تقويم در تاريخ باستان

تقويم در تاريخ باستان

سال :
تعريف انواع سال (سال عبارت است از مقياسي جهت درك زمان كه مقدار ان تقريبا با مدت حركت زمين به دور خورشيد برابر است) سال بر چند نوع است .

1- سال اعتدالي يا سال شمسي (حقيقي) = سال اعتدالي يا سال شمسي حقيقي عبارت است از دو عبور متوالي خورشيد (حركت ظاهري) از اعتدالي ربيعي ،مدت ان تقريبا مسوي است با 365 روز و 5 ساعت و 48 دقيقه و 49 ثانيه .

2- سال نجومي = سال نجومي عبارت است از دو عبور متوالي زمين از يك نقطه اسمان كه مدت ان 365 روز و 6 ساعت و 9 دقيقه و 9 ثانيه است .

3- سال انحرافي = سال انحرافي عبارت است از دو بور متوالي زمين از نزديكترين وضع ان نسبت به خورشيد (حضيض )كه مدت ان تقريبا 365 شبانه روز و كسري است .

4- سال قمري = سال قمري مساوي است با 12 ماه هلالي مدت ان برابر با 354 شبانه روز شمسي است .

5- سال عرفي = سال عرفي سالي است كه مدت ان تقريبا نزديك به مدت سال شمسي حقيقي است سال عرفي بر دو نوع است :


سال عرفي عادي كه داراي 365 شبانه روز است و سال عرفي كبيسه كه داراي 366 شبانه روز است ،كه به وسيله تقويم مي توان مدت متغيير سال عرفي را با سال شمسي درك كنيم .


6– سال نوري= سال نوري عبارت است از مسافتي كه نور با سرعتي معادل سيصد هزار كيلومتر در مدت يك سال طي مي كند ،اين مسافت تقريبا برابر است با 2 10 . 7/9 كيلومتر.

تقويم:
تقويم عبارت است از مجموعه قواعد و ااصولي كه براي تعيين سال عرفي و ممطابقت ان با سال حقيقي به كار مي رود.

نظر به اينكه مدت زمان سال مداري (حقيقي ) عدد صحيح نيست بهمين علت بايستي تدابيري اتخاذ كرد كه اختلافهاي ناشي بين سالهاي حقيقي و عرفي بتدريج زياد نشود .

از دوران گذشته تا كنون ملل متمدن در هر گوشه اي از جهان از نوعي تقويم استفاده مي كرده اند كه مشهور ترين انها عبارت است از:

تقويم اسكندري ،تقويم بابلي (بخت النصري) ،تقويم تركان (دوازده حيواني ) ، تقويم روم قديم (ميلادي).

تقويم فرس قديم(هخامنشي،اشكاني ،ساساني )،تقويم قبطي (مصري) تقويم هجري(هجري قمري و هجري شمسي) تقويم يزدگردي تقويم هندي ، تقويم يوناني (المپيك) تقويم يهود .

اينك به شرح اختصار ي در مورد تقويم هايي كه با تاريخ ايران در ارتباط بودن مي پردازيم.
تقويم در زمان هخا منشيان :

با كمال تاسف اطلا عات زيادي در مورد چگونگي تقويم در زمان هخا منشيان در دست نيست ، از متن كتيبه بزرگ داريوش اول واقع در بيستون چنين استنباط مي شود كه در ان زمان حساب اوستائي معمولي نبوده زيرا اسامي ماهها ايكه در كتيبه نامبرده ذكر شده با اسامي ماهها ايكه در دوره اشكانيان و ساسانيان معمول بوده تفاوت دارد .

كتيبه بيستون به علت مرور زمان و مخدوش بودن قسمتهايي از ان تنها اسامي 9 ماه ازسال را در بر دارد اما بعد از كشف الواح تخت جمشيد و مطالعه انها اسامي سه ماه ديگر از سال روشن گرديد ، ماههاي سال در دوران هخامنشيان عبارتند از :

1- اود كن ئيش كه با فروردين ماه تقويم زرتشتي مطابقت دارد

2 – ثور واهر كه با اردي بهشت ماه تقويم زرتشتي مطابقت دارد

3- تائي كرچي كه با خرداد ماه تقويم زرتشتي مطابقت دارد

4 – گرم پد كه با تير ماه تقويم زرتشتي مطابقت دارد

5- درن باچي كه با مرداد ماه تقويم زرتشتي مطابقت دارد

6 – كارت ياشيا كه با شهريور ماه تقويم زرتشتي مطابقت دارد

7 – باغ ياديش كه با مهر ماه تقويم زرتشتي مطابقت دارد

8 – ورگزن كه با ابان ماه تقويم زرتشتي مطابقت دارد

9 – اثري يادي كه با اذر ماه تقويم زرتشتي مطابقت دارد

10- انامك كه با دي ماه تقويم زرتشتي مطابقت دارد

11 –سا ميا كه با بهمن ماه تقويم زرتشتي مطابقت دارد

12 – ويخن كه بااسفند ماه تقويم زرتشتي مطابقت دارد



در زمان هخامنشيان اول هر سال با اغاز پائيز شرع مي شد با تقويم بابليها مطابقت داشته است عده اي از محققين تصور مي كنند كه بعدها داريوش اول تاريخ اوستايي را پذيرفت و ان را در ايران رسمي كرد ليكن براي تاييد اين نظر سندي در دست نيست با اين همه از محتواي كتاب كويين كورتيوس روفوس مورخ قرن اول ميلادي كه شرح حال اسكندر كبير را نوشته چنين بر مي ايد كه سال ايراني در زمان وي با سال رايج ميان زردشتيان قرنهاي بعد تفاوتي نداشته است .

راجع به اين موضوع كه در دوره هخامنشي مبدايي برايتاريخ وجود داشته يا نه و اگر وجود داشته ان را از چه زماني حساب مي كردند اطلاعاتي در دست نيست ، ليكن از طرفي نظر به اينكه در بابل اغاز زمامداري هر شاهي را مبدا قرار مي دادند و تصور مي رود كه در دوران هخامنشي از همين روش پيروي مي كردند زيرا ماديها و پارسيها از بابليها و اسوري ها چيزهاي زيادي اقتباس كردند(1)

اي بسا پس از افتادن مصر به دست ايرانيان در زمان كمبوجيه و آشنا شدن انان با اصول تمدنهاي مصر مخصوصا پس از اصلاحات داريوش اول تقويم ساده و منظم مصري را ايرانيان اقتباص كردند ، توضيح انكه مصريان از زمان بسيار قديم سال شمسي را رايج كردند با احتمال قريب به يقين از سال 4241 قبل از ميلاد سال خورشيدي در كشور مصر مرسوم و متداول شدكه داراي 365 روز بود و همين امر بعدها دريافتند كه سال خورشيدي انها به اندازه 4/1 شبانه روز انتخاب شده است اما به يقين ميدانم كه در قرن سوم قبل از ميلاد بوسيله متداول شدن سالهاي كبيسه اشتباهات حاصله تا ان موقع مرتفع شد.(2)
--------------------------------------------------------
1 – ايران باستان ،حسن پير نيا ،ج 2 ،ص 1498
2 – كليات تاريخ ايران ، دكتر عزيز الله بيات ، موسسه مطالعات و انتشارات تاريخي ، بهار 1370 ، صص 501 تا 504



تقويم در زمان اشكانيان:
در دوران اشكانيان دو قسم تقويم ، يكي سلوكي و ديگري پارتي وجود داشت ، مبدا تاريخ يكي سلوكي را از سال 312 قبل از ميلاد كه مصادف با زمن تاسيس اين سلسله است در نظر مي گرفتند و مبدا تاريخ پارتي را از سال 247 قبل از ميلاد كه ابتداي سلطنت تير داد اول است حساب مي كردند .

مطابق تقويم سلوكي سال قمري است .يعني داراي 12 ماه است و چون با سال شمسي مطابقت ندارد هر سال عده ماه ها را به جاي دوازذه سيزده حساب مي كردند . تا با سال شمسي مساوي گردد ، معلوم است كه تقويم سلوكي تقليدي از تقويم يوناني و مقدوني است كه ترتيب سالش با سال قمري يكي است ، در تقويم پارتي سالها شمسي است و اسامي ماهها همان اسامي روستاي است كه تا كنون متداول است . فروردين الي اخر......

تقويم در زمان ساسانيان :
در زمان ساسانيان هر سال مركب از 365 شبانه روزو داراي 12 ماه بود كه هر ماه 30 روز داشت و پنج روز اخر سال اندر گاه (پنجه دزده) نام داشت كه اين پنج روز بصورتي مستقل و مربوط به هيچ يك از ماهها نبود ، همان است كه در دوران اسلامي به خمسه مترقه معروف شد ه است .

نظر به اينكه سال مداري (حقيقي) داراي 365 روز و 48 دقيقه و 49 ثانيه است و سال عرفي زمان ساسانيان داراي 365 روز بود به همين علت پس از هر چهار سال يك روز سال عرفي عقب تر از سال طبيعي مي افتاد يعني نوروز كه با يستي هميشه در اول فروردين ماه باشد پس از گذشت هر چهار سال يك روز عقب مي رفت با اين حساب بعد از هر 120 سال مدت يك از سال طبعي (حقيقي) عقب تر مي افتاد به همين سبب براي روحنيون به ملاحظه رعايت اعياد و عادات مذهبي لازم بود كه سال شمسي حقيقي بدانند روي همين اصل قرار گذاشتند كه با دخالت دولت بعد از هر 120 سال ، سال را 13 ماه حساب مي كردند . كه به نوبت دو فروردين ،دو اردي بهشت، دوخرداد ، الي اخر ...مي شمردند ، سال كبيسه را بهزيك ناميده كه به مناسبت ان جشن مي گرفتند . عقب رفتن نوروز با اين ترتيب از 30 روز تجاوز نمي كرد(1)

تقويم بعد ازاسلام :
كبيسه كردن تاريخ از اواخر دوران ساسانيان در بوته فراموشي قرار گرفت به همين جهت در زمان خلفاي بني عباس براي زارعين و مالكين از حيث پرداخت ماليات اشكالاتي توليد شد ، براي رفع اين اشكال در سال 242 هجري قمري المتوكل خليفه عباسي فرمان داد تا مطابق سابق عمل كرده يعني صد بيستم را كبيسه كنند . ليكن اين فرمان عملي نشد ،در سال 282 هجري قمري يعني زمان خلافت معتضدبالله خليفه عباسي مقرر شد كه تاريخ پارسي ازتاريخ ژولياني (رومي )پيروي كرده و در هر چهار سال ، سال را كبيسه كنند كه اين فرمان نيز عملي نشد تاريخي كه بعد از اسلام براي ترتيب سال و ماه بين پارسيان معمول شده است تاريخ يزد گردي نام دارد كه مبدا ان را اغاز سلطنت يزد گرد سوم حساب مي كردند . در تقويم يد گردي مطابق معمول كنوني ماه به چهار هفته تقسيم نمي شود ليكن ، هر كدام از روزهاي ماه داراي نام خاصي است هر روزي به ملكي اختصاص دارد ، بجز چند روز در هر ماه كه بخدا متعلق است كه ان روزها عبارتند از، روز اول هر ماه كه ان را اور مزد مي ناميدند.(2)

اسامي ماهها و روزها در تقويم اوستايي جديد مطابق ضبط معمول بعد از اسلام به شرح زير است : فروردين ، رادي بهشت ، خرداد،تير،مرداد فشهريور ،مهر ،ابان ،اذر ،دي ،بهمن ،اسفند و اسامي روزهاي ماه :هرمز ،بهمن ،اردي بهشت،شهريور ،اسفندارمز،خرداد ،رواد،دي به اذر ،اذر ،ابان،خور ،ماه،تير،جوش،دي مهر،مهر،سروش،رشن،،فروردين ،بهرام،رام،باد،دي بدين،دين،ارده اشتاد،اسمان ،رامباد،ماراسفند،انيران،م اهي را كه با روز همان ماه داراي يك اسم مشترك بودند جشن مي گرفتند . پنج روزاضافي اخر سال كه بنام اندر گاه معروف بود بنام يكي از فصول گاتها خوانده مي شد .

تقويم اوستابعد از انقراض سلسله ساسانيان منسوخ نشد و در ميان پيروان مذهب زردشت باقيمانده در خود ايران نه تنها نوروز بلكه ساير اعياد دوران گذشته مدتها بقي بود حتي بعضي از انها تا عصر حاضر بر اسامي مختلف در نواحي ايران معمول است .
--------------------------------------------------------------------------------
۱– كليات تاريخ ايران ، دكتر عزيز الله بيات ، موسسه مطالعات و انتشارات تاريخي ، بهار 1370 ، صص 504 تا507
۲– تاريخ ادبيات ايران، تاليف جلال الدين همايي ، ج 1 ،ص 36ص


تقويم جلالي :
تقويم جلالي يا ملكي تقويمي است كه در زمان سلطنت جلال الدين ملكشاه سلجوقي تدوين شد كه تقويم فعلي ايران است .

علل وضع اين تقويم اين بود كه چون تاريخ يزد گردي كه اختصاص به زرتشتيان داشت بدون كبيسه محاسبه مي شد به همين جهت نوروز ثابت نمي ماند و با اول بهار كه ابتداي سال طبيعي است مطابقت نداشت ،به همين دليل خواجه نظام الملك و سلطان ملكشاه در صدد اصلاح تقويم بر امدند ،در نتيجه جمعي از منجمين مامور تنظيم تقويم شدند كه از جمله حكيم عمرخيام ،ميمون بن نجيب واسطي ،ابالمظفر اسفزاري و چند تن ديگر را بر شمرده اند محل كار رصد خانه را به اختلاف در اصفهان و ري و نيشابور ذكر كرده اند .

مبدا اين تاريخ را ابن اثير ضمن وقايع سال 471 هجري قمري نوشته است كه روز جمعه نهم رمضان سال 471 هجري قمري (مطابق با 15 مارس 1078 ميلادي ) است .

سال جلالي از اول بهار(نوروز سلطاني ) اغاز مي شود اسامي ماهها عبارتند از فروردين الي اخر و سال به فصول چهارگانه تقسيم شده ا ست(3)

سالهاي كبيسه در تقويم جلالي (مانند تقويم كنوني ايران )ثابت نيستند و كبيسه كردن مطابق با نتايج رصد هر سال است كبيسه معمولا بعد از هر چهار سال يك بار اجرا مي شود ليكن بعد از هر 29يا28 سال يكبار كبيسه بعد از 5 سال اجرا مي گردد يعني بجاي سال 32سال 33 راكبيسه مي گيرند(4)
--------------------------------------------------------------------------------
3– دايره المعرف فارسي ،ج 1 ،ص 657
4 – تاريخ ادبيات ايران ، جلال الدين همايي ،ج 1، ص 441


تقويم اويغوري:
در طول تاريخ تقويم هاي ديگري در ايران معمول بوده است از جمله تقويم ايغوري يا مغولي است كه داراي يك دوره دوازده ساله بشرح زير است .

يپچاقان ايل= سال موش

اودايل= سال گاو

بارس ايل= سال پلنگ

توشاقان ايل = سال خرگوش

لوي ايل = سال نهنگ

ايلان ايل = سال مار

يونت ايل = سال اسب

قوي ايل = سال گوسفند

يپچي ايل = سال ميمون

تخاقوي ايل= سال مرغ

ايت ايل = سال سگ

تنگو زايل=سال خوك

سال مذكور در ميان تركان اسياي مركزي از زمانهاي قديم معول بوده است ومشخصات هر سال را با طبايع هر يك از حيوانات نامبرده منطبق مي كردند .

ابو نصر فراهي در نصاب صبيان اسامي مذكور را در دو بيت به نظم در اورده است.(5)

موش وبقر و پلنگ و خرگوش شمار زين چهار كه بگذري نهنگ ايد مار

وانگاه به اسب و گوسفند است حساب حمدونه ومرغ و سگ و خوك اخر كار
--------------------------------------------------------------------------------
5 - ديوان لغات ترك ،محمود كشغري ،ج 1 ،ص 289


تقويم هجري قمري:
تقويم هجري قمري تقويم ديني ممالك اسلامي است ،مبدا ان هجرت پيغمبر اكرم (ص) از مكه به مدينه است با اينكه واقعه هجرت در سال هشتم ماه ربيع الاول صورت گرفته است در زمان خلافت عمر اول ماه محرم را مبدا سال هجري قمري قرار دادند كه مطابق است با روز جمعه شانزدهم ژانويه 622 ميلادي ،اسامي ماهها قمري بشرح زير است .

محرم ،صفر،ربيع الاول ،ربيع الثاني ،جمادي الاول،جمادي الاخر،رجب ،شعبان ،رمضان ،شوال ،ذيقعده ،ذيحجه.

تاريخ هجري قمري مبتني است بر مدت زماني كه كره ماهيكبار بدور زمين مي گردد ،زمانيكه لازم است تا انكه كره ماه پس از گذشتن از يك نقطه مدار خود بار ديگر بهمان نقطه برسد اين مدت را گردش نجومي مي گويند ، كه مدت ان قريب به 27 روز و8 ساعت است بعد از اين فاصله زماني كه ماه بار ديگر در اسمان مقابل همان كوكبي قرار مي گيرد كه قبلا واقع شده است بهمين مناسبت اين گردش نجومي معروفاست،از اين قرار ماه هر روزي تقريبا 27/1 درجه از مدار خود ،يعني قوس 13 درجه را در جهت مستقيم طي مي كند و اگر در نظر داشته باشيم كه افتاب هم در همين زمان تقريبا يك درجه مي پيمايد ليكن از يك ماه نو تا ماه ديگر 29 روز و 12 ساعت و 44 دقيقه است اين مدت را گردش اجتماعي مي نامند اين مدت به اندازه دو روز از گردش نجومي دراز تر است .

نظر به اينكهمدت سال قمري متوسط367/354 شبانه روز است در طي 30 سال 367% اضافي قريب 11 شبانه روز مي شود منجمان براي از بين بردن يازده شبانه روز مي شود 2 طريق عمل مي شود كه در حال حاظرقادر به گفتن انها نيستم .


تقويم رسمي ايران:
تقويم رسمي ايران بر اساس تقويم جلالي است كه موجب قانون مورخ يازدهم فروردين ماه 1304 هجري شمسي (1343 هجري قمري) بر قرار گرديد ،طبق ان اولين روز بهار اغاز هر سال است اسامي ماهها از ماههاي قبل از اسلام اقتباس شده كه عبارت است از

فروردين- ارديبهشت- خرداد - تير- مرداد- شهريور- مهر –ابان – اذر - دي – بهمن – اسفند.

شش ماه اول سال هريك داراي 31 شبانه روز و پنج ماه ديگر هر يك داراي 30 شبانه روز و اسفند در سال هاي عادي داراي 29 و در سال هاي كبيسه داراي 30 شبانه روز است .طبق ماده دوم قانو مذكور سالهاي اويغوري كه در تقويم هاي سابق معمول بود منسوخ گرديد ، در اسفند 1354 هجري شمسي قانوني به تصويب مجلسين شوراي ملي و سنا رسيد كه به موجب ان تاريخ ايران تاريخ شاهنشاهي قرار داده شد .

كه مبدا ان از اغاز سلطنت كورش اول يعني سال 559 قبل از ميلاد در فارس محسوب مي شود ، در شهريور ماه 1357 ب اثر مبرزات مردم در زمان نخست وزيري مهندس شريف امامي طبق بخشنامه اي مقرر شد كه سال معمول همان سال هجري شمسي باشد.

تقويم گرگواري :
چون مدت سال مداري 365 روز و 5 ساعت و48دقيقه و49 ثانيه است و در تقويم قيصري سال را 365 روز و 6ساعت حساب مي كردند يعني در حقيقت در هرسال تقريبا 11دقيقه بيشتر بحساب مي امد كه اين مقدار بعد از گذشت چهارصد سال نزديك به سه روز مي شد در سال 1582 ميلادي اين انحراف به ده روز رسيد كه اشكالاتي دراجراي مراسم ديني مسيحيان بوجئد اورد ،پاپ گرگوتر سيزدهم براي از بين بردن اختلاف مذكور فرمان داد كه روز پنجم اكتبر سال 1582 را پانزدهيمين روز ماه مذكور حساب كنند و براي جلو گيري از بروز اين اختلاف به كمك منجمان هم عصر خود تقويم قيصري را اصلاح كرد و مقرر گرديد كه در هر چهار صد سال سه كبيسه را حذف كنند .

اسامي ماهها در تقويم گرگواري به شرح زير است و انها با تطبيق ماههاي هجري شمسي بشرح زير است :

ژانويه داراي 31 شبانه روز،مطابق 11 ديماه

فوريه داراي 28يا29 شبانه روز مطابق 12 بهمن

مارس داراي 31 شبانه روز مطابق 10 اسفند

اوريل داراي 30 شبانه روز مطابق 12فروردين

مه داراي 31 شبانه روز مطابق با 11 اردي بهشت

ژوئن داراي 30شبانه روز مطابق 11 خرداد

ژوئيه داراي 31 شبانه روز مطابق 10 تير

اوت داراي 31 شبانه روز مطابق 10 مرداد

سپتامبر داراي 30 شبانه روز مطابق 10 شهريور

اكتبر داراي 31 شبانه روز مطابق 9 مهر

نوامبر داراي 30 شبانه روز مطابق 10 ابان

دسامبر داراي 31 شبانه روز مطابق 10 اذر

اخرین گفتار کورش بزرگ


          .:SarzaminePersia.Persianblog.IR:.

فرزندان من! دوستان من! من اکنون به پایان زندگی نزدیک گشته‌ام. من آن را با نشانه‌های آشکار دریافته‌ام.

وقتی درگذشتم، مرا خوشبخت بپندارید و کام من این است که این احساس در کردار و رفتار شما نمایانگر باشد؛ زیرا من به هنگام کودکی، جوانی و پیری بخت‌یار بوده‌ام. همیشه نیروی من افزون گشته است، آن چنان که هم امروز نیز احساس نمی‌کنم که از هنگام جوانی ناتوان‌ترم.

من دوستان را به خاطر نیکویی‌های خود خوشبخت و دشمنانم را فرمان‌بردار خویش دیده‌ام.

زادگاه من بخش کوچکی از آسیا بود. من آن را اکنون سربلند و بلندپایه باز می‌گذارم. اما از آنجا که از شکست در هراس بودم، خود را از خودپسندی و غرور بر حذر داشتم. حتی در پیروزی های بزرگ خود، پا از اعتدال بیرون ننهادم. در این هنگام که به سرای دیگر می‌گذرم، شما و میهنم را خوشبخت می‌بینم و از این رو می‌خواهم که آیندگان مرا مردی خوشبخت بدانند.

مرگ چیزی است شبیه به خواب. در مرگ است که روح انسان به ابدیت می پیوندد و چون از قید و علایق آزاد می گردد به آتیه تسلط پیدا میکند و همیشه ناظر اعمال ما خواهد بود. پس اگر چنین بود، که من اندیشیدم به آنچه که گفتم عمل کنید و بدانید که من همیشه ناظر شما خواهم بود؛ اما اگر این چنین نبود، آنگاه ازخدای بزرگ بترسید که در بقای او هیچ تردیدی نیست و پیوسته شاهد و ناظر اعمال ماست.

باید آشکارا جانشین خود را اعلام کنم تا پس از من پریشانی و نابسامانی روی ندهد. من شما هر دو فرزندانم را یکسان دوست می‌دارم ولی فرزند بزرگترم که آزموده‌تر است کشور را سامان خواهد داد.

فرزندانم! من شما را از کودکی چنان پرورده‌ام که پیران را آزرم دارید و کوشش کنید تا جوان‌تران از شما آزرم بدارند.

تو کمبوجیه! مپندار که عصای زرین پادشاهی، تخت و تاجت را نگاه خواهد داشت. دوستان یک رنگ برای پادشاه عصای مطمئن‌تری هستند.

همواره حامی کیش یزدان پرستی باش، اما هیچ قومی را مجبور نکن که از کیش تو پیروی نماید و پیوسته و همیشه به خاطر داشته باش که هر کسی باید آزاد باشد تا از هر کیشی که میل دارد پیروی کند .

هر کس باید برای خویشتن دوستان یک دل فراهم آورد و این دوستان را جز به نیکوکاری به دست نتوان آورد.

از کژی و ناروایی بترسید. اگر اعمال شما پاک و منطبق بر عدالت بود قدرت شما رونق خواهد یافت، ولی اگر ظلم و ستم روا دارید و در اجرای عدالت تسامح ورزید، دیری نمی انجامد که ارزش شما در نظر دیگران از بین خواهد رفت و خوار و ذلیل و زبون خواهید شد. من عمر خود را در یاری به مردم سپری کردم. نیکی به دیگران در من خوشدلی و آسایش فراهم می ساخت و از همه شادی های عالم برایم لذت بخش تر بود.

به نام خدا و نیاکان درگذشته‌ی ما، ای فرزندان اگر میخواهید مرا شاد کنید نسبت به یکدیگر آزرم بدارید.

پیکر بی‌جان مرا هنگامی که دیگر در این گیتی نیستم در میان سیم و زر مگذارید و هر چه زودتر آن را به خاک باز دهید. چه بهتر از این که انسان به خاک که این‌همه چیزهای نغز و زیبا می‌پرورد آمیخته گردد.

من همواره مردم را دوست داشته‌ام و اکنون نیز شادمان خواهم بود که با خاکی که به مردمان نعمت می‌بخشد آمیخته گردم.

هم‌اکنون درمی یابم که جان از پیکرم می‌گسلد... اگر از میان شما کسی می‌خواهد دست مرا بگیرد یا به چشمانم بنگرد، تا هنوز جان دارم نزدیک شود و هنگامی که روی خود را پوشاندم، از شما خواستارم که پیکرم را کسی نبیند، حتی شما فرزندانم. پس از مرگ بدنم را مومیای نکنید و در طلا و زیور آلات و یا امثال آن نپوشانید. زودتر آنرا در آغوش خاک پاک ایران قرار دهید تا ذره ذره های بدنم خاک ایران را تشکیل دهد. چه افتخاری برای انسان بالاتراز اینکه بدنش در خاکی مثل ایران دفن شود.

از همه پارسیان و هم‌ پیمانان بخواهید تا بر آرامگاه من حاضر گردند و مرا از اینکه دیگر از هیچگونه بدی رنج نخواهم برد شادباش گویند.

به واپسین پند من گوش فرا دارید. اگر می‌خواهید دشمنان خود را تنبیه کنید، به دوستان خود نیکی کنید.

       .:SarzaminePersia.Persianblog.IR:.

این گفتارها از "کوروش نامه" نگاشته ی "گزنفون" تاریخ نویس یونانی است.

گزنفون در سال ۴۴۵ در ارخیوس یونان به دنیا آمد. او به همراه افلاطون از شاگردان سقراط بودند. گزنفون با جوانی دوست بود که آن فرد دوست کوروش کوچک (برادر اردشیر درازدست) بود. گزنفون که از جنگهای داخلی در آتن به تنگ آمده بود به ایران آمد و کنکاش هایش را در این خاک ادامه داد. از آنجایی که سرگذشت کوروش در آن زمان زبانزد همگان بود، او همت خود را به نگاشتن کتابی درباره کوروش گمارد و "کوروش نامه" را نوشت.

هم اینک این کتاب او از کتاب های مرجع تاریخی است.

فروپاشی‌ هخامنشیان‌


فروپاشی‌ هخامنشیان‌

(روایت‌ استاد زرین‌کوب‌)



اردشیر درازدست‌ بر تخت‌ پادشاهی‌

10-1- با مرگ‌ خشایارشا ، دربار هخامنشی‌ در یک‌ سلسله‌ سوء قصدهای‌ جنایت‌آمیز که‌ در توالی‌ نسلها شامل‌ برادرکشیها و پدرکشیهای‌ بی‌رحمانه‌ بود فرو رفت‌ و هر روز بیش‌ از پیش‌ به‌ انحطاط‌ و انقراض‌ گرایید. این‌ انحطاط‌ که‌ با بازگشت‌ خشایارشا از یونان‌ نشانه‌های‌ آن‌ آشکار گشت‌ در واقع‌ از وقتی‌ آغاز شد که‌ روح‌ جنگجویی‌ و انضباط‌ نظامی‌ جای‌ خود را به‌ توطئه‌پردازی‌، سیاست‌ بازی‌ و مخصوصاً دسیسه‌های‌ حرمخانه‌ و خواجه‌ سرایان‌ داد. قتل‌ خشیارشا، که‌ با این‌ گونه‌ دسیسه‌های‌ حرم‌ مربوط‌ بود، یک‌ سلسله‌ از این‌ گونه‌ توطئه‌ها را به‌ دنبال‌ خود کشاند و دربار هخامنشی‌ را هر روز بیش‌ از پیش‌ در منجلاب‌ دسیسه‌ و خیانت‌ و طلا و خون‌ فرو برد و در سراشیبی‌ یک‌ نزاع‌ طولانی‌ انداخت‌. جانشین‌ وی‌ اردشیر، ( ارطخشات‌ )، کوچک‌ترین‌ فرزند خشایارشا - و درازدست‌ خوانده‌ می‌شد، از آنکه‌ دست‌ راستش‌ از دست‌ چپ‌ درازتر بود و یا چنان‌ که‌ در افسانه‌ها آمده‌ است‌ هر دو دستش‌ تا به‌ زانو می‌رسید. اردوان‌ قاتل‌ پدرش‌ که‌ وی‌ را به‌ پادشاهی‌ نشاند، برادر بزرگ‌تر او داریوش‌ را هم‌ با القای‌ این‌ فکر که‌ قاتل‌ خشایارشا اوست‌ و در حق‌ وی‌ نیز سوء قصد دارد به‌ دست‌ وی‌ هلاک‌ کرده‌ بود، و با پادشاهی‌ اسمی‌ که‌ به‌ او واگذار کرد در واقع‌ خودش‌ با کمک‌ پسرانش‌ تمام‌ قدرت‌ را در دربار قبضه‌ کرده‌ بود. چون‌ ویشتاسپ‌ پسر دوم‌ خشایارشا هم‌ دور از تختگاه‌ بود، وی‌ دربار شاه‌ را جولانگاه‌ قدرت‌ خویش‌ یافت‌ و با تسلطی‌ که‌ بر اردشیر جوان‌ داشت‌ او را بازیچه‌ی‌ خویش‌ پنداشت‌ و منتظر فرصت‌ مناسبی‌ برای‌ از بین‌ بردن‌ او بود. اما چند ماه‌ نگذشته‌ بود که‌ پادشاه‌ جوان‌ از جنایت‌ وزیر، که‌ تا آن‌ هنگام‌ قتل‌ پدر وی‌ را به‌ برادرش‌ داریوش‌ منسوب‌ می‌داشت‌، آگهی‌ یافت‌. ظاهراً چیزی‌ که‌ وی‌ را در آغاز در قبول‌ اتهام‌ اردوان‌ درباره‌ی‌ داریوش‌ از تردید رهانیده‌ بود سابقه‌ی‌ نارضایی‌ داریوش‌ از رفتار پدر با زن‌ و مادرزن‌ وی‌ بود.

به‌ هر حال‌ با کشف‌ حقیقت‌ توطئه‌، میتریدات‌ خواجه‌ ، به‌ عنوان‌ قاتل‌ شاه‌ توقیف‌ و با شکنجه‌ و زجر بسیار کشته‌ شد. اردوان‌ هم‌ در زد و خوردی‌ که‌ در داخل‌ کاخ روی‌ داد با پسرانش‌ به‌ قتل‌ رسید و بدین‌گونه‌ اردشیر با پیشدستی‌ بر اردوان‌ آنچه‌ را به‌ احتمال‌ قوی‌ منشأ عنوان‌ درازدست‌ برای‌ وی‌ شده‌ بود تحقق‌ داد و خود را از دغدغه‌ای‌ که‌ در داخل‌ دربار بدان‌ دچار بود آسوده‌ یافت‌. اقدام‌ بعدی‌ وی‌، اعزام‌ لشکری‌ به‌ دفع‌ برادرش‌ ویشتاسپ‌ بود که‌ ساتراپ‌ بلخ‌ بود و پادشاهی‌ را حق‌ خود می‌دانست‌. در اولین‌ جنگ‌ سپاه‌ اردشیر شکست‌ خورد، اما یک‌ لشکرکشی‌ دیگر پیروزی‌ او را تأمین‌ کرد(462میلادی‌) و تخت‌ و تاج‌ وی‌ بی‌منازع‌ گشت‌. پادشاهی‌ چهل‌ ساله‌ی‌ وی‌ با آنکه‌ چند بار مواجه‌ با شورشهای‌ سخت‌ شد روی‌ هم‌ رفته‌ در صلح‌ گذشت‌ و پادشاهی‌ هخامنشی‌ بر اثر همین‌ صلح‌گرایی‌ به‌ حال‌ رکود و انحطاط‌ افتاد. بر وفق‌ روایت‌، وی‌ در دربار به‌ خاطر طبع‌ ملایم‌ و حالت‌ موقرش‌ محبوب‌ بود، به‌ علاوه‌ بنابر مشهور، فوق‌العاده‌ زیبا و دلیر هم‌ بود. از قرائن‌ برمی‌آید که‌ پادشاه‌، خوش‌طبع‌ و تا حدی‌ ضعیف‌النفس‌ بود و مخصوصاً به‌ شدت‌ تحت‌ نفوذ مادرش‌ آمستریس‌ و زنش‌ آمیس‌تیس‌ قرار داشت‌.

درگیریهای‌ اردشیر درازدست‌ در یونان‌ و مصر

10-2- در همان‌ آغاز پادشاهی‌ وی‌ تمیستوکلس‌ سردار آتن‌ به‌ دربار وی‌ پناه‌ آورد. او که‌ در آتن‌ به‌ سبب‌ مخالفتهایی‌ که‌ رفتار مستبدانه‌ و غرور بی‌جایش‌ برانگیخته‌ بود، به‌ رغم‌ نام‌ و آوازه‌ای‌ که‌ از فتح‌ سالامیس‌ و پلاته‌ به‌ دست‌ آورده‌ بود، به‌ اتهام‌ خیانت‌ مورد تعقیب‌ و بر موجب‌ حکم‌ غیابی‌ دادگاه‌ شهر محکوم‌ به‌ مرگ‌ بود (468)، با خانواده‌ی‌ خویش‌ به‌ پناه‌ اردشیر آمد. پادشاه‌ ایران‌ هم‌، به‌ رغم‌ زیانها و گزندهایی‌ که‌ او در طی‌ جنگهای‌ گذشته‌ به‌ ایران‌ وارد کرده‌ بود جوان‌ مردانه‌ او را زنهار بخشید. حتی‌ با آنکه‌ عمه‌ی‌ شاه‌، از اهل‌ حرم‌، به‌ تلافی‌ قتل‌ شاهزادگان‌ هخامنشی‌ که‌ در سالامیس‌ و پلاته‌ کشته‌ شده‌ بودند به‌ اصرار طالب‌ عقوبت‌ و خواهان‌ اعدام‌ او بود، او را به‌ عنوان‌ مهمان‌ و پناهنده‌ از هر گونه‌ گزندی‌ پناه‌ داد و حتی‌ بعدها شغل‌ مناسبی‌ هم‌ در آسیای‌ صغیر به‌ او واگذار کرد و او تا پایان‌ عمر در حمایت‌ پادشاه‌ ایران‌ بود. اردشیر درازدست‌ بعد از رهایی‌ از کشمکشهای‌ داخلی‌ مواجه‌ با شورش‌ مصر شد (460). در آنجا این‌هارو (ایناروس‌) نام‌ که‌ خود را پسر پسامتیک‌ و فرمانروای‌ لیبی‌ می‌خواند، به‌ دعوی‌ پادشاهی‌ برخاست‌ و چون‌ از اعقاب‌ فرعونان‌ سائیس‌ بود در مصر سفلی‌ از پشتیبانی‌ کاهنان‌ نیز برخوردار شد. وی‌ مصریهای‌ را که‌ از حکومت‌ پارسیان‌ ناراضی‌ بودند گرد خود جمع‌ آورد. از آتنیها هم‌ برای‌ مقابله‌ با سپاه‌ ایران‌ یاری‌ خواست‌. پریکلس‌ فرمانروای‌ آتن‌ نیز که‌ می‌خواست‌ غله‌ی‌ مورد مصرف‌ سرزمین‌ خود را از مصر تأمین‌ کند جهازات‌ خود را به‌ کمک‌ وی‌ فرستاد.

ساتراپ‌ مصر که‌ برادر (و به‌ قولی‌ عموی‌) شاه‌ بود در جنگی‌ که‌ روی‌ داد به‌ قتل‌ رسید. شاه‌ که‌ ترجیح‌ می‌داد با نزدیک‌ شدن‌ به‌ اسپارت‌، آتنیها را وادار به‌ خروج‌ از مصر کند، سرانجام‌ به‌ سبب‌ بالا گرفتن‌ طغیان‌ ایناروس‌ مداخله‌ی‌ نظامی‌ و اعزام‌ سپاه‌ را ضروری‌ یافت‌. فرمانده‌ سپاه‌ مگابیز (بغابخش‌) شوهر خواهر شاه‌ بود که‌ از خاندان‌ نجبای‌ پارس‌ و نبیره‌ی‌ زوپیر ، دوست‌ و هم‌دست‌ داریوش‌ اول‌ در دفع‌ گئوماته‌ی‌ مغ‌ بود. جنگ‌ طولانی‌ شد اما مگابیز سرانجام‌ ایناروس‌ و یارانش‌ را مغلوب‌ کرد (454). یونانیهایی‌ هم‌ که‌ به‌ کمک‌ ایناروس‌ به‌ مصر آمده‌ بودند نابود‌ شدند و خسارات‌ و تلفات‌ بسیار دادند. ایناروس‌ دستگیر شد و با نزدیکانش‌ به‌ شوش‌ فرستاده‌ شد - و مگابیز از جانب‌ شاه‌ و به‌ دستور وی‌ به‌ او امان‌ داد. آتنیها هم‌ با تلفات‌ بسیار به‌ یونان‌ بازگشتند. شاه‌ در مصر به‌ دلجویی‌ عامه‌، و رعایت‌ حال‌ کاهنان‌ پرداخت‌، حتی‌ به‌ تنوراس‌ ، پسر ایناروس‌ ، هم‌ محبت‌ کرد و از تعقیب‌ و آزار کسانی‌ که‌ به‌ ایناروس‌ کمک‌ کرده‌ بودند دست‌ بازداشت‌. این‌ طرز رفتار او در مصر بیشتر بر تدبیر سیاسی‌ مبتنی‌ بود - تا بر ضعف‌، که‌ بعد از غلبه‌ بر مصر دیگر موردی‌ نداشت‌. در دفع‌ تحریکات‌ یونانیها هم‌ که‌ در ایجاد این‌ شورش‌ مداخله‌شان‌ آشکار بود، اردشیر سعی‌ کرد به‌ جای‌ استفاده‌ از آهن‌ از طلا کمک‌ گیرد، و احوال‌ یونان‌ در آن‌ ایام‌ نیز پیشرفت‌ این‌ سیاست‌ را ممکن‌ ساخت‌ و شاه‌ را از دغدغه‌ی‌ گرفتاریهای‌ یونان‌ یک‌ چند خلاص‌ کرد. در دنبال‌ خاتمه‌ی‌ شورش‌ مصر، سیمون‌ سردار آتن‌ که‌ از انتقام‌ اردشیر نسبت‌ به‌ قلمرو خویش‌ نگران‌ بود، تهدید قبرس‌ را در دریای‌ مدیترانه‌ وسیله‌ای‌ برای‌ الزام‌ دربار شوش‌ به‌ قبول‌ مذاکرات‌ صلح‌ تلقی‌ کرد. جهازات‌ خود را هم‌ به‌ آنجا برد لیکن‌ در گیرودار محاصره‌ی‌ قبرس‌ درگذشت‌(450).

جنگهای‌ پلوپونز و نفس‌ راحت‌ اردشیر درازدست‌

10-3- اما آتن‌ که‌ مقارن‌ آن‌ ایام‌ خود را به‌ شدت‌ درمعرض‌ تهدید اسپارت‌ هم‌ می‌دید، در صدد برآمد با صلح‌ با ایران‌ و رهایی‌ از بار مخارج‌ تجهیزات‌ مربوط‌ به‌ مقابله‌ با حمله‌ی‌ احتمالی‌ ایران،‌ خود را برای‌ درگیری‌ اجتناب‌ناپذیر با اسپارت‌ بیشتر آماده‌ کند. از این‌ رو کالیاس‌ نام‌ سردار و قهرمان‌ خود را که‌ شوهر خواهر سیمون‌ و از خاندان‌ اشراف‌ آتن‌ بود برای‌ مذاکره‌ی‌ صلح‌ به‌ شوش‌ فرستاد. مذاکرات‌ او ظاهراً به‌ مقاوله‌ای‌ منتهی‌ شد که‌ به‌ نام‌ او به‌ پیمان‌ کالیاس‌ معروف‌ شد (ح‌448)، و ناظر به‌ تعیین‌ حدود مناطق‌ نفوذ طرفین‌ در امور یونان‌ و آسیای‌ صغیر بود. در اصل‌ وجود چنین‌ مقاوله‌ای‌ بعدها تردید پیش‌ آمد اما مذاکرات‌ کالیاس‌ و مقاوله‌ای‌ که‌ او در دنبال‌ این‌ مذاکرات‌ تهیه‌ کرد به‌ هر صورت‌ که‌ بود مورد قبول‌ اردشیر واقع‌ نشد. از اینکه‌ خود کالیاس‌ هم‌ بعد از بازگشت‌ از شوش‌ در آتن‌ به‌ پرداخت‌ جریمه‌ محکوم‌ شد بر می‌آید که‌ مذاکرات او مورد قبول‌ مقامات‌ آتن‌ هم‌ نبود. حقیقت‌ آن‌ بود که‌ پیمان‌ کالیاس‌ - اگر هم‌ در واقع‌ به‌ صورت‌ مقاوله‌ای‌ مقدماتی‌ تنظیم‌ شد - منافع‌ هیچ‌ یک‌ از طرفین‌ را تأمین‌ نمی‌کرد و لاجرم‌ منجر به‌ قراری‌ مقبول‌ نشد. مع‌هذا جنگهای‌ پلوپونز (پلوپونزوس‌)، که‌ بین‌ طرفداران‌ آتن‌ و اسپارت‌ درگرفت‌ و تقریباً تمام‌ یونان‌ را درگیر کرد، طی‌ چندین‌ سال‌ اردشیر را از دغدغه‌ی‌ یونان‌ و ولایات‌ ایونی‌ خلاص‌ کرد. طرفین‌ جنگ‌ هر دو در طی‌ این‌ ماجرا با دربار شوش‌ وارد مذاکره‌ بودند و پادشاه‌ ایران‌، با بازیهای‌ سیاسی‌ ماهرانه‌ به‌ ادامه‌ی‌ جنگ‌ که‌ متضمن‌ نفع‌ ایران‌ به‌ نظر می‌رسید کمک‌ کرد. ساتراپهای‌ وی‌ در آسیای‌ صغیر نیز در این‌ مدت‌، مثل‌ سالهای‌ عهد داریوش‌ در سرنوشت‌ شهرهای‌ یونانی‌نشین‌ آسیای‌ صغیر ـ ایونیا - فرصت‌ مداخله‌ی‌ مستمر پیدا کردند. در تمام‌ این‌ مدت‌ طولانی‌ طلای‌ ایران‌، کاری‌ را که‌ شمشیرش‌ طی‌ سالهای‌ اخیر از عهده‌ی‌ انجام‌ دادن‌ آن‌ برنیامده‌ بود به‌ انجام‌ رسانید.

شورش‌ مگابیز و سالهای‌ آخر اردشیر درازدست‌

10-4- سالهای‌ پایان‌ فرمانروایی‌ اردشیر مثل‌ سالهای‌ پایان‌ عمر پدرش‌ خشایارشا در توطئه‌های‌ خواجه‌سراها گذشت‌. بعد از ماجرای‌ مصر هم‌ تنها واقعه‌ای‌ که‌ رؤیاهایش‌ را آشفته‌ کرد، شورش‌ مگابیز در سوریه‌ بود.
مگابیز که‌ روح‌ سربازی‌ و صداقت‌ جنگاوران‌ واقعی‌ را حفظ‌ کرده‌ بود از رفتاری‌ که‌ در شوش‌ با ایناروس‌ و همراهانش‌ شده‌ بود، شرافت‌ سربازی‌ خود را معروض‌ اهانت‌ یافت‌ و از شاه‌ به‌ شدت‌ رنجید. فاتح‌ پارسی‌ در هنگام‌ خلع‌ سلاح‌ ایناروس‌ مصر از جانب‌ شاه‌ به‌ او قول‌ داده‌ بود گزندی‌ به‌ جانش‌ وارد نخواهد آمد اردشیر هم‌ در آغاز با او چنان‌ که‌ لازمه‌ی‌ این‌ قول‌ و قرار بود رفتار کرده‌ بود اما به‌ اصرار مادر که‌ او را قاتل‌ فرزندش‌ هخامنش‌ می‌دانست‌ به‌ قتل‌ او رضا داد و ایناروس‌ به‌ دست‌ اهل‌ حرم‌ به‌ وضع‌ فجیعی‌ کشته‌ شد. این‌ اقدام‌ شاه‌، مگابیز را در سوریه‌ به‌ اظهار ناخرسندی‌ و عصیان‌ واداشت‌. شاه‌ هم‌ که‌ خدمات‌ این‌ سردار و شوهر خواهر خویش‌ را در کشف‌ و دفع‌ توطئه‌ اردوان‌، قاتل‌ خشایارشا، در خاطر داشت‌ ظاهراً در جلب‌ رضای‌ او کوشش‌ کرد اما مگابیز از طغیان‌ بازنیامد. پس‌ چند بار لشکر به‌ دفع‌ او فرستاد و او دوباره‌ سپاه‌ اردشیر را مغلوب‌ و وادار به‌ بازگشت کرد. با آنکه‌ بعدها خود او، به‌ اقتضای‌ روح‌ سربازیش‌ و بی‌آنکه‌ مغلوب‌ شده‌ باشد، تسلیم‌ و مورد عفو واقع‌ شد، بارها باز خشم‌ ناشی‌ از حسادت‌ شاه‌ و کینه‌ی‌ تشفی‌ناپذیر مادرزن‌، او را در دربار اردشیر معروض‌ تهدید ساخت‌.

رفتار اردشیر درازدست‌ با یهودیان‌

10-5- اردشیر در سالهای‌ آغاز پادشاهی‌ غالباً در شوش‌ می‌زیست‌ ولی‌ پس‌ از چندی‌ بابل‌ را تختگاه‌ ساخت‌. رفتار او نسبت‌ به‌ یهود بابل‌ چنان‌ مبنی‌ بر تسامح‌ و حسن‌ سلوک‌ بود که‌ بعدها او از جانب‌ مادر به‌ این‌ قوم‌ منسوب‌ کردند. ظاهراً در حرمسرای‌ او در بابل‌ زنهای‌ یهودی‌ هم‌ مثل‌ زنهای‌ بابلی‌ وجود داشت‌ و قصه‌ی‌ استرومردوخا، اگر با جزئیات‌ مذکور در تورات‌ با زمان‌ پدرش‌ قابل‌ تطبیق‌ به‌ نظر نمی‌رسد، لااقل‌ چیزی‌ از احوال‌ حرمخانه‌ی‌ پادشاه‌ پارس‌ را در بابل‌ تصویر می‌کند. به‌ هر حال‌ بر وفق‌ روایت‌ تورات،‌ اردشیر در هفتمین‌ سال‌ پادشاهی‌ خویش‌ (458) به‌ عزرا ، کاهن‌ قوم‌، اجازه‌ داد با عده‌ای‌ از یهود بابل‌ برای‌ نظارت‌ در امور معبد به‌ اورشلیم‌ عزیمت‌ کند. چند سال‌ بعد هم‌ وقتی‌ که‌ اقدام‌ قوم‌ در بنای‌ معبد به‌ عنوان‌ نشانه‌ای‌ از احتمال‌ طغیان‌ فلسطین‌ بر ضد سلطه‌ی‌ پارسیها به‌ وی‌ گزارش‌ شد، در بیستمین‌ سال‌ پادشاهی‌ (445) هم‌ نحمیا نام‌، ساقی‌ خوبروی‌ یهود خود، را که‌ از خواجگان‌ حرم‌ و محبوب‌ خود وی‌ و بعضی‌ زنانش‌ بود دستوری‌ داد تا باز به‌ اورشلیم‌ عزیمت‌ نماید و از جریان‌ امور گزارشی‌ برای‌ وی‌ بیاورد. با آنکه‌ جزئیات‌ روایات‌ عهد عتیق‌ در این‌ باب‌ خالی‌ از ابهام‌ و اشکال‌ نیست‌، رفتار اردشیر نسبت‌ به‌ یهود از محبت‌ شاهانه‌اش‌ نسبت‌ به‌ این‌ قوم‌، حاکی‌ به‌ نظر می‌آید. شاید وی‌ نظارت‌ در امور اورشلیم‌ را از نظر سیاسی‌ اقدام‌ احتیاط‌آمیزی‌ برای‌ حفظ‌ امنیت‌ مصر و سوریه‌ تلقی‌ می‌کرده‌ است‌. غیر از زنان‌ یهودی‌ و بابلی‌ و مادی‌ و پارسی‌ که‌ حرمسرای‌ شاه‌ را پر از بچه‌های‌ بزرگ‌ و کوچک‌ کرده‌ بودند (لااقل‌ هفده‌ پسر)، شاه‌ از یک‌ زن‌ پارسی‌ به‌ نام‌ داماسپیا صاحب‌ فرزندی‌ بود که‌ خشیارشا نام‌ گرفت‌ و چون‌ در اول‌ پادشاهی‌ پدر به‌ دنیا آمد، بر وفق‌ سنت‌ هخامنشی‌، جانشین‌ و ولیعهد پدر شد. شاه‌، که‌ در حرمخانه‌ به‌ شدت‌ تحت‌ نفوذ یا بازیچه‌ی‌ مادر خود آمستریس‌ و خواهر خود امی‌تیس‌ واقع‌ بود، نسبت‌ به‌ مادر خشیارشای‌ خود نیز علاقه‌ای‌ مفرط‌ داشت‌. از عجایب‌ آن‌ بود که‌ در اوایل‌ سال‌ (424 ق‌.م‌)، در همان‌ روزی‌ که‌ شاه‌ درگذشت‌ داماسپیا هم‌ درگذشت‌ و حرمسرای‌ شاه‌ همچنان‌ تحت‌ نفوذ مادرش‌ آمستریس‌ و خواهرش‌ آمی‌تیس‌، میدان‌ رقابت‌ تعداد زیادی‌ زنان‌ بابلی‌ و مادی‌ و یهودی‌ شد - که‌ اکثر پسران‌ دیگر شاه‌ از آنها به‌ وجود آمده‌ بودند. درباره‌ی‌ پادشاهی‌ اردشیر که‌ در واقع‌ آغاز انحطاط‌ پادشاهی‌ پارسی‌ بود، این‌ اندازه‌ می‌توان‌ گفت‌ که‌ فرمانروایی‌ او، هم‌ از فرمانروایی‌ پدرش‌ بهتر بود و هم‌ بر پادشاهی‌ پسرانش‌ مزیت‌ داشت‌. خود او با آنکه‌ در جوانی‌ فاقد تصمیم‌ و اراده‌ نبود، تدریجاً زندگی‌ حرمخانه‌، اراده‌ی‌ او را از بین‌ برد و با این‌ حال‌ اگر مرد جنگ‌ نبود، از تدبیر سیاسی‌ هم‌ بی‌بهره‌ نبود.


پس‌ از اردشیر درازدست‌ - داریوش‌ اخس‌

10-6- پسر اردشیر درازدست‌ خشایارشای‌ دوم‌ که‌ به‌ عنوان‌ ولیعهد جانشین‌ او شد پادشاهی‌ کوتاهی‌ داشت‌. در همان‌ اوایل‌ جلوس‌ خویش‌ درحالی‌ که‌ هنوز جنازه‌ی‌ پدرش‌ اردشیر و مادرش‌ داماسپیا برای‌ تدفین‌ به‌ پارس‌ حمل‌ نشده‌ بود، برادرش‌ سغدیان‌ (سغدیانوس‌) به‌ هم‌دستی‌ خواجه‌سرایی‌ به‌ نام‌ فرناک‌ (فرناسیس‌) او را در خوابگاهش‌ کشت‌. مدت‌ نوبت‌ او ظاهراً به‌ دو ماه‌ هم‌ نرسید. سغدیان‌ هم‌ از همان‌ آغاز پادشاهی‌ با مخالفت‌ و طغیان‌ برادرش‌ اخس‌ مواجه‌ شد که‌ والی‌ گرگان‌ یا باکتریا (= باختر) و مثل‌ خود او از مادری‌ بابلی‌ بود. سغدیان‌ او را به‌ دربار خواند اما او با لشکری‌ بسیار و به‌ قصد بر کنار کردن‌ برادر عزیمت‌ تختگاه‌ وی‌ کرد. همدستانش‌ که‌ در دربار سغدیان‌ از خشونت‌ او ناراضی‌ بودند اقدام‌ او را در قتل‌ یک‌ خواجه‌ی‌ بی‌گناه‌ - نامش‌ بغ‌ اوراراس‌ - بهانه‌ی‌ قیام‌ بر ضد سغدیان‌ کردند و مقدم‌ اخس‌ را به‌ گرمی‌ پذیرا‌ شدند. اخس‌ به‌ پادشاهی‌ نشست‌، سغدیان‌ هم‌ دستگیر شد و پادشاهی‌ شش‌ هفت‌ ماهه‌ی‌ او در خاکستر مرگ‌ به‌ پایان‌ رسید: با انداختنش‌ در یک‌ اطاق‌ بی‌روزن‌ و آکنده‌ از خاکستر. اخس‌، که‌ مثل‌ او از یک‌ زن‌ غیر عقدی‌ بابلی‌ اردشیر بود با جلوس‌ بر تخت‌ پدر، خود را داریوش‌ دوم‌ خواند. دو پادشاهی‌ کوتاه‌ خشیارشا و سغدیان‌ در فاصله‌ی‌ بین‌ مرگ‌ اردشیر و جلوس‌ داریوش‌ دوم‌ یک‌ فترت‌ کوتاه‌ بیش‌ نبود، از این‌ رو در الواح‌ و دفاتر رسمی‌، داریوش‌ اخس‌ به‌ عنوان‌ جانشین‌ بلافصل‌ اردشیر اول‌ تلقی‌ شد (423 ق‌.م‌). داریوش‌ دوم‌ که‌ سرانجام‌ از منازعات‌ خانگی‌ و توطئه‌های‌ نامرئی‌ و مخوف‌ حرمسرای‌ پدر پیروز بیرون‌ آمد، نوزده‌ سال‌ پادشاهی‌ کرد. پادشاهی‌ او تقریباً یک‌سره‌ در تحت‌ سلطه‌ و نفوذ ملکه‌اش‌ پروشات‌ (پروزاتس‌) گذشت‌. خواجه‌سرایانش‌ هم‌ که‌ با نظارت‌ در احوال‌ سایر زنان‌ شاه‌ در وجود وی‌ نفوذی‌ داشتند، در مقابل‌ قدرت‌ مخوف‌ پروزاتس‌ سایه‌هایی‌ متحرک‌ بودند. داریوش‌ در آغاز پادشاهی‌ با طغیان‌ برادر دیگر خویش،‌ ارسی‌تس‌ (ارشی‌تس‌) مواجه‌ شد که‌ در سوریه‌ برخاست‌. ارتوفیوس‌ پسر مگابیز هم‌ که‌ در آن‌ اوقات‌ در ولایات‌ ماورای‌ فرات‌ حکومت‌ داشت‌، با او هم‌دست‌ گشت‌. نیرویی‌ که‌ داریوش‌ به‌ دفع‌ آنها فرستاد مغلوب‌ شد و داریوش‌ با صرف‌ پولهای‌ هنگفت‌ توانست‌ سپاه‌ آنها را غالباً چریکهای‌ یونانی‌ بودند از دور آنها بپراکند. به‌ خود آنها هم‌ امان‌ و وعده‌ی‌ عفو داد اما بعد از تسلیم‌، به‌ خلاف‌ قولی‌ که‌ داده‌ بود آن‌ هر دو را - بی‌آنکه‌ خون‌ آنها را ریخته‌ باشد - تسلیم‌ خاکستر مرگ‌ کرد، بدین‌ گونه‌ اخس‌ با یک‌ برادرکشی‌ دیگر، خود را از سرنوشتی‌ که‌ خود وی‌ نصیب‌ سغدیان‌ کرده‌ بود در امان‌ داشت‌. چندی‌ بعد ساتراپ‌ لیدیه‌ - نامش‌ پیسوتنس‌ (پشوتن‌؟) - سر به‌ شورش‌ برداشت‌ (413)، اما پولی‌ که‌ شاه‌ به‌ سرکرده‌ی‌ چریکهای‌ تحت‌ فرمان‌ او پرداخت‌ طغیان‌ او را فرو نشاند. پسرش‌ آمورگیس‌ هم‌ که‌ در کاریه‌ طغیان‌ کرد، از همین‌ راه‌ سرکوب‌ شد (412).

حالت‌ تسلیم‌ و انقیادی‌ که‌ داریوش‌ دوم‌ در مقابل‌ زنش‌ پروزاتس‌ داشت‌ دربار وی‌ را در تمام‌ دوران‌ فرمانرواییش‌ در توطئه‌ و جنایت‌ غرق‌ کرد. ماجرای‌ تری‌تخمه‌ ، ساتراپ‌ گرگان‌، اوج‌ خشونت‌ و قساوت‌ حاکم‌ در دربار و حرمخانه‌ی‌ وی‌ را نشان‌ می‌دهد. تری‌تخمه‌ که‌ داماد شاه‌ بود، در حسادت‌ زنانه‌ای‌ که‌ بین‌ زنش‌ آمستریس‌ و خواهرش‌ رکسانه‌ جریان‌ داشت‌ متهم‌ به‌ علاقه‌ به‌ رکسانه‌ و قصد از میان‌ بردن‌ آمستریس‌ شد، و این‌ اتهام‌ او را به‌ شدت‌ آماج‌ خشم‌ و کین‌ پروزاتس‌ و شوهرش‌ - که‌ به‌ حق‌ یا ناحق‌ در حق‌ او سوءظن‌ پیدا کرده‌ بودند - ساخت‌. آتش‌ خشم‌ پروزاتس‌ نه‌ فقط‌ خود او و رکسانه‌ را طعمه‌ی‌ مرگ‌ فجیع‌ ساخت‌، مادر و خواهر دیگرش‌ استاتیرا - که‌ عروس‌ شاه‌ و زوجه‌ی‌ ارشک‌ ولیعهد وی‌ بود - نیز از زبانه‌ی‌ آن‌ مصون‌ نماندند. اما سالها بعد پروزاتس‌ در یک‌ فرصت‌ مناسب‌ او را نیز به‌ زهر انتقام‌ خویش‌ هلاک‌ کرد. ضعف‌ نفس‌ داریوش‌، پادشاهی‌ وی‌ را بازیچه‌ی‌ هوسهای‌ خشونت‌آمیز این‌ زن‌ درنده‌خوی‌ کرده‌ بود و دربار وی‌ را به‌ صورت‌ قربانگاهی‌ خونین‌ درآورده‌ بود. در معامله‌ با یونانیها داریوش‌ از سیاست‌ «تفرقه‌ بینداز و حکومت‌ کن‌» استفاده‌ کرد. در طول‌ مدت‌ جنگهای‌ پلوپونزوس‌، که‌ آتن‌ و اسپارت‌ با هم‌ درافتاده‌ بودند وی‌ از اسلحه‌ی‌ طلایی‌ خود - پولهایی‌ که‌ به‌ موقع‌ به‌ هر یک‌ از طرفین‌ می‌داد - طوری‌ استفاده‌ کرد که‌ استمرار این‌ جنگها را موجب‌ آسودگی‌ خویش‌ از تحریکات‌ یونانیها در آسیای‌ صغیر و نواحی‌ مجاور یافت‌. اما اسلحه‌ی‌ طلایی‌ او تدریجاً اسلحه‌ی‌ آهنینش‌ را از اثر انداخت‌ و سپاه‌ پارس‌ که‌ در گذشته‌ با روح‌ جنگجویی‌ خود بر دنیای‌ عصر آن‌ حکومت‌ می‌کرد، رفته‌ رفته‌ بی‌کار شد و قدرت‌ جنگی‌ خود را از دست‌ داد. شورش‌ مصر، و بعدها شورش‌ ولایت‌ کردوخی‌، اولین‌ نشانه‌های‌ این‌ انحطاط‌ روح‌ جنگی‌ را در سپاه‌ داریوش‌ ظاهر کرد. شورش‌ مصر که‌ حمایت‌ جانبدارانه‌ و دور از تسامح‌ آرشام‌ ، ساتراپ‌ پارسی‌ آن‌، از یهودیان‌ ساکن‌ الفانتین‌ و مصر علیا، موجب‌ آن‌ شد، کاهنان‌ دره‌ی‌ نیل‌ را بر ضد ایران‌ به‌ حمایت‌ از امیر تنوس‌ - مدعی‌ پادشاهی‌ مصر - واداشت‌ و یا آنکه‌ در آغاز کار یک‌ شورش‌ عادی‌ بود منجر به‌ انفصال‌ مصر از پادشاهی‌ ایران‌ شد (410). این‌ شورشگر مصری‌ تمام‌ پارسیها را از مصر راند. مصر را مستقل‌ کرد و حتی‌ فنیقیه‌ را هم‌ که‌ ولایت‌ تابع‌ ایران‌ بود معروض‌ هجوم‌ ساخت‌ (408).
تلاش‌ داریوش‌ برای‌ فرونشاندن‌ این‌ طغیان‌ به‌ جایی‌ نرسید و تا سالها بعد دره‌ی‌ نیل‌ از قلمرو هخامنشی‌ جدا ماند. اسلحه‌ی‌ طلایی‌ پادشاه‌ ایران‌ در این‌ مورد کارگر نیفتاد و اسلحه‌ی‌ آهنی‌ وی‌ نیز از مدتها پیش‌ کند شده‌ بود. در پایان‌ عمر داریوش‌ با شورش‌ طوایف‌ کردوخی‌ (کرد؟) در نواحی‌ علیای‌ دجله‌ برخورد. در لشکرکشی‌ ناتمام‌ یا ناموفقی‌ هم‌ که‌ برای‌ رفع‌ شورش‌ به‌ آن‌ نواحی‌ کرد بیمار شد. دنباله‌ی‌ کار را ظاهراً به‌ سردارانش‌ واگذاشت‌ و خود به‌ بابل‌ بازگشت‌.

مرگ‌ کوروش‌ اخس‌ - پادشاهی‌ اردشیر دوم‌

10-7- مرگ‌ او (404) چنان‌ ناگهانی‌ و زودتر از انتظار روی‌ داد که‌ پروزاتس‌ نتوانست‌ با لغو ولیعهدی‌ ارشک‌ ، پسر دیگر خود کوروش‌ را که‌ نزد وی‌ از ارشک‌ محبوب‌تر بود ولیعهد کند. در واقع‌ کوروش‌ را که‌ در آن‌ هنگام‌ صاحب‌ اختیار آسیای‌ صغیر و ساتراپ‌ لیدیه‌ بود، به‌ بالین‌ پدرخوانده‌ بودند، اما داریوش‌ که‌ ظاهراً این‌ بار، در آخرین‌ روزهای‌ عمر، می‌خواست‌ یک‌ لحظه‌ در مقابل‌ اراده‌ی‌ ملکه‌ مقاومت‌ نشان‌ دهد برای‌ تغییر ولیعهد هیچ‌ اقدامی‌ نکرد. لاجرم‌ با مرگ‌ او ارشک‌ به‌ پادشاهی‌ نشست‌ و اردشیر دوم‌ خوانده‌ شد.
پادشاهی‌ اردشیر دوم‌ در همان‌ روز تاجگذاری‌ با سوءقصد نافرجام‌ برادرش‌ کوروش‌ مواجه‌ شد و او از همان‌ آغاز کار، خود را ناچار به‌ خشونت‌ و سوءظن‌ نسبت‌ به‌ اطرافیان‌ یافت‌. البته‌ کوروش‌ را به‌ اصرار و درخواست‌ پروزاتس‌ بخشود و حتی‌ او را به‌ محل‌ فرمانرواییش‌ در آسیای‌ صغیر فرستاد. اما نسبت‌ به‌ همه‌ کس‌ حتی‌ نسبت‌ به‌ مادر هم‌ که‌ هنوز در تمام‌ کار دربار مداخله‌ داشت‌ بدگمان‌ شد. همین‌ بدگمانی‌ او را هشیار و مراقب‌ خویش‌ ساخت‌ و عنوان‌ «پرحافظه‌» (یونانی‌: منمون‌) از همین‌ حافظه‌ی‌ خوب‌ به‌ وی‌ داده‌ شد. مادرش‌ ظاهراً او را به‌ خاطر زنش‌ استاتیرا ، خواهر تری‌ تخمه‌، که‌ در ماجرای‌ قتل‌ عام‌ خاندانش‌، به‌ سبب‌ حمایت‌ وی‌، از انتقام‌ بی‌رحمانه‌ی‌ او در امان‌ مانده‌ بود دوست‌ نداشت‌. به‌ همان‌ سبب‌ هم‌ بود که‌ در روزهای‌ آخر عمر داریوش‌ دوم‌ کوروش‌ را از آسیای‌ صغیر به‌ تختگاه‌ خوانده‌ بود تا شاه‌ محتضر را به‌ ولیعهد کردن‌ او - به‌ جای‌ ارشک‌ - راضی‌ کند.

به‌ هر حال‌ اعتماد بر حمایت‌ مادر و شاید تشویق‌ او کوروش‌ را واداشت‌ تا در بازگشت‌ به‌ آسیای‌ صغیر در لیدیه‌ بلافاصله‌ به‌ جمع‌ و تهیه‌ی‌ سپاه‌ پردازد. با این‌ سپاه‌ که‌ سیزده‌ هزار چریک‌ یونانی‌ را هم‌ شامل‌ می‌شد عزیمت‌ بابل‌ کرد: برای‌ جنگ‌ با اردشیر. در شوش‌ و بابل‌ هم‌ در بین‌ نجبای‌ پارس‌ کسانی‌ که‌ طالب‌ احیای‌ پادشاهی‌ فرسوده‌ی‌ هخامنشی‌ و تجدید حیات‌ دولت‌ پارس‌ بودند به‌ تحریک‌ پروزاتس‌ آماده‌ی‌ همکاری‌ با کوروش‌ شدند. استاتیرا و پروزاتس‌ آشکارا هر یک‌ در تدارک‌ اسباب‌ تفوق‌ پادشاه‌ مورد علاقه‌ی‌ خویش‌ رقابت‌ می‌کردند. در راه‌ بابل‌، در محلی‌ به‌ نام‌ کوناکسا ، نزدیک‌ ساحل‌ دجله‌، تلاقی‌ فریقین‌ روی‌ داد. در جنگ‌ با آنکه‌ کوروش‌ شجاعت‌ بسیار نشان‌ داد و یک‌ بار در معرکه‌ی‌ نبرد برادر را مجروح‌ کرد، غلبه‌ی‌ نهایی‌ از آن‌ اردشیر گردید. کوروش‌ اصغر در ضمن‌ نبرد کشته‌ شد و سپاه‌ او مغلوب‌ و پراکنده‌ گشت‌. تعداد ده‌ هزار تن‌ از چریکهای‌ یونانی‌ او، موفق‌ شدند ضمن‌ جنگ‌ و گریز از بابل‌ و از راه‌ کوهستان‌ سالم‌ یا با اندکی‌ تلفات‌ به‌ آسیای‌ صغیر بازگردند. این‌ بازگشت‌، که‌ جزئیات‌ حوادث‌ آن‌ را - لابد با لاف‌زنیهای‌ معمول‌ کهنه‌ سربازان‌ - گزنفون‌ ، شاگرد سقراط‌، که‌ یک‌ تن‌ از سرداران‌ سپاه‌ چریک‌ یونان‌ بود در طی‌ یک‌ گزارش‌ به‌ نام‌ « آناباسیس‌ » نقل‌ می‌کند، با آنکه‌ ظاهراً با تعقیب‌ جدی‌ از جانب‌ سپاهیان‌ ایران‌ مواجه‌ نبود، به‌ هر حال‌ از ضعف‌ و آشفتگی‌ اوضاع‌ دربار اردشیر حاکی‌ است‌. هر چند تحریکات‌ پروزاتس‌ و هواداران‌ کوروش‌ هم‌ به‌ احتمال‌ قوی‌ در آن‌ ایام‌ باید از اسباب‌ عدم‌ توجه‌ به‌ دنبال‌ کردن‌ این‌ مشتی‌ چریک‌ فراری‌ باشد.

شکست‌ کوروش‌ اصغر در بابل‌، ساتراپهای‌ شاه‌ را در آسیای‌ صغیر وادار به‌ تجاوز به‌ منافع‌ متحدان‌ یونانی‌ او کرد، و حاصل‌ آن‌ شد که‌ اسپارت‌ هم‌ با آنکه‌ خود به‌ تازگی‌ از محنت‌ جنگهای‌ پلوپونزوس‌ بیرون‌ آمده‌ بود، از مشاهده‌ی‌ ضعف‌ پارسیها در ماجرای‌ بازگشت‌ ده‌ هزار یونانی‌، خود را به‌ تاخت‌ و تاز در آن‌ نواحی‌ مجاز شمرده‌. جنگ‌ طولانی‌ شد (94-399) و اردشیر که‌ تیسافرن‌ - ساتراپ‌ آسیای‌ صغیر و برادر وی‌ تری‌تخمه‌ - را تا حدی‌ در استمرار آن‌ مؤثر می‌پنداشت‌ با عزل‌ او، از طریق‌ اسلحه‌ی‌ طلایی‌ موفق‌ شد به‌ آن‌ خاتمه‌ بخشد. چندی‌ بعد هم‌ به‌ آتن‌ کمک‌ کرد تا موضع‌ خود را در مقابل‌ اسپارت‌ محکم‌تر کند، و بدین‌گونه‌ خطر درگیری‌ مجدد در یونان‌ خاطر شاه‌ را از دغدغه‌ی‌ تهدید یونانیان‌ در آسیای‌ صغیر آسوده‌ ساخت‌. مذاکرات‌ طلایی‌ آنتالسیداس‌ - سردار اسپارتی‌ در دربار ایران‌ - هم‌ منجر به‌ قراری‌ شامل‌ اتحاد اسپارت‌ و ایران‌ شد (388) که‌ هم‌ آتن‌ را از سوءقصد به‌ اسپارت‌ مانع‌ آمد» و هم‌ شهرهای‌ یونانی‌ آسیای‌ صغیر را به‌ ایران‌ بازگرداند.

شاه‌ ایران‌ با آنکه‌ یونان‌ را با اسلحه‌ی‌ طلایی‌، به‌ طور غیرمستقیم‌، تحت‌ حکم‌ خویش‌ درآورد، این‌ اسلحه‌ی‌ طلایی‌ وی‌ در مورد مصر بی‌اثر ماند و اردشیر دوم‌ هر چند دو بار برای‌ تسخیر مجدد دره‌ی‌ نیل‌ دست‌ به‌ اقدام‌ زد (385و384)، موفق‌ به‌ اعاده‌ی‌ آن‌ به‌ قلمرو خویش‌ نشد و از فرصت‌ دیگری‌ هم‌ که‌ بعد برایش‌ دست‌ داد (360)، استفاده‌ نکرد. چندی‌ بعد، اردشیر دوم‌، با طغیان‌ تعدادی‌ از ساتراپهای‌ خویش‌ در آسیای‌ صغیر و سوریه‌ مواجه‌ شد. این‌ ساتراپها از مشاهده‌ی‌ ضعف‌ و تشتت‌ دربار، و همراه‌ با تحریکها و توطئه‌های‌ پنهانی‌ یونانیها و مصریها، داعیه‌ی‌ استقلال‌ پیدا کردند، اما به‌ علت‌ آنکه‌ با یکدیگر تفاهم‌ نداشتند و به‌ ایجاد یک‌ فرماندهی‌ مشترک‌ موفق‌ نشدند، دچار تفرقه‌ گشتند و اردشیر با تفرقه‌افکنی‌ بین‌ آنها بعد از شش‌ سال‌ به‌ شورش‌ آنها خاتمه‌ داد (360). چندی‌ بعد، در سنین‌ پیری‌، نزدیک‌ نود سالگی‌ در حالی‌ که‌ اسلحه‌ی‌ طلاییش‌ یک‌ چند پادشاهی‌ او را از هر گونه‌ تحریک‌ و توطئه‌ای‌ آسوده‌ کرده‌ بود، درگذشت‌ (358).

نیایش‌ آناهیتا و میترا که‌ او در معابد رسم‌ کرد و نام‌ آنها را در کتیبه‌ها در ردیف‌ اهورامزدا قرار داد، از علاقه‌ی‌ شخصی‌ او به‌ این‌ دو ایزد حاکی‌ بود: آناهیتا در معبد خویش‌ در پاسارگاد جان‌ او را از سوءقصد برادرش‌ کوروش‌ حفظ‌ کرده‌ بود، و میترا این‌ برادر را به‌ خاطر پیمان‌شکنی‌ سزا داده‌ بود. پایان‌ عمر او با تحریکات‌ داخل‌ خانواده‌ که‌ پسرانش‌ را به‌ قصد یکدیگر و به‌ قصد پدر برمی‌آغالید در محنت‌ و مصیبت‌ گذشت‌. هنگام‌ مرگ‌، پادشاهی‌ هخامنشی‌ را آشفته‌تر و پریشان‌تر از آنچه‌ به‌ او رسیده‌ بود به‌ اخلاف‌ سپرد. در شوش‌ تالار باری‌ که‌ او ساخت‌ یادگار جلال‌ و شکوه‌ شاهانه‌اش‌ بود، اما شکوه‌ و جلالی‌ میان‌تهی‌. پادشاهی‌ او پادشاهی‌ قساوت‌، شهوت‌ و بی‌حالی‌ همراه‌ با سوءظن‌ بود. با این‌ همه‌، وقار مصنوعی‌ و خونسردی‌ ناشی‌ از ضعف‌ به‌ رفتار او صبغه‌ی‌ نجابت‌ و بزرگ‌منشی‌ می‌داد. با آنکه‌ نسبت‌ به‌ مادرش‌ پروزاتس‌ سوءظن‌ دایم‌ داشت‌، همچنان‌ تحت‌ نفوذ او باقی‌ ماند. استاتیرا، زنش‌ که‌ در ماجرای‌ کوروش‌ به‌ نفع‌ او با پروزاتس‌ معارضه‌ می‌کرد، به‌ وسیله‌ی‌ پروزاتس‌ مسموم‌ شد و او چندان‌ واکنشی‌ نشان‌ نداد. به‌ اصرار پروزاتس‌ آتوسا نام‌ دختر خویش‌ را به‌ زنی‌ گرفت‌ و چندی‌ بعد با دختر دیگر خود آمستریس‌ ازدواج‌ کرد! عمر او در حرمسرا و در میان‌ توطئه‌های‌ زنان‌ و دخترانش‌، که‌ پروزاتس‌ بر همه‌ی‌ آنها حکومت‌ می‌کرد گذشت‌.

اردشیر سوّم‌

10-8- داریوش ولیعهد اردشیر دوم‌ که‌ به‌ خاطر یک‌ زن‌ وارد توطئه‌ای‌ برای‌ قتل‌ پدر شد به‌ امر خود او به‌ قتل‌ رسید. دو پسر دیگرش‌ اریاسپ‌ و آرشام‌ به‌ تحریک‌ پسرش‌ اخس‌ (وهوک‌)، به‌ دست‌ خود او یا به‌ دست‌ قاتل‌ ناشناسی‌ به‌ قتل‌ رسیدند. سرانجام‌ اخس‌، که‌ در واقع‌ مباشر یا محرک‌ قتل‌ آنها بود، برای‌ وی‌ به‌ عنوان‌ ولیعهد باقی‌ ماند و بعد از پدر به‌ نام‌ اردشیر به‌ پادشاهی‌ نشست‌ و اردشیر سوم‌ خوانده‌ شد.
اردشیر سوم‌، به‌ مجرد جلوس‌ (358)، با قتل‌ عام‌ تمام‌ برادران‌ و تمام‌ خویشان‌ سلطه‌ی‌ خود را بی‌منازع‌ ساخت‌. تعدادی‌ زنان‌، خواهران‌، و حتی‌ عموها و عموزادگان‌ خود را هم‌ در این‌ کشتار‌ نابود کرد. وی‌ اراده‌ای‌ توأم‌ با قساوت‌ و سیاستی‌ مقرون‌ با خدعه‌ داشت‌، حتی‌ اینکه‌ گفته‌اند چندین‌ ماه‌ مرگ‌ پدر را مخفی‌ داشت‌ و بعد از تحکیم‌ موضع‌ خویش‌ آن‌ را افشا کرد، اگر درست‌ باشد، از همین‌ شیوه‌ سیاست‌ حاکی‌ است‌. در آغاز پادشاهی‌ با شورش‌ طوایف‌ کادوسیان‌ - در نواحی‌ طالش‌ و آذربایجان‌ - که‌ یک‌ بار نیز در زمان‌ پدرش‌ شوریده‌ بودند مواجه‌ شد. بر خلاف‌ پدر که‌ در لشکرکشی‌ به‌ آن‌ سرزمین‌ کوهستانی‌ و ابرآلود توفیقی‌ نیافت‌، وی‌ شورش‌ آنها را با شدت‌ و خشونت‌ سرکوب‌ کرد. کسی‌ که‌ وی‌ را در این‌ لشکرکشی‌ به‌ پیروزی‌ رسانید کودمان‌ نام‌، نبیره‌ی‌ داریوش‌ دوم بود که‌ وی‌ با پاداش‌ این‌ خدمت‌ او را ساتراپ‌ ارمنستان‌ کرد و بعدها، به‌ نام‌ داریوش‌ سوم‌ به‌ پادشاهی‌ ایران‌ رسید. اردشیر، از آغاز کار دریافت‌ که‌ ساتراپهای‌ بزرگ‌ بدان‌ جهت‌ که‌ چریک‌ محلی‌ و سپاه‌ ویژه‌ دارند غالباً داعیه‌ی‌ خودسری‌ پیدا می‌کنند، از این‌ رو فرمان‌ داد تا آنها چریکهای‌ خویش‌ را مرخص‌ کنند و سپاه‌ ویژه‌ای‌ در اختیار نداشته‌ باشند (356). اکثر ساتراپها فرمان‌ را بی‌درنگ‌ پذیرفتند. فقط‌ دو تن‌ از آنها زیر بار این‌ حکم‌ نرفتند، اورونتس‌ ، والی‌ ارمنستان‌ و ارته‌باز (آرتاباذ) والی‌ فروگیه‌ی‌ سفلی‌. ارته‌باز که‌ در پادشاهی‌ داریوش‌ دوم‌ به‌ وی‌ خدمات‌ بسیار کرده‌ بود، این‌ حکم‌ را مخالف‌ حیثیت‌ خود و مغایر با مصلحت‌ ایران‌ در نواحی‌ هلسپونت‌ در مجاورت‌ دنیای‌ یونان‌ می‌دانست‌، اما طغیان‌ او به‌ جایی‌ نرسید: شورشی‌ کرد اما مغلوب‌ شد و به‌ مقدونیه‌ پناه‌ برد (ح‌353).

اورونتس‌ هم‌ چندی‌ بعد راضی‌ به‌ تسلیم‌ شد. اردشیر چون‌ از این‌ هر دو شورش‌ فراغت‌ پیدا کرد، خود را برای‌ حمله‌ به‌ مصر که‌ مدتها در حال‌ طغیان‌ باقی‌ مانده‌ بود آماده‌ یافت‌. اولین‌ حمله‌ی‌ او ناکامی‌ به‌ بار آورد (ح‌351) و شکست‌ او موجب‌ شورشهای‌ مجدد در ولایات‌ تابع‌ شد. از جمله‌ در قبرس‌ شورش‌ درگرفت‌ و در فنیقیه‌ هم‌ شهر صیدا قیام‌ سختی‌ بر ضد سلطه‌ی‌ ایران‌ کرد. مصر هم‌ با اعزام‌ منتور، یک‌ سردار یونانی‌ که‌ در دره‌ی‌ نیل‌ به‌ فرعون‌ خدمت‌ می‌کرد، هم‌ صیدا را تقویت‌ کرد و هم‌ طرابلس‌ و چند شهر دیگر فنیقیه‌ را به‌ شورش‌ واداشت‌. ماجرای‌ صیدا مایه‌ی‌ دغدغه‌ی‌ شاه‌ شد و اهل‌ شهر، بعد از آنکه‌ به‌ شکست‌ خویش‌ یقین‌ کردند، به‌ جای‌ تسلیم‌ خودکشی‌ کردند. صیدا در آتش‌ سوخت‌ (345) و سرنوشت‌ اهل‌ آن‌ مایه‌ی‌ عبرت‌ فنیقیهای‌ دیگر و سایر‌ مخالفان‌ شد. منتور، فرمانده‌ی‌ چریکهای‌ یونانی‌ و جهازات‌ مصری‌، هم‌ با همراهان‌ خویش‌ به‌ خدمت‌ اردشیر پیوست‌.
اردشیر بار دیگر برای‌ حمله‌ به‌ مصر به‌ تجهیز سپاه‌ پرداخت‌. این‌ بار آتن‌ به‌ اصرار شاه‌ و در دنبال‌ مذاکرات‌ طولانی‌ با دربار، از مساعدت‌ به‌ مصر خودداری‌ کرد. بعضی‌ شهرهای‌ یونان‌ و همچنین‌ ولایات‌ ایونیه‌ هم‌ چریکهایی‌ در اختیار شاه‌ قرار دادند. باگواس‌ ، خواجه‌سرای‌ مصری‌ شاه‌، و دوست‌ او منتور هم‌ در این‌ حمله‌ خدمات‌ ارزنده‌ای‌ انجام‌ دادند. منتور که‌ موفق‌ شد چریکهای‌ یونانی‌ را که‌ در خدمت‌ فرعون‌ بودند از وی‌ جدا کند، عامل‌ عمده‌ای‌ در تأمین‌ این‌ پیروزی‌ شد. به‌ هر حال‌ در این‌ جنگ‌ مصر به‌ دست‌ اردشیر افتاد و فرعون‌ آن‌، نکتانبو ، به‌ ممفیس‌ عقب‌ کشید و از آنجا به‌ اتیوپی‌ گریخت‌ (343). اردشیر هم‌ در مصر خشونت‌ بسیار نشان‌ داد، تعدادی‌ از معابد را خراب‌ کرد و عده‌ای‌ از کاهنان‌ را به‌ قتل‌ رساند. حتی‌ گویند گاوآپیس‌ را هم‌ کشت‌ و از گوشت‌ آن‌ خورد و این‌ رفتار وی‌ مصریان‌ را به‌ شدت‌ نسبت‌ به‌ وی‌ و پارسیها خشمگین‌ ساخت‌. فرجام‌ بد عمر او را مصریها سزای‌ این‌ رفتار شمردند، حتی‌ غلبه‌ی‌ اسکندر بر ایران‌ هم‌ بعدها به‌ وسیله‌ی‌ کاهنان‌، انتقام‌ مصر از پارسیها تلقی‌ شد - از آنکه‌ افسانه‌هایی‌ در بین‌ قوم‌ رایج‌ شد که‌ به‌ موجب‌ آن‌ اسکندر فرزند واقعی‌ نکتانبو خوانده‌ می‌شد . اردشیر نسبت‌ به‌ باگواس‌ و منتور، به‌ خاطر نقشی‌ که‌ در این‌ پیروزی‌ داشتند، تکریم‌ و علاقه‌ی‌ وافر نشان‌ داد. باگواس‌ صاحب‌ اختیار تمام‌ دربار و در حقیقت‌ نایب‌ واقعی‌ پادشاه‌ شد و منتور ساتراپ‌ تمام‌ ایالات‌ ایران‌ در سواحل‌ دریای‌ اگیا (اژه‌) و فرمانده‌ سپاه‌ آن‌ نواحی‌ گشت‌، و او در آن‌ نواحی‌ به‌ بسط‌ قدرت‌ و توسعه‌ی‌ نظارت‌ ایران‌ بر تمام‌ ولایات‌ مجاور پرداخت‌. عده‌ای‌ از جباران‌ یونانی‌ آن‌ نواحی‌ را به‌ اظهار انقیاد نسبت‌ به‌ ایران‌ واداشت‌ و هرمیاس‌ - جبار ولایت‌ میسیه‌ و حامی‌ و دوست‌ ارسطو - را به‌ بهانه‌ای‌ توقیف‌ کرد و به‌ دربار شاه‌ فرستاد (342). هرمیاس‌ هم‌ که‌ دوست‌ و متحد فیلیپ‌ مقدونی‌ بود، از اقدامات‌ پنهانی‌ پادشاه‌ مقدونیه‌ برای‌ تدارک‌ جنگ‌ آسیا، که‌ در آن‌ ایام‌ مقدونیه‌ را مرکز توطئه‌ ضد ایران‌ کرده‌ بود، چیزی‌ در دربار ایران‌ افشا نکرد و به‌ امر شاه‌ به‌ قتل‌ رسید. اما شاه‌ چون‌ از اوضاع‌ مقدونیه‌ و تحریکات‌ و تدارکات‌ فیلیپ‌ بویی‌ نبرد به‌ آتنیهایی‌ که‌ از وی‌ برای‌ مقابله‌ با فیلیپ‌ درخواست‌ کمک‌ کردند جواب‌ جواب‌ مساعدی‌ نداد. در واقع‌ فیلیپ‌ که‌ در مقدونیه‌ پادشاهی‌ داشت‌ از اوایل‌ جلوس‌ خویش‌ رؤیای‌ تسخیر آسیا و غلبه‌ بر ایران‌ را در سر می‌پروراند. وی‌ برای‌ آنکه‌ تمام‌ یونان‌ را متحد و متقاعد سازد و دنیای‌ یونانی‌ را برای‌ تسخیر آسیا مجهز نماید، در تمام‌ یونان‌ به‌ تهییج‌ افکار عامه‌ و صرف‌ پول‌ دراین‌ راه‌ دست‌ زد و همه‌ جا حتی‌ در آتن‌، که‌ نقشه‌ی‌ او را مترادف‌ با اسارت‌ یونان‌ به‌ دست‌ مقدونیه‌ می‌دید، طرفدارانی‌ پیدا کرد. با این‌ حال‌، مخالفان‌ او در آتن‌ برای‌ مقابله‌ با توسعه‌ی‌ نفوذ او در یونان‌، در صدد جلب‌ مساعدت‌ اردشیر برآمدند اما اقدامات‌ آنها به‌ جایی‌ نرسید و شاه‌ ایران‌ به‌ آنها جواب‌ مساعد نداد. ناچار آتن‌ و تمام‌ یونان‌ تدریجاً با قبول‌ اتحاد با مقدونیه‌ در واقع‌ به‌ انقیاد از فیلیپ‌ ناچار شد (338).

مرگ‌ اردشیر سوّم‌ - ظهور اسکندر مقدونی‌

10-9- مقارن‌ انقیاد یونان‌ به‌ دست‌ فیلیپ‌ مقدونی‌، منتور در آسیای‌ صغیر وفات‌ یافت‌ و باگواس‌‌، در همان‌ سال‌ به‌ هر سبب‌ بود اردشیر را مسموم‌ و هلاک‌ کرد. گویند حتی‌ جسد او را پاره‌ پاره‌ کرد و به‌ قولی‌ بیشتر فرزندان‌ او را نیز به‌ هلاکت‌ رسانید (338). با این‌ حال‌، پسر خردسال‌ وی‌ ارسس‌ (ارشک‌) نام‌ را بر تخت‌ نشاند اما قدرت‌ واقعی‌، مثل‌ عهد اردشیر، در دست‌ خود او باقی‌ ماند.
این‌ ارشک‌، که‌ عنوان‌ پادشاهی‌ و اسم‌ او در واقع‌ نقابی‌ بر روی‌ قدرت‌ واقعی‌ باگواس‌ هم‌ بود، مدت‌ زیادی‌ بر مسند فرمانروایی‌ ظاهری‌ خویش‌ باقی‌ نماند. چون‌ در صدد رهایی‌ از سلطه‌ی‌ باگواس‌ برآمد، به‌ وسیله‌ی‌ باگواس مسموم‌ و هلاک‌ شد (336). به‌ جای‌ او کودمان‌ ، نبیره‌ی‌ داریوش‌ دوم‌ که‌ ساتراپ‌ ارمنستان‌ بود و از دیرباز با باگواس دوستی‌ داشت‌، به‌ پادشاهی‌ رسید (336). داریوش‌ سوم‌ خوانده‌ شد. اندکی‌ قبل‌ از جلوس‌ وی‌ فیلیپ‌ پادشاه‌ مقدونی‌ نیز به‌ طور مرموزی‌ به‌ قتل‌ رسید و پسرش‌ اسکندر که‌ جای‌ او را گرفت‌ (336)، از همان‌ آغاز کار برای‌ تحقق‌ بخشیدن‌ به‌ رؤیای‌ تسخیر آسیا اقدامات‌ پدر را دنبال‌ کرد. اما داریوش‌ سوم‌ در جلوس‌ به‌ پادشاهی‌ اولین‌ کاری‌ که‌ کرد آن‌ بود که‌ بدون‌ فوت‌ وقت‌ باگواس‌ را از همان‌ شربت‌ که‌ او به‌ ارشک‌ داده‌ بود چشاند. و این‌ جسورانه‌ترین‌ کار او در تحکیم‌ پادشاهی‌ و تأمین‌ قدرت‌ بود.
داریوش‌ کودمان‌ که‌ با اظهار لیاقت‌ در جنگ‌ کادوسیان‌، مورد توجه‌ اردشیر سوم‌ واقع‌ شده‌ بود و از جانب‌ او ساتراپی‌ ارمنستان‌ یافته‌ بود، هنگام‌ جلوس‌ تقریباً چهل‌ و پنج‌ ساله‌ بود و فرمانروایی‌ جنگ‌ دیده‌ و صاحب‌ تجربه‌ محسوب‌ می‌شد. با این‌ حال‌، فرصتی‌ برای‌ تحکیم‌ پادشاهی‌ و اعاده‌ی‌ قدرت‌ پادشاهی‌ که‌ خشونت‌ اردشیر و جنایت‌ باگواس‌ آن‌ را به‌ شدت‌ متزلزل‌ کرده‌ بود برای‌ او حاصل‌ نگشت‌. از همان‌ آغاز جلوس‌، اقدام‌ به‌ قتل‌ باگواس‌ با بروز یک‌ شورش‌ مجدد در مصر مقارن‌ افتاد. داریوش‌ لشکر به‌ مصر برد و شورش‌ را هم‌ فرونشاند (334) اما در بازگشت‌ به‌ پارس‌ به‌ آتنیهایی‌ که‌ از وی‌ برای‌ مبارزه‌ با اسکندر درخواست‌ کمک‌ کردند با بی‌اعتنایی‌ و غرور تمام‌ جواب‌ رد داد. چندی‌ بعد که‌ غور خطر نقشه‌های‌ اسکندر را دریافت‌، کمک‌ مختصری‌ به‌ آنها کرد اما دیر شده‌ بود و دیگر تمام‌ یونان‌ زیر سلطه‌ی‌ اسکندر درآمده‌ بود . فکر تسخیر آسیا که‌ در واقع‌ قسمتی‌ از میراث‌ فیلیپ‌ بود اسکندر را به‌ تدارک‌ سپاه‌ برای‌ عبور از تنگه‌ی‌ داردانل‌ الزام‌ کرد. تجربه‌ی‌ بازگشت‌ ده‌ هزار نفر یونانی‌ از بابل‌ تا هسپونت‌ عبور از داردانل‌ را در نظر اسکندر، فاقد هر گونه‌ اشکالی‌ جلوه‌ داد . هدف‌ لشکرکشی‌، آزاد کردن‌ ولایات‌ یونانی‌نشین‌ آسیای‌ صغیر از سلطه‌ی‌ اقوام‌ بیگانه‌ (بربرها) بود. وقتی‌ سپاه‌ چهل‌ هزاره‌ی‌ نفره‌ی‌ او که‌ کمتر از نصف‌ آن‌ مقدونی‌ بود، از داردانل‌ عبور کرد(334)، جنگ‌ با او برای‌ داریوش‌ اجتناب‌ناپذیر شد.




هخامنشیان

         

هخامنشیان از پارسیان بشمار می روند.
پارسیان مردمانی آریایی نژاد بودند که تاریخ آمدنشان به ایران معلوم نیست. در کتیبه های آشوری از
سده ی نهم پیش از میلاد آمده است. از همان تاریخ آنان در ناحیه ی انشان که در مشرق شوشتر و حوالی کارون واقع بود دولت کوچکی تشکیل دادند که در ابتدا از دولت ماد اطاعت می کردند. جدآن ها، هخامنش همه ی قبیله های پارسی را زیر فرمان خود در آورد...

 

 


هخامنشیان از پارسیان بشمار می روند.
پارسیان مردمانی آریایی نژاد بودند که تاریخ آمدنشان به ایران معلوم نیست. در کتیبه های آشوری از
سده ی نهم پیش از میلاد آمده است. از همان تاریخ آنان در ناحیه ی انشان که در مشرق شوشتر و حوالی کارون واقع بود دولت کوچکی تشکیل دادند که در ابتدا از دولت ماد اطاعت می کردند . جد ایشان هخامنش همه ی قبیله های پارسی را زیر فرمان خود در آورد.

 


تمدن و فرهنگ هخامنشی
شاه : این نام که از سه هزار سال پیش در زبانهای ایرانی رواج دارد ، از پارسی باستان گرفته شده است که پس از تحولات تاریخی بسیار به صورت « شاه » در آمده است .
چون پس از اتحاد ماد و پارس بدست کوروش بزرگ، (550 ق . م ) اصطلاح شاهنشاه بکار رفت . این بدان جهت بود که مردم آریایی و غیر آریایی فلات ایران و پیرامون آن به کشور هخامنشی پیوستند و خصوصا پادشاهان و شهریاران آنها نیز برتری کوروش را پذیرفتند .
شاهنشاه در پارسی باستان «
خشایه ثیه» یعنی شاه شاهان آمده است.

لباس ویژه شاهنشاه
شاهنشاه درهنگام صلح جامعه ای بلند از دیبای ارغوانی که آستینهای فراخ داشت و در زیر آن پیراهن بلندی می پوشید که تا زانو می رسد و مغزی سفید داشت و کمر بندی روی آن می بست . کفش شاه نیز ، زرین و پاشنه دار و نوک تیز بود . یونانیــان تـاج شاهنشاهیان هخــامنشی را تیار و یا گیسداریس خوانده اند .
شاه ، ریش دراز و موهای مجعد داشت و بر تخت زرین می نشست و عصای زرین به دست می گرفت .

فرمانها و نامه های سلطنتی به مهر شاه می رسید و نسخه ای از آن در دفاتر شاهی نگهداری می شد .


کشورداری
داریوش پس از اینکه بر اوضاع کشور ایران مسلط شد، ایران را به سی و سه خشتره (استان) تقسیم کرد و اداره ی آنها را به افرادی که مورد اعتماد شاهنشاه بودند واگذار نمود.
از زمان
جانشینان خشایارشا که دولت هخامنشی روی به ضعف نهاد استانداران یک نوع خود مختاری پیدا کرده حتی ریاست سپاه محلی را که بر عهده ی سرداری به نام کارانا بود نیز بدست گرفتند.

اختیارات شاهان یا امیران محلی با قوت یا ضعف حکومت مرکزی تغییر می کرد. ضرب سکه طلا از مختصات شاهنشاه بود . اما استانداران می توانستند گاهی سکه هایی از نقره یا مس بزنند .
در اوایل دوره ی هخامنشی سالی دو بار بازرسان شاهنشاهی که چشم و گوش شاه خوانده می شدند به استانها گسیل می گشت .

 

ارتش ایران در دوران هخامنشی
سپاه جاویدان
پیش از داریوش، ایران سپاه منظمی نداشت و ارتش آن بصورت افراد غیر حرفه ای اداره می شد. داریوش به تشکیل سپاه جاودان پرداخت که شمار ایشان به ده هزار تَن می رسید. در هر شهر پادگانی وجود داشت که در ارگ آن شهر جای داشتند و فرمانده ی آن دژها را ارگبُد می گفتند .

لشکر ایران به دو دسته ی پیاده و سواره تقسیم می شدند و مسلح به تیر و کمان و نیزه و شمشیر و زوبین و خنجر و کمند و سپر و کلاهخود و زره بودند .
اسب و فیل و شتر را هم زمان در جنگ بکار می بردند .

ایرانیان در تیر اندازی مهارت داشتند؛ چنان که هرودت می نویسد پارسیان از کودکی به فرزندان خود سه چیز می آموختند که :

راست بگویند،
راست بر اسب سوار شوند،
راست تیر بیندازند.

از زمان داریوش دوم ، جنگاوران یونانی نیز بعنوان مزدور در ارتش ایران راه یافتند و همین امر باعث تن پروری ایرانیان و انحطاط ارتش ایشان گردید .

در ایران از زمان کوروش گردونه های جنگی نیز به کار می رفت . چرخهای این گردونه ها غالباً مجهز به داسهای برنده بودند .

 

 

نیروی دریایی
در زمان هخامنشی ایران به دستیاری رعایای فینیقی و یونانی خود دارای نیروی دریایی مهمی گردید . این نیرو ، ایران مرکب از سه گونه کشتی بود :

اول - کشتیهای جنگی که پاروزنان آن در سه ردیف یکی بالای دیگری قرار می گرفتند.

دوم - کشتیهای دراز که برای حمل و نقل اسبها و سواره نظام بکار می رفت .

سوم - کشتیهای کوچکتر که برای حمل و نقل خوار و بار استعمال می شد .

 

 

میراث تمدنهای گذشته
دولت هخامنشی وارث تمدنهای قدیم پیش از خود بود و همة علوم و معارف ملل پیش ، مانند : آشور و بابل و عیلام ، در بین اهل آن ، در آن کشور پهناور رواج داشت .

بزرگترین شهر علمی و دانشگاهی آن ، امپراتوری بابل بود . در این شهر تعلیم معارف قدیم ، به دست کاهنان بابلی و مغان بود .
آثار و تألیفات قدیم را به زبانهای اکدی و سومری و عیلامی و آرامی می خواندند .
ستاره شناسان و ریاضیدانان بابلی در عصر خود مــشهور آفاق بودند و علوم خود را همراه با سحر و جادو به شاگردان خود می آموختند .


باغ های معلق بابل

 باغ های معلق بابل


در سال 1898 ميلادي (1277 هجري شمسي باستانشناس آلماني « روبرت كلدوي » ، در
حدود 90 كيلومتري جنوب بغداد در عراق امروز در سواحل رود فرات جستجو در پي
ويرانه ها و بقاياي شهر غرق شده ي بابل را آغاز كرد.
بابل كه در عهد عتيق (تورات ــ كتاب آسماني موسي) از آن با همين نام ياد شده
است ، در تاريخ بيش از سه هزار ساله ي خود سه بار تا پي ديوارهاي شهر منهدم
شده و همواره ديگر بار از نو ساخته شده بود ، اما در نهايت اين شهر در قرنهاي
6و 5 پيش از ميلاد تحت سلطه و حكمراني فارسها و مقدونيها قرار گرفت.
بابل نخستين شهر جهاني تاريخ بشريت محسوب مي شود و قبل از هر چيز به خاطر سه
اثر ساختماني برجسته ، كه براي اهل فن و حرفه ي زمان خود جنجال برانگيز محسوب
مي شدند ، يعني: براي برج بابل ، براي ديوارهاي عظيم و مستحكم كه به دور شهر
كشيده شده بود و براي باغهاي معلق سميراميس ، مشهور و معروف شده بود.
« كلدوي » از سوي شركت « آلمان ــ مشرق زمين » در برلين مأموريت داشت به
جستجوي اين سه اثر هنري فني عجيب بپردازد و آنها را از دل زمين حفاري كند .
اين باستانشناس 18 سال از عمر خود را در اجراي اين مأموريت سپري كرد ؛ او
براي اين كه بتواند با توده ي عظيم خرابه ها و ويرانه ها دست و پنجه نرم كند
دستور داد يك خط كامل نقاله ي حفاري براي انجام اين كار از اروپا به محل
بياورند ــ و او در كار خود موفق شد. او برج بابل را يافت ، معبدي بزرگ و
مطبّق و در عين حال درون پُر كه به افتخار خداي كشور بابل ، « مردوك » برپا
شده بود . در هر صورت ، از اين اثر ساختماني كه ارتفاع آن 90 متر بوده و بر
روي سطح چهار گوشي كه هر ضلعش نيز 90 متر طول داشته ، بنا شده بود ؛ تنها
تعدادي از پايه هاي اصلي بنا و تل عظيمي از خاكهاي آثار مخروبه باقي مانده
بود.
« كلدوي » همچنين ديوار شهر بابل را ، كه عظمتش تعجب جهانيان زمان خود را
برانگيخته بود ، پيدا كرد: ديوار بقدري عريض بود ، كه دو ارابه ي اسبي مي
توانستند روي آن براحتي در كنار هم حركت كنند. اين ديوار ، تمام شهر ، مجتمع
قصرها و نيز يك قطعه زمين مسطح و بزرگ را در بر مي گرفت. اين قطعه زمين
احتمالاً براي مردمي كه خارج از ديوار زندگي مي كردند ، هنگام حمله ي احتمالي
دشمن به عنوان پناهگاه در نظر گرفته شده بود. « كلدوي » از اين اثر ساختماني
عظيم نيز فقط پايه هاي اصلي ديوار را كه تا 12 متر ارتفاع داشتند و تل عظيمي
از ويرانه ها را يافت. اما باغهاي معلق معروف كجا بود؟

اين پژوهشگر آلماني پس از اينكه سالهاي طولاني سختكوشانه و با ناكامي به
دنبال اين اثر ساختماني گشته بود ، يك روز در گوشه ي شمال شرقي مجتمع بي حد و
مرز كاخهاي سلطنتي ، در عمق يك متري از سطح خاك و خرابه ، به ساختماني برخورد
كه مشابه آن را تا به حال هرگز نديده بود ؛ اين پي از دوازده اتاق باريك و
دراز كه اندازه يكديگر بودند تشكيل مي شد ، كه ــ بر خلاف تمام ديگر آثار
ساختماني كشف شده در بابل ــ از سنگِ تراش داده درست شده بود. اين دوازده
اتاق در دو سوي يك راهروي مياني رديف شده بودند ؛ سقف اين اتاقها از آجر (خشت
پخته) بنا شده و چنان محكم و قطور بود ، كه ظاهراً منظور از ساخت آن تحمل
بارهاي سنگين بوده است. ديوارها و ستونها تا 7 متر قطر داشتند. چيز ديگري كه
كلدوي در اين خرابه ها درست در كنار اثر ساختماني طاقْ گنبدي دوازده اتاقه
كشف كرد ــ كه كمتر از آن اتاقهاي نادر ، عجيب نبود ــ يك حلقه چاه بود. اين
چاه از يك دهانه ي حلقويِ مركزي و دو دهانه ي گوشه دار كوچكتر تشكيل شده بود.
چرخ چاهي كه به اين چاه تعلق داشته و احتمالاً از چوب و طنابهاي كلفت تشكيل
مي شده ، باقي نمانده بود . كلدوي مدتي طولاني انديشيد ، كه اين زير زمين
طاقْ گنبدي ، زماني چه چيزي را مي توانسته تشكيل بدهد ــ آنگاه او پاسخ را
يافت. او در بسياري از نوشته هاي يونانيان و روميان ، و همچنين بر روي كتيبه
هاي سنگي خط ميخي زمان بابليها ، سرنخهايي به دست آورد كه در بابل فقط در دو
نقطه سنگِ تراش داده به كار رفته بوده است: در ديوار شمالي « قصر » يا كاخ و
سراي سلطنتي بابل ، و در « باغهاي معلق سميراميس ». سنگهاي تراش داده شده ي
قصر را « كلدوي » قبلاً يافته بود ــ بنابراين زير زمين طاقْ گنبدي مي بايست
متعلق به « باغهاي معلق » مشهور مي بود.
« كلدوي » از ادبيات جامع موجود درباره ي بابل قديم ، فقط مي توانست يك تصوير
درباره ي شكل ظاهري باغهاي معلق سميراميس نزد خود مجسم كند: احتمالاً روي
زيرزمين طاق گنبدي يك ساختمانِ مركزيِ تراس گونه با تراسهاي مطبّق قرار داشته
است. هر تراس حدود 5 متر بالاتر از تراس زيري خود واقع بوده و با سطوح سنگي
به طول 45/5 متر و عرض 35/1 متر فرش شده بوده است.
بر روي هر يك از سطوح سنگي ، يك لايه حصير آغشته به قير ، كشيده شده و روي آن
با دو لايه آجر كوره ، فرش و درزهاي ميان آجرها با گچ گرفته شده بوده است.
دوباره بر روي اين طبقه ي آجري ، يك لايه سرب ريخته شده بوده كه از نشت رطوبت
به طبقات زيرين جلوگيري كند.
در نهايت بر روي لايه ي سربي ، يك لايه خاك به ارتفاع 3 متر قرار داشته كه
باغ اصلي را ــ كه در آن حتي درختان بلند هم ميتوانستند برويند ــ تشكيل
ميداده است.
كلدوي » پيروزمندانه به برلين گزارش داد: « من باغهاي معلق را يافته ام » اما
پيروزي او براي مدت زيادي دوام نيافت. هنوز كشف او به زحمت معروف شده بود ،
كه درباره ي آن شك و ترديد پيدا شد.
ديگر پژوهشگران نيز با تكيه بر نوشتارهاي عهد باستان تلاش كردند ثابت كنند كه
باغهاي معلق در مكاني كه « كلدوي » حدس ميزد ، نميتوانسته بنا شده باشد. برخي
از اين پژوهشگران گفتند كه « باغهاي معلق » درون محوطه ي كاخها نبوده ، بلكه
در كنار آن قرار داشته است. برخي ديگر بر اين باور بودند كه باغها نه در
محوطه ي قصرها و نه در كنار آن بوده ، بلكه دور از محوطه ي كاخها و درست در
كناره ي رود فرات قرار داشته ، و تعدادي هم حتي ادعا كردند كه باغها نه در
كناره ي رود ، بلكه بر فراز رودخانه ، گويا بر روي پل عريضي ــ كه بسيار
پهنتر از بستر رودخانه بوده ــ قرار داشته است!
مشخص نيست كه كدام يك از اين فرضيه ها درست و كدام اشتباه است. احتمالاً اين
معما در آينده نيز حل نخواهد شد.
همچنين معلوم نيست كه چرا « باغهاي معلق » به سميراميس نسبت داده شده است. «
سميراميس » ملكه ي افسانه اي بابلي ــ آشوري بوده كه اگر واقعاً وجود خارجي
هم داشته ــ مي بايد قرنها پيش از ساخت و ايجاد « باغهاي معلق » ميزيسته است.
در مورد اينكه آيا ملكه اي هم ، كه در زمان ساخت باغ در بابل ميزيسته ،
سميراميس نام داشته است ، دليل و مدركي وجود ندارد.
به اين ترتيب « باغهاي معلق » كه در فهرست اسامي عجايب هفتگانه ي «
آنتيپاتروس » در مقام دوم از آن نام برده شده است ، از تمام عجايب هفتگانه ي
ديگر كمتر مورد پژوهش و تحقيق قرار گرفته است.
تنها نكته ي مسلم و مطمئن اين است كه باغهاي معلق در بابل قرار داشت و
بنيانگذار آن پادشاه بابلي نبوكد نصر دوم (605 ــ 562 پيش از ميلاد) بود ــ
پادشاهي كه حكومت خود را به بالاترين حد شكوفايي تاريخ زمان خود رسانيد.
اما نظریه دیگری هم وجود دارد
پس از از زير خاك درآوردن خرابه هاي بابل باستان در صد سال پيش هزارن لوح گلي
و سنگي با خط ميخي از زير خاك استخراج شد و حتّي يك اشاره كوچك هم در هيچكدام
به باغهاي معلّق بابل نشده بود!!!!
در طی مصاحبه با يك پروفسور آمريكايي باستانشناس ايشان ادّعا كردند اين
مورخين يوناني بودند كه صدها سال پس از ساخته شدن چنين باغهايي(چنانكه خود
ادّعا كرده اند) از ساخته شدن باغهاي معلّق به دستور نبوكد نصر آنهم در بابل
خبر دادند.درحاليكه در يكصد سال گذشته هيچ سندي از هزاران لوح گلي بابل حتّي
اشاره اي به وجود اين باغها ندارد.با توجّ به اينكه شاهان باستاني بعيد به
نظر ميرسد چنين اثر معماري نبوغ آميزي را بسازد و در هيچ سند خود از آن ياد
نكند!

ايشان معتقد بودند كه باغهاي معلّق نه در بابل بلكه در نينوا و آنهم صدها سال
قبل از نبوكدنصر بدست شاه مقتدري بنام Sennacherib كه در واقع يك نابغه فن
معماري بوده است .. ساخته شده. و جالب اينكه ده ها تصوير نقش برجسته از اين
باغها و نيز يك لوح گلي بزرگ را كه شرح دقيق ساخت باغها بود در اين مستند
نشان داد.Sennacherib درواقع بنيانگزار پادشاهي آشور در ۷۰۰ قبل از ميلاد به
پايتختي نينوا بود.

Sennacherib براي آبياري باغهايش طبق محاسبه دانشمندان به روزي حدود ۳۰۰ هزار
كيلو آب نياز داشته. و از آنجا كه سطح باغ ها از رودخانه خيلي بالاتر بوده
سيستمي عجيب را ابداع كرده بود.

استوانه هايي كه درونشان ميله اي چوبين قرار داشت و دور ميله توسط پوست درخت
نخل مارپيچ هايي درست كرده بودند كه با چرخش مارپيچ آب از پائين به بالا
منتقل ميشد. و عجيب اينكه اين سيستم در جهان علم با نام معروف پيچ يا مارپيچ
ارشميدس خوانده ميشود و از روح اين لوح نشان داده شد كه دقيقاً ۴۰۰ سال قبل
از ارشميدس اين Sennacherib بوده كه با همين سيستم باغهاي افسانه اي خود را
آبياري ميكرده.آنهم ۳۰۰ هزار كيلو آب در روز!!

مطابق محاسبه باستان شناسان براي اين كار به حداقل ۱۸ زنجيره از اين وسايل از
رودخانه به بالاي باغهايش احتياج داشته.


زماني كه باغهاي معلق به وجود آمد ، بابلي ها تاريخي به قدمت تقريباً 3000
سال را پشت سر داشتند. بابل كه در قسمت سفلاي رود فرات قرار داشت ، نخست مسكن
سومريها (قومي كه حدود 3000 سال پيش از ميلاد در بين النهرين ميزيستند) بود ،
سپس توسط مهاجران اكدي كه حدود 2600 سال قبل از ميلاد به بابل آمدند ، اشغال
و تسخير شد و 500 سال پس از آن توسط اقوامي كه از شمال بين النهرين به آنجا
آمدند ، تحت سلطه قرار گرفت و مأوا و مسكن آنها شد. پس از يك دورانِ كوتاه
شكوفايي تحت سلطنت شاه حمورابي (1728 ــ 1686 پيش از ميلاد) ، پشت سر هم «
هيتيت » ها (قومي باستاني كه در آسياي صغير و سوريه ميزيستند و داراي تمدني
درخشان بودند و در حدود قرن 18 الي 12 قبل از ميلاد زندگي ميكردند و در قرن
12 قبل از ميلاد توسط مردم افروغيه و آشور برافتادند) از شرق آسياي صغير ،
كاسيان (قومي كهن از كوه نشينان نواحي زاگرس) از ايران و آشوريها كه در
سرزمينهاي پر محصول بين دجله و فرات ميزيستند ، بر بابل تسلط يافتند.
در سال 626 پيش از ميلاد ، نبوپولاسار ، يكي از شاهزادگان اقوام كلداني كه در
جنوب بابل زندگي ميكردند ، عليه رژيم ستمگر آشوريها سر بلند كرد. هر دو شهر
آشوري يعني « آشور » و « نينوا » كاملاً نابود شدند. كشور پادشاهي بزرگ آشور
بين « كلدانيان » و « مادها » تقسيم شد. « نبوپولاسار » شاه امپراتوري جديد
بابل ، جنوب و غرب آشور ، بين النهرين ، سوريه و فلسطين را از آنِ خود كرد و
مادها باقيمانده ي سرزمينهاي وسيع آشوريها را به خود اختصاص دادند.
زماني كه باغهاي معلق به وجود آمد ، بابلي ها تاريخي به قدمت تقريباً 3000
سال را پشت سر داشتند. بابل كه در قسمت سفلاي رود فرات قرار داشت ، نخست مسكن
سومريها (قومي كه حدود 3000 سال پيش از ميلاد در بين النهرين ميزيستند) بود ،
سپس توسط مهاجران اكدي كه حدود 2600 سال قبل از ميلاد به بابل آمدند ، اشغال
و تسخير شد و 500 سال پس از آن توسط اقوامي كه از شمال بين النهرين به آنجا
آمدند ، تحت سلطه قرار گرفت و مأوا و مسكن آنها شد. پس از يك دورانِ كوتاه
شكوفايي تحت سلطنت شاه حمورابي (1728 ــ 1686 پيش از ميلاد) ، پشت سر هم «
هيتيت » ها (قومي باستاني كه در آسياي صغير و سوريه ميزيستند و داراي تمدني
درخشان بودند و در حدود قرن 18 الي 12 قبل از ميلاد زندگي ميكردند و در قرن
12 قبل از ميلاد توسط مردم افروغيه و آشور برافتادند) از شرق آسياي صغير ،
كاسيان (قومي كهن از كوه نشينان نواحي زاگرس) از ايران و آشوريها كه در
سرزمينهاي پر محصول بين دجله و فرات ميزيستند ، بر بابل تسلط يافتند.
در سال 626 پيش از ميلاد ، نبوپولاسار ، يكي از شاهزادگان اقوام كلداني كه در
جنوب بابل زندگي ميكردند ، عليه رژيم ستمگر آشوريها سر بلند كرد. هر دو شهر
آشوري يعني « آشور » و « نينوا » كاملاً نابود شدند. كشور پادشاهي بزرگ آشور
بين « كلدانيان » و « مادها » تقسيم شد. « نبوپولاسار » شاه امپراتوري جديد
بابل ، جنوب و غرب آشور ، بين النهرين ، سوريه و فلسطين را از آنِ خود كرد و
مادها باقيمانده ي سرزمينهاي وسيع آشوريها را به خود اختصاص دادند.

هنگامي كه « نبوپولاسار » در سال 605 پيش از ميلاد در گذشت ، پسر او « نبوخد
نصر » بر تخت نشست. او كشور خود را با جنگهاي بيشمار ، تبديل به قدرت جهاني
زمانِ خود كرد و همزمان پايتخت كشورش « بابل » را تبديل به بزرگترين ، جديد
ترين و پرشكوهترين شهر جهان در آن روزگار كرد.
« نبوخد نصر » ، « اساگيلا » را كه معبد مركزي و اصلي خداي امپراتوري بابل ،
مردوك (گوساله ي خداي خورشيد) بود ، بازسازي كرد و دور تا دور معبد ، تأسيسات
عظيم مجلل و باشكوهي به وجود آورد. او ساختمان برج مطبق 90 متري « اتمنانكي »
را كه معبد ديگري براي « مردوك » بود دوباره آغاز كرده و به پايان رسانيد.
اين معبد بعدها در تاريخ به « برج بابل » موسوم شد. « نبوخد نصر » دستور داد
براي جشنهاي مجلل و باشكوهِ بيشماري كه تقريباً همه روزه در بابل برپا ميشد
ــ و به اين شهر لقب « بابل گناهكار » داده بود ــ يك خيابان عظيم ، مخصوص
سان و رژه و مراسم جشن بسازند كه شكوه و جلال آن در جهانِ آن روز ، مثال و
مانندي نداشت. او دو كاخ بزرگ پادشاهي ساخت و دستور داد با بناي يك ديوار
حلقوي دو جداره كه قبلاً از آن صحبت شد ، حصاري به دور شهر به وجود آورند تا
شهر و ساكنان آن از ايمني كامل برخوردار باشند. خيابانهاي پهن و مجلل از طريق
دروازه هاي بزرگي كه در اين برج و بارو ايجاد شده بود ، خارج شهر را به داخل
شهر وصل ميكرد و در دو طرف اين خيابانها ، كاخها و معابد زيادي كه تازه برپا
شده بود ، وجود داشت. دروازه و خياباني كه به نام « ايشتار » الهه ي جنگ و
عشق ، ناميده شده بود ، با تصاوير برجسته ي جانوران بر روي سنگهاي مينا
(سنگهاي لعابي) تزيين شده بود. بر طبق نوشته هاي به دست آمده از يك كتيبه به
خط ميخي ، در شهر بابل 53 معبدِ خدايان بزرگ ، 55 معبد كوچكتر مردوك ، 300
مجتمع معبدي كوچكتر خدايان زميني و 600 مجتمع معبدي خدايان آسماني ، 180
محراب ايشتار و 200 محراب ديگر براي ديگر خدايان وجود داشته است!
مهمانان و بازديد كنندگان از سراسر سرزمينهاي بيگانه به اين شهر مي آمدند تا
عظمت و شكوه آن را ديده و مورد تحسين و ستايش قرار دهند. در خيابانهاي شلوغ
شهر علاوه بر اين مهمانان ، احتمالاً نخستين جهانگردان تاريخ ، سربازان ، جيب
بُرها ، غيبگوها و فالگيرها ، نوازندگان دوره گرد و مهمتر از همه بازرگانان
ــ كه با كاروانهاي خود آمده بودند تا كالاهاي خود را از تمام سرزمينهاي غني
و آباد عرضه نمايند ــ يافت ميشدند. در بازارهاي بابل ، ارغوان از فنيقيه ،
كندر از عربستان ، فرش و سنگهاي زينتي از ايران ، قلع از انگلستان ، نقره از
اسپانيا ، مس و طلا از مصر و ادويه و عاج فيل از هندوستان عرضه ميشد. علاوه
بر بازرگانان ، تعداد بيشماري هنرمند و كارشناسان صنايع دستي به بابل مي
آمدند. آنها ميدانستند ، صابون چگونه ساخته ميشود و پارچه را چگونه رنگ
ميكنند. آنها ميتوانستند فلزكاري و ريخته گري كنند و جامهاي شيشه اي توليد
نمايند. همچنين پزشكان زيادي در بابل حضور داشتند كه سنت قديم « هنر سالم
سازي » را ــ پزشكي در آن زمان هنر محسوب ميشد ــ پيشه كرده و حتي عملهاي
جراحي بسيار سختي را انجام ميدادند. چون اين پرشكان ، مانند تمام بابليهاي
ديگر اين اعتقاد را داشتند كه هر چيزي كه براي انسان اتفاق مي افتد ، خواست
خدايان و در دست خدايان است ، هر گونه معالجه ي پزشكي با مراسم دعا و اوراد
خواني همراه بود.

زندگي و كار و تلاش در شهر و روستا بر اساس قوانيني تنظيم ميشد كه حدود 1200
سال پيش از آن توسط شاه قديم بابل حمورابي (1728 ــ 1686 قبل از ميلاد) به
وجود آمده بود. اين قوانين ، كه قديمي ترين قانونهاي جهان محسوب ميشوند ،
بسيار سخت بودند: دستهاي دزدان را قطع ميكردند ، مجرمان براي جرائمي ديگر كور
ميشدند ، يا قير مذاب بر روي آنها ريخته ميشد و يا بيني و گوشهاي آنها بريده
ميشد! پزشكان براي عملهاي جراحي اشتباه ، جان خود را از دست ميدادند. اگر زني
به همسر خود خيانت ميكرد و يا از انجام وظايف زناشويي و خانه داري خود سر باز
ميزد ، جان ميباخت. در مورد مردان ، قانون نرمي و انعطاف بيشتري داشت: البته
آنها بطور رسمي حق داشتند فقط يك همسر اختيار كنند ؛ ولي اگر مردي يك يا چند
معشوقه هم داشت ، چشم پوشي ميشد. در دوراني كه بابل تنها در طول چند دهه
تبديل به شهر پيشتاز زمان خود گرديد ، « بخت النصر دوم » قسمت اعظم دوران
پادشاهي 43 ساله ي خود را در جنگها و لشكر كشيهاي متعدد به سر آورد. او با
آشوريان طغيانگر در شمال و سوريها در غرب و مهمتر از همه با يهوديان در
فلسطين ــ كه با مصريان متحد شده بودند ــ به جنگ پرداخت. او در سال 587 قبل
از ميلاد ، شهر اورشليم را تا پي ساختمانها نابود كرد. ساكنان اين شهر ،
آنهايي كه از جنگ جان سالم به در برده بودند ، به اسارت بابليها در آمده و به
بابل برده شدند. بسياري از تاريخنگاران ادعا ميكنند كه بخت النصر براي پيشبرد
كارهاي ساختماني بابل به اين اسيران نياز داشته است.

در اين زمان بود كه باغهاي معلق ، دومين اثر از عجايب هفتگانه ، به وجود آمد.
اين بنا احتمالاً هديه اي از طرف بخت النصر به همسرش ، يك شاهزاده خانم
ايراني ، بوده ــ همانطور كه قبلاً اشاره شد ــ معلوم نيست كه اين شاهزاده
خانم واقعاً همنام ملكه ي افسانه اي آشوري « سميراميس » بوده است يا خير؟
بنا بر گزارشهاي تاريخي موجود ، بخت النصر دستور داد باغهاي معلق را بسازند
تا غيبتهاي طولاني خود را نزد ملكه جبران كند ، و همچنين براي همسرش در جلگه
ي يكنواخت فرات ، خاطره ي كوچكي از كوهستانهاي پوشيده از جنگل وطنش ايران را
فراهم آورد.
ايجاد باغهاي سلطنتي در زمينهايي كه اصولاً مختص كشاورزي نبودند ، مسئله ي
جديدي نبود. پيش از آن پادشاه ، ظاهراً مجنون آشوري « سان حريب » (705 ــ 681
قبل از ميلاد دستور داده بود ، به دور معبد خداي سرزمينش « آشور » در نينوا
سوراخهايي در كف صخره ايِ آن حفر كنند. اين سوراخها از طريق كانالهاي زير
زميني كه آب در آنها جاري بود ، به يكديگر متصل بودند ؛ آنگاه اين سوراخها با
خاك پر شد و به اين ترتيب پي مناسب براي باغ فراهم آمد.
البته اين باغ آشوري ، قابل مقايسه با « باغهاي سميراميس » نبود. برابر نوشته
هاي همرأي و مشابه نويسندگان يوناني و رومي در زمان احداث باغهاي معلق و نيز
نويسندگان يوناني و رومي زمانهاي سپسين ، باغهاي معلق سميراميس چه از نظر
زيبايي و جلال و شكوه و تأسيسات و چه از نظر گوناگوني و تعدد نوع گياهان و
گلها ، در جهان آن روزگار بي مثال و بي همتا بود.
بخت النصر به تمام سربازان خود دستور داده بود كه هنگام لشكر كشي هاي خود به
سرزمينهاي دور ، هر آنچه را كه از گياهان ناشناخته مي ديدند ، از ريشه در
آورده و با سرعت ، آنها را به بابل ارسال دارند. به ندرت كارواني پيدا ميشد
كه گياهي جديد از سرزمين خود نياورده باشد و به ندرت كشتيهايي پيدا ميشدند كه
يك روئيدني جديد را از سرزمينهاي دوردست نياورده باشند. به اين ترتيب در بابل
يك باغ بزرگ رنگارنگ ايجاد شد كه نخستين باغ گياهشناسي جهان به شمار مي آمد.
احتمالاً هر يك از هفت تراس ، باغي مخصوص به خود داشت. از اين رو به باغ بابل
كلمه ي جمع « باغهاي معلق » اطلاق ميشده است. با اين وجود اين هفت تراس و
تأسيسات مستقل با هم يك مجموعه ي كامل را ميساختند: در لبه ي خارجي هر تراس
هزاران گياه پيچك و بالارونده و آويز روييده بوده ، كه تا باغ تراس زيرين خود
امتداد مي يافتند و به اين ترتيب از هفت باغ مجزا يك مجموعه ي كامل ميساختند.
يك كوه بزرگ سبز با شيب تند با تعداد بيشماري از درختان ، پرچينها ، بيشه ها
و گلها كه در مجموع آويزان و يا معلق به نظر مي آمدند ــ و از اين جهت به اين
مجموعه ، صفت باغهاي « معلق » داده شده است.
برده ها به ويژه در تابستان كه درجه ي حرارت تا 50 درجه ي سانتي گراد بالا مي
رفت ، بدون وقفه از چاه آب ميكشيدند و آب را به داخل كانالهاي كوچك متعدد
ميراندند. از طريق اين كانالها آب از بالاترين طبقه ي باغ به تمام شبكه هاي
پايين تر تأسيسات جاري ميشد. در تمام طبقات ، جويبارها و آبشارهاي كوچك جريان
داشت ؛ درون حوضها و بركه هاي كوچك ، اردكها و مرغابيها شنا ميكردند و
قورباغه ها ميخواندند ؛ زنبورها ، پروانه ها و سنجاقكها از اين شكوفه به آن
شكوفه مي پريدند ــ و در حالي كه شهر بابل زير تيغ آفتاب گرم تابستان بود ، «
باغهاي سميراميس » فارغ از محنت كم آبي و گرما ، شكوفا و سبز و خرم بود. به
طور مسلم اين ــ دوگانگي و تضاد در يك محيط ــ بود كه باغ بابل را در مقام
پرافتخار دوم ، در فهرست عجايب هفتگانه ي جهان قرار داد.

شگفتیهای بارگاه خسرو پرویز

شگفتیهای بارگاه خسروپرویز




از «هفت گنج» یا عجایب بارگاه خسروپرویز بارها در منابع مختلف نامى به میان آمده است.
«ساسانیان» اثر «كریستین سن» یكى از منابعى است كه به این عجایب اشاره كرده است و از گنج گاو، دستمال نسوز، تاج یاقوت‌نشان، تخت طاقدیس، طلاى مشت افشار، گنج بادآورد و شطرنجى از یاقوت و زمرد به عنوان عجایب هفت‌گانه بارگاه پادشاه ساسانى نام برده است. فردوسى نیز در قصیده ای، از «هفت گنج» خسروپرویز نام مى‌برد. هندیان بودایى هم به تقلید از «هفت گنج» خسروپرویز، پادشاه ساسانى، «هفت گوهر» را ترتیب داده بودند.
برای مشاهده عکس در سایز اصلی، کلیک کنید
(این عکس ، تصویر یک کوزه به جا مانده از عصر ساسانیان است)
گنج گاو
كشاورز مثل هر روز، «غباز» (خیش گاو آهن) را برداشت و به سوى مزرعه حركت كرد. به مزرعه كه رسید توشه ظهر را زیر درختى گذاشت و با «غباز» به سمت راست مزرعه رفت. تا «غباز» را در زمین فرو كرد متوجه شیئى سخت شد. با دست شروع به كندن زمین كرد و ناگاه با ظرف قدیمى برخورد كرد. آن را بیرون آورد، ولى باورش نمى‌شد. ظرف پر از سكه بود. سكه را كه نگاه كرد نام اسكندر روى آن حك شده بود. كشاورز براى نشان دادن حسن نیت خود نسبت به پادشاه خسروپرویز ظرف را نزد او برد. شاه فورا دستور داد تا مزرعه را بكنند و ظروف دیگر را از خاك بیرون بكشند. صد كوزه نقره و طلا كه مهر اسكندر بر آن حك شده بود، از خاك بیرون آمد. خسرو پرویز، این گنجینه را كه یكى از عجایب هفت گانه كاخش بود، گرفت و یكى از كوزه‌ها را به كشاورز داد. گنج را در جایى از كاخ مخفى كرد و آن را «گنج گاو» نامید.


(عکس بالا مربوط به رشته هایی از پنبه نسوز است )
دستمال نسوز خسرو‌پرویز
یكى دیگر از عجایب بارگاه خسروپرویز دستمال او بود. شاه بعد از هر غذا خوردن با دستمال، دست‌هاى خود را پاك مى‌كرد و چون كثیف و چرب مى‌شد آن را درون آتش مى‌انداخت تا آتش آن را تمیز كند، دستمال پاك مى‌شد ولى نمى‌سوخت. به احتمال قوى جنس این دستمال از پنبه كوهى بوده است.

تاج یاقوت‌نشان خسرو پرویز
از دیگر عجایب كاخ او تاج خسرویى بود. تاج خسرو پرویز از مقدار زیادى طلا و مروارید ساخته شده بود. یاقوت‌هاى به كار رفته در تاج طورى مى‌درخشید كه به جاى چراغ در شب از آن استفاده مى‌كردند و یاقوت‌هایش همه جا را روشن مى‌كرد. زمردهایش چشم افعى را كور مى‌كرد. این تاج آنقدر سنگین بود كه زنجیرهایى از طلا را از سقف آویزان كرده بودند و تاج را بر این زنجیرهاى طلا بسته بودند، طورى كه تاج به هنگام نشستن شاه روى سرش قرار بگیرد و سنگینى تاج را احساس نكند.

تخت طاقدیس بارگاه خسروپرویز
یكى دیگر از عجایب بارگاه خسرو تخت طاقدیس اوست. شكل این تخت مانند طاق بود و جنسش از عاج و نرده‌هایش از نقره و طلا بود. سقف این تخت از زر و لاجورد بود. صور فلكی، كواكب، بروج سماوی، هفت اقلیم، صورت‌هاى پادشاهان، مجالس بزم و شكار، بر این سقف، حك شده بود. روى آن وسیله‌اى براى تعیین ساعت روز نصب شده بود. چهار یاقوت، هر یك به تناسب یكى از فصول سال دیده مى‌شد. بر بالاى آن وسیله اى بود كه قطراتى مانند قطرات باران را فرو مى‌ریخت و صدایى رعدآسا به گوش مى‌رسید
طلاى مشت افشار
خسروپرویز قطعه طلایى اعجاب انگیز داشت كه به طلاى مشت فشار یا مشت افشار معروف بود. این قطعه طلا به اندازه مشت پادشاه و چون موم نرم بود. این قطعه زر به هر شكلى حالت مى‌گرفت. این قطعه طلا را از معدنى در تبت براى خسرو استخراج كرده بودند و200 مثقال وزن داشت.

گنج بادآورد
«گنج بادآورد» از عجائب دیگر دستگاه پرویز است. هنگامى كه ایرانیان اسكندریه را محاصره كردند، رومیان ثروت شهر را در كشتى‌هائى نهادند تا به مكانى امن بفرستند، اما باد به جهت مخالف وزید و كشتى به سمت ایرانیان آمد. ثروت را به تیسفون بردند و «گنج باد آورد» نامی‌دند.
شطرنجى از یاقوت و زمرد
از عجایب دیگر دستگاه پادشاه ساسانی، شطرنج مخصوصى از جنس یاقوت و زمرد بود.
خسروپرویز شاید از معدود پادشاهانى باشد كه از همسرش نیز در برخى از منابع تاریخى به عنوان یكى از عجایب دربار او نامبرده شده است. در تاریخ ثعالبى به جز آنچه كه در بالا اشاره شد، از زن او شیرین، قصرش تیسفون، درفش كاویانی، رامشگران دربار ساسانی، اسب خسرو به نام شبدیز و فیل سفید دربار نیز به عنوان گنج‌هاى خسرو و عجایب دربار او یاد شده و درباره برخى از آنها توضیحاتى آمده است. در تاریخ ثعالبى آمده است: «شیرین و خسرو در جوانى دلباخته یكدیگر شدند، اما وقتى خسرو به پادشاهى رسید شیرین را فراموش كرد. شیرین كه بار دیگر در پى جلب عشق خسرو برآمده بود، روزى در سر راه شكار او قرار گرفت و آتش عشق فراموش شده در دل خسرو روشن شد. اودر همان لحظه او را به زنى گرفت. شیرین بعد از راهیابى به كاخ پس از چندى مریم بانوى اول زرتشتیان را مسموم كرد و خود زن اول دربار شد.»
اسب خسرو «شبدیز» هم از دیگر عجائب كاخ اوست كه در تاریخ ثعالبى از آن نامى به‌میان آمده است. خسرو گفته بود اگر كسى خبر مرگ «شبدیز» را بدهد او را خواهد كشت. هنگامى كه «شبدیز» مرد تنها «باربد» جرات كرد نغمه اى را بخواند و در آن خبر مرگ شبدیز را بدهد. او خواند: «دیگر شبدیز نمى‌خواند و نمى‌چرد.» شاه گفت: «مگر او مرده است.» وباربد گفت: «شاه چنین فرماید.»


«باربد»
خود نیز از عجائب دستگاه پرویز بود. «سركس» از خنیاگران دربار كه به او حسادت مى‌كرد در فرصتى مناسب او را كشت. خسرو وقتى دانست باربد به دست سركس كشته شده است دستور قتل «سركس»را هم داد.
تخت طاقدیس. تخت خسرو پرویز را که از فریدون به وی رسیده بود طاقدیس می‌گفتند. گویند جمیع حالات فلکی و نجومی ‌در آن ظاهر می‌شده و آن سه طبقه بوده و در هر طبقه جمعی از ارکان دولت او جابجا قرار می‌گرفته اند و خسرو پرویز بر آن تخت ملحقات و تصرفات کرده بود. طول آن تخت یکصد و هفتاد ذراع و عرض آن یکصد و بیست ذراع و مکلل بجواهر بود.

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

بیماریهای دوران زرتشت و پزشکی آن دوره

بیماریهای دوران زرتشت و پزشکی آن دوره


یکی از بیماریهایی که در پزشکی ایران باستان دیده میشود، سوختگی یا سوختگی هاست. آنچه از نوشته های نسکهای دینی زرتشتیان و نسکهای تاریخی بدست میاید، ایرانیان باستان به بیماریهای پوستی اهمیت زیاد می دادند و چون به زیبایی و برازندگی بدن و اندام بسیار باورمند بودند، بدینگونه در درمان آنها و خودداری از بیماریهای پوستی بی اندازه کوشش می نمودند. مارگزیدگی
از مارگزیدگی در وندیداد در بخش هفتم باب بیستم نام برده شده است. مرگ بی هنگام
این نام در وندیداد آمده است و میتوان آنرا با سکته ها یکی دانست.گوژپشتی و گوژسینه ای
که نگر به همان برآمدگی ستون مهرها از پشت و برآمدگی استخوان سینه از جلو میباشد. بنابراین گوژپشتی را ممکن است بیشتر همان بیماریPott دانست. بیماریهای چشم
اما درباره بیماریهای چشم باید دانست که در نسکهای دینی و همچنین در تاریخ هم از این بخش دانش پزشکی و هم از چشم پزشک نام برده شده است. برای نمونه در دینکرت (هشتم و دوازدهم و سی وسوم) از چشم پزشک گفتگو شده است. فردوسی شاعر نامی ایران در خوان هفتم رستم آنجا که رستم به مازندران برای رهایی کاوس رفته است گوید:
پزشـکان که دیـدنـد کردنـد امـید بخـــون دل و مــغـز دیــو ســـپـیــد
چنین گفت فرزانه مردی پزشک که چون خون او را بسان سرشک
چکانی سـه قطره بچشم اندرون شـــــود تـیــرگـی پـاک بـا خــــــون
زایمان و سقط جنین و بیماریها زنان و بهداشت آنها
سقط جنین در آین زرتشت از کارهای بسیار ناهنجار بوده، بدین چم که نابودی زندگی را از بین بردن و نابودی والاترین شکل آفرینندگی اهورامزدا میدانستند.
در اوستا به جنین چهار ماه و ده روز چندان اهمیت داده نشده است، به نگر میرسد باورمند بودند که روح در بدن وی وارد نشده است.
هنگامی که سقط جنین روی میداد، پس از زایمان شراب برای زائو سفارش می نمودند، همچنین غذا به زائو داده میشد اما زائو میبایستی از خوردن آب خودداری ورزد. اگر زائو دچار به تب میگردید روز چهارم میتوانست آب بیاشامد.
چنین بنگر میرسد که در پزشکی ایران باستان در مورد برخی از داروهای سقط کننده جنین می دانستند و میتوانستند داروهایی برای سقط جنین فراهم کنند. از داروهایی که در اوستا از آن در این مورد آمده است بنگ ( از شاهدانه) میباشد.
درباره سقط جنین قوانین و آدابی بود که نگهداری و پرستاری زنان باردار بی سرپرست را خاطر نشان ساخته است و با شگفتی می بینیم که حتی درباره سگهای حامله نیز اشاره گردیده است، بدین چم که افراد باورمند میبایست از هر حیوان بارداری چه از دوپا یا چهارپا، زن یا ماده سگ نگهداری نمایند. بیماریهای دیگر
در نسکهای دینی زرتشتیان از بیماری هایی نامبرده شده است که عده ای از آنها شناخته نشده اند ولی برخی از آنها را میتوان به گمان دریافت که چه بوده اند.در باب 20 و 21 وندیداد در بخشهایی چند نامهایی از بیماریها برده شده است که آگاهی از آنها بیهوده نیست.
بخش 7 : ای درد، ای مرگ، ای سوختن، ای تب، ای سردرد، ای تب لرزه، ای بیماری اژانه، ای بیماری اژهوه، ای بیماری پلید، ای مارگزیدن، ای بیماری دورکه، ای بیماری ساری، ای نظر بد، به تو نفرین میکنم.بخش نهم: با بیماری ایشیره، با بیماری اغوایر، با بیماری اغرا، با بیماری اوغرا، با درد، با مرگ بی هنگام، با سوختن، با تب، با سردرد، با تب لرزه، با بیماری اژانه، با بیماری اژهوه، با بیماری پلید، با مارگزیدن، با بیماری دورکه، با بیماری ساری، با نظر بد و گندیدگی و چرکینی یافت که اهریمن در تن مردم آورد، مقابله میکنیم.
باب 21 بخش 17: ای خورشید و ماه و ستارگان طلوع کنید برای دور کردن مرض کخودی، برای مرض ایهی، برای دور کردن جادوگر زناکار.
اژن (اژانه) Ajana - یک گونه بیماری – حالت تهوع
اژهوه Ajahva - یک گونه بیماری یا برهمخوردگی دماغی و حواس و بدخویی و سرماخوردگی شدید و سرفه حیوانی
مرض پلید – بیشتر بنگر میرسد جذام و پیس باشد.
مارگزیدگی – روشن است.
دروکه Droka - بیماری و اختلال دماغی، لاغری
بیماریهای ساری – بنگر میرسد بیماریهای بومی باشد.
نظر بد یا بد نظری – بنگر میرسد بد چشمی و یا چشم زخم باشد.
ایشیره (ای شیر) Ishire – یک گونه بیماری یا برهمخوردگی حواس، بدخویی، سرماخوردگی شدید و سرفه حیوانی
اغوایر(اغویر – اغوثیری) – یک گونه برهمخوردگی دماغی و حواس
اغرا – گونه ای بیماری است.
اوغرا - گونه ای بیماری است.
مرگ بی هنگام – بنگر میرسد سکته و آنگونه باشد.
کخودی – کج، روح تبهکار
ایهی (ای خ) Ayahi – طاعونی ، حالت تهوع
در آبان یشت بند دو و در فروردین یشت بند 131 از چند بیماری نام برده شده است.
بدین شکل:
از این زورمن (آب تقدیس شده) نباید بنوشد: نه یک سرته (Sareta)، نه یک تب دار، نه یک ناقص الاعضا، نه یک سچی (Satchie)، نه یک کسویش (Kaswiche) زن، نه کسی که گاتها نمیسراید، نه یک پیسی.
در فروردین یشت بند 131 نیز از چند بیماری نام برده شده است.
بدین شکل:
فروهرپور آبتین را درود میفرستیم، از برای مقاومت بر ضد جرب و تب و تب لرزه و نئزه (Naez) و واوارشه ( Wavarcha) و .....
سرته – سرماخوردگی، بی خونی(مجازی)، ترسیدن، لرزیدن
سچی – در فرهنگ اوستا تحت عنوان مس چیش یعنی کلمات زشت و شیطانی ادا کردن، بدگویی ترجمه گردیده است.
کسویش – (کسوی) پستی، فرومایگی، خست
نئز – اخلاطی (مزاجی) است.
1) کثافت، پلیدی، آلودگی، زشتی، ناپاکی
2) ناتوانی، سستی، نقص، وسواس، اخلاط
واوارشه (واورشی) – ناپرهیزگاری، هرزگی

بیماریهای زیر نیز از فرهنگ اوستا استخراج گردیده است:
اژیواک – دردیکه از گزیدن مار تولید میشود.
اغستی – لرز، لرزیدن، نرمی استخوان
اخستی – گندیدگی(عفونت)
ایفر ( Oyfar) – رودل، سو هاضمه، امتلای معدی
ادرش ( Oderesheha) – بدبینی، تبهکاری برابرهای بیماریهای نامبرده شده در بالا از فرهنگ اوستا بنام:
A Complet Dictionary of the Avesta – English Language نوشته K. E. Kanga



بیماریهادر نسکهای دینی زرتشتیان(2)

بیماریها
در نسکهای دینی زرتشتیان و نسکهای تاریخی نام بیشماری از بیماریها آمده است. نام بخشی از این بیماریها را میتوان با بیماریهای کنونی سنجش کرد تا روشن گردد چه بیماریهایی بوده اند. اما شوربختانه نامهای شمار دیگری از این بیماریها روشن نیست، تنها میتوان به گمان و از روی سنجش آنها را شناخت. تب
واژه تب در اوستا به شکل تفنو و تپنو زیاد دیده می شود، که چم آن تب می باشد، به چم بیماری که دمای طبیعی بدن آدمی را بالا برد. واژه های تپیدن و تپش و مانند آنها از این واژه آمده اند. بجز تب، واژه تب گرم (ممکن است آفتاب زدگی باشد؟) نیز دیده شده است.
باید گفت تب که یکی از نشانه های بیماریها و بخشی از آنهاست، خود به تنهائی محل و مکان ویژه ای در پزشکی از خیلی پیش پیدا نموده و بخشی از آن بوده که مهمتر گردیده و عنوان مستقل یافته است. دیو تب
آن تبی بوده است که آدمی را پریشان و گیج و بیهوش می نموده است. شاید نگر به تبهای شدید بر اثر بیماریهای عفونی و یا سرسام بوده است.سردرد
واژه سردرد درست به همینگونه در اوستا با نام بیماریهای دیگر آمده است. در بخش هفتم، باب بیستم وندیداد به روشنی گفته میشود " ..... ای سردرد به تو نفرین می کنم......". تب لرزه
این واژه که در اوستا آمده است و بسیار روشن می باشد بنظر می رسد همان تب نوبه باشد. بدین شکل "......ای تب لرزه به تو نفرین می کنم" ( بخش هفتم – باب بیستم وندیداد). پیس ((Vitiligo
در اوستا واژه ای به نام پئسه (Paesak)است که همان پیس یا پیسی می باشد که به تازی آن را برص میگویند. فرد پیسی دور از مردم زندگی می کرده است. بیماری پیسی در بیشتر نسکهای پزشکی قدیم دیده شده است. برخی اوقات این بیماری را با جذام(Lepre ) و یا با یکی از نشانه های جذام اشتباه نموده اند.
در بخش هفتم و نهم باب بیستم وندیداد از بیماری پلید نام برده شده است که بنظر می رسد پیس باشد و در پهلوی واژه پسک(Pesak) آمده است.کچلی
از کچلی در اوستا زیر واژه پوشنده تر بیماریهای پوستی سخن رفته است.جرب ( Gale)
در اوستا جرب به نام گرنو Garno)) که همان گری میباشد آمده و درمان کننده این بیماری جایگاه ی ارجمند داشته است.آماس و ورم
در مورد این دو پدیده در نسکهای ایران باستان به نام باد سفید و باد سرخ و باد کبود نام برده شده است و بنگر میرسد اینها آماس های کلیوی Nephrites, Erysipele Oedeme باشند. گندیدگی و چرکینی
در اوستا این دو همراه بسیاری از بیماریها آمده اند که میتوان گفت به چرک کردن و یا همان گندیدگی های(عفونتهای) ناشی از بیماری های دیگر گفته میشود.بیماریهای پلید
در اوستا نامی از بیماریهای پلید برده که بزشتی و بدی از آنها یاد شده است. در بخشهای 6، 7 و 9 باب 20 وندیداد از بیماریهای پلید نام برده شده است، که بیشتر به نظر جذام یا پیس میرسد. بهداشت آب
ایرانیان آب را از هر نوع پلیدی دور داشته و چون آب را برای آبادانی و پیشرفت کشور بسیار مهم میدانستند به پاکیزگی و بهداشت آن هم بسیار پای بند بودند. آب در آیین زرتشت بسیار ارجمند و ارزنده و از خواندن نسکهای دینی زرتشتیان چنین برداشت میگردد که این داهیه بسیار مقدس بوده است. آب را بن مایه زندگی همه موجودات و رستنیها و آبادانی میدانستند و برای نگاهداری آن فرشته ای داشتند به نام خرداد.
- برای آب روشنی و زلالی و بی رنگی و بویی و مزه و عدم آلودگی به چرکینی را نیکو میدانستند.
- ریختن چرکینی و ناپاکی مانند مدفوع و ادرار و آب دهان و خون و گشنهای چهار گانه(اخلاط) و لاشه و
مانند اینها در آب را ناروا(ممنوع) و گناهکار را سزاوار به مجازات میدانستند. مجازات فردی که در آب
جاری، گشنهای چهار گانه(اخلاط) و آب دهان می انداخت این بوده که می بایست مبلغی جهت آتش مقدس به
مغان بپردازد و همچنین صد حیوان زیان آور بکشد.
- آنان باور داشتند که برای آشامیدن، هر کس باید باردانی(ظرفی) سوا داشته باشد.
- شستشوی بدن و لباس در آب جاری ناروا و نادرست بود. به همینگونه اگر کسی می خواست شنا کند، می
بایستی نخست خود را در خارج از آب بشوید و پاک کند سپس وارد آب گردد.
تاریخ نویسان یونانی مانند هرودوت نوشته اند که آب جاری نزد ایرانیان مقدس بوده و پیوسته از ناپاکی و
ورود چرکینی بدان جلوگیری می نموده اند. دیگر تاریخنویسان یونانی نیزاز قبیل استرابون و گزنفون هم
مانند هردوت از جایگاه بزرگ آب در میان ایرانیان در کتابهای خود نوشته اند.
هرگاه مزداپرستان به یک آب جاری برسند که در آن مرده سگ یا انسان باشد چه باید بکنند؟
« دستور است که با کفش کنده و لباس کنده درنگ کند تا مرده به سوی او بیاید، آنگاه تا مچ پا در آب رود و
مرده را بیرون آورد و اگر لازم گردد تا کمر در آب رود تا به بدن مرده برسد ( و بیرون آورد).»
اگر مرده سگ یا انسان در آب جاری گندیده شده باشد مزداپرستان چه باید بکنند؟
« باید هر قدر که در دو دست او جا بگیرد از آب بیرون بیاورد و بر زمین خشک بگذارد. »
چقدر از ( در صورتی که مرده در آن افتد) نجس و چرکین و کثیف می شود؟
« باید مرده از آب بیرون آورده شود و سه بار باران بر آب ببارد تا آن آب پاک شود و به مانند پیشین قابل خوردن حیوان و انسان می شود. »
از این روشهای بهداشتی و پزشکی برمی آید که آب هم به مانند آتش همان احترام و بزرگی را دارا بوده است.
در وندیداد، باب 2، بخش 34 درباره محل نگاهداری آب آمده است:
« جمشید در محلی آب را به اندازه مسافت هزار قدم انبار کرد در آنجا بازاری ساخت که در آن سبزیها و خوراک فاسد نشونده بود.»
فیثاغورسِ در سیاحتنامه خود در ایران گوید:
« پادشاهان هخامنشی پیوسته از آب رودخانه نزدیک شهر شوش بهره می نمودند و در هنگام سفر از هر آبی ( یا از آبهای معمولی ) نمی آشامیدند و برای اینکه هنگام سفر بی آب نباشند، آب را در تنگ های نقره ذخیره نموده، میان گردونه ها می کشیدند. آب را می جوشاندند تا از پاکی آن اطمینان حاصل نمایند، تا رفع احتیاج نمایند.»
کوتاه اینکه در ایران باستان پاک شمردن آب و نینداختن چرکینی و لاشه و مردار بر روی زمین از کردارهای
بسیار مهم و آداب دینی آنان بوده است، این نشاند دهنده آن است که ایرانیان باستان به وجود آمدن برخی
بیماریها را در لاشه انسانی و مردار حیوانی و ناپاکی و گندیدگی را در نتیجه آلودگی آب می دانستند. بهداشت در ایران باستان بهداشت
بهداشت از تکلیف های بزرگ دینی زرتشتیان می باشد. بهداشت فردی و بهداشت و پاکیزگی شهرها نیز جزو همان تکلیف ها برای زرتشتیان آمده است.درباره بهداشت در فروردین یشت باب 29 بخش 141، بر رویارویی با بیماریهای جرب و تب و مانند آنها از فریدون کمک خواسته شده است. همچنین در بخش 143 درباره نیرو و تندرستی برای فرزندان گفتگو شده است.
باید دانست ایرانیان قدیم چون به آخرت باورمند بودند، در نتیجه به زندگانی در این دنیا و تندرستی خود نیز پای بندی بودند. ایرانیان بر خلاف پیروان برخی از دینهای کشورهای همجوار که پشت پا به دنیا زده بودند و به زندگانی علاقه نداشتند، باور داشتند که آدمی برای زندگانی سودمند و کارهای اجتماعی آفریده شده است، زیرا که زندگی را یک جنگ و مبارزه همیشگی بین نیکی و بدی می دانسته و می کوشیدند که دنیا را به میل و دلخواه خود و اراده خداوندی آبادان نمایند.
آموزش روحانی و جسمانی فرزندان با پدر و مادر، و بیشتر به دست مادر بوده است. فراهم کردن بهداشت از تکلیف های فرمانروایان بوده و فرمانروایان دادگر میبایستی در کار بهداشت مردم کوشا باشند.
در وندیداد دستورهای بسیاری درباره بهداشت همگانی آمده است. برای نمونه آنکه فردی از فنجانی آب آشامیده، دیگری باید از آشامیدن از آن فنجان خوددرای جوید. از چرکینی (کثافات) زنده و همچنین لمس مرده بایستی خودداری نمایند و هنگام شستوی مرده، کسی که انجام این کار را به گردن داشت میبایستی با دستکش مرده را شستشو می داد. این به این خاطر بود تا از پخش بیماری های واگیر دار میان دیگران خودداری کنند. این روش امروز هم در بیمارستانها انجام میشود. در بهداشت همگانی، پزشکی زرتشت بسیار پیشرفته است. قوانین مربوط به پاکیزگی فردی و همگانی هر دو بر پایه هایی برای جلوگیری از پخش بیماریهای واگیر دار ریخته شده اند. و همه مردم را از آلودن آتش ،آب ، خاک و گیاه بازداشته اند.
از نهاده هایی که در پزشکی ایران باستان بدان برخورد می کنیم، نهایت دقت و توجه به شستشوی بدن و لباس است، که جزو بخشهای مهم دینی آنها بوده است.
در میان ایرانیان قدیم پاکیزگی بدن نخستین گرو در نگهداری روح بوده است و در تمام مراسم و در نمازهایشان پاکیزگی و نیروی تن را پایه اول پاکیزگی روح می دانستند. شستشوی مرده و خودداری از هر چه که از مرده و چرکینی ( کثیفی) که از زنده جدا شده باشد واجب بوده، چرا که ممکن است بیماری واگیردار به بدن راه یابد. اگر کسی ناخودآگاه مرده یا چرکینی را لمس نماید تا خود را شستشونکند، نباید داخل گروه مردم گردد. امروز هم در بیمارستانها پس از درگذشتن بیماری اطاق بیمار را شستشو میدهند و پلشت زدایی(ضدعفونی) میکنند و همه پرستاران نیز پس از آن خود را پاکیزه میکنند.
درباره نشستن مگس از فردی به فرد دیگر و یا وزش باد که احتمال انتقال بیماری داده میشود، در آیین زرتشتی امر گردیده که آدمی باید روزی چند مرتبه دست و روی خود را بشوید. (باب پنجم وندیداد و فروغ مزدیسنی).
در باب پاک کنندگان بزرگ، آفتاب را از بزرگترین می دانستند، خاک و آب و باد را نیز پاک می شمردند. برای نمونه درباره زمین کشاورزی در وندیداد در باب سوم آمده است:
« زمینهایی که در آن خانه ساخته شود و اشخاص پروردگار بزرگ را پرستش نمایند و یا آنکه به قوانین مذهبی دو نفر نیز ازدواج نمایند و با فرزندان خود در آنجا به ایزدپرستی سرگرم هستند و زندگی نمایند و یا آنکه در آن بر اثر کشاورزی از چرکینی و باتلاق شیوه آبادانی بخود گیرد و یا زمینی که در آنها گله و رمه تربیت شوند و نمونه های آنها از شرایط نخستین و بزرگ پاکی خاک می باشد. »
خودداری از تماس بدنی با مرده شور و مرده کش از بایستگی ها دانسته شده است و اگر ناخواسته این آمیزش شده باشد، باید فرد پیش از پیوستن به دیگران شستشو نماید. همچنین از بستر زنان باردار باید دوری جوید چرا که احتمال واگیر بیماریهای گوناگون وجود داشته است.
آلودگی آب را به چرکینی(کثافات) از گناهان بزرگ دانسته اند و اگر کسی در هنگام گذر از جوی آب ببیند که آن جوی به چرکینی آلوده شده است، بر هر زرتشتی بایسته است که آن چرکینی را از جوی دور نماید. پاکی و پاکیزگی در آیین زرتشتی نهاد پارسایی است.
دود دادن و سوزاندن چیزهای خوشبو در آتش را برای پاک کردن درست می دانستند و در حقیقت آتش را به مانند آفتاب از پاک کنندگان می دانستند، به همین روی آتش نزد آنان گرامی بوده است

نخستین پزشک در اوستا آمده است که اولین پزشک تریته ( Thrita) پدر گرشاسب پهلوان بوده، این مرد کسی است که بر باور زرتشتیان بیماری و مرگ و زخم نیزه و تب سوزان را درمان میکرده است.
پزشک بزرگ که در پزشکی زرتشت به نام ترتونا ((Threataona است کسی است که به راستی آورنده دانش پزشکی و کشنده روح پلید است که انگره مینو میباشد، فزون بر آن، دهنده هوم و سازنده تریاق نیز می باشد.
در وندیداد باب بیستم در بخش اول و دوم آمده است:
« زرتشت از اهورامزدا سوال کرد" کیست در میان دانایان و پرهیزکاران و توانگران و پیشوایان که تندرستی دهنده و باطل کننده جادو و زورآور که بیماری و مرگ و زخم نیزه پران و گرمای تب را از تن مردم قطع کرد؟"
اهورامزدا در پاسخ فرمود:
" ای سپتیمان زرتشت، تریته در میان مردم و پرهیزگاران و پیشوایان اولین فردی است که تندرستی دهنده و از میان برنده جادو و زورآور بیماری را و مرگ و زخم نیزه پران و گرمای تب را از تن مردمان دور نماید.»
در بخش سوم آمده است که :
« تریته پزشک برای درمان جستجو کرد و از فلزات درمان برای مقابله با درد و مرگ بی هنگام و سوختن و تب و سردرد و تب لرزه و مرض آژانه و بیماری اژهوه و بیماری پلید و مارگزیدن و بیماری دورکه و بیماری ساری و نظر بد و گندیدگی و کثافت که اهریمن در تن مردم آورد، بوجود آورد. »
همچنین در نسکهای زرتشتیان آمده است:
« که اهورامزدا کاردی جواهر نشان به تریته بخشید تا با آن عمل جراحی انجام دهد.»
از آن گذشته تریته از ویژگی گیاهان دارویی و شیره و فشرده آنها آگاهی داشته است.
به هر روی گفته میشود که اول فردی که بدرمان بیماران پرداخته تریته است که آریاییها و هندیها او را خوب می شناختند و دستورهایش را در کشور آریان پیروی می نمودند.
در فروردین یشت بخش 131 آمده است که:
« فروهر پاک دین فریدون از خاندان آبتین را میستائیم از برای ایستادگی بر ضد گری و تب سرد....»
اما واژه ترتیا که هندیان از آن یاد می نمایند و در اوستا به نام ترتیه آمده، بنگر می رسد همان فریدون است.
ایران باستان هم همانند قومها و کشورها دیگر یک "پدر پزشکی" یا بهتر بگوییم، نماینده درمان بخش و بهبود داشتند و همانطور که اسقلبیوس در یونان و ایمهوتپ در مصر بوده، در ایران فریدون می باشد.
غیر از تریته نام دو تن در تاریخ ایران باستان پس از تریته دیده می شود، یکی یما Yema و دیگری تراتااونا Thraetaona. نخستین توانسته است که بیماران پوستی و استخوانی و دندانی را از افراد سالم سوا کند و دومی چنانکه گفته شده ستاره شناس و سازنده هوم و تریاق نیز میباشد. ( از یادداشتهای مرحوم پورداود و رساله آقای دکتر سهراب خدابخشی )
فردوسی بزرگ در شاهنامه خود پیدایش دانش و هنر پزشکی را چنان که در اوستا هم آمده از کارهای بزرگ جمشید دانسته است:
دگـــر بویـــها خـــــــــــوش آورد بـــاز / کــه دارنـد مـردم ره رویـــتش نـیــاز
چو بان و چو کافور و چون مشک ناب / چو عود و چو عنبر چو روشن گلاب
پـــزشــــکی و درمــان هــر دردمـنـــــد / ره تـنــــــدرســـــتـی و راه گـــــــزنـد
هـمــــان رازهــا کــرد نـیــــز آشــــکـار / جـهــان را نـیـــامـد چـو او خواستـــار
پیشینه پزشکی در ایران باستان( بخش سوم)
باید دانست که پیش از پاگیریِ دو مکتب کوس و کنیدوس در یونان، در ایران و کناره های دجله و فرات و همچنین هندوستان دانش پزشکی برای خود جا و مکانی ارجمند داشته است. برای نمونه در هندوستان آموزش دانش پزشکی انجام میشده است و باور " اخلاط چهارگانه" در نسکهای هندیان دیده می شود. چنین برمیاید که این نگرها از هندوستان به ایران آمده و ایرانیان پرچمدار گسترش این بینش بوده اند.
در پزشکی هندی چنانکه از نسکهای آنان درباره پزشکی بر می آید، آنکه فصلی از این دانشها در مورد بدن انسان است بگونه نقشی از دنیاست، که هر بخشی از بدن آدمی را به بخشی از زمین همانند شده است: پشت به آسمان، بافتها به خاک، استخوانها به کوهها، رگها به نهرها، خون بدن به آب اقیانوسها، کبد به گیاه، و مغز به فلز(مایعی در دل خاک) همانند گردیده است.
در ایران باستان باور خلطی سهم بزرگی در پیدایش باورهای انسان یا جهان کوچک داشته است، و به موجب این نگر انسان تمام ساخته های جهان را به میزان و جایگاه ی کوچکتر بازسازی می نماید.
درست همین باورها در نوشتاری از بقراط دیده می شود. اکنون باید دانست باورها و نگرهای بالا که همانند یکدیگر می باشند، کدام یک نخستین است!! آنچه بیشتر امکان دارد درست باشد، آن است که بقراط پس از نگرهای هندیان و ایرانیان بدان روی آورده است، و اندیشه نخستین باید از خارج یونان باشد و آنچه در یونان و آثار بقراط است نظر پسین باشد.
به هر روی این چنین مینماید که باورها و اندیشه های نخستین پزشکی بیشتر از ایران و هند، مرکزهای نخستین خود چنانکه گفته شد، به یونان رفته است و اگر دانش پزشکی هندیان را قدیمی تر از ایران بدانیم، میتوان گفت ایران پل انتقالی دانش پزشکی به یونان بوده است. از دورانهای بسیار روشن و از نظر پزشکی شایان توجه، دوران جمشید پادشاه پیشدادی می باشد. پادشاهی جمشید دورانی بوده که در آن دوران نه سرما و نه گرما وجود داشته و جهان از مرگ دیوآفریده پاک بود. ( یشتها بخش دوم تا پنجم آبان یشت).
دیگر آنکه در همین یشت درباره خدمات جمشید آمده است که وی به دستور اهورامزدا بر آن بوده است تا دنیایی خوب برای مردم فراهم کند و محلی برای پیروان دین برگزیند، جوی آب و چراگاه برای حیوانات و خانه ها و سردابها درست کند و تخمهای جانورانی که خوبتر و قشنگ تر باشند، و گیاهانی بلند و خوشبو و خوراکیهای خوشمزه فراهم کند، و نطفه ها و تخم هائی از هر گروهی که ممکن شود یک جفت در آن جاها بیاورد که در تمام مدتی که در آن بسر میبرند پوسیده و فاسد نگردد.
از آن گذشته افراد ناکامل که دارای بیماریهای بدنهاد هستند در آنجا نبرد و آنها که ناخوشیهای اهریمنی دارند، بدان جایگاهها داخل نگردند، تا بتواند برای مردم گله و رمه فراهم سازد. و آنان از گرسنگی و تشنگی و پیری و مرگ دوری جویند (یشتها- آبان یشت).
فردوسی در فصل پادشاهی جمشید گوید:
چنین سال سیصد همیرفت کار / ندیدند مرگ اندر آن روزگار
ز رنج و ز بدشان نبود آگــهی / میان بسته دیوان بسان رهی
درباره جمشید در زامیاد یشت آمده ( بخشهای 31 تا 38 ) آنکه در روی هفت کشور، پادشاهی میکرد، چیره بر دیوان و جاودان و پریها بود و در دورانش خوردنی و نوشیدنی فاسد نمی گردد......."
گرشاسب در نسکهای دینی ایرانیان باستان، پس از جمشید دارنده جلال و فر گشت، در زامیادیشت بخشهای 38 تا 44 آمده است: " هنگامی فراز جمشید روی برگرداند، به شکل و صورت مرغی بر گرشاسب سایه افکند و آنگاه گرشاسب نیرو گرفت و نامورترین ناموران گشت". پیشینه پزشکی در ایران باستان( بخش دوم)
در ایران باستان دو مکتب وجود د اشته ، یکی مکتب مزدیسنا و دیگری مکتب اکباتان.
در مکتب مزدیسنا که به پیروی از دستورهای زرتشت پیامبر ایران باستان می باشد، هر جستاری که در اوستا و سایر نسکهای دینی زرتشتیان آمده، نشانه این مکتب می باشد. درمان و بهبود بیماران و بهبود درد دردمندان همچنین مراجعه به پزشک که در فرهنگ ایران باستان دیده میشود، همه از آموزه های زرتشت می باشند، و میتوان گفت ورود واژه پزشک و جدا ساختن خرافات از درمان، و واگذاری درمان به پزشک را نخست در پزشکی زرتشت و مکتب مزدیسنا می بینیم. شاید افتخار جداسازی خرافات از پزشکی را که به بقراط می بندند نخست از آن ایرانیان باشد. باید گفت اساس بزرگ این مکتب استواری به پاکی و راستی و چهار عنصر می باشد. درباره خود زرتشت پیامبر هم گفته هایی از آگاهی او از درمان و بهبود بیماری وجود دارد، میگویند لهراسب که به بیماری سختی دچار شده بود به روش بهبود تلقینی بدست اشورزتشت بهبود یافته است.
مکتب دیگر دوران ایران باستان، مکتب اکباتان می باشد، و این مکتب نزدیک به یک صد سال پس از زرتشت بدست یکی از شاگردان وی به نام سئناپوراهوم ستوت saena poure ahumstute ) ) پایه گذاری گردید. وی با یکصد تن از شاگردانش، کار درمان مردم را بدست داشت.
پلوتارک (Plutarque ) در کتاب خود اشاره کرده است که در مکتب اکباتان، که خودش بدان راه یافته بود، از حکمت و ستاره شناسی و پزشکی و جغرافیا آموزش داده میشده و صد شاگرد در آن در حال آموزش بوده اند.
اشاره به این دو مکتب ایران باستان بر آن بود که هنگامی که از مکتب های کنیدوس و کوس در یونان و اسکندریه در مصر گفتگو میشود، این نکته روشن گردد که در ایران باستان هم مکتب های پزشکی وجود داشته است. اینکه این مکتب ها بر روی مکتب های یونان و مصر چه اثری داشته اند بدرستی روشن نیست.
اما در 700 سال پیش از زادروز مسیح در یونان آثاری که دال بر آگاهی های پزشکی مانند ایران بوده باشد، دیده نمی شود، بلکه با آمدن بقراط است که جنبش بزرگی به این دانش داده شده است، که پس از آن وی را "پدر پزشکی" نامیده اند، وانگهی بسیاری از واژه های پزشکی از ریشه هندواروپائی و برخی ریشه بابلی دارند.

پیشینه پزشکی در ایران باستان( پیش از اسلام)بخش نخست

دوران آریایی و زرتشت و هخامنشی ها
جستار پزشکی و پزشکان، بیمارستان و پیشینه آنها در ایران باستان، از مواردی است که بیشتر تاریخنویسان بدان ها اشاره نموده و این دانش پزشکی به مانند بسیاری از دانشهای دیگر در ایران از دوران قدیم و پیامد آن در دوران هخامنشی و اشکانیان و ساسانیان جایگاه ی ارجمند داشته است.
آنچه از نسکهای تاریخی برمیاید، این است که پزشکان، دانش پزشکی و ارگانها پزشکی در ایران در دوران پیش از اسلام (بیشتر در دوران ساسانیان) بسیار رواج داشته اند و بسیار ارجمند بوده اند.
بزرگترین بن مایه ای که درباره پزشکی دوران هخامنشیان و پیش از آن میتوان یافت، اوستا کتاب دینی زرتشتیان و سایر نسکهای دینی آنان است. بجز آن با بررسی نسکها، تاریخهای مشرق و مغرب ( یونانیان) نیز پیشینه پزشکی در ایران باستان میتواند بیشتر روشن شود.
روشن است که پزشکی یا هر دانش دیگری از مردم و تمدنهای مجاور خود نمی توانسته بی بهره بوده باشد، ایران نیز از این دسته جدا نبوده است، منتهی میزان رخنه دانش پزشکی اقوام بر روی یکدیگر را باید با بررسی تاریخ پزشکی قومهای گوناگون روشن نمود.
از درون نگری برگهای تاریخ چنین بدست میاید که مهاجرت قوم آریایی به سرزمین ایران و سکونت در آن به درستی ابتدای تاریخ پزشکی کشور ما می باشد، و این نکته در اوستا و در نسکهای تاریخنویسان مشرق و مغرب آمده است.
قدیمی ترین دوره تاریخ پزشکی در کشور ما دوره آریایی است، که آریاییها در زادگاه نخستین خود که آن را آیاریا ویژه میخواندند که گمان میرود سی قرن پیش از زادروز مسیح باشد، آغاز گردیده است.
در این دوره به باور زرتشتیان نخستین پزشک به نام تریتا (Thrita) بوده است، که میتوان این پزشک را همانند ایمهوتپ (در مصر) و اسقلبیوس ( در یونان) دانست.
پزشکی ایران باستان که پایه های آن چه در بهداشت و چه در درمان و همچنین قوانین و چهارچوبهای آن دارای جایگاه ی ارزنده میباشد، چندین قرن پیش از زادروز مسیح، که از ورود و رخنه پزشکی یونانی و بقراطی به ایران اثری دیده نمی شود وجود داشته است. باید گفت این جایگاه ارزنده به دلیل آمیزشهای فرهنگی ایرانیان و به دلیل پیروزیهایی که پادشاهان هخامنشی بدست آورده بودند، بدست آمده. منتهی پس از آمدن بقراط و نزدیکی ایرانیان و جنگهای ایران و یونان، پای پزشکی یونانی هم به ایران باز شد و اثری بر روی پزشکی ایران گذاشت.
برخی باور دارند که پایه های پزشکی و دست آوردهای آن نخست به دست ایرانیان به یونانیان برده شده است و اما اثری از آثار دانشهای یونانی تا 700 سال پیش از زادروز مسیح در ایران دیده نمی شود، تا آنکه از 500 سال پیش از زادروز یعنی 200 سال پس از آن آثار دانشهای یونانی در ایران نمایان گردیده است.
از درونمایه نسکهای تاریخ ایران باستان چنین بدست میاید که مکتب زرتشت یا مکتب مزدیسنا خیلی پیشتر و زودتر از مکتبهای پزشکی یونان در دنیا وجود داشته اند.
مکتب مزدیسنا که تحت رهبری زرتشت در شمال غربی ایران (آذربایجان) ایجاد گردیده، و در این مکتب روش درمان و بهبود به روش دینی و روحانی به مردم آموخته شده، و چون باور پیروان زرتشت آن بوده که اهورامزدا نیکی را آفریده و رنج و درد و بیماری از وسوسه اهریمن است، بدین جهت مبارزه بین بیماری و بهبود یعنی اهریمن و اهورامزدا پیوسته برقرار بوده. و این امر که به راستی نیاز کامل بشر برای بهبودی و تندرستی بدنش بوده و بسیار طبیعی میباشد، پس باورهای مذهبی آنان و فلسفه بالا در لباس روحانیت در آمده است. قوانین پزشکی در ایران باستان
در ایران تشکیلات منطقی وجود داشت و پزشکان از قوانین و دستورهای واحدی پیروی می‌کردند. وزیر بهداشت و درمان «دروستبد» نام داشت. به کسانی که آمار پزشکی می‌گرفتند یا در تاریخچه بیماری‌ها تحقیق و تفحص می‌کردند «آتروان» می‌گفتند. پزشکان باید هنگام کار با پارچه‌ای تمیز جلوی دهان و بینی خود را می‌بستند که به آن «پنام» می‌گفتند. رعایت بهداشت آب، خاک، هواو محصولات کشاورزی و از بین بردن تمام آلودگی‌هایی که می‌توانستند سبب بیماری شوند، بر عهده حکمرانان بود.
یک پزشک باید نیک آموخته و در فن خود مهارت کامل داشته باشد، از ویژگی داروها کاملاً آگاه بوده و پیوسته در پی کامل کردن دانش خود باشد. به شکایت بیمار گوش کند و در شناسایی و افتراق دردها استاد باشد. همچنین پزشک باید شیرین زبان، نجیب، صبور، قانع، فروتن و قابل اعتماد باشد.
محل زندگی، وضع لباس و خوراک پزشکان باید خوب، کافی و تمیز باشد. هر یک دارای یک اسب تندرو باشند تا در هنگام خطر به کمک بیمار بشتابند. پزشک باید به مقدار زیاد دارو و وسایل همراه خود داشته باشد. مزد پزشک بستگی به طبقه اجتماعی بیمار داشت و مردم حق درمان را بنا به میزان توانایی خود می‌پرداختند. حق درمان پادشاه و خانواده سلطنتی یک درشکه چهار اسبه، روسای لشکری، استاندار و فرمانداران درشکه یک اسبه، بازرگانان یک شتر، کشاورزان یک گوسفند و یا معادل آن سکه‌های رایج و مردم تنگ دست، رایگان درمان می‌شدند. یک پزشک هرگز نباید برای مزد بیشتر دوره درمان را افزایش دهد.
قوانین پزشکی ایران باستان را الگود (تارخ پزشکی ایران) با فرمان پرآوازه «حمورابی» بابلی سنجیده است. دلیل این امر تعیین حق درمان، دادن جواز کار به پزشکان و مجازات پزشکانی بود که مرتکب خطا می‌شدند.
تاریخ پزشکان ایرانی بر استواری پایه‌های فرهنگی و علمی این مرز و بوم حکایت دارد. در موزه ملی، تاریخ علوم پزشکی ایران گوشه‌ای از افتخارات نام آوران این علم را در بخش‌های مختلف از جمله انسان شناسی، مردم شناسی، اسناد خطی و نسخ پزشکان، کحالی (چشم پزشکی)، داروخانه نظامی، پزشکی و دامپزشکی می‌توان دید. پزشکی در اوستا ( سری جدید بزودی)
منابع جدیدی در مورد پزشکی در اوستا یافتم که در حال جمع جور کردنش وترجمه هستم منتظر سری جدید مقالاتم باشید داستان تازه شروع شد پزشکی در اوستا ( بخش واپسین)
۳- کارد پزشک(جراح)همانگونه که از نام اینگونه پزشکی پیداست نوع بیمار و درمان بخشیدن بیماران توسط این پزشکان جراحی بوده است. به طور کلی کار کارد پزشکی(جراحی) درگذشته و حال کاری بس دشوار و خطرناک است. به ویژه در دوران کهن که امکانات بیهوشی و ابزار آلات پزشکی ابتدایی تر و کمتر از این دوره بوده بیشتر بیماران جان خود را از دست می دادند.
در وندیداد فرگرد هفتم بند ۳۹ در مورد کارد پزشکی چنین آمده:
« کسی که میخواهد پزشک(کارد پزشک) شود یک دِوپرست را جراحی کند و بیمار خوب شود او دِوپرست دوم را جراحی کند و بیمار خوب شود او دِوپرست سوم را جراحی کند و بیمار خوب شود پس آموزده است و همیشه می تواند کارد پزشکی کند.»
همانگونه که در بند بالا اشاره شد یک کارد پزشک بایستی چندین مرتبه این عمل را انجام دهد و پس از پیروز شدن در آزمایش می توانست در این رشته پزشکی فعال باشد.
درباره کارد پزشکی که یک عمل رستمینه(سزارین) زایمان را در ایران باستان نشان می دهد در شاهنامه در خصوص زایش رستم چنین آمده:
پیامـد یکـی موبـد چیـره دست / همان ماهرخ را به می کرد مسـت
شکافیـد بی رنـج پهلـوی مـاه / بـتـابـیـــد مـر بـچه را سـر بـه راه
چنان بی گزندش برون آورید / که کس در جهان این شگفتی ندید
پزشکی که جراحی زایمان را بدین گونه بر روی مادر رستم « رودابه » انجام می دهد سیمرغ در شاهنامه (سئنا در اوستا) یکی از پزشکان ایران باستان می باشد. سیمرغ که نام وی سئنا می باشد یکی از پزشکان و مغان می باشد وی در کوه(ظاهرا دماوند) می زیسته و شاگردانش نیز در آنجا (دماوند) برای فراگیری دانش می رفته اند و او را سئنا مرغ نامیدند به دلیل جایگاه بلندش(بروی کوه). زال پسر سام که پدرش او را از کودکی به نزد سئنا می سپارد تا آموزشهای مورد نیاز را بیاموزد و دانش فراگرد از شاگردان مورد توجه سئنا می شود. بدین سبب زال در برخی گرفتاریهای خود از او کمک می گرفته که زایمان همسرش رودابه در هنگام زایش رستم نیز به دست سئنا علاج می گردد. برای آنکه بهتر به دانش کارد پزشکی در ایران پی ببریم نیاز است آورده شود که در باستانشناسی در شهر سوخته در استان سیستان جمجمه هایی کشف گردید که بروی آنها عمل جراحی انجام گرفته بود. ۴- گیاه پزشک(اورو پزشک)
پیشینه گیاه پزشکی با آغاز پیدایش کشاورزی و گیاه پروری در ایران همراه می باشد. نخستین اقوامی که توانستند به خواص گیاهان دارویی پی ببرند و گیاه درمانی نمایند و از گیاهان به عنوان آرام بخش و تیمار بیماران بهره برند ایرانیان بودند. گیاه پزشکی پس از گذشت هزاران سال در ایران و دیگر نقاط جهان همچنان مرسوم است و یکی از موثرترین درمانها به شمار می آید. گیاه پزشکی در روزگارهای کهن از ایران به دیگر کشورها راه یافت از جمله هند٬‌ چین٬ ‌میان رودان٬ مصر و غیره که هنوز در آن کشورها به ویژه پاکستان و هند رایج است.
در مورد گیاه پزشکی در وندیداد فرگرد ۲۰ بند ۶ آمده:
« تمام گیاهان دارویی را ستایش می کنیم و می خواهیم و تعظیم می کنیم. برای مقابله با سردرد؛ برای مقابله با مرگ؛ برای مقابله با سوختن؛ برای مقابله با تب؛ برای مقابله با تب لرزه؛ برای مقابله با مرض ازانه؛ برای مقابله با مرض واژهوه؛ برای مقابله با بیماری پلید جزام؛ برای مقابله با مار گزیدن؛ برای مقابله با مرض دورکه؛ برای مقابله با مرض ساری و برای مقابله با نظر بد و گندیگی و پلیدی که اهرمن در تن مردم آورد. » از متن بالا بر می آید که گیاه پزشکی برای عمده بیماریها به کار می رفته و بیشترین دردها را درمان بخش بوده در یسنا ۹ بند ۳ و ۴ و دیگر بخشهای اوستا به گیاه هوم اشاره شده( در آغاز سخن آورده شد). از گزارش وندیداد – یسنا و یشتها چنین نتیجه می شود که بسیاری از امراض و ناخوشیها در دانش پزشکی ایران مشخص و پیدا شده بوده و برای مقابله با آنها داروهای مورد نیاز را نیز به دست آورده بودند.
غیر از گیاه هوم نیز گیاهان دیگری در ایران باستان برای پزشکی مورد بهره بوده اند مانند؛ بَرسم کُندر؛ اسپند؛. همچنین عصاره (فشرده) گیاهانی مانند نعنا؛ بیدمشک و عرق چهل گیاه و غیره در گذشته و حال نیز در پزشکی و درمان بیماران مورد بهره قرار می گرفته و میگیرد. برخی گیاهان دارویی علاوه بر جنبه درمانبخشی در مراسم دینی و جشنها از آنها استفاده می شده مانند هوم؛ برسم و اسپند. ۵- مانتره پزشک(روان پزشک)
مانتره به چم منش انگیز می باشد٬ همچنین سخن پاک و مقدس هم معنی می دهد. منظور از کلام مانتره سخنی است که با آن بیمار را آرامش می دهند و درمان می کنند.
بیماری روانی بیماری است که با روح و اندیشه آمیخته است و درمان آن با گیاه و دارو میسر نمی باشد. به ناچار اینگونه بیماران را تنها با داشتن روانشناسی و تلقین اندیشه و سخن درمان می کنند. مانتره سخن ایزدی است که به گونه نیایش و دعا و نماز برای تسلای بیمار خوانده می شود.
آنگاه که روان و روح آدمی همچنان بهم ریخته و پریشان است بهترین درمان و آرامبخش گفتار نیک و امید بخش٬‌ خواندن کتاب مقدس(گاتها اوستا) شعر و یا گوش دادن به موسیقی می باشد. امروزه روانپزشکی یکی از مهمترین پایه های دانش پزشکی در جهان می باشد و به طور جداگانه از دیگر رشته های پزشکی در دانشگاها تدریس می شود. کلام مانتره (گفتار درمانی و روان درمانی) پر اوستا نیز از جایگاه مهم و ارزشمندی برخوردار است.
وندیداد فرگرد ۷ بند ۴۴ آمده:
« ای زرتشت اگر پزشکانی گوناگون درمان بخش یکی با کارد درمان بخش٬ یکی با دارو٬ یکی با سخن ایزدی درمان کننده٬ آن کس که با سخن ایزدی(مانتره) درمان کند درمان بخش ترین درمان کنندگان است. »
در اردیبهشت یشت بند ۵ آمده:
« نماز که تمام خرد خبیث(زشت) و همه جاودان و پریها را براندازد بزرگترین کلام ایزدی(مانتره) است. بهترین کلام ایزدی است٬ زیباترین کلام ایزدی است٬ قویترین کلام ایزدی است٬‌ پیروزمندترین کلام ایزدی است٬ در میان کلام ایزدی درمانبخش است٬‌ درمان بخشترین کلام ایزدی است. »
بر طبق آیین و فرهنگ ایرانی نابود کننده تمام بدیها٬ پلیدیها و کژاندیشی ها و زشتی ها همان کلام ایزدی (مانتره) است. نامهای خداوند(صد و یک نام خدا) مانتره می باشد. گاتها مقدس مانتره می باشد٬ یسنا مانتره می باشد٬‌ نماز مانتره می باشد٬‌ اندیشه نیک٬‌ گفتار نیک٬‌ کردار نیک مانتره می باشد. تمام آموزشهای زرتشت مانتره می باشد. نیاکان ما معتقد بودند و ما نیز معتقدیم و ایمان داریم هرگاه که روح و روان و اندیشه سالم و شاداب است٬ تن و بدن و زندگی نیز سالم و شاداب است. و هرگاه روح و روان و اندیشه رنجور و افسرده باشد تن و بدن و زندگی هر چقدر که قوی باشد رو به سستی می گذارد. و یکی دیگر از این درمانبخشها فراگیری دانش و ادب برای رسیدن به کمال انسانی می باشد.
روان پزشکی در دوره های کهن به گونه خواندن نیایشهای دینی و دعاهای مذهبی انجام میگرفته٬ ‌مانند خواندن اوستا نماز و خواندن دیگر کتابهای دینی در دیگر ادیان و ملتها.
بدین ترتیب دانش پزشکی پس از گذشت قرنها و هزاره ها از سرزمین اهورایی ایران به دیگر کشورهای روزگار باستان مانند بابل٬ مصر٬ چین٬ هند٬ یونان٬ روم و اکنون نیز به اروپا و امریکا را یافت.
امید است مشعل دانش و فرهنگ همواره در بین ایرانیان فروزان باشد و ما بتوانیم نگهبانان شایسته ای برای آن باشیم.

پزشکی در اوستا ( بخش دوم)
دانش پزشکی در ایران پس از حمله و یورش اعراب چند قرنی رو به کاهش و افتادگی گذاشت لیکن با کوشش بزرگمردان و دانشمندان و با عنایت اورمزد این دانش مانند گذشته و بهتر از آن رو به بالندگی گذاشت. به طوریکه دانشمندان بی شماری از دوره ی اسلامی به بعد از یاران به دانش جهان کمک شایانی کردند و کمتر کسی مانند آنها را میتوان یافت٬ بزرگانی چون ابن سینا؛ محمد زکریا رازی؛ فارابی؛ خیام که نامشان همواره در تاریخ پزشکی جهان می درخشد و موجب افتخار و سربلندی مردم ایرانزمین در تمام دوره ها می باشند.
اکنون بپردازیم به گونه های مختلف دانش پزشکی در اوستا و شرح کوتاهی برای آنها.
دانش پزشکی در اوستا پنج بخش می باشد.(اردیبهشت یشت – وندیداد)
۱- اشو پزشک(بهداشت)
۲- دادپزشک(پزشک قانونی)
۳- کارد پزشک(جراح)
۴- گیاه پزشک(دارو – عطاری)
۵- مانتره پزشک(روان پزشک)
« یکی از طبیبان (پزشکان) به وسیله اشا درمان کند٬ کسی به وسیله قانون شفا بخشد٬ کسی با کارد درمان کند٬ کسی که با گیاه درمان کند کسی که با کلام مقدس(مانتره) درمان بخشد...... » اردیبهشت یشت بند ۶


۱- اشو پزشک(بهداشت)
اشو(اشا) بچم پاکی و راستی می باشد. اشو هم پاکی تن و محیط را شامل می شود و هم شامل پاکی درون ( روح و روان و اندیشه) می باشد. یک اشو پزشک بایستی دارای هر دو پاکی (تن و روان) باشد تا بتواند دیگران را درمان نماید. اشو پزشک پزشکی است که به بهداشت و پاک نگداشتن محیط زندگی و شهر و پاکی تن سفارش میکند و به امور بهداشتی رسیدگی می نماید.

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

Άθηνά

بیائید همه با هم به اصل خود برگردیم...به آئین پاک اهورايي اجدادمان


اشم وهو وهيشتيم استي . اوشتا استي . يعني : راستي بهترين چيز است . خوشبختي است . راستي و داد را به خاطر خود راستي انجام دهيد نه بخاطر پاداش آن
  

آیا هخامنشیان زرتشتی بوده اند؟

آیا هخامنشیان زرتشتی بوده اند؟

با توجه به شواهد تاريخي بايد قبول كنيم كه كوروش دين مزديسني داشت، يعني پيرو ديني بود كه زردشت پيغمبر معروف ايران بنا نهاد.

زردشت در چه زماني ظهور كرد؟ ما دقيقا از آن اطلاع نداريم . يعني مورخين يونانِ دو قرن دوم و سوم قبل از ميلاد - آنطور كه در زمان آنها شايع بوده است - مي گويند هزاران سال از عهد زردشت مي گذرد . اين اشاره احتمالا زمان زردشت را از هزار سال قبل از ميلاد پيشتر مي برد.

محققين معاصر عقيده دارند كه در اين قول تا حدي مبالغه شده است و زمان زردشت تا اين زمان قدمت نمي تواند داشته باشد.

پرفسور گلدنر آلماني عقيده دارد كه زمان زردشت از شش قرن قبل از ميلاد تجاوز نمي كند . بيشتر محققين نيز عقيده او را قبول نموده اند. اگر اين مطلب درست باشد بنابراين كوروش و زردشت حدودا در يك زمان مي زيسته اند.

درباره محل ظهور زر دشت عقيده اغلب علما بر اين است كه دراير ان شمالي بوده است، يعني سرزمين آذربايجان تعبير شده و مركز ظهور « ايران ويژه »  يا « ايرياناويجو » (آتروپاتگان) (آتر در لغت پهلوی به معنی آتش است، و همان است که بعدها آزر(=آذر) شده، و آترپاتگان به معنی جایگاه آتش می باشد با توجه به منابع گاز اين سرزمين و اينکه قسمت هايی از خاک آن دارای منابع نفت و روغن است و با نزديک شدن آتش شعله می افروزد، عجبی نيست اگر سرزمين به اين اسم شهرت يافته) كه در بخش (ونديداد) از كتاب اوستا به كلمه زردشت بايد باشد.

گلدنر مي گويد اگر به روايت شاهنامه تسليم شويم، مقصود شاهنامه از گشتاسب(ويشتاسب) بايد طبق قول مورخين يونان پدر دايوش باشد. اين كه زردشت قبل از كوروش ظهور كرده و يامعاصر با كوروش بوده مطلبي جداگانه است ولي اينكه كوروش پيرودين زردشت بوده است نمي توان شك كرد.

در استخر كتيبه ديگري است كه داريوش نام كشورهاي تابعه خود را ذكر مي كند، در اين كتيبه ها داريوش همه جا نام «اهورامزدا»را مي برد و جميع پيشرفت ها و موفقيت هاي خود را مرهون عنايت او مي داند، احتياج نيست بگوييمكه اهورامزدا در دين زردشت خداست.

اگر قبول كنيم كه ذوالقرنين دين مزديسني داشته نه تنها قرآن درباره او ايمان به خدا و روز شمار را ثابت نموده، بلكه او ر ا جزء وحي رسيدگان از طرف خداي قلم داده است، بنابراين آيا لازم نيست كه دين زردشت ديني آسماني باشد؟

چرا، لازم به نظر مي رسد، دليلي هم براي رد اين الزام نداريم زيرا تاكنون ثابت شده كه دين زردشت دين توحيد و اخلاق فاضله بوده و پرستش آتش و عقيده ثنويت از آن دين نيست، بلكه از بقاياي مذهب مجوسي مادي است كه بعدها با مباني مذهبي زردشتي آميخته شده است.

دين زردشت در دوره داريوش به اوج كمال رسيده بود، در اين عصر است كه نداي دين زردشت را در كتيبه هاي جاوداني داريوش بر پيشاني كوه ها مي خوانيم، يكي از اين كتيبه ها كه دو هزار و پانصد سال گذشت زمان را ديده است به ما مي گويد:

«خداي بزرگي است اهورامزدا كه آن آسمان را آفريده و اين زمين را آفريده و بشر را آفريده و خوشي را به بشر داده و داريوش را شاه كرده و به سلطنت مملكتي رسانيده كه بزرگ است و مردان و اسبان خوب دارد.»

و در جای دیگر:

«داريوش شاه گويد، اهورامزدا مرا به فضل خود پادشاهي داد و توفيق او براي بنياد گذاردن صلح و آرامش در زمين مرا ياري كرد، اي اهورامزدا، مرا و خانواده مرا و همه سرزميني را ك ه به من سپردي در حمايت و حفظ خود قرار ده ودعاي مرا استجابت كن

راز تولد و فرزندان کوروش کبیر

راز تولد و فرزندان کوروش کبیر

تاریخ نویسان باستانی از قبیل هرودوت، گزنفون وکتسیاس درباره چگونگی زایش کوروش اتفاق نظر ندارند. اگرچه هر یک سرگذشت تولد وی را به شرح خاصی نقل کرده‌اند، اما شرحی که آنها درباره ماجرای زایش کوروش ارائه داده‌اند، بیشتر شبیه افسانه می‌باشد. تاریخ نویسان نامدار زمان ما همچون ویل دورانت و پرسی سایکس و حسن پیرنیا، شرح چگونگی زایش کوروش را از هرودوت برگرفته‌اند. بنا به نوشته هرودوت، آژی دهاک شبی خواب دید که از دخترش آنقدر آب خارج شد که همدان و کشور ماد و تمام سرزمین آسیا را غرق کرد. آژی دهاک تعبیر خواب خویش را از مغ‌ها پرسش کرد. آنها گفتند از او فرزندی پدید خواهد آمد که بر ماد غلبه خواهد کرد. این موضوع سبب شد که آژی دهاک تصمیم بگیرد دخترش را به بزرگان ماد ندهد، زیرا می‌ترسید که دامادش مدعی خطرناکی برای تخت و تاج او بشود. بنابر این آژی دهاک دختر خود را به کمبوجیه اول شاه آنشان که خراجگزار ماد بود، به زناشویی داد.
ماندانا پس از ازدواج با کمبوجیه باردار شد و شاه این بار خواب دید که از شکم دخترش تاکی رویید که شاخ و برگهای آن تمام آسیا را پوشانید. پادشاه ماد، این بار هم از مغ‌ها تعبیر خوابش را خواست و آنها اظهار داشتند، تعبیر خوابش آن است که از دخترش ماندانا فرزندی بوجود خواهد آمد که بر آسیا چیره خواهد شد. آستیاگ بمراتب بیش از خواب اولش به هراس افتاد و از این رو دخترش را به حضور طلبید. دخترش به همدان نزد وی آمد. پادشاه ماد بر اساس خوابهایی که دیده بود از فرزند دخترش سخت وحشت داشت، پس زادهٔ دخترش را به یکی از بستگانش بنام هارپاگ، که در ضمن وزیر و سپهسالار او نیز بود، سپرد و دستور داد که کوروش را نابود کند. هارپاگ طفل را به خانه آورد و ماجرا را با همسرش در میان گذاشت. در پاسخ به پرسش همسرش راجع به سرنوشت کوروش، هارپاگ پاسخ داد وی دست به چنین جنایتی نخواهد آلود، چون یکم کودک با او خوشایند است. دوم چون شاه فرزندان زیاد ندارد دخترش ممکن است جانشین او گردد، در این صورت معلوم است شهبانو با کشنده فرزندش مدارا نخواهد کرد. پس کوروش را به یکی از چوپان‌های شاه به‌ نام مهرداد (میترادات) داد و از او خواست که وی را به دستور شاه به کوهی در میان جنگل رها کند تا طعمهٔ ددان گردد.
چوپان کودک را به خانه برد. وقتی همسر چوپان به نام سپاکو از موضوع با خبر شد، با ناله و زاری به شوهرش اصرار ورزید که از کشتن کودک خودداری کند و بجای او، فرزند خود را که تازه زاییده و مرده بدنیا آمده بود، در جنگل رها سازد. مهرداد شهامت این کار را نداشت، ولی در پایان نظر همسرش را پذیرفت. پس جسد مرده فرزندش را به ماموران هارپاگ سپرد و خود سرپرستی کوروش را به گردن گرفت.
روزی کوروش که به پسر چوپان معروف بود، با گروهی از فرزندان امیرزادگان بازی می‌کرد. آنها قرار گذاشتند یک نفر را از میان خود به نام شاه تعیین کنند و کوروش را برای این کار برگزیدند. کوروش همبازیهای خود را به دسته‌های مختلف بخش کرد و برای هر یک وظیفه‌ای تعیین نمود و دستور داد پسر آرتم بارس را که از شاهزادگان و سالاران درجه اول پادشاه بود و از وی فرمانبرداری نکرده بود تنبیه کنند. پس از پایان ماجرا، فرزند آرتم بارس به پدر شکایت برد که پسر یک چوپان دستور داده‌است وی را تنبیه کنند. پدرش او را نزد آژی دهاک برد و دادخواهی کرد که فرزند یک چوپان پسر او را تنبیه و بدنش را مضروب کرده‌است. شاه چوپان و کوروش را احضار کرد و از کوروش سوال کرد: «تو چگونه جرأت کردی با فرزند کسی که بعد از من دارای بزرگ‌ترین مقام کشوری است، چنین کنی؟» کوروش پاسخ داد: «در این باره حق با من است، زیرا همه آن‌ها مرا به پادشاهی برگزیده بودند و چون او از من فرمانبرداری نکرد، من دستور تنبیه او را دادم، حال اگر شایسته مجازات می‌باشم، اختیار با توست
آژی دهاک از دلاوری کوروش و شباهت وی با خودش به اندیشه افتاد. در ضمن بیاد آورد، مدت زمانی که از رویداد رها کردن طفل دخترش به کوه می‌گذرد با سن این کودک برابری می‌کند. بنابراین آرتم بارس را قانع کرد که در این باره دستور لازم را صادر خواهد کرد و او را مرخص کرد. سپس از چوپان درباره هویت طفل مذکور پرسشهایی به عمل آورد. چوپان پاسخ داد: «این طفل فرزند من است و مادرش نیز زنده‌است.» اما شاه نتوانست گفته چوپان را قبول کند و دستور داد زیر شکنجه واقعیت امر را از وی جویا شوند.
چوپان ناچار به اعتراف شد و حقیقت امر را برای آژی دهاک آشکار کرد و با زاری از او بخشش خواست. سپس آژی دهاک دستور به احضار هارپاگ داد و چون او چوپان را در حضور پادشاه دید، موضوع را حدس زد و در برابر پرسش آژی دهاک که از او پرسید: «با طفل دخترم چه کردی و چگونه او را کشتی؟» پاسخ داد: «پس از آن که طفل را به خانه بردم، تصمیم گرفتم کاری کنم که هم دستور تو را اجرا کرده باشم و هم مرتکب قتل فرزند دخترت نشده باشم» و ماجرا را به طور کامل نقل نمود.[۲]آژی دهاک چون از ماجرا خبردار گردید خطاب به هارپاگ گفت: امشب به افتخار زنده بودن و پیدا کردن کوروش جشنی در دربار برپا خواهم کرد. پس تو نیز به خانه برو و خود را برای جشن آماده کن و پسرت را به اینجا بفرست تا با کوروش بازی کند. هارپاگ چنین کرد. از آنطرف آژی دهاک مغان را به حضور طلبید و در مورد کورش و خوابهایی که قبلاً دیده بود دوباره سوال کرد و نظر آنها را پرسید. مغان به وی گفتند که شاه نباید نگران باشد زیرا رویا به حقیقت پیوسته و کوروش در حین بازی شاه شده‌است پس دیگر جای نگرانی ندارد و قبلاً نیز اتفاق افتاده که رویاها به این صورت تعبیر گردند. شاه از این ماجرا خوشحال شد. شب هنگام هارپاگ خوشحال و بی خبر از همه جا به مهمانی آمد. شاه دستور داد تا از گوشتهایی که آماده کرده‌اند به هارپاگ بدهند ؛ سپس به هارپاگ گفت می‌خواهی بدانی که این گوشتهای لذیذ که خوردی چگونه تهیه شده‌اند.سپس دستور داد ظرفی را که حاوی سر و دست و پاهای بریده فرزند هارپاگ بود را به وی نشان دهند. هنگامی که ماموران شاه درپوش ظرف را برداشتند هارپاگ سر و دست و پاهای بریده فرزند خود را دید و گرچه به وحشت افتاده بود. خود را کنترول نمود و هیچ تغییری در صورت وی رخ نداد و خطاب به شاه گفت: هرچه شاه انجام دهد همان درست است و ما فرمانبرداریم.این نتیجه نافرمانی هارپاگ از دستور شاه در کشتن کوروش بود.[۲]
کوروش برای مدتی در دربار آژی دهاک ماند سپس به دستور وی عازم آنشان شد. پدر کوروش کمبوجیه اول و مادرش ماندانا از وی استقبال گرمی به عمل آوردند. کوروش در دربار کمبوجیه اول خو و اخلاق والای انسانی پارس‌ها و فنون جنگی و نظام پیشرفته آن‌ها را آموخت و با آموزش‌های سختی که سربازان پارس فرامی‌گرفتند پرورش یافت. بعد از مرگ پدر وی شاه آنشان شد.[۲]
معماری کوروش
کتیبه‌ای دوسطری که به زبان‌های پارسی، عیلامی و بابلی بر روی دو جز سنگی در کاخ‌های عمومی و خصوصی کوروش در پاسارگاد قرار دارد، به باستان‌شناسان اطمینان می‌دهد که بناهای پاسارگاد به دستور کوروش بنا شده اند.[۳]
پاسارگاد در دشتی مرتفع به ارتفاع ۱۹۰۰متر ازسطح دریادرحصارکوهستان واقع شده‌است.از این آثاربه جای مانده درپاسارگاد فقط به چهارنمونه اشاره خواهیم کرد.بارگاه،محراب،جایگاه نگهداری آتش ودیوارصفه ایی که قلعه برآن قرار دارد. امروزکاخ محل سکونت در مقایسه باهمین اواخر چشم اندازی دیگر دارد.در سده هفتم قمری اتابکی از سلغریان فارس درنزدیک آرامگاه کورش مسجدی ساخت که در آن از سنگ کاخ‌ها استفاده شده‌است.به مناسبت جشن‌های ۲۵۰۰ساله شاهنشاهی ایران در سال ۱۹۷۱این سنگ‌ها دوباره به جاهای اصلی خود بازگردانده شدند. کاخ محل سکونت بی تردید نشان از تاثیر و نقش معماری یونانی دارد.ظاهراهنگامی که کورش در سال۵۴۵سارد را به تصرف درآوردبه شدت تحت تاثیربناهای مرمرین شاهان لودیا قرارگرفته‌است.چه بسا او همان زمان شماری از اساتیدلودیایی رادرپاسارگاد به کار گماشته‌است. درکاخ تناسب جذاب سنگهای مرمرتیره وروشن،مخصوصا در پایه‌ها،جلب نظر می‌کند.این سنگها از پیرامون سیوندآورده شده، در میانه راه پاسارگاد به تخت جمشید.قطعات سنگ حدود ۳۰ میل سوار بر کلک بر رود کر به محل آورده شده ‌است.[۴]
فرزندان
همسر کورش بزرگ کاسادان بود و همچون کورش از تبار هخامنشیان. پیوند این دو چهار فرزند به ارمغان آورد به نامهای کمبوجیه دوم، آتوسا، بردیا و ركسانا.کوروش کاسادان را بسیار دوست می‌داشت، و پس از مرگش سراسر امپراتوری کورش سوگواری کردند و در بابل ۶ روز را همگان به زاری نشستند.
پس از مرگ کورش، فرزند ارشد او کمبوجیه به سلطنت رسید. وی، هنگامی که قصد لشگرکشی به سوی مصر را داشت، از ترس توطئه، دستور قتل برادرش بردیا را صادر کرد.{ولی بنا به کتاب سرزمین جاوید از باستانی پاریزی(کمبوجیه به دلیل بی احترامی فرعون به مردم ایران وکشتن 15 ایرانی به مصر حمله کرد که بردیه که در طول جنگ در ایران به سر می‌برد برای انکه با کمبوجیه که برادر دوقلوی او بود اشتباه نشود با پنهان کردن خود از مردم به وسیله نقابی از خیانت به برادرش امتناع کرد ولی گویمات مغ با کشتن بردیه و شایعه کشته شدن کمبوجیه و با پوشیدن نقاب بر مردم ایران تا مدت کوتاهی پادشاهی کرد.)} در راه بازگشت کمبوجیه از مصر، یکی از موبدان دربار به نام گئومات مغ، که شباهتی بسیار به بردیا داشت، خود را به جای بردیا قرار داده و پادشاه خواند. کمبوجیه با شنیدن این خبر در هنگام بازگشت، یک شب و به هنگام باده‌نوشی خود را با خنجر زخمی کرد که بر اثر همین زخم نیز درگذشت. کورش بجز این دو پسر، دارای سه دختر به نام‌های آتوسا و آرتیستون و مروئه بود که آتوسا بعدها با داریوش اول ازدواج کرد و مادر خشایارشا، پادشاه قدرتمند ایرانی شد.
داریوش بزرگ با پارمیدا و آتوسا ازدواج کرد که داریوش بزرگ از آتوسا صاحب پسری بنام خشیارشا شد.

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

باران باش ببار مگو کاسه های خالی از آن کیست؟

ايلخانان مغول

ايلخانان مغول
 
  پس از انقراض دولت خوارزمشاهيان سرزمين‌هاي ماوراء النهر، خراسان بزرگ و بخش‌هاي ديگر ايران به دست مغول افتاد. ضربات مالي و فرهنگي و سياسي چنگيزخان بر ايران مجالي براي ظهور دولت تازه‌اي نمي‌گذاشت به همين دليل مغولان يكي از سرداران خود را براي حكومت در سرزمين خوارزمشاهيان تعيين مي‌كردند تا اينكه در دورۀ خانی منكوقاآن، طرح تصرف بقيه ايران و مركز خلافت مطرح شد و هولاكو مأمور انجام اين نقشه شد. او در سال 651 به سوي غرب حركت كرده ابتدا قلعه‌هاي اسماعيليان را وادار به تسليم کرده عازم بغداد شد و خلافت عباسي را منقرض و ايران و عراق عرب به دست گرفت.[1]
 
هولاكوخان مغول (663-651 ه.ق)
  پس از تسخير بغداد، هولاكو به آذربايجان آمد و مراغه را پايتخت خود قرار داد. خواجه نصيرالدين طوسي را مسئول اوقاف نمود و خواجه رصدخانه‌اي در مراغه بنا كرد، هولاكو در ادامۀ فتوحات عازم سوريه و شام شد ولي در عين الورده از مصريان شكست خورد. با استقرار مغولان در ايران ارتباط آنان بتدريج با مركز اصلي ايل قطع شد و دولتي مستقل در ايران به نام ايلخانان شكل گرفت.[2]
 
اباقاخان (680- 663 ه.ق)
  پس از هولاكو پسرش (اباقاخان) حاكم شد. او تبريز را پايتخت قرار داده و مانند پدرش خاندان جويني را مصدر امور قرار داد بدین­سان ايرانيان وارد اركان حكومت شدند.[3]
 
سلطان احمد تكودار (683-680 ه.ق)
  تكودار، برادر اباقاخان، چون اسلام آورد لقب احمد بر خود نهاد. او به عدل و داد پرداخته مجدالملك يزدي كه سعايت عطا ملك جويني را كرده بود كشت و عطا ملك را دوباره به بغداد فرستاد. در دورۀ او مساجد و شريعت اسلام رونق گرفت اين امر باعث مخالفت بعضي شاهزادگان و امراي بي‌ايمان شد که به طرفداري ارغون برخاسته وی را كشتند.[4]
 
ارغون خان (690-683 ه.ق)
  پس از تكودار به سلطنت نشست. ابتدا زمام امور را به بوقا كه باعث كامراني او بود سپرده خاندان صاحب ديوان (جويني) را از بين برد.  اما چون سعدالدوله يهودي در دربار قدرت یافت، بوقا را از ميان برداشته خود به وزارت رسيد. او شغل‌هاي مهم ديواني و فرمانروايي ولايت را به خويشان و نزديكان خود سپرد به طوري كه كار يهوديان به اوج رسيد و مسلمانان را از امور دیوانی منع كرد.[5]
 
گيخاتو (694-690 ه.ق)
  بعد از فوت ارغون، امراي مغول گيخاتو را كه حاكم آسياي صغير بود فرا خوانده به حكومت نصب كردند. گيخاتو، خواجه صدرالدين احمد خالدي زنجاني معروف به صدر جهان را وزير و برادرش قطب الدين احمد را قاضي القضاة و متولي موقوفات قرار داد. او دست به جود و بخشش گشود، رعايا، علما، سادات و مشايخ را احترام بسيار مي‌كرد و از خونريزي تنفر داشت. ولي در نتيجه عيش و عشرت او و اسراف او و وزير خزانه تهي شد. صدر جهان دستور چاپ اسكناس (چاو) داد اما این کار باعث اختلال در بازار شد لذا آن را ملغي كرد.[6]
 
بايدو (694 ه.ق)
  او صدر جهان را از وزارت برداشته دستور احياي ياسای چنگیزی و سنت­های مغولي را صادر كرد. اما غازان‌ خان به بهانۀ قتل گيخاتو توسط بايدو از خراسان به آذربايجان آمده به كمك امير نوروز و صدر جهان بايدو را كشت.[7]
 
غازان خان (703-694 ه.ق)
  غازان كه در نوجواني از سوی پدرش ،ارغون، حاكم خراسان بود همراه امير نوروز به آذربايجان آمد و بر تخت سلطنت نشست او به تشويق امير نوروز مسلمان شده خود را محمود ملقب و هنگام جلوس، مسلماني خود را آشكار كرد. او به مسلمانان آزادي كامل داده، دستور براندازي كفر را صادر كرد، به دنبال اين اقدام او صدها هزار مسلمان شدند.
  غازان خان منصب امير الامرائي را به امير نوروز و وزارت را به صدر جهان داد ولي در سال 696 امير نوروز به اتهام ارتباط با سلطان مصر و مدتي بعد صدر جهان كشته شدند و وزارت را به خواجه رشيدالدين فضل الله همداني كه در تدبير و سياست معروف بود رسید. به كمك خواجه اصلاحات و اقدامات بزرگي در زمينۀ ماليات، اوزان و مقادير، امنيت راه‌ها، رفاه سپاه، تهيه اسلحه، اصلاح تقويم، اصلاحات قضايي و ... بناهاي عام المنفعه و اوقاف صورت گرفت كه به اصلاحات غازانی شهرت يافت.
 
اولجايتو (سلطان محمد خدابنده، 716-703 ه.ق)
  اولجايتو فرزند ارغون در زمان برادرش غازان حاكم خراسان بود. او در تحكيم مباني اسلام و رفع ظلم و ستم سعي فراوان نموده به مذهب شيعه اثني عشري درآمده نام امامان اثني عشر را در خطبه و سكه وارد نمود. ولي وزارت را به رشيدالدين فضل الله داد و اصلاحات و آباداني گستر شد، احداث شهر سلطانيه و فتح گيلان از اقدامات مهم اوست.
 
سلطان ابوسعيد (736-786 ه.ق)
  ابوسعيد که در زمان پدرش اولجايتو حاكم خراسان بود بعد از وفات او همراه امير چوپان و امراي ديگر به تبريز آمده حاكم شد. وی زمام امور را به امير چوپان سپرد اما پس از مدتي خواستار ازدواج با دختر امير چوپان كه به همسر شيخ حسن جلايري، شد و چون امير چوپان نپذيرفت او و اولاد او را از بين برد و بالاخره در سال 736 كه عازم دشت قپچاق براي دفع سپاه آنجا بود درگذشت. پس از او ايلخانان دچار ضعف و پراكندگي شدند و شاهزادگان و امراي مغول يكي پس از ديگري در فواصل كوتاه به حكومت رسيدند ولي نتوانستند اوضاع آشفته سرزمين را سامان دهند و مملكت دچار تجزيه شد.
 
وضعيت اجتماعي، فرهنگي و اقتصادي ايران در دورۀ ايلخانان مغول:
  دورۀ حكومت ايلخانان كه حدود يك قرن به طول انجاميد باعث تغييرات اجتماعي، اقتصادي در ايران شد. هرج و مرج ناشي از سقوط خوارزمشاهيان و حضور اسماعيليان در ايران و دسته­بندی­های مذهبي در كنار حملۀ مغول كه روحانيون در اين حوادث بي‌تأثير نبودند باعث سرخوردگي مردم شده، گرايش به تصوف فزوني گرفت به حدي كه املاك و موقوفات و صدقات زيادي به شيوخ صوفيه اهدا مي‌شد. اینان تا جايي نفوذ كردند كه خان هم آن‌ها را احترام كرد و كم كم در سياست هم دخالت مي‌كردند.
  ايلخانان در ابتدا بت‌پرست و پيرو آيين شمن بودند اما به تدريج مسحيت و يهوديت هم رواج پيدا كرد. از دورۀ غازاخان دورۀ حاكمان مسلمان ايلخاني شروع شد و اسلام دوباره مذهب رسمي ايران گشت. مساجد فراوان ساخته شد اسلام سراسر قلمرو را فرا گرفت.
  در اين دوره ما شاهد رشد و حضور دانشمندان برجسته‌اي مانند خواجه نصيرالدين طوسي، شيخ جمال الدين مطهر حلي و مورخيني مثل عطا ملك جويني، رشيدالدين فضل الله همداني، داوود بناكتي، حمدالله مستوفي و ... هستيم كه آثار تاريخي و ادبي با ارزشي به زبان فارسي پديد آوردند.
 
 
 
منابع:
1-  خواندمير، غياث الدين همام الدين الحسيني؛ تاريخ حبيب السيد، تصحيح محمد دبير سياقي، كتابفروشي خيام، 1363،‌ چاپ سوم، جلد 3.
2-  بناكتي، داوود؛ تاريخ بناكتي دروضة اولي الالباب في معرفة التواريخ و الانساب، به كوشش جعفر شعار، تهران، انجمن آثار ملي،‌1384.
3-  اشپولر، برتولد؛ تاريخ مغول در ايران، ترجمۀ محمود مير آفتاب، تهران، انتشارات علمي و فرهنگي، 1380، چاپ هفتم.
4-  بياني، شيرين؛ مغولان و حكومت ايلخاني در ايران،‌ تهران، انتشارات سمت، 1379، چاپ اوّل.
5-  شعباني، رضا؛ گزيدۀ تاريخ ايران، تهران، انتشارات بين المللي الهدي، 1381، چاپ اول.