فروپاشی هخامنشیان
فروپاشی هخامنشیان
(روایت استاد زرینکوب)
اردشیر درازدست بر تخت پادشاهی
10-1- با مرگ خشایارشا ، دربار هخامنشی در یک سلسله سوء قصدهای جنایتآمیز که در توالی نسلها شامل برادرکشیها و پدرکشیهای بیرحمانه بود فرو رفت و هر روز بیش از پیش به انحطاط و انقراض گرایید. این انحطاط که با بازگشت خشایارشا از یونان نشانههای آن آشکار گشت در واقع از وقتی آغاز شد که روح جنگجویی و انضباط نظامی جای خود را به توطئهپردازی، سیاست بازی و مخصوصاً دسیسههای حرمخانه و خواجه سرایان داد. قتل خشیارشا، که با این گونه دسیسههای حرم مربوط بود، یک سلسله از این گونه توطئهها را به دنبال خود کشاند و دربار هخامنشی را هر روز بیش از پیش در منجلاب دسیسه و خیانت و طلا و خون فرو برد و در سراشیبی یک نزاع طولانی انداخت. جانشین وی اردشیر، ( ارطخشات )، کوچکترین فرزند خشایارشا - و درازدست خوانده میشد، از آنکه دست راستش از دست چپ درازتر بود و یا چنان که در افسانهها آمده است هر دو دستش تا به زانو میرسید. اردوان قاتل پدرش که وی را به پادشاهی نشاند، برادر بزرگتر او داریوش را هم با القای این فکر که قاتل خشایارشا اوست و در حق وی نیز سوء قصد دارد به دست وی هلاک کرده بود، و با پادشاهی اسمی که به او واگذار کرد در واقع خودش با کمک پسرانش تمام قدرت را در دربار قبضه کرده بود. چون ویشتاسپ پسر دوم خشایارشا هم دور از تختگاه بود، وی دربار شاه را جولانگاه قدرت خویش یافت و با تسلطی که بر اردشیر جوان داشت او را بازیچهی خویش پنداشت و منتظر فرصت مناسبی برای از بین بردن او بود. اما چند ماه نگذشته بود که پادشاه جوان از جنایت وزیر، که تا آن هنگام قتل پدر وی را به برادرش داریوش منسوب میداشت، آگهی یافت. ظاهراً چیزی که وی را در آغاز در قبول اتهام اردوان دربارهی داریوش از تردید رهانیده بود سابقهی نارضایی داریوش از رفتار پدر با زن و مادرزن وی بود.
به هر حال با کشف حقیقت توطئه، میتریدات خواجه ، به عنوان قاتل شاه توقیف و با شکنجه و زجر بسیار کشته شد. اردوان هم در زد و خوردی که در داخل کاخ روی داد با پسرانش به قتل رسید و بدینگونه اردشیر با پیشدستی بر اردوان آنچه را به احتمال قوی منشأ عنوان درازدست برای وی شده بود تحقق داد و خود را از دغدغهای که در داخل دربار بدان دچار بود آسوده یافت. اقدام بعدی وی، اعزام لشکری به دفع برادرش ویشتاسپ بود که ساتراپ بلخ بود و پادشاهی را حق خود میدانست. در اولین جنگ سپاه اردشیر شکست خورد، اما یک لشکرکشی دیگر پیروزی او را تأمین کرد(462میلادی) و تخت و تاج وی بیمنازع گشت. پادشاهی چهل سالهی وی با آنکه چند بار مواجه با شورشهای سخت شد روی هم رفته در صلح گذشت و پادشاهی هخامنشی بر اثر همین صلحگرایی به حال رکود و انحطاط افتاد. بر وفق روایت، وی در دربار به خاطر طبع ملایم و حالت موقرش محبوب بود، به علاوه بنابر مشهور، فوقالعاده زیبا و دلیر هم بود. از قرائن برمیآید که پادشاه، خوشطبع و تا حدی ضعیفالنفس بود و مخصوصاً به شدت تحت نفوذ مادرش آمستریس و زنش آمیستیس قرار داشت.
درگیریهای اردشیر درازدست در یونان و مصر
10-2- در همان آغاز پادشاهی وی تمیستوکلس سردار آتن به دربار وی پناه آورد. او که در آتن به سبب مخالفتهایی که رفتار مستبدانه و غرور بیجایش برانگیخته بود، به رغم نام و آوازهای که از فتح سالامیس و پلاته به دست آورده بود، به اتهام خیانت مورد تعقیب و بر موجب حکم غیابی دادگاه شهر محکوم به مرگ بود (468)، با خانوادهی خویش به پناه اردشیر آمد. پادشاه ایران هم، به رغم زیانها و گزندهایی که او در طی جنگهای گذشته به ایران وارد کرده بود جوان مردانه او را زنهار بخشید. حتی با آنکه عمهی شاه، از اهل حرم، به تلافی قتل شاهزادگان هخامنشی که در سالامیس و پلاته کشته شده بودند به اصرار طالب عقوبت و خواهان اعدام او بود، او را به عنوان مهمان و پناهنده از هر گونه گزندی پناه داد و حتی بعدها شغل مناسبی هم در آسیای صغیر به او واگذار کرد و او تا پایان عمر در حمایت پادشاه ایران بود. اردشیر درازدست بعد از رهایی از کشمکشهای داخلی مواجه با شورش مصر شد (460). در آنجا اینهارو (ایناروس) نام که خود را پسر پسامتیک و فرمانروای لیبی میخواند، به دعوی پادشاهی برخاست و چون از اعقاب فرعونان سائیس بود در مصر سفلی از پشتیبانی کاهنان نیز برخوردار شد. وی مصریهای را که از حکومت پارسیان ناراضی بودند گرد خود جمع آورد. از آتنیها هم برای مقابله با سپاه ایران یاری خواست. پریکلس فرمانروای آتن نیز که میخواست غلهی مورد مصرف سرزمین خود را از مصر تأمین کند جهازات خود را به کمک وی فرستاد.
ساتراپ مصر که برادر (و به قولی عموی) شاه بود در جنگی که روی داد به قتل رسید. شاه که ترجیح میداد با نزدیک شدن به اسپارت، آتنیها را وادار به خروج از مصر کند، سرانجام به سبب بالا گرفتن طغیان ایناروس مداخلهی نظامی و اعزام سپاه را ضروری یافت. فرمانده سپاه مگابیز (بغابخش) شوهر خواهر شاه بود که از خاندان نجبای پارس و نبیرهی زوپیر ، دوست و همدست داریوش اول در دفع گئوماتهی مغ بود. جنگ طولانی شد اما مگابیز سرانجام ایناروس و یارانش را مغلوب کرد (454). یونانیهایی هم که به کمک ایناروس به مصر آمده بودند نابود شدند و خسارات و تلفات بسیار دادند. ایناروس دستگیر شد و با نزدیکانش به شوش فرستاده شد - و مگابیز از جانب شاه و به دستور وی به او امان داد. آتنیها هم با تلفات بسیار به یونان بازگشتند. شاه در مصر به دلجویی عامه، و رعایت حال کاهنان پرداخت، حتی به تنوراس ، پسر ایناروس ، هم محبت کرد و از تعقیب و آزار کسانی که به ایناروس کمک کرده بودند دست بازداشت. این طرز رفتار او در مصر بیشتر بر تدبیر سیاسی مبتنی بود - تا بر ضعف، که بعد از غلبه بر مصر دیگر موردی نداشت. در دفع تحریکات یونانیها هم که در ایجاد این شورش مداخلهشان آشکار بود، اردشیر سعی کرد به جای استفاده از آهن از طلا کمک گیرد، و احوال یونان در آن ایام نیز پیشرفت این سیاست را ممکن ساخت و شاه را از دغدغهی گرفتاریهای یونان یک چند خلاص کرد. در دنبال خاتمهی شورش مصر، سیمون سردار آتن که از انتقام اردشیر نسبت به قلمرو خویش نگران بود، تهدید قبرس را در دریای مدیترانه وسیلهای برای الزام دربار شوش به قبول مذاکرات صلح تلقی کرد. جهازات خود را هم به آنجا برد لیکن در گیرودار محاصرهی قبرس درگذشت(450).
جنگهای پلوپونز و نفس راحت اردشیر درازدست
10-3- اما آتن که مقارن آن ایام خود را به شدت درمعرض تهدید اسپارت هم میدید، در صدد برآمد با صلح با ایران و رهایی از بار مخارج تجهیزات مربوط به مقابله با حملهی احتمالی ایران، خود را برای درگیری اجتنابناپذیر با اسپارت بیشتر آماده کند. از این رو کالیاس نام سردار و قهرمان خود را که شوهر خواهر سیمون و از خاندان اشراف آتن بود برای مذاکرهی صلح به شوش فرستاد. مذاکرات او ظاهراً به مقاولهای منتهی شد که به نام او به پیمان کالیاس معروف شد (ح448)، و ناظر به تعیین حدود مناطق نفوذ طرفین در امور یونان و آسیای صغیر بود. در اصل وجود چنین مقاولهای بعدها تردید پیش آمد اما مذاکرات کالیاس و مقاولهای که او در دنبال این مذاکرات تهیه کرد به هر صورت که بود مورد قبول اردشیر واقع نشد. از اینکه خود کالیاس هم بعد از بازگشت از شوش در آتن به پرداخت جریمه محکوم شد بر میآید که مذاکرات او مورد قبول مقامات آتن هم نبود. حقیقت آن بود که پیمان کالیاس - اگر هم در واقع به صورت مقاولهای مقدماتی تنظیم شد - منافع هیچ یک از طرفین را تأمین نمیکرد و لاجرم منجر به قراری مقبول نشد. معهذا جنگهای پلوپونز (پلوپونزوس)، که بین طرفداران آتن و اسپارت درگرفت و تقریباً تمام یونان را درگیر کرد، طی چندین سال اردشیر را از دغدغهی یونان و ولایات ایونی خلاص کرد. طرفین جنگ هر دو در طی این ماجرا با دربار شوش وارد مذاکره بودند و پادشاه ایران، با بازیهای سیاسی ماهرانه به ادامهی جنگ که متضمن نفع ایران به نظر میرسید کمک کرد. ساتراپهای وی در آسیای صغیر نیز در این مدت، مثل سالهای عهد داریوش در سرنوشت شهرهای یونانینشین آسیای صغیر ـ ایونیا - فرصت مداخلهی مستمر پیدا کردند. در تمام این مدت طولانی طلای ایران، کاری را که شمشیرش طی سالهای اخیر از عهدهی انجام دادن آن برنیامده بود به انجام رسانید.
شورش مگابیز و سالهای آخر اردشیر درازدست
10-4- سالهای پایان فرمانروایی اردشیر مثل سالهای پایان عمر پدرش خشایارشا در توطئههای خواجهسراها گذشت. بعد از ماجرای مصر هم تنها واقعهای که رؤیاهایش را آشفته کرد، شورش مگابیز در سوریه بود.
مگابیز که روح سربازی و صداقت جنگاوران واقعی را حفظ کرده بود از رفتاری که در شوش با ایناروس و همراهانش شده بود، شرافت سربازی خود را معروض اهانت یافت و از شاه به شدت رنجید. فاتح پارسی در هنگام خلع سلاح ایناروس مصر از جانب شاه به او قول داده بود گزندی به جانش وارد نخواهد آمد اردشیر هم در آغاز با او چنان که لازمهی این قول و قرار بود رفتار کرده بود اما به اصرار مادر که او را قاتل فرزندش هخامنش میدانست به قتل او رضا داد و ایناروس به دست اهل حرم به وضع فجیعی کشته شد. این اقدام شاه، مگابیز را در سوریه به اظهار ناخرسندی و عصیان واداشت. شاه هم که خدمات این سردار و شوهر خواهر خویش را در کشف و دفع توطئه اردوان، قاتل خشایارشا، در خاطر داشت ظاهراً در جلب رضای او کوشش کرد اما مگابیز از طغیان بازنیامد. پس چند بار لشکر به دفع او فرستاد و او دوباره سپاه اردشیر را مغلوب و وادار به بازگشت کرد. با آنکه بعدها خود او، به اقتضای روح سربازیش و بیآنکه مغلوب شده باشد، تسلیم و مورد عفو واقع شد، بارها باز خشم ناشی از حسادت شاه و کینهی تشفیناپذیر مادرزن، او را در دربار اردشیر معروض تهدید ساخت.
رفتار اردشیر درازدست با یهودیان
10-5- اردشیر در سالهای آغاز پادشاهی غالباً در شوش میزیست ولی پس از چندی بابل را تختگاه ساخت. رفتار او نسبت به یهود بابل چنان مبنی بر تسامح و حسن سلوک بود که بعدها او از جانب مادر به این قوم منسوب کردند. ظاهراً در حرمسرای او در بابل زنهای یهودی هم مثل زنهای بابلی وجود داشت و قصهی استرومردوخا، اگر با جزئیات مذکور در تورات با زمان پدرش قابل تطبیق به نظر نمیرسد، لااقل چیزی از احوال حرمخانهی پادشاه پارس را در بابل تصویر میکند. به هر حال بر وفق روایت تورات، اردشیر در هفتمین سال پادشاهی خویش (458) به عزرا ، کاهن قوم، اجازه داد با عدهای از یهود بابل برای نظارت در امور معبد به اورشلیم عزیمت کند. چند سال بعد هم وقتی که اقدام قوم در بنای معبد به عنوان نشانهای از احتمال طغیان فلسطین بر ضد سلطهی پارسیها به وی گزارش شد، در بیستمین سال پادشاهی (445) هم نحمیا نام، ساقی خوبروی یهود خود، را که از خواجگان حرم و محبوب خود وی و بعضی زنانش بود دستوری داد تا باز به اورشلیم عزیمت نماید و از جریان امور گزارشی برای وی بیاورد. با آنکه جزئیات روایات عهد عتیق در این باب خالی از ابهام و اشکال نیست، رفتار اردشیر نسبت به یهود از محبت شاهانهاش نسبت به این قوم، حاکی به نظر میآید. شاید وی نظارت در امور اورشلیم را از نظر سیاسی اقدام احتیاطآمیزی برای حفظ امنیت مصر و سوریه تلقی میکرده است. غیر از زنان یهودی و بابلی و مادی و پارسی که حرمسرای شاه را پر از بچههای بزرگ و کوچک کرده بودند (لااقل هفده پسر)، شاه از یک زن پارسی به نام داماسپیا صاحب فرزندی بود که خشیارشا نام گرفت و چون در اول پادشاهی پدر به دنیا آمد، بر وفق سنت هخامنشی، جانشین و ولیعهد پدر شد. شاه، که در حرمخانه به شدت تحت نفوذ یا بازیچهی مادر خود آمستریس و خواهر خود امیتیس واقع بود، نسبت به مادر خشیارشای خود نیز علاقهای مفرط داشت. از عجایب آن بود که در اوایل سال (424 ق.م)، در همان روزی که شاه درگذشت داماسپیا هم درگذشت و حرمسرای شاه همچنان تحت نفوذ مادرش آمستریس و خواهرش آمیتیس، میدان رقابت تعداد زیادی زنان بابلی و مادی و یهودی شد - که اکثر پسران دیگر شاه از آنها به وجود آمده بودند. دربارهی پادشاهی اردشیر که در واقع آغاز انحطاط پادشاهی پارسی بود، این اندازه میتوان گفت که فرمانروایی او، هم از فرمانروایی پدرش بهتر بود و هم بر پادشاهی پسرانش مزیت داشت. خود او با آنکه در جوانی فاقد تصمیم و اراده نبود، تدریجاً زندگی حرمخانه، ارادهی او را از بین برد و با این حال اگر مرد جنگ نبود، از تدبیر سیاسی هم بیبهره نبود.
پس از اردشیر درازدست - داریوش اخس
10-6- پسر اردشیر درازدست خشایارشای دوم که به عنوان ولیعهد جانشین او شد پادشاهی کوتاهی داشت. در همان اوایل جلوس خویش درحالی که هنوز جنازهی پدرش اردشیر و مادرش داماسپیا برای تدفین به پارس حمل نشده بود، برادرش سغدیان (سغدیانوس) به همدستی خواجهسرایی به نام فرناک (فرناسیس) او را در خوابگاهش کشت. مدت نوبت او ظاهراً به دو ماه هم نرسید. سغدیان هم از همان آغاز پادشاهی با مخالفت و طغیان برادرش اخس مواجه شد که والی گرگان یا باکتریا (= باختر) و مثل خود او از مادری بابلی بود. سغدیان او را به دربار خواند اما او با لشکری بسیار و به قصد بر کنار کردن برادر عزیمت تختگاه وی کرد. همدستانش که در دربار سغدیان از خشونت او ناراضی بودند اقدام او را در قتل یک خواجهی بیگناه - نامش بغ اوراراس - بهانهی قیام بر ضد سغدیان کردند و مقدم اخس را به گرمی پذیرا شدند. اخس به پادشاهی نشست، سغدیان هم دستگیر شد و پادشاهی شش هفت ماههی او در خاکستر مرگ به پایان رسید: با انداختنش در یک اطاق بیروزن و آکنده از خاکستر. اخس، که مثل او از یک زن غیر عقدی بابلی اردشیر بود با جلوس بر تخت پدر، خود را داریوش دوم خواند. دو پادشاهی کوتاه خشیارشا و سغدیان در فاصلهی بین مرگ اردشیر و جلوس داریوش دوم یک فترت کوتاه بیش نبود، از این رو در الواح و دفاتر رسمی، داریوش اخس به عنوان جانشین بلافصل اردشیر اول تلقی شد (423 ق.م). داریوش دوم که سرانجام از منازعات خانگی و توطئههای نامرئی و مخوف حرمسرای پدر پیروز بیرون آمد، نوزده سال پادشاهی کرد. پادشاهی او تقریباً یکسره در تحت سلطه و نفوذ ملکهاش پروشات (پروزاتس) گذشت. خواجهسرایانش هم که با نظارت در احوال سایر زنان شاه در وجود وی نفوذی داشتند، در مقابل قدرت مخوف پروزاتس سایههایی متحرک بودند. داریوش در آغاز پادشاهی با طغیان برادر دیگر خویش، ارسیتس (ارشیتس) مواجه شد که در سوریه برخاست. ارتوفیوس پسر مگابیز هم که در آن اوقات در ولایات ماورای فرات حکومت داشت، با او همدست گشت. نیرویی که داریوش به دفع آنها فرستاد مغلوب شد و داریوش با صرف پولهای هنگفت توانست سپاه آنها را غالباً چریکهای یونانی بودند از دور آنها بپراکند. به خود آنها هم امان و وعدهی عفو داد اما بعد از تسلیم، به خلاف قولی که داده بود آن هر دو را - بیآنکه خون آنها را ریخته باشد - تسلیم خاکستر مرگ کرد، بدین گونه اخس با یک برادرکشی دیگر، خود را از سرنوشتی که خود وی نصیب سغدیان کرده بود در امان داشت. چندی بعد ساتراپ لیدیه - نامش پیسوتنس (پشوتن؟) - سر به شورش برداشت (413)، اما پولی که شاه به سرکردهی چریکهای تحت فرمان او پرداخت طغیان او را فرو نشاند. پسرش آمورگیس هم که در کاریه طغیان کرد، از همین راه سرکوب شد (412).
حالت تسلیم و انقیادی که داریوش دوم در مقابل زنش پروزاتس داشت دربار وی را در تمام دوران فرمانرواییش در توطئه و جنایت غرق کرد. ماجرای تریتخمه ، ساتراپ گرگان، اوج خشونت و قساوت حاکم در دربار و حرمخانهی وی را نشان میدهد. تریتخمه که داماد شاه بود، در حسادت زنانهای که بین زنش آمستریس و خواهرش رکسانه جریان داشت متهم به علاقه به رکسانه و قصد از میان بردن آمستریس شد، و این اتهام او را به شدت آماج خشم و کین پروزاتس و شوهرش - که به حق یا ناحق در حق او سوءظن پیدا کرده بودند - ساخت. آتش خشم پروزاتس نه فقط خود او و رکسانه را طعمهی مرگ فجیع ساخت، مادر و خواهر دیگرش استاتیرا - که عروس شاه و زوجهی ارشک ولیعهد وی بود - نیز از زبانهی آن مصون نماندند. اما سالها بعد پروزاتس در یک فرصت مناسب او را نیز به زهر انتقام خویش هلاک کرد. ضعف نفس داریوش، پادشاهی وی را بازیچهی هوسهای خشونتآمیز این زن درندهخوی کرده بود و دربار وی را به صورت قربانگاهی خونین درآورده بود. در معامله با یونانیها داریوش از سیاست «تفرقه بینداز و حکومت کن» استفاده کرد. در طول مدت جنگهای پلوپونزوس، که آتن و اسپارت با هم درافتاده بودند وی از اسلحهی طلایی خود - پولهایی که به موقع به هر یک از طرفین میداد - طوری استفاده کرد که استمرار این جنگها را موجب آسودگی خویش از تحریکات یونانیها در آسیای صغیر و نواحی مجاور یافت. اما اسلحهی طلایی او تدریجاً اسلحهی آهنینش را از اثر انداخت و سپاه پارس که در گذشته با روح جنگجویی خود بر دنیای عصر آن حکومت میکرد، رفته رفته بیکار شد و قدرت جنگی خود را از دست داد. شورش مصر، و بعدها شورش ولایت کردوخی، اولین نشانههای این انحطاط روح جنگی را در سپاه داریوش ظاهر کرد. شورش مصر که حمایت جانبدارانه و دور از تسامح آرشام ، ساتراپ پارسی آن، از یهودیان ساکن الفانتین و مصر علیا، موجب آن شد، کاهنان درهی نیل را بر ضد ایران به حمایت از امیر تنوس - مدعی پادشاهی مصر - واداشت و یا آنکه در آغاز کار یک شورش عادی بود منجر به انفصال مصر از پادشاهی ایران شد (410). این شورشگر مصری تمام پارسیها را از مصر راند. مصر را مستقل کرد و حتی فنیقیه را هم که ولایت تابع ایران بود معروض هجوم ساخت (408).
تلاش داریوش برای فرونشاندن این طغیان به جایی نرسید و تا سالها بعد درهی نیل از قلمرو هخامنشی جدا ماند. اسلحهی طلایی پادشاه ایران در این مورد کارگر نیفتاد و اسلحهی آهنی وی نیز از مدتها پیش کند شده بود. در پایان عمر داریوش با شورش طوایف کردوخی (کرد؟) در نواحی علیای دجله برخورد. در لشکرکشی ناتمام یا ناموفقی هم که برای رفع شورش به آن نواحی کرد بیمار شد. دنبالهی کار را ظاهراً به سردارانش واگذاشت و خود به بابل بازگشت.
مرگ کوروش اخس - پادشاهی اردشیر دوم
10-7- مرگ او (404) چنان ناگهانی و زودتر از انتظار روی داد که پروزاتس نتوانست با لغو ولیعهدی ارشک ، پسر دیگر خود کوروش را که نزد وی از ارشک محبوبتر بود ولیعهد کند. در واقع کوروش را که در آن هنگام صاحب اختیار آسیای صغیر و ساتراپ لیدیه بود، به بالین پدرخوانده بودند، اما داریوش که ظاهراً این بار، در آخرین روزهای عمر، میخواست یک لحظه در مقابل ارادهی ملکه مقاومت نشان دهد برای تغییر ولیعهد هیچ اقدامی نکرد. لاجرم با مرگ او ارشک به پادشاهی نشست و اردشیر دوم خوانده شد.
پادشاهی اردشیر دوم در همان روز تاجگذاری با سوءقصد نافرجام برادرش کوروش مواجه شد و او از همان آغاز کار، خود را ناچار به خشونت و سوءظن نسبت به اطرافیان یافت. البته کوروش را به اصرار و درخواست پروزاتس بخشود و حتی او را به محل فرمانرواییش در آسیای صغیر فرستاد. اما نسبت به همه کس حتی نسبت به مادر هم که هنوز در تمام کار دربار مداخله داشت بدگمان شد. همین بدگمانی او را هشیار و مراقب خویش ساخت و عنوان «پرحافظه» (یونانی: منمون) از همین حافظهی خوب به وی داده شد. مادرش ظاهراً او را به خاطر زنش استاتیرا ، خواهر تری تخمه، که در ماجرای قتل عام خاندانش، به سبب حمایت وی، از انتقام بیرحمانهی او در امان مانده بود دوست نداشت. به همان سبب هم بود که در روزهای آخر عمر داریوش دوم کوروش را از آسیای صغیر به تختگاه خوانده بود تا شاه محتضر را به ولیعهد کردن او - به جای ارشک - راضی کند.
به هر حال اعتماد بر حمایت مادر و شاید تشویق او کوروش را واداشت تا در بازگشت به آسیای صغیر در لیدیه بلافاصله به جمع و تهیهی سپاه پردازد. با این سپاه که سیزده هزار چریک یونانی را هم شامل میشد عزیمت بابل کرد: برای جنگ با اردشیر. در شوش و بابل هم در بین نجبای پارس کسانی که طالب احیای پادشاهی فرسودهی هخامنشی و تجدید حیات دولت پارس بودند به تحریک پروزاتس آمادهی همکاری با کوروش شدند. استاتیرا و پروزاتس آشکارا هر یک در تدارک اسباب تفوق پادشاه مورد علاقهی خویش رقابت میکردند. در راه بابل، در محلی به نام کوناکسا ، نزدیک ساحل دجله، تلاقی فریقین روی داد. در جنگ با آنکه کوروش شجاعت بسیار نشان داد و یک بار در معرکهی نبرد برادر را مجروح کرد، غلبهی نهایی از آن اردشیر گردید. کوروش اصغر در ضمن نبرد کشته شد و سپاه او مغلوب و پراکنده گشت. تعداد ده هزار تن از چریکهای یونانی او، موفق شدند ضمن جنگ و گریز از بابل و از راه کوهستان سالم یا با اندکی تلفات به آسیای صغیر بازگردند. این بازگشت، که جزئیات حوادث آن را - لابد با لافزنیهای معمول کهنه سربازان - گزنفون ، شاگرد سقراط، که یک تن از سرداران سپاه چریک یونان بود در طی یک گزارش به نام « آناباسیس » نقل میکند، با آنکه ظاهراً با تعقیب جدی از جانب سپاهیان ایران مواجه نبود، به هر حال از ضعف و آشفتگی اوضاع دربار اردشیر حاکی است. هر چند تحریکات پروزاتس و هواداران کوروش هم به احتمال قوی در آن ایام باید از اسباب عدم توجه به دنبال کردن این مشتی چریک فراری باشد.
شکست کوروش اصغر در بابل، ساتراپهای شاه را در آسیای صغیر وادار به تجاوز به منافع متحدان یونانی او کرد، و حاصل آن شد که اسپارت هم با آنکه خود به تازگی از محنت جنگهای پلوپونزوس بیرون آمده بود، از مشاهدهی ضعف پارسیها در ماجرای بازگشت ده هزار یونانی، خود را به تاخت و تاز در آن نواحی مجاز شمرده. جنگ طولانی شد (94-399) و اردشیر که تیسافرن - ساتراپ آسیای صغیر و برادر وی تریتخمه - را تا حدی در استمرار آن مؤثر میپنداشت با عزل او، از طریق اسلحهی طلایی موفق شد به آن خاتمه بخشد. چندی بعد هم به آتن کمک کرد تا موضع خود را در مقابل اسپارت محکمتر کند، و بدینگونه خطر درگیری مجدد در یونان خاطر شاه را از دغدغهی تهدید یونانیان در آسیای صغیر آسوده ساخت. مذاکرات طلایی آنتالسیداس - سردار اسپارتی در دربار ایران - هم منجر به قراری شامل اتحاد اسپارت و ایران شد (388) که هم آتن را از سوءقصد به اسپارت مانع آمد» و هم شهرهای یونانی آسیای صغیر را به ایران بازگرداند.
شاه ایران با آنکه یونان را با اسلحهی طلایی، به طور غیرمستقیم، تحت حکم خویش درآورد، این اسلحهی طلایی وی در مورد مصر بیاثر ماند و اردشیر دوم هر چند دو بار برای تسخیر مجدد درهی نیل دست به اقدام زد (385و384)، موفق به اعادهی آن به قلمرو خویش نشد و از فرصت دیگری هم که بعد برایش دست داد (360)، استفاده نکرد. چندی بعد، اردشیر دوم، با طغیان تعدادی از ساتراپهای خویش در آسیای صغیر و سوریه مواجه شد. این ساتراپها از مشاهدهی ضعف و تشتت دربار، و همراه با تحریکها و توطئههای پنهانی یونانیها و مصریها، داعیهی استقلال پیدا کردند، اما به علت آنکه با یکدیگر تفاهم نداشتند و به ایجاد یک فرماندهی مشترک موفق نشدند، دچار تفرقه گشتند و اردشیر با تفرقهافکنی بین آنها بعد از شش سال به شورش آنها خاتمه داد (360). چندی بعد، در سنین پیری، نزدیک نود سالگی در حالی که اسلحهی طلاییش یک چند پادشاهی او را از هر گونه تحریک و توطئهای آسوده کرده بود، درگذشت (358).
نیایش آناهیتا و میترا که او در معابد رسم کرد و نام آنها را در کتیبهها در ردیف اهورامزدا قرار داد، از علاقهی شخصی او به این دو ایزد حاکی بود: آناهیتا در معبد خویش در پاسارگاد جان او را از سوءقصد برادرش کوروش حفظ کرده بود، و میترا این برادر را به خاطر پیمانشکنی سزا داده بود. پایان عمر او با تحریکات داخل خانواده که پسرانش را به قصد یکدیگر و به قصد پدر برمیآغالید در محنت و مصیبت گذشت. هنگام مرگ، پادشاهی هخامنشی را آشفتهتر و پریشانتر از آنچه به او رسیده بود به اخلاف سپرد. در شوش تالار باری که او ساخت یادگار جلال و شکوه شاهانهاش بود، اما شکوه و جلالی میانتهی. پادشاهی او پادشاهی قساوت، شهوت و بیحالی همراه با سوءظن بود. با این همه، وقار مصنوعی و خونسردی ناشی از ضعف به رفتار او صبغهی نجابت و بزرگمنشی میداد. با آنکه نسبت به مادرش پروزاتس سوءظن دایم داشت، همچنان تحت نفوذ او باقی ماند. استاتیرا، زنش که در ماجرای کوروش به نفع او با پروزاتس معارضه میکرد، به وسیلهی پروزاتس مسموم شد و او چندان واکنشی نشان نداد. به اصرار پروزاتس آتوسا نام دختر خویش را به زنی گرفت و چندی بعد با دختر دیگر خود آمستریس ازدواج کرد! عمر او در حرمسرا و در میان توطئههای زنان و دخترانش، که پروزاتس بر همهی آنها حکومت میکرد گذشت.
اردشیر سوّم
10-8- داریوش ولیعهد اردشیر دوم که به خاطر یک زن وارد توطئهای برای قتل پدر شد به امر خود او به قتل رسید. دو پسر دیگرش اریاسپ و آرشام به تحریک پسرش اخس (وهوک)، به دست خود او یا به دست قاتل ناشناسی به قتل رسیدند. سرانجام اخس، که در واقع مباشر یا محرک قتل آنها بود، برای وی به عنوان ولیعهد باقی ماند و بعد از پدر به نام اردشیر به پادشاهی نشست و اردشیر سوم خوانده شد.
اردشیر سوم، به مجرد جلوس (358)، با قتل عام تمام برادران و تمام خویشان سلطهی خود را بیمنازع ساخت. تعدادی زنان، خواهران، و حتی عموها و عموزادگان خود را هم در این کشتار نابود کرد. وی ارادهای توأم با قساوت و سیاستی مقرون با خدعه داشت، حتی اینکه گفتهاند چندین ماه مرگ پدر را مخفی داشت و بعد از تحکیم موضع خویش آن را افشا کرد، اگر درست باشد، از همین شیوه سیاست حاکی است. در آغاز پادشاهی با شورش طوایف کادوسیان - در نواحی طالش و آذربایجان - که یک بار نیز در زمان پدرش شوریده بودند مواجه شد. بر خلاف پدر که در لشکرکشی به آن سرزمین کوهستانی و ابرآلود توفیقی نیافت، وی شورش آنها را با شدت و خشونت سرکوب کرد. کسی که وی را در این لشکرکشی به پیروزی رسانید کودمان نام، نبیرهی داریوش دوم بود که وی با پاداش این خدمت او را ساتراپ ارمنستان کرد و بعدها، به نام داریوش سوم به پادشاهی ایران رسید. اردشیر، از آغاز کار دریافت که ساتراپهای بزرگ بدان جهت که چریک محلی و سپاه ویژه دارند غالباً داعیهی خودسری پیدا میکنند، از این رو فرمان داد تا آنها چریکهای خویش را مرخص کنند و سپاه ویژهای در اختیار نداشته باشند (356). اکثر ساتراپها فرمان را بیدرنگ پذیرفتند. فقط دو تن از آنها زیر بار این حکم نرفتند، اورونتس ، والی ارمنستان و ارتهباز (آرتاباذ) والی فروگیهی سفلی. ارتهباز که در پادشاهی داریوش دوم به وی خدمات بسیار کرده بود، این حکم را مخالف حیثیت خود و مغایر با مصلحت ایران در نواحی هلسپونت در مجاورت دنیای یونان میدانست، اما طغیان او به جایی نرسید: شورشی کرد اما مغلوب شد و به مقدونیه پناه برد (ح353).
اورونتس هم چندی بعد راضی به تسلیم شد. اردشیر چون از این هر دو شورش فراغت پیدا کرد، خود را برای حمله به مصر که مدتها در حال طغیان باقی مانده بود آماده یافت. اولین حملهی او ناکامی به بار آورد (ح351) و شکست او موجب شورشهای مجدد در ولایات تابع شد. از جمله در قبرس شورش درگرفت و در فنیقیه هم شهر صیدا قیام سختی بر ضد سلطهی ایران کرد. مصر هم با اعزام منتور، یک سردار یونانی که در درهی نیل به فرعون خدمت میکرد، هم صیدا را تقویت کرد و هم طرابلس و چند شهر دیگر فنیقیه را به شورش واداشت. ماجرای صیدا مایهی دغدغهی شاه شد و اهل شهر، بعد از آنکه به شکست خویش یقین کردند، به جای تسلیم خودکشی کردند. صیدا در آتش سوخت (345) و سرنوشت اهل آن مایهی عبرت فنیقیهای دیگر و سایر مخالفان شد. منتور، فرماندهی چریکهای یونانی و جهازات مصری، هم با همراهان خویش به خدمت اردشیر پیوست.
اردشیر بار دیگر برای حمله به مصر به تجهیز سپاه پرداخت. این بار آتن به اصرار شاه و در دنبال مذاکرات طولانی با دربار، از مساعدت به مصر خودداری کرد. بعضی شهرهای یونان و همچنین ولایات ایونیه هم چریکهایی در اختیار شاه قرار دادند. باگواس ، خواجهسرای مصری شاه، و دوست او منتور هم در این حمله خدمات ارزندهای انجام دادند. منتور که موفق شد چریکهای یونانی را که در خدمت فرعون بودند از وی جدا کند، عامل عمدهای در تأمین این پیروزی شد. به هر حال در این جنگ مصر به دست اردشیر افتاد و فرعون آن، نکتانبو ، به ممفیس عقب کشید و از آنجا به اتیوپی گریخت (343). اردشیر هم در مصر خشونت بسیار نشان داد، تعدادی از معابد را خراب کرد و عدهای از کاهنان را به قتل رساند. حتی گویند گاوآپیس را هم کشت و از گوشت آن خورد و این رفتار وی مصریان را به شدت نسبت به وی و پارسیها خشمگین ساخت. فرجام بد عمر او را مصریها سزای این رفتار شمردند، حتی غلبهی اسکندر بر ایران هم بعدها به وسیلهی کاهنان، انتقام مصر از پارسیها تلقی شد - از آنکه افسانههایی در بین قوم رایج شد که به موجب آن اسکندر فرزند واقعی نکتانبو خوانده میشد . اردشیر نسبت به باگواس و منتور، به خاطر نقشی که در این پیروزی داشتند، تکریم و علاقهی وافر نشان داد. باگواس صاحب اختیار تمام دربار و در حقیقت نایب واقعی پادشاه شد و منتور ساتراپ تمام ایالات ایران در سواحل دریای اگیا (اژه) و فرمانده سپاه آن نواحی گشت، و او در آن نواحی به بسط قدرت و توسعهی نظارت ایران بر تمام ولایات مجاور پرداخت. عدهای از جباران یونانی آن نواحی را به اظهار انقیاد نسبت به ایران واداشت و هرمیاس - جبار ولایت میسیه و حامی و دوست ارسطو - را به بهانهای توقیف کرد و به دربار شاه فرستاد (342). هرمیاس هم که دوست و متحد فیلیپ مقدونی بود، از اقدامات پنهانی پادشاه مقدونیه برای تدارک جنگ آسیا، که در آن ایام مقدونیه را مرکز توطئه ضد ایران کرده بود، چیزی در دربار ایران افشا نکرد و به امر شاه به قتل رسید. اما شاه چون از اوضاع مقدونیه و تحریکات و تدارکات فیلیپ بویی نبرد به آتنیهایی که از وی برای مقابله با فیلیپ درخواست کمک کردند جواب جواب مساعدی نداد. در واقع فیلیپ که در مقدونیه پادشاهی داشت از اوایل جلوس خویش رؤیای تسخیر آسیا و غلبه بر ایران را در سر میپروراند. وی برای آنکه تمام یونان را متحد و متقاعد سازد و دنیای یونانی را برای تسخیر آسیا مجهز نماید، در تمام یونان به تهییج افکار عامه و صرف پول دراین راه دست زد و همه جا حتی در آتن، که نقشهی او را مترادف با اسارت یونان به دست مقدونیه میدید، طرفدارانی پیدا کرد. با این حال، مخالفان او در آتن برای مقابله با توسعهی نفوذ او در یونان، در صدد جلب مساعدت اردشیر برآمدند اما اقدامات آنها به جایی نرسید و شاه ایران به آنها جواب مساعد نداد. ناچار آتن و تمام یونان تدریجاً با قبول اتحاد با مقدونیه در واقع به انقیاد از فیلیپ ناچار شد (338).
مرگ اردشیر سوّم - ظهور اسکندر مقدونی
10-9- مقارن انقیاد یونان به دست فیلیپ مقدونی، منتور در آسیای صغیر وفات یافت و باگواس، در همان سال به هر سبب بود اردشیر را مسموم و هلاک کرد. گویند حتی جسد او را پاره پاره کرد و به قولی بیشتر فرزندان او را نیز به هلاکت رسانید (338). با این حال، پسر خردسال وی ارسس (ارشک) نام را بر تخت نشاند اما قدرت واقعی، مثل عهد اردشیر، در دست خود او باقی ماند.
این ارشک، که عنوان پادشاهی و اسم او در واقع نقابی بر روی قدرت واقعی باگواس هم بود، مدت زیادی بر مسند فرمانروایی ظاهری خویش باقی نماند. چون در صدد رهایی از سلطهی باگواس برآمد، به وسیلهی باگواس مسموم و هلاک شد (336). به جای او کودمان ، نبیرهی داریوش دوم که ساتراپ ارمنستان بود و از دیرباز با باگواس دوستی داشت، به پادشاهی رسید (336). داریوش سوم خوانده شد. اندکی قبل از جلوس وی فیلیپ پادشاه مقدونی نیز به طور مرموزی به قتل رسید و پسرش اسکندر که جای او را گرفت (336)، از همان آغاز کار برای تحقق بخشیدن به رؤیای تسخیر آسیا اقدامات پدر را دنبال کرد. اما داریوش سوم در جلوس به پادشاهی اولین کاری که کرد آن بود که بدون فوت وقت باگواس را از همان شربت که او به ارشک داده بود چشاند. و این جسورانهترین کار او در تحکیم پادشاهی و تأمین قدرت بود.
داریوش کودمان که با اظهار لیاقت در جنگ کادوسیان، مورد توجه اردشیر سوم واقع شده بود و از جانب او ساتراپی ارمنستان یافته بود، هنگام جلوس تقریباً چهل و پنج ساله بود و فرمانروایی جنگ دیده و صاحب تجربه محسوب میشد. با این حال، فرصتی برای تحکیم پادشاهی و اعادهی قدرت پادشاهی که خشونت اردشیر و جنایت باگواس آن را به شدت متزلزل کرده بود برای او حاصل نگشت. از همان آغاز جلوس، اقدام به قتل باگواس با بروز یک شورش مجدد در مصر مقارن افتاد. داریوش لشکر به مصر برد و شورش را هم فرونشاند (334) اما در بازگشت به پارس به آتنیهایی که از وی برای مبارزه با اسکندر درخواست کمک کردند با بیاعتنایی و غرور تمام جواب رد داد. چندی بعد که غور خطر نقشههای اسکندر را دریافت، کمک مختصری به آنها کرد اما دیر شده بود و دیگر تمام یونان زیر سلطهی اسکندر درآمده بود . فکر تسخیر آسیا که در واقع قسمتی از میراث فیلیپ بود اسکندر را به تدارک سپاه برای عبور از تنگهی داردانل الزام کرد. تجربهی بازگشت ده هزار نفر یونانی از بابل تا هسپونت عبور از داردانل را در نظر اسکندر، فاقد هر گونه اشکالی جلوه داد . هدف لشکرکشی، آزاد کردن ولایات یونانینشین آسیای صغیر از سلطهی اقوام بیگانه (بربرها) بود. وقتی سپاه چهل هزارهی نفرهی او که کمتر از نصف آن مقدونی بود، از داردانل عبور کرد(334)، جنگ با او برای داریوش اجتنابناپذیر شد.
+ نوشته شده در شنبه هفدهم مهر ۱۳۸۹ ساعت 18:39 توسط دلاورصالحی
|