که سیم و زر را بد به کار اندازد یا بگذارد که زنگ بزند.

 

 مهر

در سانسکریت میترا ,در اوستا و پارسی میثر ,و در پهلوی میتر,و در فارسی مهر گفته می شود. که از ریشه سانسکریت آمده به معنی پیوستن. اغلب خاورشناسان معنی اصلی مهر را واسطه و میانجی ذکر کرده اند.مهر واسطه است میان آفریدگار و آفریدگان.میثره در سانسکریت به معنی دوستی و پروردگار و روشنایی و فروغ است و در اوستا فرشته روشنایی و پاسبان راستی و پیمان است.مهر,ایزد هماره بیدار و نیرومند استو برای یاری کردن راستگویان و بر انداختن دردغگویان و پیمان شکنان در تکاپوست.مهر از برای محافظت عهد وپیمان و میثاق مردم گماشته شده است.از این رو فرشته فروغ و روشنایی نیز هست که هیچ چیز ار او پوشیده نمی ماند.برای انکه از عهده نگهبانی بر آید اهورامزدا به او هزار گوش و ده هزار چشم داده است.مقام مهر در بالای کوه ((هرا))است,انجایی که نه روز است و نه شب ,نه گرم است و نه سرد,نه ناخوشی و نه کثافت .مهر از آنجا بر ممالک آریایی نگران است.این ؟آرامگاه خود به پهنای کره زمین است یعنی مهر در همه جا حاضر است و با شنیدن آوای ستمدیدگان آگاه گشته به یاری آنان می شتابد.

آیین مهر در دین مسیح نیز مشهود است.ایزد مهر در اصل بجز ایزد خورشید بوده است اما بعدها آندو را یکی دانسته اند.مورخان یونانی مهر را به نام میترس یاد کرده اند و دکر کرده اند که ایرانیان خورشید را به اسم  ((میترس))میستایند.از این خبر پیداست که در یک قرن پیش از میلاد مسیح آندو با یکدیگر خلط شده اند.نگهبانی ماه هفتم و روز شانزدهم هر ماه را به عهده ایزد مهر است.

 

 آبان

در اوستا آپ در پارسی باستان آپی و در فارسی آب گفته می شود.در اوستا بارها ((آپ))به معنی فرشته نگهبان آب استعمال شده و همه جا به صیغه جمع آمده است.نام ماه هشتم از سال خورشیدی و نام روز دهم از هر ماه را,آبان میدانند.ایزد آبان موکل بر آهن است و تدبیر امور و مصالح ماه به او تعلق دارد.به سبب آنکه((زو))که یکی از پادشاهان ایران بود در این روز با افراسیاب جنگ کرده ,او را شکست داده,تعاقب نمود و از ملک خویش بیرون کرد, ایرانیان این روز را جشن می گیرند,دیگر آنکه چون مدت هشت سال در ایران باران نبارید مردم بسیار تلف گردید و بعضی به ملک دیگر رفتند. عاقبت در همین روز باران شروع به باریدن کرد و بنابراین ایرانیان این روز را جشن کنند. آفتاب در این ماه در برج عقرب یا کژدم قرار می گیرد.

  

آذر

در اوستا آتر ,آثر,در پارسی باستان آتر,در پهلوی آتر,و در فارسی آذر می گویند. آذر فرشته نگهبان آتش و یکی از بزرگترین ایزدان است.آریائیان(هندوان و ایزدان)بیش از دیگر اقوام به عنصر آتش اهمیت  میدادند.ایزد آذر نزد هندوان ,آگنی خولنده شده و در ((ودا)) (کتاب کهن و مقدس هندوان)از خدایان بزرگ به شمار رفته است. آفت اب در این ماه در برج قوس یا کماندار قرار می گیرد.

  

دی

در اوستا داثوش یا دادها به معنی آفریننده ,دادار و آفریدگار است و غالبا صفت اهورامزدا است و آن از مصدر ((دا)) به معنی دادن و افریدن است.در خود اوستا صفت دثوش(=دی)برای تعیین دهمین ماه استعمال شده است. در میان سی و روز ماه,روزهای هشتم و بیست و سوم به دی(آفریدگار,دثوش)موسوم است. برای اینکه سه روز موسوم به ((دی))با هم اشتباه نشوند نام هر یک را به نام روز بعد می پیوندند. مثلا روز هشتم را ((دی باز)) و روز پانزدهم را ((دی بمهر))و....دی نام ملکی است که تدبیر امور و مصالح روز و ماه دی به او تعلق دارد.

 

بهمن

در اوستا وهومنه ,در پهلوی وهومن,در فارسی وهمن یا بهمن گفته شده که کلمه ای است مرکب از دو جزء: ((وهو))به معنی خوب و نیک و ((مند))از ریشه من به معنی منش:پس یعنی بهمنش,نیک اندیش,نیک نهاد.نخستین آفریده اهورامزدا است و یکی از بزرگترین ایزدان مزدیسنا. در عالم روحانی مظهر اندیشه نیک و خرد و توانایی خداوند است. انسان را از عقل و تدبیر بهره بخشید تا او را به آفریدگار نزدیک کند.یکی از وظایف بهمن این است که به گفتار نیک را تعلیم می دهد و از هرزه گویی باز می دارد.خروس که از مرغکان مقدس به شمار می رود و در سپیده دم با بانگ خویش دیو ظلمت را رانده ,مردم را به برخاستن و عبادت و کشت و کار می خواند,ویژه بهمن است.همچنین لباس سفید هم از آن وهمن است. همه جانوران سودمند به حمایت بهمن سپرده شده اند و کشتار در بهمن روز منع شده است. بنا به نوشته ابوریحان بیرونی جانوران سودمند به حمایت بهمن سپرده شده اند و کشتار در بهمن روز منع شده است.بهمن اسم گیاهی است که به ویژه در جشن بهمنجه خورده می شود.و در طب نیز این گیاه معروف است.

   

اسفند

دراوستا اسپنتا آرمیتی,در پهلوی اسپندر,در فارسی سپندار مذ,سفندارمذ,اسفندارمذ,و گاه به تخفیف سپندار و اسفند گفته شده که کلمه ای است مرکب از دو جزء: سپند,که صفت است به معنی پاک و مقدس,یا ارمئتی هم مرکب از دو جزء: اول آرم که قید است به معنی درست,شاید و بجا.دوم متی از مصدر من به من معنی اندیشیدن . بنابراین ارمتی به معنی فروتنی,بردباری و سازگاری است و سپنته آرمتی به معنی بردباری و فروتنی مقدس است.در پهلوی آن را خرد و کامل ترجمه کرده اند.سپندارمذ یکی از امشاسپندان است که مونث و دختر اهورامزدا خوانده شده است.وی موظف است که همواره زمین را خرم ,آباد,پاک و بارور نگه دارد,هر که به کشت و کار بپردازد و خاکی را آباد کند خشنودی اسپندارمذ را فراهم کرده است و آسایش در  روی زمین سپرده به دست اوست و خود زمین نیز نماینده این ایزد بردبار و شکیباست و مخصوصا مظهر وفا و اطاعت و صلح و سازش است .بیدمشک گل مخصوص سپندارمذ  می باشد.

بهمن

بهمن (اساطیر ایرانی)


بهمن [وَهمَن/وَهومَن/وَهومَنه: وهو=نیک؛ منه=اند‌‌یشه، منش]بهمن، یکی  از امشاسپند‌‌ان اساطیر ایران است. او نماد‌ خِرَد‌ اهورامزد‌‌ا است و د‌‌ر این تصویر، تاج سلطنت را به ارد‌‌شیر اول می‌د‌‌هد‌.

بهمن یکی از امشاسپند‌‌ان و د‌‌ر واقع، مهم‌ترین و مقرب‌ترینِ آنها نزد‌‌ اهورامزد‌‌ا است که مظهر اند‌‌یشه‌ی نیک اهورامزد‌‌ا و موکل بر چراگاه‌ها و ستوران و چهارپایان است. بهمن نخستین امشاسپند‌‌ی است که اهورامزد‌‌ا او را از روشِ نیک و روشنی ماد‌‌ی می‌آفریند‌‌. جایگاه او همواره د‌‌ر سمت راست اهورامزد‌‌ا است. بهمن همه‌چیز را از آغاز آفرینش تا فرشکرد‌‌ می‌د‌‌اند‌‌؛ به همین علت است که بهمن‌یشت به پیشگویی تاریخ تا پایان جهان می‌پرد‌‌ازد‌‌. د‌‌ر د‌‌اوری واپسین، اوست که کرد‌‌ار مرد‌‌مان را می‌سنجد‌‌ و اهورامزد‌‌ا به طریق او ارزش کار مرد‌‌مان را د‌‌رمی‌یابد‌‌. او را گاهی عامل تسکین خشم و قهر نیز د‌‌انسته‌اند‌‌. بهمن متحد‌‌کنند‌‌ه‌ی نیروهای خِیر و همین طور ارتش ایرانیان و نیز پراکنند‌‌ه‌ی نیروهای اهریمنی و اَنیران (غیرایرانی) است و با صفت «نیک نیرومند‌‌ آشتی‌بخش» د‌‌ر بند‌‌هش نامید‌‌ه شد‌‌ه. او واسطه‌ی ارتباط مرد‌‌مان با اهورامزد‌‌ا است و هر کس بخواهد‌‌ به اهورامزد‌‌ا نزد‌‌یک شود‌‌ باید‌‌ به این امشاسپند‌‌ توسل بجوید‌‌. بهمن است که کار نیک هر کس را می‌بیند‌‌ و پاد‌‌اش می‌د‌‌هد‌‌. او را جامعِ آسَن خرد‌‌ (خرد‌‌ ذاتی انسان) و گوشان‌سرود‌‌ خرد‌‌ (خرد‌‌ آموختنی) د‌‌انسته‌اند‌‌. بسیاری از محققان او را عقل اول د‌‌ر علوم اسلامی می‌د‌‌انند‌‌ و سهرورد‌‌ی د‌‌ر آثار خود‌‌ او را «نور اقرب» و «نور عظیم» نیز خواند‌‌ه است. بهمن افزونی‌بخش، د‌‌ارند‌‌ه، و بازشناسند‌‌ه‌ی شهریاری است و پیک سپند‌‌مینو (یا اند‌‌یشه‌ی اهورامزد‌‌ا) است.

د‌‌ین (د‌‌ئِنا: د‌‌انش اهورامزد‌‌ا) نخست بر بهمن آشکار شد‌‌ که بهد‌‌ین مزد‌‌یسنان و د‌‌شمن د‌‌یوان و قانون اهورامزد‌‌ا و نابود‌‌کنند‌‌ه‌ی عصیان و تسلیم‌کنند‌‌ه‌ی د‌‌یوان است. د‌‌ر بهمن هیچ پلید‌‌ی و صفت د‌‌یوی نیست.

د‌‌شمن اصلی او د‌‌ر میان د‌‌یوان، اَکومَن (د‌‌یو اند‌‌یشه‌ی شر) است که بهمن برای از بین برد‌‌ن گند‌‌ اکومن از گیاه آویشن استفاد‌‌ه می‌کند‌‌. د‌‌یو میثوخته را نیز از د‌‌شمنان بهمن د‌‌انسته‌اند‌‌. یاوران او، ماه و گوش و رام و سپهرخد‌‌ای و زروان بی‌کرانه و زروان د‌‌رنگ‌خد‌‌ای هستند‌‌. شب‌ها که اهریمن و د‌‌یوان برای نابود‌‌ی آفرید‌‌گان اهورامزد‌‌ا از د‌‌وزخ می‌تازند‌‌، بهمن و امشاسپند‌‌ان و ایزد‌‌ان د‌‌یگر به مقابله با آن‌ها برمی‌خیزند‌‌.

بهمن، خالق گوسفند‌‌ است. هم‌چنین ماه از وجود‌‌ او ساخته شد‌‌ه است و از ماه، گوشوروُن پد‌‌ید‌‌ آمد‌‌ه. د‌‌ر نبرد‌‌ تیشتر با اپوش د‌‌یو، بهمن با همراهی هوم، راهنمایی تیشتر را بر عهد‌‌ه می‌گیرد‌‌. بهمن د‌‌ر تولد‌‌ زرتشت نیز نقش مهمی د‌‌ارد‌‌. بهمن و ارد‌‌یبهشت، پوروشسب (پد‌‌ر زرتشت) را به سمت ساقه‌ی هوم که حاوی فره‌وشی زرتشت است هد‌‌ایت می‌کنند‌‌ که او نیز هوم را می‌فشرد‌‌ و مایه‌ی آن را به د‌‌ست می‌آورد‌‌ و بد‌‌ین گونه، فره‌وشی زرتشت به او و همسرش، د‌‌وغد‌‌و، منتقل می‌شود‌‌. هنگامی که اهریمن، زرتشت نوزاد‌‌، را به آشیانه‌ی گرگ می‌اند‌‌ازند‌‌، شب‌هنگام بهمن و سروش، کریشه‌ای (گوسفند‌‌ی تک‌شاخ) را با پستان‌های پر از شیر به آن‌جا می‌برند‌‌ تا به زرتشت شیر بد‌‌هد‌‌. د‌‌ر پانزد‌‌ه‌سالگی زرتشت، پسران پوروشسب، از او سهم می‌خواهند‌‌ و به علت حضورِ بهمن د‌‌ر اند‌‌یشه‌ی زرتشت او کُستی (کمربند‌‌ آیینیِ زرتشتیان) را انتخاب می‌کند‌‌. زمانی که زرتشت به سی‌سالگی می‌رسد‌‌ بهمن د‌‌ر ساحلِ رود‌‌ د‌‌اییتی به شکلِ مرد‌‌ی خوش‌چهره و د‌‌رخشان و با لباس ابریشم و بد‌‌ونِ د‌‌وخت بر او ظاهر می‌شود‌‌ که قد‌‌ش نُه برابر زرتشت بود‌‌ و او را به انجمنِ امشاسپند‌‌ان می‌برد‌‌.

ارد‌‌اویراف (شخصیت اصلی کتاب ارد‌‌اویراف‌نامه) نیز هنگامی که به آسمان عروج می‌کند‌‌، بهمن او را به ملاقاتِ اهورامزد‌‌ا می‌برد‌‌.

خروس و جغد‌‌ پرند‌‌گانِ مخصوصِ بهمن هستند‌‌. گل یاسمن سپید‌‌، گیاه ویژه‌ی او است و رنگ سفید‌‌ و جامه‌ی سفید‌‌ نیز نشان او. گوشت انسان به بهمن تعلق د‌‌ارد‌‌ و د‌‌ر برخی منابع، گاو را نیز نماد‌‌ او د‌‌انسته‌اند‌‌ (شاید‌‌ به علت ارتباط او با گوشورون).

احتمال می‌رود‌‌ بهمن برخی از خصوصیات میثرَه و ورونه (خد‌‌ایان هند‌‌وایرانی) را به خود‌‌ گرفته باشد‌‌. برخی محققان علوم اسلامی بهمن را با جبرئیل (بزرگ‌ترین فرشته د‌‌ر آیین اسلام و آورند‌‌ه‌ی وحی به انبیا) یکی می‌د‌‌انند‌‌ و نیز احتمال د‌‌ارد‌‌ برخی از صفات او د‌‌ر فولکلور مسلمانان به خضر نبی (که سبزپوش است و حافظ چراگاه‌ها) و د‌‌ر فولکلور ارمنی به سارکیسِ اژد‌‌هاکش منتقل شد‌‌ه باشد‌‌. روز د‌‌وم هر ماه به نام بهمن خواند‌‌ه می‌شود‌‌ و ماه یازد‌‌هم سال نیز به نام او است و روز د‌‌وم ماه بهمن به بزرگد‌‌اشت او، عید‌‌ بهمن‌گان (یا د‌‌ر منابع قد‌‌یم: بهمنجَنه) جشن گرفته می‌شد‌‌ه است

شش امشاسپند

در گاتها از شش امشاسپند ياد شده است

  استاد فريدون جنيدي  - واژهء‌ امشاسپند از دو بهر سپند و اَمشي۫ برآمده است. واژه‌ نخست در اوستا سپِنتَ خوانده مي‌شود که سود بخش و گستراننده گزارش مي‌شود.

و چنين ويژگي، آنرا بسوي آنچه که در زبان تازي «مقدس» مي‌خوانند ره نموده است.

اين واژه همراه با بسيار واژه‌هاي ديگر، آميزه‌هاي تازه و در خور ستايش مي‌سازد، چونان :

سِپنت آرمَئيتي : زمين سودبخش و گستراننده . . . .(و مقدس)

سِپنت گاثا : گات‌هاي سودرساننده

سِپنتُو مَئين يو : روان بخشنده، مينوي سودرسان

سِپنتُو فرَسنَ : پرسش سپنتايي

سِپنتُو داتَ : مرز سپند، نامي که در زبان پهلوي به سپنديات و در زبان فارسي به اسفنديار دگرگون شد.

سِپنتُو فرَدَخشتَ : دارنده ارزش مينوي، آورنده پيام نيکو

سِپنتُو خرتو : نام يکي از ناموران که در فروردين يشت ستوده شده است، خرد سودرسان . . . (مقدس)[1]

***

اما بخش نخستين اين واژه در زبان اوستايي بگونه‌ي اَمَشي آمده است که خود از يک ريشه‌ي : مَشي = مرگ برآمده، و يک پيشوند دگرگون کننده «اَ» که از آن واژه‌ي «بي‌مرگ» برمي‌آورد.

 

گونه‌اي ديگر از اين واژه، مَهرکَ اوستايي است برابر با «مرگ» که با پيشوند «اَ» بگونه اَمَهرکَ يا بيمرگ درمي‌آيد که در زبان پهلوي در واژه «اَمَهر اسپند» برجاي مانده است که آن نيز گونه‌اي از «امشاسپند» است.

پيداست که امشاسپندان در گاثاها گون‌ها (← صفات) اهرامزدا هستند و نخستين آنها «بهمن» يا انديشه نيک است که در زبان پهلوي وهومن، و در زبان اوستايي وهومَنَنَگه خوانده مي‌شود . . .

دو ديگر «اشا» (=راستي) است که به ويژه در واژه‌ي اَشاوهيشتا، برترين راستي و پاکي و زيبايي گزارش مي‌شود که ويژه‌ي خداوند است، که از همه راستتر و پاکتر و زيباتر است، و نماد گيتيايي آن در ماه ارديبشهت، بيش از هرگاه ديگر، خود مي نماياند . . .

سديگر؛ «شهريور» است که در زبان پهلوي شترِيوَر خوانده مي‌شود و در اوستا خشَثرَوَئيري است، و گزارش آن «شاهي آرماني» است که ويژه‌ي خداوند است و افراز آسمان‌ها، و کهکشان‌ها و خورشيدهاي بي‌شمار، تا يک ياخته، ويک آميب، همه جا فرمان او روان است، و در اين گستره‌ي شگفت، هيچ چيز نيست که يکدم، سر از فرمان او بتابد؛ . . .

 چهارم «سپندارمز» است که در زبان پهلوي سپندَرمَت، و در زبان اوستايي سپِنت آرمَئيتي خوانده مي‌شود، که بخش پايانين آن مهر و فروتني است، و نمادِ آشکارِ اين گون، دشت‌هاي گستردهء مزدا داده، و زمين گستراننده‌ء گيتي است که همه باشندگان جهان، پاي بر سر او مي‌نهند، و او با فروتني و مهر همه را مي‌نگرد و بهمگان براي زيستن ياري مي‌رساند، و همگان را دوست مي‌دارد . . .

پنجم «خرداد» است که در زبان پهلوي خوَردَت و در زبان اوستايي هَئوروَتاتَ خوانده مي‌شود، بالش و رويش همهء گياهان و جانداران گيتي را همواره نشان مي‌دهد، که هيچ جانداري نيست که در اين همدادِ شگفتِ افزايش و بالندگي همگام نباشد! فزوني و بالش و افزايشِ دمبدم را پاياني و مرگي نيست و همواره است و بدينروي ششم امشاسپند را «امرداد» مي‌خوانيم که در زبان پهلوي اَموردَت، و در اوستا اَمِرِتاتَ خوانده مي‌شود.

در گاثاها از همين شش گون ياد شده، و گاهگاه نام يک امشاسپند، به ويژه وهومن و اشا، به جاي اهورامزدا،  آمده است.

***

اينجا نگرشي به زمان باستان، بايسته مي‌نمايد!

پيش از زرتشت، ايرانيان بر کيش مهر بودند، که بهنگام پيروزي بر بيوراسب و بابل (← ضحاک) پديدار شده بود، و پيش از کيش مهر، ايرانيان را کيشي بود که در اوستا، از آن با نام پَئوئيريو-تکَئِِشَ ياد شده است!

اين نام از دو بهر «پَئوئيريو» و «تکَئيشَ» برآمده است.

بهر نخست آن، از واژه‌ي پَئواو۫روَ برابر با «نخست» و «آغاز» برگرفته شده است. از اين واژه در زبان پهلوي واژه‌ي فرَتوم برآمده است، برابر با نخستين، و از همين ريشه است که در زبان‌هاي اروپايي Eirst انگليسي = نخستين، primary انگليسي و premier و primaire فرانسوي و primario ايتاليايي و prim آلماني همه برابر نخستين آمده است.

در يکي از زبان‌هاي امروز ايران (سنسگري) نيز خوشبختانه اين واژه بگونهء پرونين برجاي است.[2]

بخش پاياني کيش نخستين تکَئيشَ، با فروافتادن «ک» در زبان پهلوي و فارسي بگونه «کيش» درآمد، اما در پيوند با بخش نخستين بگونه «پوريوتکيشان» مي‌خوانند که در نامه‌هاي پهلوي از آنان ياد شده است و يکي دو «اندرز» نيز از آن هنگام برجاي مانده است.[3]

گزارش کنندگان اوستا، از پورتکيشان بنام «نخستين آموزگاران دين زرتشتي» ياد کرده‌اند، اما با گراميداشت کوشش همهء آنان، بويژه استاد روانشاد «پورداوود» که همهء گزارندگان امروز ايران رهرو راهي هستند که او گشود، اين واژه بجز از کيش نخستين، گزارشي ندارد. اين کيش نگرش به آسمان و خورشيد و ماه و ستارگان داشت و از سروده‌هاي دقيقي در شاهنامه اين گفتار دربارهء لهراسب برجاي مانده است :

نيايش همي کرد خورشيد را

چنان چون که بُد راه، جمشيد را

بياري يزدان، من در دفتر نخسيت «داستان ايران بر بنياد گفتارهاي ايراني»[4] دربارۀ آن سخن گفته‌ام. چون نمي‌توان همهء آن سخنان را در اين گفتار آورد، دربارهء زمانِ درازِ آن و چگونيِ ستايش‌هاي آنان که از اندرزهاي پورتکيشان برگرفته‌ام، سخن نمي‌گويم، اما اين هست که نگرش هموارۀ آنان به گسترهء آسمان، آنان را رهنمون به يافتن ستارگان ايستا و دوازده برج آسماني، و هفت ستارهء روان[5] گرديد، و بدينروي شماره‌هاي 12 و 7 براي آنان سخت گرامي بشمار مي‌رفت . . .

با گذر زمان چون ايرانيان کيش خويش را بسوي «مهر» رهنمون شدند[6]، نتوانستند ويژگي شمارِ هفت را فراموش کنند، و آنرا، در گذشتن ازهفت زينهء کيش تازه، گرامي داشتند.[7]

چون چند هزار سال نيز از گذر کيش مهر بر جان و روان نياکان گذشت، و زرتشت پديدار شد، چندي پس از زرتشت آن کشش دروني و يادگار هزاران سال گراميداشتِ شمارِ هفت آنانرا برانگيخت، تا از اهورامزدا نيز بر سر شش امشاسپند ياد کنند، و بدينسان هفت امشاسپند پديدار گرديد! و اين خود، نه برپايهء داوري اشوزرتشت است، در گاثاهاي ورجاوند![8]

نخستين نشانه از آنکه ايرانيان پاي را از هفت نیز فراتر نهادند در «بُندهش» ديده مي‌شود. آنجا که در پايان بخش آفرينش مادي چنين آورده است :

«آن دوازده ماه را نام از همان امشاسپندان است : فروردينماه، ارديبهشت‌ماه، خرداد ماه، تير ماه، امرداد ماه، شهريور ماه، مهر ماه، آبان ماه، آذر ماه، دي ماه، بهمن ماه، سپندارمذ ماه»[9]

اما نه بس دير، نويسندهء بندهش در بخش چهارم- چگونگي و علت آفرينش آفريدگان براي نبرد – چنين داوري کرده است :

«هرمزد نام سي امشاسپند را بدان سي روز چنين نهاد : که نخست «هرمزد» است، پس شش امشاسپند، = هفت، هشتم «دي» که دادار است، پس شش امشاسپند = هفت، پانزدهم «دي» که دادار سپس هفت امشاسپند = هشت، اينچنين. نام خويش را بر چهار جاي، اندر ماه‌ها نشاند.»[10]

با چنين داوري شمار امشاسپندان از دوازده، به بيست و شش مي‌رسد، چنانکه در آفرين «برساد» نيز چنين است : «بخشنودي مينوي اورمزد اواگاه سه دي ويسفي شام»[11]

اما نويسندهء ساده انگار بندهش در بخشي ديگر، بي‌آنکه جدايي ميان اورمزد و سه گاه دي و نام ديگر روزها بياورد، نام پروردگار را نيز در کنار ديگر امشاسپندان (!)، و با چنين داوري اهورامزدا نيز امشاسپند شمرده شده است[12]

و شگفت تر آنست که در ايران پس از اسلام، نويسنده‌اي بنام شهرستاني در «مِلل و نَحلِ» خويش، آگاهي درست‌تري دربارهء امشاسپندان مي‌دهد، . . . اينکه از امشاسپندان تنها در گفتار زرتشت (گاثاها) ياد مي‌کند، و نه هيچ دفتر ديگر :

«از سخناني که زرادشت به نصِّ خويش مرقوم داشته، آنستکه عالم را قوّتي الهي، مدبّر است که جميع آنچه در عالم هست در حيطهء تدبير آن قوتست و مبادي هر چيز بکمال رسانيدن، در حيز توانايي اين قوه تواند بود و آنرا –امشاسپند-گويند.»[13]

***

اما چون با آمدن «نريمان هوشنگ» فرستادهء پارسيان هند، زرتشتيان ايران بي‌دريغ و بي‌درنگ ياري به آنان را آغاز کرده، سد‌ه‌ها دنبال کردند، از همهء دفترهاي پهلوي و اوستايي براي آنان فرستادند . . . مهر ايران، و رنج دوري از ميهن و پيدايي يکسونگري[14] . . . آنان را به تندروي کشانيد!

 

پس؛ در خرده اوستای خود از سي امشاسپند ياد کردند، آنگاه براي بزرگداشت «هوم ايزد و برز ايزد و نريوسنگ ايزد» اين نام‌‌ها را نيز بدان افزودند، و شمار امشاسپندان، به سي وسه رسيد!

***

اميدوارم اين سخنان هشداري باشد براي جوانان، تا دريابند که رهنمون‌هاي زرتشت پاک چگونه دگرگون شده است، و راه بيداري و هشياري را در خواندن گاثاهاي ورجاوند، بدانند.

 

 

 

استاد فریدون جنیدی، فرزند بکتاش ایرانی، در بيستم فروردین سال ۱۳۱۸ در کوهستانِ ریوندِ نیشابور زاده‌شد. فریدون جنیدی شاهنامه‌پژوه ، ایران‌شناس، مدرس دانشگاه، نویسندهٔ ایرانی و از پژوهندگان فرهنگ و زبان‌های باستانی است. همچنين وي بنيانگذار بنياد نيشابور است.

شش امشاسپند

در گاتها از شش امشاسپند ياد شده است

  استاد فريدون جنيدي  - واژهء‌ امشاسپند از دو بهر سپند و اَمشي۫ برآمده است. واژه‌ نخست در اوستا سپِنتَ خوانده مي‌شود که سود بخش و گستراننده گزارش مي‌شود.

و چنين ويژگي، آنرا بسوي آنچه که در زبان تازي «مقدس» مي‌خوانند ره نموده است.

اين واژه همراه با بسيار واژه‌هاي ديگر، آميزه‌هاي تازه و در خور ستايش مي‌سازد، چونان :

سِپنت آرمَئيتي : زمين سودبخش و گستراننده . . . .(و مقدس)

سِپنت گاثا : گات‌هاي سودرساننده

سِپنتُو مَئين يو : روان بخشنده، مينوي سودرسان

سِپنتُو فرَسنَ : پرسش سپنتايي

سِپنتُو داتَ : مرز سپند، نامي که در زبان پهلوي به سپنديات و در زبان فارسي به اسفنديار دگرگون شد.

سِپنتُو فرَدَخشتَ : دارنده ارزش مينوي، آورنده پيام نيکو

سِپنتُو خرتو : نام يکي از ناموران که در فروردين يشت ستوده شده است، خرد سودرسان . . . (مقدس)[1]

***

اما بخش نخستين اين واژه در زبان اوستايي بگونه‌ي اَمَشي آمده است که خود از يک ريشه‌ي : مَشي = مرگ برآمده، و يک پيشوند دگرگون کننده «اَ» که از آن واژه‌ي «بي‌مرگ» برمي‌آورد.

 

گونه‌اي ديگر از اين واژه، مَهرکَ اوستايي است برابر با «مرگ» که با پيشوند «اَ» بگونه اَمَهرکَ يا بيمرگ درمي‌آيد که در زبان پهلوي در واژه «اَمَهر اسپند» برجاي مانده است که آن نيز گونه‌اي از «امشاسپند» است.

پيداست که امشاسپندان در گاثاها گون‌ها (← صفات) اهرامزدا هستند و نخستين آنها «بهمن» يا انديشه نيک است که در زبان پهلوي وهومن، و در زبان اوستايي وهومَنَنَگه خوانده مي‌شود . . .

دو ديگر «اشا» (=راستي) است که به ويژه در واژه‌ي اَشاوهيشتا، برترين راستي و پاکي و زيبايي گزارش مي‌شود که ويژه‌ي خداوند است، که از همه راستتر و پاکتر و زيباتر است، و نماد گيتيايي آن در ماه ارديبشهت، بيش از هرگاه ديگر، خود مي نماياند . . .

سديگر؛ «شهريور» است که در زبان پهلوي شترِيوَر خوانده مي‌شود و در اوستا خشَثرَوَئيري است، و گزارش آن «شاهي آرماني» است که ويژه‌ي خداوند است و افراز آسمان‌ها، و کهکشان‌ها و خورشيدهاي بي‌شمار، تا يک ياخته، ويک آميب، همه جا فرمان او روان است، و در اين گستره‌ي شگفت، هيچ چيز نيست که يکدم، سر از فرمان او بتابد؛ . . .

 چهارم «سپندارمز» است که در زبان پهلوي سپندَرمَت، و در زبان اوستايي سپِنت آرمَئيتي خوانده مي‌شود، که بخش پايانين آن مهر و فروتني است، و نمادِ آشکارِ اين گون، دشت‌هاي گستردهء مزدا داده، و زمين گستراننده‌ء گيتي است که همه باشندگان جهان، پاي بر سر او مي‌نهند، و او با فروتني و مهر همه را مي‌نگرد و بهمگان براي زيستن ياري مي‌رساند، و همگان را دوست مي‌دارد . . .

پنجم «خرداد» است که در زبان پهلوي خوَردَت و در زبان اوستايي هَئوروَتاتَ خوانده مي‌شود، بالش و رويش همهء گياهان و جانداران گيتي را همواره نشان مي‌دهد، که هيچ جانداري نيست که در اين همدادِ شگفتِ افزايش و بالندگي همگام نباشد! فزوني و بالش و افزايشِ دمبدم را پاياني و مرگي نيست و همواره است و بدينروي ششم امشاسپند را «امرداد» مي‌خوانيم که در زبان پهلوي اَموردَت، و در اوستا اَمِرِتاتَ خوانده مي‌شود.

در گاثاها از همين شش گون ياد شده، و گاهگاه نام يک امشاسپند، به ويژه وهومن و اشا، به جاي اهورامزدا،  آمده است.

***

اينجا نگرشي به زمان باستان، بايسته مي‌نمايد!

پيش از زرتشت، ايرانيان بر کيش مهر بودند، که بهنگام پيروزي بر بيوراسب و بابل (← ضحاک) پديدار شده بود، و پيش از کيش مهر، ايرانيان را کيشي بود که در اوستا، از آن با نام پَئوئيريو-تکَئِِشَ ياد شده است!

اين نام از دو بهر «پَئوئيريو» و «تکَئيشَ» برآمده است.

بهر نخست آن، از واژه‌ي پَئواو۫روَ برابر با «نخست» و «آغاز» برگرفته شده است. از اين واژه در زبان پهلوي واژه‌ي فرَتوم برآمده است، برابر با نخستين، و از همين ريشه است که در زبان‌هاي اروپايي Eirst انگليسي = نخستين، primary انگليسي و premier و primaire فرانسوي و primario ايتاليايي و prim آلماني همه برابر نخستين آمده است.

در يکي از زبان‌هاي امروز ايران (سنسگري) نيز خوشبختانه اين واژه بگونهء پرونين برجاي است.[2]

بخش پاياني کيش نخستين تکَئيشَ، با فروافتادن «ک» در زبان پهلوي و فارسي بگونه «کيش» درآمد، اما در پيوند با بخش نخستين بگونه «پوريوتکيشان» مي‌خوانند که در نامه‌هاي پهلوي از آنان ياد شده است و يکي دو «اندرز» نيز از آن هنگام برجاي مانده است.[3]

گزارش کنندگان اوستا، از پورتکيشان بنام «نخستين آموزگاران دين زرتشتي» ياد کرده‌اند، اما با گراميداشت کوشش همهء آنان، بويژه استاد روانشاد «پورداوود» که همهء گزارندگان امروز ايران رهرو راهي هستند که او گشود، اين واژه بجز از کيش نخستين، گزارشي ندارد. اين کيش نگرش به آسمان و خورشيد و ماه و ستارگان داشت و از سروده‌هاي دقيقي در شاهنامه اين گفتار دربارهء لهراسب برجاي مانده است :

نيايش همي کرد خورشيد را

چنان چون که بُد راه، جمشيد را

بياري يزدان، من در دفتر نخسيت «داستان ايران بر بنياد گفتارهاي ايراني»[4] دربارۀ آن سخن گفته‌ام. چون نمي‌توان همهء آن سخنان را در اين گفتار آورد، دربارهء زمانِ درازِ آن و چگونيِ ستايش‌هاي آنان که از اندرزهاي پورتکيشان برگرفته‌ام، سخن نمي‌گويم، اما اين هست که نگرش هموارۀ آنان به گسترهء آسمان، آنان را رهنمون به يافتن ستارگان ايستا و دوازده برج آسماني، و هفت ستارهء روان[5] گرديد، و بدينروي شماره‌هاي 12 و 7 براي آنان سخت گرامي بشمار مي‌رفت . . .

با گذر زمان چون ايرانيان کيش خويش را بسوي «مهر» رهنمون شدند[6]، نتوانستند ويژگي شمارِ هفت را فراموش کنند، و آنرا، در گذشتن ازهفت زينهء کيش تازه، گرامي داشتند.[7]

چون چند هزار سال نيز از گذر کيش مهر بر جان و روان نياکان گذشت، و زرتشت پديدار شد، چندي پس از زرتشت آن کشش دروني و يادگار هزاران سال گراميداشتِ شمارِ هفت آنانرا برانگيخت، تا از اهورامزدا نيز بر سر شش امشاسپند ياد کنند، و بدينسان هفت امشاسپند پديدار گرديد! و اين خود، نه برپايهء داوري اشوزرتشت است، در گاثاهاي ورجاوند![8]

نخستين نشانه از آنکه ايرانيان پاي را از هفت نیز فراتر نهادند در «بُندهش» ديده مي‌شود. آنجا که در پايان بخش آفرينش مادي چنين آورده است :

«آن دوازده ماه را نام از همان امشاسپندان است : فروردينماه، ارديبهشت‌ماه، خرداد ماه، تير ماه، امرداد ماه، شهريور ماه، مهر ماه، آبان ماه، آذر ماه، دي ماه، بهمن ماه، سپندارمذ ماه»[9]

اما نه بس دير، نويسندهء بندهش در بخش چهارم- چگونگي و علت آفرينش آفريدگان براي نبرد – چنين داوري کرده است :

«هرمزد نام سي امشاسپند را بدان سي روز چنين نهاد : که نخست «هرمزد» است، پس شش امشاسپند، = هفت، هشتم «دي» که دادار است، پس شش امشاسپند = هفت، پانزدهم «دي» که دادار سپس هفت امشاسپند = هشت، اينچنين. نام خويش را بر چهار جاي، اندر ماه‌ها نشاند.»[10]

با چنين داوري شمار امشاسپندان از دوازده، به بيست و شش مي‌رسد، چنانکه در آفرين «برساد» نيز چنين است : «بخشنودي مينوي اورمزد اواگاه سه دي ويسفي شام»[11]

اما نويسندهء ساده انگار بندهش در بخشي ديگر، بي‌آنکه جدايي ميان اورمزد و سه گاه دي و نام ديگر روزها بياورد، نام پروردگار را نيز در کنار ديگر امشاسپندان (!)، و با چنين داوري اهورامزدا نيز امشاسپند شمرده شده است[12]

و شگفت تر آنست که در ايران پس از اسلام، نويسنده‌اي بنام شهرستاني در «مِلل و نَحلِ» خويش، آگاهي درست‌تري دربارهء امشاسپندان مي‌دهد، . . . اينکه از امشاسپندان تنها در گفتار زرتشت (گاثاها) ياد مي‌کند، و نه هيچ دفتر ديگر :

«از سخناني که زرادشت به نصِّ خويش مرقوم داشته، آنستکه عالم را قوّتي الهي، مدبّر است که جميع آنچه در عالم هست در حيطهء تدبير آن قوتست و مبادي هر چيز بکمال رسانيدن، در حيز توانايي اين قوه تواند بود و آنرا –امشاسپند-گويند.»[13]

***

اما چون با آمدن «نريمان هوشنگ» فرستادهء پارسيان هند، زرتشتيان ايران بي‌دريغ و بي‌درنگ ياري به آنان را آغاز کرده، سد‌ه‌ها دنبال کردند، از همهء دفترهاي پهلوي و اوستايي براي آنان فرستادند . . . مهر ايران، و رنج دوري از ميهن و پيدايي يکسونگري[14] . . . آنان را به تندروي کشانيد!

 

پس؛ در خرده اوستای خود از سي امشاسپند ياد کردند، آنگاه براي بزرگداشت «هوم ايزد و برز ايزد و نريوسنگ ايزد» اين نام‌‌ها را نيز بدان افزودند، و شمار امشاسپندان، به سي وسه رسيد!

***

اميدوارم اين سخنان هشداري باشد براي جوانان، تا دريابند که رهنمون‌هاي زرتشت پاک چگونه دگرگون شده است، و راه بيداري و هشياري را در خواندن گاثاهاي ورجاوند، بدانند.

 

 

 

استاد فریدون جنیدی، فرزند بکتاش ایرانی، در بيستم فروردین سال ۱۳۱۸ در کوهستانِ ریوندِ نیشابور زاده‌شد. فریدون جنیدی شاهنامه‌پژوه ، ایران‌شناس، مدرس دانشگاه، نویسندهٔ ایرانی و از پژوهندگان فرهنگ و زبان‌های باستانی است. همچنين وي بنيانگذار بنياد نيشابور است.

جاویدانان پاک

امشاسپند (در اوستاى نو: «اَمِشَ سْپِنْتَ» و در پهـ  . : «اَمِشُ سْپَند» یا «اَمَهرْسْپَند») را در پارسى امروزین مى توان به معناى «نامیراى مقدّس» یا «وَرجاوندِ جاودانه» گرفت. این واژه در ادبیات زرتشتى لقب هر یک از مِهین ایزدان یا فروزه هاى خداى بزرگ یا اهوره مزداست. سخن مشهور در میان دین پژوهان آن است که زرتشتِ پیامبر، به برکت قوّه ابتکارِ خویش، این موجودات روحانى و غیر مادّى را برجاى ایزدان قدیمِ اقوام آریایى برنشاند. (دینهاى ایران، ص۱۰۳ـ۱۰۴). صدالبته باید دانست که استعمالواژه«امشاسپند»و«امشاسپندان» براى اوّلین بار در گاهان هفت فصل یا هِپْتَنْگ هائیتى آغاز مى شود. این گاهان هفت فصل با زبان اوستایى کهن، امّا به شکل منثور نگاشته شده و چنان مى نماید که اندکى پس از گاهان و به منظور نزدیک کردنِ آموزه هاى پیامبر با باورهاى کهن، تدوین شده باشد. (طلوع و غروب زردشتى گرى، ص۸۳ ـ۸۴).

شمار امشاسپندان را در دین زرتشتى معمولاً هفت گفته اند که به اعتقاد مرحوم مهرداد بهار، این امر با «تقدّس عظیم عدد هفت در آسیاى غربى و گروه هاى هفت گانه خدایان و دیوان قرابت دارد». (ادیان آسیایى، ص۵۰). هفت امشاسپندِ دین زرتشتى بدین قرارند:

۱٫ بهمن: (در او. : «وُهومَنَ یا وُهو مَنَنْگَ» و در پهـ  .: «وُهومَنْ» و در فا. : «بهمن») ; به معناى «منش خوب» یا «نهاد نیک» است. واژه وهومن از دو جزء «وُهو» به معناى خوب و نیک و «مَنَ» از ریشه «مَنْ»، به معناى منش و اندیشه متشکّل شده است. این واژه در اوستا به معناى اندیشیدن وشناختن وبه یادآوردن و دریافتن است و معادل انگلیسى آن را مى توان  Good Purposeدانست.

«بهمن» یکى از برجسته ترین فروزه هاى اهوره مزداست بوده و در گاهان پسر اهوره مزدا خوانده شده است. این امشاسپند، مظهر اندیشه نیک و خرد و دانایى خداوند است که انسان را از خرد و تدبیر بهره مند مى گرداند و او را به آفریدگار نزدیک مى گرداند. نیز، سنجش اعمال مردم در روز پسین به عهده «بهمن» است. این فروزه دستیار خداوند در خلقت جهان نیز هست و نگاهدارى همه جانوران سودمند به دست او است. دومین روزهرماه به نام این امشاسپند، «بهمن روز» خوانده مى شود.

۲٫ اردیبهشت: (دراو. : «اَشَ وَهیْشْتَ» و در پهـ  . : «اِرِتَ وهیشت» و در فا. :  «اُردى بهشت»); به معناى «بهترین اَشَ» است. این واژه از دو جزء ترکیب یافته: «اَشَ» که عبارت است از راستى، حق، حقیقت، دادگرى، سامان آفاق، قانون ابدى آفرینش، نظم و تربیت کامل و «وهیشت» که به معناى بهتر یا بهترین است. معادل انگلیسى اردیبهشت مى تواند  Best Truthباشد.

«اردیبهشت» یکى از مهمّ ترین فروزه هاى اهوره مزدا و پس از «بهمن» دومین امشاسپند است. در ویسپرد آمده است که آنچه اهوره مزدا به دست «بهمن» بیافرید، به دستیارى «اردیبهشت» افزون خواهد کرد. در گاهان غالباً به صورت «اَشَ» آمده که در مینوگ یا جهان روحانى، نماد راستى و پاکى و تقدّسِ اهوره مزدا است و در گیتیگ یا جهان مادّى نگاهبان گیاهان و کلید آتش هاى روى زمین درشمار است. سومین روزهرماه، به نام «اردیبهشت» است.

۳٫ شهریور: (در او.: «خشَتْروَیْرىَ» و در پهـ  . : «شَهْرِوَرْ» و در فا. : «شهریور» یا «شَهریر»); به معناى «شهریارىِ دلخواه یا آرمانى» و نیز «توانایىِ مینوىِ آرمانى» است. در اوستاى نو، واژه شهریور گاه در معناى «فلز» به کار رفته و این مى تواند اشاره اى به آزمون مشهورِ «آهنِ گدازان» باشد. معادل انگلیسى آن مى تواند  Desirable Dominionباشد.

«شهریور»سومین فروزه اهورمزداست که در مینوگ، نماد شهریارى و فَرّ و اقتدار فرمانروایى اهورامزدا است و در گیتیگ نگهبانى از فلزها و فرّ و پیروزى حاکمان دادگر و دستگیرى از بینوایان را به عهده دارد. او را مینوى مهربانى و جوانمردى دانسته اند. در گاهان آمده است که اهوره مزدا پاداش و پادافره واپسین را به میانجى شهریور به مردمان مى دهد. در اوستا از «شهریور»، کشور جاودانى اهورامزدا، سرزمین فناناپذیر و بهشت اراده گردیده است. چهارمین روزهرماه به نام این امشاسپند است.

۴٫ اسفند: (در او. : «سْپَنْتَ اَرْمَیْتى» و در پهـ  . : «سِپَندارمَت» یا «سپندارمَد» و در فا. : «اِسفَندارمَذْ» یا «اِسْفَند»); که مرکّب است از «سْپَنْتَ» به معناى «ورجاوند» یا «مقدّس» و «اَرمَیتى» به معناى اندیشه و فداکارى و بردبارى و سازگارى و فروتنى. در گاهان، غالباً «ارمیتى» به تنهایى به کار رفته است، امّا در اوستاى نو، ترکیب «سپنت ارمیتى» به کار رفته که مى توان چون متون پهلوى، آن را به «خردِ کامل» ترجمه کرد. معادل انگلیسى اسفند را مى توان  Holy Devotionدانست.

«اسفندارمذ» برخلاف سه امشاسپند قبلى، مؤنث و دختر اهوره مزدا در شمار است. در گاهان، «سپنت ارمیتى» پرورش دهنده آفریدگان و برکت بخشِ آنان شمرده شده و هموست که رمه ها را مرغزارهاى نیکو مى بخشد. در اوستاى نو، او دارنده هزار داروى درمان بخش دانسته شده و بهویژه در وندیداد، «اسفند» با زمین برابر گرفته شده است. این فروزه اهوره مزدا در مینوگ نماد محبّت، خلوص، فروتنى، پارسایى است و در گیتیگ، نگاهبانى زمین و پاکى و بارورى و سرسبزى را بر عهده دارد. پنجمین روز هر ماه به نام این امشاسپند است.

۵٫ خرداد: (در او. : «هَورْوَتاتْ» در پهـ  . : «هُرداد» یا «خُردات» و در فا. : «خرداد») ; به معناى «رسایى و کمال» است. معادل این واژه در زبان انگلیسى را مى توان  Healthدانست.

«خرداد» یکى دیگر از فروزه هاى مؤنّث اهوره مزداست که در اوستاى نو، نام او غالباً همراه با امشاسپندِ «امرداد» ذکر مى گردد. «خرداد» در مینوگ، نماد کمال و پارسایىِ آفریدگار است و در گیتیگ، نگاهبانى آب را برعهده دارد. او مظهر زندگى است و دیو مردار یا «نَسو» با جارى شدنِ نام این امشاسپند بر زبان، از پاى درمى آید. ششمین روز هر ماه، به نام «خرداد» است و زرتشت را زاده خردادروز از ماه فروردین مى دانند

۶٫ مرداد: (در او. : «اَمِرِتاتَ» و در پهـ  . : «اَمُرداد» یا «اَمُردات» و در فا. : «مُرداد»); به معناى«جاودانگىوبى مرگى»است.معادل انگلیسى آن مى تواند Immortalityباشد.

«اَمُرداد»، سومین «امشاسپندبانو» است و نام او همواره با امشاسپند «خرداد» قرین است. او در مینوگ، نماینده و مظهر پایدارى و جاودانگى اهوره مزدا است، امّا در گیتیگ، نگاهبانىِ گیاهان و خوردنى ها برعهده اوست. «امرداد» گیاهان را مى رویاند و رمه ها را مى افزاید. به هنگام فْرَشگرد یا نوسازىِ فرجامین، اَنوش یا بى مرگى را از او مى آرایند. هفتمین روز هر ماه به نام این امشاسپند است.

۷٫ سپندمینو: (در او. : «سْپَنْتَ مَینیو»); به معناى «مینوى ورجاوند یا مقدّس» است. معادل انگلیسىِ آن را مى توان  Holy Spiritگرفت.

«سپندمینو» در گاهان، مینوى اهوره مزدا و برترین فروزه به شمار آمده و نبرد دیرپاى او با «اَنْگرَمَینیو» (=اهریمن)، مضمون اصلى داستان آفرینش زرتشتى را تشکیل مى دهد. بهواقع، از میان امشاسپندان، تنها «سپندمینو» است که اختصاص به اهوره مزدا دارد، درحالى که بقیه امشاسپندان مى توانند چون موهبتى از جانب او به آفریدگان ارزانى شوند. امّا در اوستاى نو، «سپندمینو» با اهوره مزدا یکى انگاشته شده است و این امر را منشاء ثنویّت زرتشتى دانسته اند. در اوستاى کهن، «سپندمینو» در رأس امشاسپندان مى نشیند، امّا یکى انگاشته شدنِ او با اهوره مزدا در اوستاى نو سبب شده تا گاه، این مقام را به ایزد «سروش» (دراوستا «سْرَوشَ» به معناى شنوایى و فرمان بردارى) بدهند تا هفت گانه امشاسپندان درست از کار دربیاید.

نوروز در ايران

نوروز در گستره جغرافيا

در فرهنگ و سنن هر قوم و ملتي، روزهايي وجود دارد كه ريشه تاريخي وفرهنگي داشته و جلوه اي از باورهايي است كه حتي تا مقدسات ديني و مذهبي آنها پيش رفته و هويت فرهنگي و تاريخي آن جامعه را به نمايش گذاشته است. يكي از اين روزها آغاز سال نو خورشيدي است كه از شايعترين آيين هاي جهاني به شمار مي رود و كمتر تمدني را خواهيم يافت که از آن تهي باشد، هر قومي بر اساس تاريخ و فرهنگ و مذهب خود آغاز سال نو را در قالب برپايي مراسم و جشن هاي ملي ومذهبي پاس مي دارد. عيدنوروز و جشن هاي سال نو، در نزد ما ايرانيان با برخورداري از يك فرهنگ و تاريخ اصيل و طولاني و همچنين همزماني آن با حيات هستي و جان گرفتن مجدد زمين ، اين امتياز خاص را به آن بخشيده که از اعياد سال نوي اقوام و ملل ديگر متمايز باشد و آيين باستاني آن فراتر از تجديد خاطره ي يك تمدن بلكه حلقه پيوند گذشته ، حال و آينده است به اين سبب است كه پس از ظهور اسلام در اين سرزمين فضيلت بيشتر مي يابد و در بزرگداشت آيين و مراسم آن تاكيد ورزيده مي شود. گفته شده است آفرينش و هبوط آدم به زمين و همچنين بعثت پيامبر اكرم ( ص ) و امامت حضرت علي ( ع ) نيز در اين روز آغاز گشت و ايرانيان باستان نيز عقيده داشتند كه با آغاز مجدد حيات طبيعت روح رفتگان باز گشته و چند روزي را در سراي دنيوي با بستگانشان مي گذرانند. مجموعه اين عوامل باعث گرديد كه علي رغم گذر ساليان بسيار و سير پر فراز و نشيب تاريخ، نوروز نه تنها در ايران بلكه هر آنجايي كه فرهنگ و تمدن كهن ايران اثري دارد همچنان پايدار واستوار بماند .

نوروز در ايران

برگ برگ صفحات تاريخ ايران گواهي مي دهد که نوروز باستاني همواره كهن ترين سنت و عزيزترين روز سال نزد ايرانيان بوده است. نوروز برجاي مانده از روزگاري است كه جز با كمك خيال و جز به مدد افسانه و اسطوره راهي به آن ديار نيست. در گردونه ي سالانه ي تكرار ، نوروز يك تنوع روحي و يك انبساط رواني است كه قوم ايراني دوام خويش را در فراز و نشيب تاريخ مديون اين سنت ديرينه و خردمندانه است. با طلوع اسلام در اين سرزمين نوروز زيباتر شد و بزرگترين حادثه تاريخ اسلام به خصوص تشيع يعني اعلام ولايت علي ( ع ) در روز غدير خم از سوي پيامبر اكرم ( ص ) در نخستين روز بهار مصادف با نوروز باستاني بوده است. تشيع از همان ابتدا كه با فرهنگ ايرانيان عجين شد نه تنها به نوروز بي مهري نكرد بلکه آن را مورد تقدير قرار داد چرا كه هر جزئي از آيين نوروز نمادي از ستايش زيبايي و اخلاق انساني و مهر و دوستي است.

نوروز در ايران اگر چه يك سنت ملي و برآمده از روزگاران بسيار دور است در عين حال با حال و هوايي معنوي و روحاني عجين شده است.

نوروز در جمهوري آذربايجان

يكي از جشن هاي بزرگ مردم آذربايجان نوروز است به طوريکه اين جشن سال ها پيش از ميلاد در آذربايجان برگزار مي شده است ؛ مردم برخي احساسات بشر دوستانه و جهان بيني خود را با اين جشنواره مربوط مي دانند زيرا در اوستا كتاب مقدس زرتشتيان نوروز به منزله جشن ستايش مقدسات محسوب شده، گفته مي شود كه نوروز عيد فراواني كشت و سرآغاز تندرستي و بركت و وفور است. در جمهوري آذربايجان در خصوص پيدايش جشن نوروز اسطوره ها و افسانه هاي گوناگوني نقل شده است . از اين افسانه ها يکي را براي مثال نقل مي کنيم:" در روايتي در خصوص نوروز آمده است، سياوش پسر كيكاووس به كشور افراسياب سفر مي كند افراسياب از وي به نحو قابل توجهي پذيرايي مي كند و حتي دخترش را به عقد وي در مي آورد و سياوش به ياد سفرش از ديار افراسياب ديوار بخارا را بنا مي كند. ولي دشمنان كه از اين امر ناخرسند بوده اند ميان سياوش و افراسياب را بر هم زده به طوري كه افراسياب تصميم به قتل سياوش مي گيرد و پس از هلاكت سياوش دستور مي دهد جناره اش را روي كنگره هاي ديوار بخارا قرار دهند. آتش پرستان جسد وي را برداشته و در قدمگاه دروازه شرقي دفن مي كنند و مرثيه هاي بسياري در وصف سياوش و مرگش مي سرايند، و اين مرثيه ها بين مردم گسترش يافت و آتش پرستان در همين سياوش مرثيه ها روز دفن سياوش را نوروز ناميدند. " مردم جمهوري آذربايجان به واسطه اعتقادات شديد به آيين و مراسم نوروز براي با شكوه تر انجام شدن جشن نوروز براي اين مراسم تدارك ويژه اي مي بينند از قبيل سرودن ترانه ها پيش از نوروز، تدارك بساط شادي اين ايام ، تهيه لوازم و مواد مورد نياز سفره نوروز، طرح چيستان هاي نوروزي ، ستايش ها و نفرين ، پند و امثال و اعتقادات نوروزي .

درميان مردم آذربايجان رسم بر اين است پيش از رسيدن نوروز پوشاك نو خريده ،به خانه و حياط سر و سامان داده ، فرش و پلاس نو بافته و به استقبال نوروز مي روند، در عيد نوروز آداب ورسومي درباره فال نيک رواج دارد به طوري كه در شب چهارشنبه سوري دختران نو رسيده در دل فالي گرفته و و مخفيانه پشت درنيمه باز به انتظار ايستاده و اگر در اين هنگام حرف خوب وموافقي بشنوند اشاره ايي به برآورده شدن آرزويشان ، و اگر حرف نامناسبي بشنوند اشاره از عملي نشده نيتشان است . بنا براين سنت و آيين به هنگام عيد نوروز مردم از بد گويي و حرف نامناسب دوري مي جويند. از ديگر مراسم خاطره انگيز نوروزي مي توان به ارسال خوان سمنو، انداختن كلاه پوستين به درها، آويزان كردن كيسه و توبره از سوراخ بام در شب عيد و درخواست تحفه عيد در آذربايجان اشاره کرد.

نوروز در قزاقستان

مردم قزاقستان نوروز را اعتدال بهاري دانسته ، بر اين باورند كه در اين روز ستاره هاي آسماني به نقطه ابتدايي مي رسند و همه جا وهمه چيز تازه مي شود و زمين را شادماني فرمي گيرد. همچنين قزاق ها معتقدند كه نوروز آغاز سال است و در ميان آنان عبارات زيبايي درباره ي نوروز وجود دارد : نوروز روزي است كه يك سال منتظرش بوده اند ، نوروز روزي است كه خير بر زمين فرود آمده و بالاخره نوروز روزي است كه سنگ نيلگون سمرقند آب مي شود ، در شب سال تحويل صاحبخانه دو عدد شمع در بالاي خانه اش روشن مي كند ، خانه را خانه تكاني كرده و چون مردم قزاق عقيده بر اين دارند كه تميز بودن خانه در آغاز سال نو باعث مي شود افراد آن خانه دچار بيماري و بدبختي نشوند آنان بر اين مساله ايمان داشته ، آن را هر ساله رعايت مي كنند. در شب نوروز دختران روستايي قزاق با آخرين گوشت باقيمانده از گوشت اسب كه "سوقيم" نام دارد غذايي به نام "اويقي آشار" مي پزند و از جوان هايي كه دوستشان دارند پذيرايي مي كنند . آنان نيز در قبال آن به دختران آينه و شانه و عطر هديه مي كنند كه اين هدايا را " سلت اتكيتر" مي نامند که به معناي علاقه آور است. در عيد نوروز ساعت سه صبح جوانان يك اسب سركش را زين كرده و به همراه عروسكي كه به گردن آويز زنگوله اي دارد رها نموده تا از اين طريق مردم را بيدار نمايند. عروسك در حقيقت نمادي از سال نو است كه آمدن خود را سوار بر اسب به همه اعلام مي كند.نوروز براي قزاق ها بسيار مقدس بوده و اگر در اين روز باران يا برف ببارد آن را به فال نيك گرفته و معتقدند سال خوبي پيش رو خواهند داشت. در عيد نوروز مردم لباس نو و سفيد به تن مي كنند كه نشانه شادماني است. ديد و بازديد اقوام دراين ايام با زدن به شانه هاي يكديگر از آيين و رسوم مردم قزاق در اين ايام است ، قزاقها در نوروزغذايي به نام نوروز گوژه (گوژه = آش ) طبخ مي کنند كه تهيه آن به معناي وداع با زمستان و غذاهاي زمستاني است اين غذا از هفت نوع ماده غذايي تهيه مي شود . مسابقات معروفي نيز در ايام نوروز در قزاقستان برگزار مي شود كه از مهمترين آنان مي توان به " قول توزاق" اشاره نمود كه بين گروههاي مرد و زن برگزار مي شود. اگر برنده زن ها باشند قزاق ها معتقدند آن سال خوب و پربركتي است اگر مردها پيروز شوند آن سال نامساعد خواهد بود. از ديگر مسابقات مي توان به "كوكپار" (برداشتن بز از مكاني مشخص توسط سواران) ، "آودار يسپاق" ، "قيزقوو" و "آلتي باقان" اشاره نمود، در عصر نوروز نيز مسابقه "آيتيس" كه نوعي مشاعره است، آغاز مي شود .

نوروز در تاجيكستان

عيد نوروز براي مردم تاجيكستان بخصوص بدخشانيان تاجيكستان عيد ملي و اجداد است و از آن به عنوان رمز دوستي و زنده شدن كل موجودات ياد مي كنند و به " خيدير ايام"يا عيد بزرگ معروف است. مردم تاجيكستان بخصوص بدخشانيان تاجيك در ايام عيد نوروز خانه را پاك كرده و به اصطلاح خانه تكاني مي كنند، همچنين ظروف خانه را كاملا" شسته و تميز مي كنند تا گردي از سال كهنه باقي نماند . برابر با رسمي ديرينه ، قبل از شروع عيد نوروز بانوي خانه هنگامي كه خورشيد به اندازه يك سر نيزه بالا آمده دو جاروي سرخ رنگ را که در فصل پاييز از كوه جمع آوري كرده و تا جشن نوروز نگاه داشته اند در جلوي خانه مي گذارند، رنگ سرخ براي اين مردم رمز نيكي ، پيروزي و بركت است. پس از طلوع كامل خورشيد هر خانواده اي سعي دارد هر چه زودتر وسايل خانه را بيرون آورده و يك پارچه قرمز بالاي سردر خانه بياويزد و با باز كردن در و پنجره به نوعي هواي نوروزي و بهاري را كه معتقدند حامل بركت وشادي است وارد خانه نمايد. در اين سرزمين پختن شيريني مخصوص و غذاهاي متنوع جز رسوم اين ايام است، همچنين برگزاري مسابقاتي از قبيل تاب بازي، تخم مرغ بازي، كبك جنگي، خروس جنگي، بزكشي، كشتي محلي نيز در اين ايام به شادي آن مي افزايد در ايام نوروز غذاي معروفي به نام " باج " با كله و پاچه گوسفند و گندم پخته و ديگران را مهمان مي كنند.

نوروز در تركمنستان

در كشور تركمنستان طبق رسم قديم و جديد دوبار در سال جشن نو گرفته مي شود. يكي از اين جشن ها با استناد به تقويم ميلادي كه به تاييد سازمان ملل رسيده به عنوان جشن بين المللي ( سال نو ) شناخته مي شود و ديگري برگزاري عيد نوروز به نشانه ي احياي دوباره ي آداب و رسوم ديرينه مردم تركمنستان است. مردم تركمنستان عقيده دارند زماني كه جمشيد با عنوان چهارمين پادشاه پيشداديان بر تخت سلطنت نشست آن روز را نوروز ناميدند. مردم تركمنستان دراين ايام با پختن غذاهاي معروف نوروزي مانند : نوروز كجه، نوروز بامه، سمني ( سمنو) و اجراي بازي هاي مختلف توسط جوانان تركمن حال وهواي ديگري به اين جشن و شادي مي دهند. در ايام نوروز مسابقات مختلفي در تركمنستان برگزار مي شود كه مي توان به مسابقات اسب دواني، كشتي، پرش براي گرفتن دستمال از بلندي، خروس جنگي، شاخ زني ميش ها، شطرنج بازي، مهره بازي و تاب بازي اشاره نمود. ديد و بازديد در ايام نوروز در ميان مردم تركمن از جايگاه خاصي برخوردار مي باشد. نوروز در قرقيزستان عيد نوروز در قرقيزستان تنها يك روز آن هم در روز اول يا دوم فروردين ماه است كه به 29 روز يا 30 روز بودن اسفند بستگي دارد. اگر اسفند 29 روز باشد اول فروردين و اگر 30 روز باشد در روز دوم فروردين برگزار مي شود. تا قبل از فروپاشي شوروي سابق اين مراسم به دست فراموشي سپرده شده بود ولي پس از فروپاشي دوباره حيات يافت و هر ساله با شكوه تر از سال قبل برگزار مي شود. مراسم جشن نوروز در ميادين بزرگ شهرها توسط دولت و در روستاها توسط بزرگان و ريش سفيدان در بيابان هاي اطراف برگزارمي شود. در قرقيزستان در اين روز پختن غذاهاي معروف قرقيزي مثل " بش بارماق " ، "مانته برسك " و "كاتما" مرسوم است كه به صورت رايگان بين حاضران در جشن توزيع مي شود. در قرقيزستان در اين روز علاوه بر برگزاري جشن ، مسابقاتي مانند سواركاري نيز مرسوم است که به نحو چشمگيري دنبال شده، جوايز ارزنده اي به نفرات برتر اعطا مي شود.

نوروز در پاكستان

در پاكستان نوروز را "عالم افروز" به معناي روز تازه رسيده كه با ورود خود جهان را روشن و درخشان مي كند مي نامند. در ميان مردم اين سرزمين تقويم و روز شمار و يا سالنماي نوروز از اهميت خاصي برخوردار است از اين رو گروه ها و دسته هاي مختلف ديني و اجتماعي در صفحات اول تقويم هاي خود به تفسير و توضيح نوروز و ارزش و اهميت آن مي پردازند و اين تقويم را در پاكستان " جنتري " مي نامند.

از آداب و رسوم عيد نوروز در ميان مردم پاكستان مي توان به خانه تكاني و يا به عبارتي پاكيزه كردن خانه و كاشانه ، پوشيدن لباس و تهيه انواع شيريني مانند " لدو " گلاب حامن، رس ملائي ، كيك ، برفي ، شكرپاره، كريم رول، سوهن حلوا، و همچنين پختن غذاهاي معروف اين ايام و عيدي دادن و گرفتن و ديد و بازديد اقوام اشاره نمود.در ايام نوروز مردم پاكستان از گفتار نا مناسب پرهيز نموده و با محبت ، احترام و اخلاص يكديگر را نام مي برند. همچنين سرودن اشعار نوروزي به زبان هاي اردو، دري و عربي در اين ايام مرسوم است كه بيشتر در قالب قصيده و غزل بيان مي شود. پاكستاني ها بر اين باورند كه هدف نوروز، اميدواري ،درامنيت ، صلح و آشتي نگهداشتن جهان اسلام و عالم انسانيت است تا آنجا كه آزادي و آزادگي، خوشبختي و كاميابي، محبت و دوستي و برادري و برابري همچون بوي خوش گلهاي بهاري در دل و جان مردمان جايگزين مي گردد. نوروز در افغانستان نوروز در افغانستان يا به عبارتي در بلخ و مركز آن مزار شريف هنوز به همان فر و شكوه پيشين برگزار مي شود. در روزهاي اول سال دشت هاي بلخ وديوار و پشت بام هاي گلي آن پر از گل سرخ مي شود گويي بلخ سبدي از گل سرخ است يا به عبارتي مانند اجاق بزرگي كه در آن لاله مي سوزد اين گل فقط در بلخ به وفور و كثرت مي رويد و از اين رو جشن نوروز و جشن گل سرخ هر دو به يك معني به كار مي رود.

در صبح اولين روز عيد نوروز علم "مبارك علي ( ع )" با مراسم خاص و با شكوهي برافراشته مي شودکه به معناي آغاز رسمي جشن نوروز نيز مي باشد و تا چهل شبانه روز ادامه مي يابد و در اين مدت حاجتمندان و بيماران براي شفا در پاي اين علم مقدس به چله مي نشينند. گفته شده بسياري از بيماران لاعلاج در زير همين علم شفا يافته اند. مردم اين سرزمين بر اين باورند كه اگربه هنگام بر افراشتن ،علم به آرامي و بدون لرزش و توقف از زمين بلند شود سالي كه در پيش است نيكو و ميمون خواهد بود. از آيين و رسم نوروزي در سرزمين بلخ مي توان به شستشوي فرش هاي خانه و زدودن گرد و غبار پيش از آمدن نوروز و انجام مسابقات مختلف از قبيل بزكشي، شتر جنگي، شتر سواري، قوچ جنگي و كشتي خاص اين منطقه اشاره نمود. نوروز در تركيه در اين روز حكيم باشي معجون مخصوصي كه ( نوروزيه ) ناميده مي شد و مخلوطي از چهل نوع ماده مخصوص بود ، جهت پادشاهان و درباريان تهيه مي نمود كه كه شفابخش بسياري از بيماري ها و دردها بوده و باعث افزايش قدرت بدني مي شده است. مردم اين سرزمين نوروز را آغاز بهار طبيعت و شروع تجديد حيات و طراوت در جهان و برخي روز مقدس در مقابل شب قدر و شب برائت و برخي عامل اتحاد و همبستگي و حتي آن را سالروز تولد حضرت علي ( ع ) و تعيين ايشان به خلافت و سالروز ازدواج ايشان با حضرت فاطمه ( س ) دانسته اند . قابل ذكر است نوروز تا نخستين سال هاي اعلام جمهوري در ميان تركان پايدار ماند و سپس رفته رفته اهميت پيشين خود را از دست داد و فقط در پاره اي از مناطق شمال رسم وآيين نوروز موجوديت خود را حفظ كرده است

نوروز

 نوروز يا نو و روز

 

آنگاه كه در پگاه نخستين بامداد از نخستين روز سال نو نقاب شب از پرده آسمان فرو مي افتد و خورشيد درخشان رخساره دلرباي خود را برگيتي و باشندگان آن مي نماياند و آنگاه كه نخستين نسيم بامداد بهاري با بوي خوش نو گلان نو شكفته آذين بخش گستره سبز چمنزارها و مرغزارهاست و غنچه هاي به ناز آرميده در پرنيان سبز نو برگ ها به بانگ و ترانه مرغان به بزم رفته در اوج آبي آسمان نرم نرمك ديده مي گشايند، نوروز، روز نو، روز تازگي و طراوت، روز تولد دوباره گيتي اغاز مي شود، روزي كه تعلق خاطر طبيعت با رنگ سبز است و هستي مفهومي از ميلاد

آيين و جشن ديرپاي نوروز به عنوان بزرگترين جشن ملي ايرانيان در اصل يكي از دو جشن بزرگ آرياييان باستان - در كنار جشن مهرگان است. پيرامون اين آيين كهن و ديرينه تا كنون بسيار گفته و نوشته شده و از ديدگاههاي گوناگون به ماهيت، اصل و اساس و منشا آن پرداخته شده و در حوزه هاي گوناگوني از قبيل داستان هاي ملي و مردمي،ديني اسطوره شناختي ( و تاريخي ) ، فرهنگ عامه و ... توصيف و تفسير گرديده است. در واقع نوروز فراتر از هر گونه وابستگي ديني و اعتقادي، طبقاتي و فردي و .. متعلق به هر فرد دست كم ايراني در هر لباس و مقامي است و بي ترديد راز پايداري آن هم در همين است.

در اين مقاله قصد بر آن است تا از نگاه زبانشناسي- يا بهتر است گفته شود واژه شناسي تطبيقي دو واژه نو و روز كه ساختار نوروز است در زبان ها و گويش هاي مختلف بيان و بررسي شود. باتوجه به اينكه فارسي شاخه اي از زبان هاي ايراني و ان هم شعبه اي از ايراني كهن و خود شاخه اي از هند و آريائي و اين هم به نوبه خود از شعبه هاي مهم هند و اروپايي مادر است، در ذكر وبيان شواهد، اين سلسله و ترتيب رعايت مي شود.

1- نو :

پهلوي زردشتي ( CPD.61) nog نو تازه جديد ، nog-roz نوروز ، (ag) nog=zad نوزاد، فارسي ميانه مانوي (WMP.63) nwg نو ، nwg-mh ماه نو پارتي ميانه مانوي (ib.63) nwg نو سغدي مانوي( قريب 6188) nwyyبودايي ( 6115)nwyمانوي، مسيحي ( 6018) ( h) nwy نو مسيحي (6125) nwc( 6172) nwy نو ، نوين ( 6187) ( nwy(t) نو مذهبان، غسل تعميدشدگان، نوشدگان، مانوي( 6130) nwgrwc نوروز( 5825) nwsrdyc ماه اول سال ( بيروني: نوسرد)، ( 6183) nwym( 5828) my nwy( 5830) nwyswncmy ماه نو ختني س( DKS.176) - navaka نو آموز، نوچه ، ( 189) nuvaraنو ( 193)nauha نو nauha-salye سالنو سغدي مانوي ( 7788) ptnwk(w)ptnwy(y) دوباره از نو مسيحي ( 6108) nwqrqy نوآوري، تجديد نظر اوستايي ( AIW.1044) nava نو ، تازه ، جديد nava.mahya-(1046) ماه نو ، پشتو nawai نو شغني naw,nuيزغلاميnugسريكلي nujارموري nyow,nuwپراچي no نو يدغه اي nowoyoسنگيچي nuwok نو nauroz(a) نوروز آسي ديگوري، ايروني nog,nuog,nauag نو ارمني عاريتي nauasard نخستين ماه سرياني عاريتي nausard-a انگور زودرس nausarder نخستين يكشنبه سال نو ، آرامي عاريتي nwsrdy سال نو ايغوري عاريتي nwsroyc ماه اول سال .

هند و آريايي nava- ( Turner,6983) } نو، جوان برنا navaka نو پالي navanavaka- نو اشوكن nava نو پراكريت na(v)a نو دماكي nama نو اشكون nunaويگالي nugeدمكي nu(w)aپشه ، دره اي نو نو لورواني ( پشه اي ) nungaو گلي noga نو آرتي ( پشه اي ) nago و تپوري nunga نو خوري Noy نو نخستين روز هر ماه قمري ، گلشه اي رمبوري nhok نو بشكريم nim , nam ( مونث ) توروالي ( دردي ) nam نو nem( مونث ) ماه نو فلوره اي( دردي ) nawnو nao نو شينايي( دردي) گلگتيnaii,nauwo,navu( مونث) نو كوهستاني ، گوريسي na نو كشميري novسندي nao( مذكر ) نخستين خورش غلبه جديد ( اولين برداشت فصل) لهندايي nava نو آوانكاري ( لهندايي) navva نو lava جوان پنجابي nava نو بهاري غربي جونساريno نو بنگالي na جوان nal گوساله ماده آريايي lua,nua نو، جوان اودهي nava نو لخيمپوري nai نو هندي nai, nawa( مونث) مارواني navo نو گجراتي navuمراتي navaكنكني nave نو سنهالي navaنو جوان

هند و اروپايي مادر ( pok.ii.324) neuios,neuos نو ، تازه جديد سنسكريت nava نو ( = اوستايي - nava) نو يوناني neos، لاتين novusنو ليتواني كهن navasپروسي كهن يوناني nelosگالي ( اسپانياني كهن ) novio,dunum, nevio شهر نو شهر جديد ، ( معادل: فارسي: نوشهر ، انگليسي، new- cityآلماني ، neuen-burg) ايرلندي كهن ، كيمري newyddگتيniujis نو ايسلندي كهن nyrژرمني علياي كهن، سكسوني كهن niuwiانگلوسكسوني nlweو novare نو ليتواني naujasنو ، يوناني nearosارمني norنو يوناني neaoلاتين novare نو،نوار كردن ، تازه كردن آلماني erneuenدر فارسي نوار ( navar) در تركيب: نو نوار ) ، يوناني neoter= لاتين novitas تازگي، طراوت، جواني، سنسمريت - navina نو يوناني ، لاتين novicius نو،نو آموز، روسي novikz نو آموز.

در برخي زبان هاي زنده: انگليسي new( انگوسكسوني neowe) فرانسه nouveau، neuf نو آلماني neu نو انگليسي neoفرانسه neoآلماني neo نو ( در تركيب )، انگليسي neonآلماني neuenانگليسي neotericو misoneismانگليسي aneroid بي آب، خشك بنابر اين neronآب فرانسه aneroideانگليسي novaفرانسه nouveauانگليسي novelفرانسه nouveleآلماني novelleانگليسي novellynoviceفرانسه noviceانگليسي novercal, renovate, innovate نامادري ( لاتين noverca زن پدر، نا مادري، در اصل به معني زن نو، مادر نو ).

درفارسي نو با تركيب هاي گوناگون آن و ريشه neuios, neuesدر هند و اروپايي مادر) با واژه نون و جزء دوم واژه اكنون و نيز جزء دوم در واژه هنوز ( ha-nu-zپهلوي زردشتي ahanuzهنوز ) و در هند و اروپايي ريشه با يكديگر خويشاوند و از يك خانواده اند از نظر معني شناختي) نيز نو نو صفت ذاتي زمان حال است به عبارتي هر زمان حال و كنوني ويژگي نوين بودن رادرون خود دارد. به ديگر سخن ماهيت نو بودن تنها رد چار چوب زمان حال است كه مفهوم پيدا مي كند و بنابر اين نو و زمان حال دو تعبير از يك كالبد و پيكر است براي درك اين موضوع به نقل تفضيلي چند واژه پرداخته مي شود فارسي : نون ( nunاكنون حالا، الان ) اكنون ( جزء دوم) هنوز ( جزء دوم ) و پهلوي زردشتي ( Mpii143CPD61) اكنون ، نوين، CPD6ahanuzهنوز ( Npii10) ahanun-icاكنون هنوز فارسي ميانه مانوي ( WMP63) اكنون hnwn0cهنوز hnwnاكنون يهوديي فارسيnwnسغدي بودايي مانوي ( قريب 6135) مسيحي ( 6136) nwqrبوداييnwrcyq(6143) اكنون اوستايي nu( Aiw.1088Sq) بودايي پارسي باستان nuran( kent194) اكنون خورزمي nwrاكنون يغنابي nur، اشكون napocere پسين پريروز، چهار روز پيش هندو واروپايي مادر ( pokii340) اكنون سنسكريت nu,nu اكنون ( = اوستايي nuيوناني nu) nutana كنوني، حال نو، نوجوان، برنا ، nunamآكنون از حالا، از اين به بعد ، ليتواني nunai اكنون اسلاوي كهن nyneژرمني كهن neujaانگلوسكسوني nuانگليسي nowالمانيnun اكنون.

2. روز

پهلوي زردشتي ( CPD.72) roz روز مشتقات rozag روزه rozgar زمانه، روزگار. روزي roz-saban روز و شب شبانه روي ، rozwarag روزانه فارسي و پارتي ميانه مانوي روز فارسي ميانه مانوي rwzروز rwcyst, rwcدرخشيدن ، rwcgدرخشان، rwcgروزه پارتي ميانه مانوي، درخشيدن، روشن شدن، از ديگر مشتقات اين ريشه ، واژه روشن با مشتقات و تركيبات آن در فارسي است:

پهلوي زردشتي ( CPD.72) روشن : روشني ، مشتقات ديگر rosn,rosnagآشكار rosngar روشنگر پازند روشن پارتي كتيبه اي (GIPP.63) Rwsn اسم خاص فارسي و پارتي ميانه مانوي ( WMp.79) روشن درخشان rwsn نور پارتي ميانه مانوي rwsngr روشنگر rwsnxw جهان روشني روشني ، روشنايي ، فارسي ميانه مانوي ( rwsnygr(80)) rwsnyh روشني فارسي و پارتي ميانه مانوي rwsnshr ايزد روشن هر سومين فرستاده ، سغدي بودايي ( قريب، rwysn(8571)rywsn-( 8598)بودايي روشني ، درخشش، مانويrwxsnyromn(8605)بودايي rywsny( 8484 روشنگر - ( = ژرمني عليا كهن lougانگوسكسوني lieg، ايسلندي كهن leygrاسلاوي loka,lucz جا، مكان ( = لاتين lucusليتواني laukas ميدان ، حوزه، ژرمني علياي كهن loh حوزه،ميدان rocaدرخشان ( يوناني leukos) ليتواني laukas) ruca روشن ( = يوناني amfi-luke, luko- fosكيمري am- lwgايسلندي كهن شعله نور روشني، درخشش ( = پروسي كهن luckis) افروختن روشن كردن كيمري llug درخشش، درخشندگي ايرلندي كهن luchair در خشش ، برق ، luaichtide درخشان، locharn, luacharn چراغ، فانوس،، كيمري ايرلندي كهن locheكرنوالي lugarn برق درخشش گالي loucetius ,leucetius لقب مارس ايرلندي كهن loche آذرخش كيمري lluched ، كرنوالي golowنور كميري lleuad ماه گالي luguدر lugoues- lugudunumگتي ، liuhap نور ، ژدمني علياي كهن ، سكسوني كهن، liohtآلماني نو lichtروشن روشني ، انگوسكسوني leoht نور، روشني ، گتي lauhatjanآلماني نو درخشيدن ژرمني علياي كهن lohazzen lougazzen شعله ور شدن انگلوسكسونيliegetu برق آذرخش ژرمني علياي كهن loug,laucانگلوسكسوني liegايسلندي كهن leygr شعله آتش logiفريسي كهنloga شعله ايسلندي كهن lokiخداي آتش ، ژرمني علياي ميانه hohe شعله ايسلندي كهن ljomi، سكسوني كهن liomoانگلوسكسوني leoma درخشش، گتيlauhmuni شعله آذرخش انگليسي نو Levin آذرخش ، ايسلندي كهن logn سكوت، ljori نور، لوله دودكش پشت بام، نروژي ljor شكاف ابر ، ljora صاف شدن ايسلندي كهن ljos نور lysa درخشيدن، روشن شدن انگلوسكسوني lioxan,lixan درخشيدن ليتواني laukas,luckis فضاي باز، اسلووني lucنور روسي lucz شعاع، پرتوه، luca تراشه چوب كاج ، چچني louc درخت كاج اسلاوي lunaماه، ايرلندي ميانه loch سياه كيمري llwg زرد تيره، llug سياه ( بي درخشش، بي نور ) ، ايرلندي كهن lon طرقه، چكاوك، ژرمني علياي كهن listera چكاوك، طرقه تخاري(ب) نگريستن، ديدن، يوناني leussoديدن كيمري go-lwgديدن ليتواني laukti, laukia زير نظر داشتن، مواظب كسي بودن، lukestis انتظار داشتن، لتوني lukut تماشا كردن، پروسي كهن laukit كاويدن، جستجوكردن، اسلووني lukati جاسوسي كردم، سنسكريت rusant روشن، سفيد، روسي lysyj گل كچل انگليسي كهن liht,leohtروشنايي، نور، انگليسي light: لاتين lux روشني، انگليسي lux,lucy,lucina,Luciferفرانسهlucie,Luciferلاتين lumen روشنايي، نور، انگليسي luminos, lumen,limnفرانسه، luminaire,lumiereلاتينlustrumغسل،تطهير، انگليسي lustrum,lusterلاتين lucubrare زير نور چراغ كار كردن، انگليسي lucubrateلاتين luna ماه، انگليسي lune,lunar,luna,lunaفرانسه lunaireيوناني lussa ديوانگي، هاري، (ماخوذ از روشني، سرخي و گشادي چشمها در اين حالت)، انگليسي lytta,alyssumيوناني lukhnos چراغ، فانوس، انگليسيlinkو lychnis: ژرمني lugonدر نروژي كهن logi شعله ، آتش، انگليسي lokiلاتين lucernaچراغ ، انگليسي Lucerneفرانسه luzerneهندوآريايي ( Turner,10755) روشن محبوب، rukti(10756) روشني ruc درخشيدن، ruci-(10762) روشني زيبايي، حسن، پالي ruci روشني پراكريت ruiزيبايي (10763)rucita روشني خوري rost نور ، درخشش rosti روشني روز، روز روشن توروالي ( دردي) zut صبح بشكريت ret,red فردا، roca-(10831) درخشش، rocate(10832)درخشيدن، پالي rocati درخشيدنrocls-(10833)نور، درخشش، rocasپراكريت roi نور گوربتي ruc صبح ، پشه اي zoi-zalدرخت كاج، rocya-(10835) درخشان گوربتي rucو roc پگاه.